سیداحمد فردید، سیدکریم امیری فیروزکوهی، مهدی محقق، منوچهر صدوقی سها

بسم الله الرحمن الرحیم

هزار و پانصد یادداشت، مهدی محقق، ۱۳۷۸ نشر مؤسسۀ مطالعات اسلامی وابسته به دانشگاه مک‌گیل و انتشارات دانشگاه تهران، ص۳۲۹-۳۳۱:

۱۱۵۰ . فردید، مرحوم دکتر سید احمد - اعلان سخنرانی ایشان

جلسه‌های درس و سخنرانی استاد فردید در «تالار فرهنگ». جلسه‌های درس و بحث و سخنرانی دکتر سیداحمد فردید در زمینۀ «اصول مسائل حکمت و فلسفه» که از سه سال پیش تا این اواخر ادامه یافت اینک از نو با دعوتی از وزارت آموزش و پرورش، ساعتهای ۴ بعد از ظهر روزهای سه شنبه ۶ بهمن ماه و پنجشنبه ۸ بهمن ماه هفتۀ آینده در تالار فرهنگ، واقع در خیابان وحدت اسلامی (حافظ سابق) برگزار خواهد شد. بر طبق یادداشت خود ایشان با شروع به این مبحث معتنابه و مبتلابه علوم انسانی عملی و نظری و فلسفه و منطق آنها از یکسو و علوم طبیعت و ریاضی نظری و عملی و فلسفه و منطق آنها از سویی دیگر در این ملتحد (هم‌ریشه و هم‌معنی با «لثه» یونانی [λήθη] که به معنی غفلت و فراموشی و لبس و التباس و همچنین به معنی رودی در دوزخ است در مقابل «الثئیا» [ἀλήθεια] که به معنی حقیقت و عدم غفلت و عدم التباس به یونانی است) و فراموشخانۀ غفلت از حقیقت دینی پریروز و پسفردا و اصرار در واقعیتِ به یک معنی واقعه‌زده و قارعه‌زده و ملاحم‌زدۀ آخر زمان کنونی و نحوه‌های ممکن اختیار و گزینش مبتنی بر تاریخ و حوالت تاریخی («تاریخ» که هم‌ریشه و هم‌معنی با «اورولوژیا» به یونانی [horologia، از ὥρα، هُرا: ساعت، وقت] به معنی ایام‌شناسی و وقت‌یابی، اعم از وقت و ایام گذشته و آینده و حال است) نامتناسب ناسازگار و نامهذب فجورآمیز نیست‌انگار خودبنیاد فردی و جمعی غرب‌زده و طاغوت‌زدۀ آنها («طاغوت» به معنى اصلی لفظ که هم‌ریشه و هم‌معنی با دیو به فارسی و دئوس به لاتینی و زئوس و ثئوس به یونانی است) و متناسب و سازگار آنها اعم از احکام خبری محتمل صدق و كذب و احکام انشایی استحسانی و اخلاقی و سیاسی و حقوقی با اصول و فروع حقیقت و طریقت و شریعت دیانت مقدس اسلام و با سیاست فرهنگی و تزکیه و تهذیب نفس فردی و جمعی و دیدارشناسی (ایدئولوژی) و دیداربینی و بینش دینی انقلابی امروزی جمهوری اسلامی.

«دیدار» که هم‌ریشه و هم‌معنی با الفاظ «ایدئا» [ἰδέα] و «ایدوس» [εἶδος] و «ایدئین» [ἰδεῖν] به یونانی و همچنین با الفاظ «درسه» و «درسنه» [darśáyati، dṛ‌ṣṭi، darśana] و غیره (با حذف را) به سانسکریت است.

کشتی‌نشستگان ایم ای باد شرطه! برخیز!

باشد که باز بینیم «دیدار» آشنا را

[حافظ]

یا به گفتۀ سنائی:

ز دیدارت نپوشیده است دیدار

ببین دیدار اگر دیدار داری

دیدار به معنی صورت و وجه الله و همچنین به معنی بقیة الله، نه به معنى جديد صورت و وجه طاغوتی و بینش. این «صورت» و این «وجه» به توضیحاتی که در جلسه‌های گذشته در این باره داده شده و باز هم داده خواهد شد.

۱۱۵۱ . امیری فیروزکوهی - مزاح آن مرحوم با مرحوم دکتر سید احمد فردید

شیخنا الفردید یا من

«دید»ـه بالـ«ـفر» مدغم

«انت مِن انطقِ خلقِ الله

ما لم تتکلم»(۱)

رحم الله ابا تَمّام

اذا اعطاک تمتم*

مذ تفلسفتَ تقولتَ

بما لم نتفهّم

قد تداخلتَ اصولاً

من دکرتٍ و کـشاجم

تقتدی یوماً باسفنسر

یوماً بابن اکثم

تارةً صرتَ اصولیاً

و أُخریٰ متکلم

اخترعتَ العلم مما

مذ علمنا لایُعلّم

أ «فروید» سابق بالجعل

ام انت المقدم

من ز «ترس‌آگاهی»(۲) تو

گرچه آگاهانه ترسم

بید أن «لیبیدو» قالت

إنّ خوف الابنة اعظم

و کذا قال فرویدٌ

إنها من عقدة الغم

و انا المغموم یا استاذ

فرّج و ترحّم

هذه منی مزاحٌ

بک یا من بک اهتمّ

لیس والله کمثلُک

مَن تأخر او تقدم

۱) این بیت از شاعری است در هجو یا مدح ابوتمام. چون محتمل‌الوجهین است گمان می‌کنم از ابوالعمیثل باشد.

۲) ترس‌آگاهی و زندآگاهی از ساخته‌های استاد است.

۳) لیبیدو اصطلاحی است مجعول فروید به معنی مادةالمواد شهوت جنسی که به نظر او خلاصۀ کائنات است (حشره الله مع لیبیدو).

*) «تمتم» (تمتام) نوعی تودماغی حرف زدن با تردید بین تاء و میم نیز تعجیل در کلام به نحوی که ایجاد ابهام کند. توصیف جالب توجهی از نوع سخن گفتن مرحوم فردید. (نورالهی)

(رسم خط و‌ دوقلابها از محمد نورالهی)

نگاهی به ترجمه و ویرایش گفتارهای اپیکتتوس

به نام خداوند جان و خرد

گفتارهای اپیکتتوس (همراه با مقدمه‌های انتقادی نسخه‌های انگلیسی و شرح اختلاف آن‌ها با اصل یونانی)

مترجم: زارعی، پدرام

ويراستار: محمدی بارچانی، علیرضا

ناشر: نگاه معاصر (۱۴۰۳)

نگاهی به ترجمه و ویرایش

«نکته‌ی دوم اینکه این کار اساساً یک ترجمه‌ی مقابله‌ای بوده و من در آن از سه نسخه‌ی متن یاری جسته ام. دو ترجمه‌ی انگلیسی، یکی از جرج لانگ که به نسخه‌ی S معروف است (نسخه‌ی مبنا در ترجمه)(۱)، دیگری برگردان دبلیو. ای اُلدفادر در در دو مجلد و دیگری نیز خود متن اصلی که به یونانی کوینه نوشته شده و در کنار ویراست اُلدفادر قرار گرفته است (اصل نسخه در کتابخانه‌ی کلاسیک لوب نگهداری می‌شود) (مقدمۀ مترجم، ص۱۵)

جیمز لوب (James Loeb) بانکدار یهودی-آمریکایی (با اصالت آلمانی) و علاقه‌مند حوزۀ فرهنگ و زبانهای یونانی و لاتینی در سال ۱۹۱۲ طرح چاپ مجموعه‌ای از متون صدر اول و مرجع یونانی و لاتینی را ریخت و آن را حمایت مالی کرد و موقوفه‌ای برایش قرار داد. این طرح که Loeb Classical Library نام دارد در چند انتشارات که آخرینش دانشگاه هاروارد است طبع می‌شود.

اهمیت طرح او در وهلۀ اول دردسترس قراردادن متون یونانی و لاتینی به صورت شکیل و مجموعه‌وار است که همراه با ترجمه‌هایی گاه نه‌چندان دقیق نشر یافته اند‌.

در مقدمۀ آقای پدرام زارعی می‌بینیم که گمان شده کتابخانۀ لوب جایی است که نسخ خطی هم در آن نگهداری می‌شود. اشتباه بامزه‌ای است.

من اگر متولی علوم انسانی بودم ترتیب بازدید دانشجویان مستعد را از مراکز نشر آثار مرجع یونانی و لاتینی می‌دادم تا از نزدیک و بعینه با زحماتی که به‌خصوص طی این ۱۵۰ سال اخیر برای احیای متون قدیم اروپایی کشیده شده آشنا شوند.

برعکس دانشجویان علوم انسانی در سفر به فرنگ اولین کاری که می‌کنند رفتن سر قبر نویسندگان و فیلسوفان مرجع یا مراکز تاریخی آنجاست که عملاً فایدۀ خاصی ندارد.

یکی از اقوام ما در فاصله‌ای کمتر از یک ساعت با انتشارات بریل در لایدن هلند زندگی می‌کند.

چه حسرت‌انگیز!🥺

۱) تجربۀ کوتاه من از کار با چند ترجمۀ موجود از Georg Long، Oldfather، Robin Hard و Robin Waterfield برایم مشخص کرد که ترجمۀ لانگ از همه بدتر است و شاید بهترین کار همان بسنده‌کردن به ترجمۀ الفاذر و وارد نشدن به کار مقایسه با متن یونانی بود.

نیز من متوجه نشدم که نشانۀ S برای ارجاع به کار لانگ چه وجهی دارد.

در این گفتارهای اپیکتتوس متأسفانه بی‌حوصلگی‌هایی شده و مثلاً پانوشت‌های تحقیقی یا ترجمه نشده یا خلاصه شده و منابع هم حذف شده. نیز شماره‌بندی درونی گفتارها که ارجاع به متن آنها را دقیقتر و سهلتر می‌کرد نیز در ترجمه نیامده است.

عبارتهای لاتینی یا یونانی هم گاهی غلط ترجمه شده مثلاً تعبیر obitar dicta که به معنی «استطراد» (کلامی ضمن بحث) است «بدیع‌گویی» معادل‌گذاری شده و اصطلاح παρρησία (پاررِسیا) که لفظی به معنی همه‌گویی (πᾶς+‎ ῥῆσις) است و اصطلاحاً معنی «صراحت» و‌ «بی‌ابهام سخن‌گفتن» می‌دهد به «آزادی در سخن» (ص۴۲) ترجمه شده.

نیز این موضع مهمی است:

This reason shows itself in assent or dissent, in desire or aversion, and in choice or refusal, which in turn are based upon an external impression, φαντασία, that is, a prime datum, a "constant," beyond our power to alter. But we remain free in regard to our attitude towards them. The use which we make of the external impressions is our one chief concern, and upon the right kind of use depends exclusively our happiness.

ترجمۀ لفظی: این عقل خود را در موافقت یا مخالفت، در میل یا کراهت و در انتخاب یا امتناع نشان می‌دهد که اینها به نوبۀ خود بر اساس یک انطباع بیرونی، φαντασία [فانتاسیا/ نمودگری]، یعنی یک دادۀ اولیه، یک «ثابت»، فراتر از قدرت تغییر ما هستند. اما ما در نگرش خود نسبت به آنها آزاد هستیم. استفاده‌ای که از انطباعات بیرونی می‌کنیم، تنها دغدغۀ اصلی ماست و خوشبختی/ سعادت ما منحصراً به نوع درست استفاده بستگی دارد.

اما ترجمۀ پدرام زارعی:

این عقل خود را در پذیرش یا عدم پذیرش، قصد یا گریز و در انتخاب یا طرد نشان می‌دهد. آنچه در عوض مبتنی بر یک مُدرَک بیرونی (پانوشت: appearance و sense impression) ثابت است و دگرگون کردنش فرای توان ماست، با اینهمه در گرایش به آنها آزادیم. طرز کاربرد مدرکات بیرونی یگانه دغدغه‌ی اصلی ماست و خوشبختی ما هم منحصراً در قبال همین است. (ص۴۳)

چرا مهم؟ چون انطباع/ نمودیافتگی اعم از مردمان عقلی و تأثرات نفسانی است.

یک خطای بامزه هم این است که تعبیر: The religious possibilities of Stoicism به «دایرۀ مستحبات دینی مکتب رواقی» ترجمه شده (ص۴۵) که منظور نویسنده امکانات بدل به دین (یا شبه‌دین) شدن مکتب رواقی است.

پرسش از دیپ‌سیک: معنی این عبارت لاتینی چیست؟

in gratiam cum fato revertere

(عبارتی محذوف از ص۴۵ بعد از عبارت یونانی که اصلش از رسائل سنکا است)

پاسخ دیپ‌سیک:

معنای تحت‌اللفظی و مفهومی این عبارت لاتینی به شرح زیر است:

ترجمهٔ تحت‌اللفظی:

«به سوی خشنودیِ سرنوشت بازگرد»

یا

«با سرنوشت به توافق (و آشتی) بازگرد»

تجزیهٔ کلمه‌به‌کلمه:

- in gratiam =

به سوی خشنودی / به منظور جلبِ رضایت / برای سازش با

- cum fato =

با سرنوشت (یا تقدیر، بخت، قضا و قدر)

- revertere =

بازگرد / برگرد (فعل امر مفرد)

---

معنای مفهومی و فلسفی (مغنیِ اصلی):

این جمله در اصل یک توصیه‌ی رواقی‌گونه (Stoic) است و معنای عمیق‌تر آن چنین است:

> «با تقدیر کنار بیا» یا «خودت را با آنچه مقدر شده سازگار کن» و «دیگر با سرنوشت نجنگ؛ به آغوش آن برگرد و با آن صلح کن».

این عبارت معمولاً در متون فلسفی و ادبی برای اشاره به تسلیم شدن در برابر امور اجتناب‌ناپذیر و رها کردن مقاومت بیهوده در برابر حوادث روزگار به کار می‌رود. در واقع، حکمت آن این است که انسان وقتی نمی‌تواند تقدیر را تغییر دهد، بهتر است نگاه خود را تغییر دهد و با آن مدارا کند تا آرامش را بازیابد.

اگر بخواهیم آن را به یک ضرب‌المثل یا جمله‌ی فارسی نزدیک کنیم، می‌توانیم بگوییم:

«با قضا و قدر سازش کن» یا «به کامِ روزگار بازگرد» (به این معنا که تسلیم جریانِ حتمیِ زندگی شو).

II, ix, 15: ἄρτι γὰρ τίς ἡμῶν οὐ δύναται τεχνολογῆσαι περὶ ἀγαθῶν καὶ κακῶν;

لفظی:

پس اکنون کیست در میانمان که نتواند درباب خیرها و شرها رساله‌ای فنی بنویسد (یا به نحو فنی سخن بگوید)؟

ترجمۀ الدفادر:

For who is there among us here and now that cannot give a philosophical discourse about good and evil?

...‌ درسگفتاری فلسفی بدهد؟

ترجمۀ پدرام زارعی (اپیکتتوس، دفتر دوم، گفتار ۹، ص۲۰۷):

فرضاً آیا کسی میانمان هست که نتواند در چارچوب هنر، امور خیر و شر را بررسی کند؟

فعل جمله τεχνολογέω است که آن را به آلمانی

Pape: von einer Kunst od. Wissenschaft reden, sie kunstgemäß abhandeln

سخن گفتن دربارهٔ یک فن یا علم، و پرداختن به آن به شیوه‌ای متناسب با آن فن

در انگلیسی گفته اند:

LSJ: prescribe as a rule of art

چونان قانونی از فن تقریر کردن

کاربرد Kunst/ art اینجا رهزن است که باید آن را به معنی فن و صنعت (تخنه) گرفت و نه هنر به معنی امروزی آن.

مترجم در ص۱۵ مدعی شده ترجمۀ رابین هارد (۲۰۰۴) «عملاً هیچ تفاوتی با ترجمۀ انگلیسی سال ۱۹۰۴ ندارد» که با توجه به سادگی اساسی متن یونانی اپیکتتس طبیعی‌است اما حال ترجمۀ هارد از این فقره را ببینیم:

For who is there among us at this present time who cannot give a systematic account of what is good and bad?

فعل τεχνολογέω را ترجمه کرده به «نظام‌مند روایت کردن».

ترجمۀ رابین واترفیلد (۲۰۲۲): give a theoretical account: روایتی نظریه‌پردازانه دادن.

یک فقرۀ بسیار بسیار مهم که جایگاهی خاص در تاریخ مسیحیت می‌تواند داشت نیز در ادامۀ همین گفتار نهم کتاب دوم بسیار بد ترجمه شده است.

ترجمۀ پدرام زارعی (ص۲۰۷-۲۰۸، رسم خط مطابق اصل):

چرا وقتی یونانی هستی، مثل عبرانیان رفتار می‌کنی؟ مگر نمی‌دانی چگونه هر یک را عبرانی، سوری یا مصری نامیده‌ایم؟ مثلاً وقتی کسی به دو طرف خم می‌شود، نمی‌گوییم او‌ عبرانی است، چون فقط بخشی از آداب آنها را انجام داده است.

ولی وقتی دیدیم عواطف وی، با آموزه‌های دین ایشان سازگار است به‌واقع عبرانی لقبش می‌دهیم. زیرا ما هم خود را غسل می‌دهیم، هرچند از کیش ایشان هستیم*. به همین نحو، هرچند آن نظریات از استدلالهای خودمان بدست نیامده‌اند و اصولی که خود تبیین کرده‌ایم را هم بکار نمی‌بندیم، ولی از اینکه آن فرضیات را می‌دانیم خرسند ایم.

*) این جمله به‌وضوح حتی از نظر منطقی هم غلط است.

حال اصل یونانی و ترجمۀ لفظی آن:

II-9-20-21: τί οὖν Στωικὸν λέγεις σεαυτόν, τί ἐξαπατᾷς τοὺς πολλούς, τί ὑποκρίνῃ Ἰουδαῖον ὧν Ἕλλην; οὐχ ὁρᾷς, πῶς ἕκαστος λέγεται Ἰουδαῖος, πῶς Σύρος, πῶς Αἰγύπτιος; καὶ ὅταν τινὰ ἐπαμφοτερίζοντα ἴδωμεν, εἰώθαμεν λέγειν “ οὐκ ἔστιν Ἰουδαῖος, ἀλλ᾽ ὑποκρίνεται.” ὅταν δ᾽ ἀναλάβῃ τὸ πάθος, τὸ τοῦ βεβαμμένοῦ καὶ ᾑρημένου, τότε καὶ ἔστὶ τῷ ὄντι καὶ καλεῖται Ἰουδαῖος. οὕτως καὶ ἡμεῖς παραβαπτισταί, λόγῳ μὲν Ἰουδαῖοι, ἔργῳ δ' ἄλλο τι, ἀσυμπαθεῖς πρὸς τὸν λόγον, μακρὰν ἀπὸ τοῦ χρῆσθαι τούτοις ἃ λέγομεν, ἐφ᾿ οἷς ὡς εἰδότες αὐτὰ ἐπαιρόμεθα.

چرا به خود رواقی می‌گویی؟ چرا ملت/ مردمان را فریب می‌دهی؟ چرا ادای یهودیان را درمی‌آوری تو که از یونانیانی(۱)؟ چگونه به کسی یهودی، چگونه سوری، چگونه مصری می‌گویند؟ چرا معمولمان است به آنکه تذبذب و تردد دارد(۲) بگوییم: «یهودی نیست، بلکه ادا درمی‌آورد». اما [می‌گوییم] آنکه [بار] رنج را [بر دوش] می‌کشد(۳)، مطمئن/ ثابت‌القدم و مصمم(۴) است پس به‌حق آن است و یهودی هم خوانده می‌شود. بنابراین ما غسل‌کردگان کاذب(۵) ایم، در قول یهودی اما در عمل چیزی دیگر، ناهمنوا با منطق [خودمان]، دور از کاربرد آن چیزها که می‌گوییم، حتی اگر از دانستن آنها سربرافرازیم.

۱) عبارت ὧν Ἕλλην دارای اشکال است چون ὧν ضمیر جمع در حالت اضافی است و Ἕλλην مفرد است، یکی از مصححان مهم آثار اپیکتتس (Schenkl) Ἕλληνας را از یکی از دست‌نوشته‌های متأخر ترجیح داده است که الدفادر نیز در پانوشت طبع خود آن را متذکر شده.

۲) تردد و تذبذب داشتن: ἐπαμφοτερίζω (دوسره بازی کردن، رفیق دزد و شریک قافله بودن)

۳) فعل جمله و‌ متعلقش ἀναλαμβάνω τὸ πάθος است که در حالت گذشته و سوم‌شخص مفرد صرف شده (ἀναλάβῃ). فعل به معنی برگرفتن، در دست گرفتن، به موضوعی پرداختن، از سر گرفتن و غیره است. من از ترکیب آن با پاثُس ذهنم رفت به سمت the passion of the Christ و شکنجه‌های مسیحیان. مترجمان مختلف آن را به صورتهای زیر ترجمه کرده اند:

Oldfather: he adopts the attitude of mind of the man who has been baptized

Waterfield: he engages with the actual experience of being baptized

Hard: when he assumes the frame of mind of one who has been baptized

با این پانوشت که:

این ممکن است نشان دهد که اپیکتتس مسیحیان را در ذهن دارد (که در آن زمان یهودیان اغلب با آنها اشتباه گرفته می‌شدند)، اما هم یهودیان و هم مسیحیان از غسل تعمید به عنوان یک آیین تشرف استفاده می‌کردند.

مشخص نیست مترجمان این «غسل تعمید» را از کدام عبارت استخراج کرده‌اند.

این ادعا نیاز به سند دارد. مشخصۀ یهودیان ختنه است چنانکه طبق انجیل لوقا باب ۲، سطور ۲۱-۲۴ حضرت عیسی هم ختنه شد اما غسل طبق چه سندی؟

یادمان بیاید که غسل تعمید در انجیل سنتی بود که یحیی تعمیددهنده/ معمدان به آن معروف شده بود.

۴) معادل «مصمم» ابتکار خودم است. اصل واژه ᾑρημένος (هِیرِمِنُس)، وجه وصفی میانه-مجهول نقلی از فعل αἱρέω (هایرِءُ) به معنی اولی اخذ و گرفتن و ثانویه انتخاب و برگزیدن است. لفظ «هرطقه»: بدعت در عربی و heresy در انگلیسی از همین واژه است به معنی تبعیت از نظر شخصی خود.

۵) تعمیدی کاذب: παραβαπτιστής، مجازاً شیاد (گرچه گمان نکنم این واژه در متن دیگری به کار رفته باشد).

یک توارد جالب توجه بین کلامی از امیرالمؤمنین و هسیُدُس یونانی

به نام خداوند پریروز و پسفردای تاریخ

οὗτος μὲν πανάριστος ὃς αὐτὸς πάντα νοήσῃ,

ἐσθλὸς δ᾽ αὖ κἀκεῖνος ὃς εὖ εἰπόντι πίθηται

ὃς δέ κε μήτ᾽ αὐτὸς νοέῃ μήτ᾽ ἄλλου ἀκούων

ἐν θυμῷ βάλληται, ὃ δ᾽ αὖτ᾽ ἀχρήιος ἀνήρ.

به‌ترین، کسی است که خود همه‌چیز را می‌داند.

آن‌که پندِ نیک را می‌شنود هم نیک است.

اما آن‌که نه خود می‌داند و نه پند می‌شنود،

انسانِ بی‌فایده‌ای است.

— هِسیُدوس، به نقل از ارسطو در اخلاقِ نیکوماخوسی: 1095b10

@aristotle_text

ترجمه الهام کندری

ترجمه پیشنهادی من:

کسی ازهمه‌بهتر است که خود همه‌چیز را می‌داند.

نیز خوب است آنکه از کلام نیک اطاعت می‌کند

اما آن‌که نه خود می‌داند و نه از دیگری می‌شنود

آنچه به دلش(۱) انداخته، انسانِ بی‌سود-و-خیری(۲) است.

هسیدس، روزها و کارها، مصاريع ۲۹۳-٢٩٧

۱) θυμός، همریشه با «دم» است و به معنی روح و نفس و احساس و تأثر و تغير روحی و میل و دل و ذهن و فکر و حتی دل‌داشتن= دلاوری به کار می‌رود.

۲) ἀχρεῖος، از ریشۀ χρεία: حاجت، نیاز، آنچه بدان نیاز است پس خیر و فایده.

ارسطو در اخلاق نیکوماخوس، دفتر اول، آخر باب ۴ از منظومهء کارها و روزهای هسیدس عبارتی نقل کرده که بسیار شبیه کلام امیرالمؤمنین است:

يَا كُمَيْلَ بْنَ زِيَادٍ : إِنَّ هَذِهِ الْقُلُوبَ أَوْعِيَةٌ فَخَيْرُهَا أَوْعَاهَا

فَاحْفَظْ عَنِّي مَا أَقُولُ لَكَ

النَّاسُ ثَلَاثَةٌ

۱) فَعَالِمٌ رَبَّانِيٌّ

Οὗτος μὲν πανάριστος, ὃς αὐτῶι πάντα νοήσει

۲) وَ مُتَعَلِّمٌ عَلَى سَبِيلِ نَجَاةٍ

[φρασσάμενος τά κ᾽ ἔπειτα καὶ ἐς τέλος ἦισιν ἀμείνω·]

ἐσθλὸς δ᾽ αὖ κἀκεῖνος ὃς εὖ εἰπόντι πίθηται·

۳) وَ هَمَجٌ رَعَاعٌ أَتْبَاعُ كُلِّ نَاعِقٍ يَمِيلُونَ مَعَ كُلِّ رِيحٍ لَمْ يَسْتَضِيئُوا بِنُورِ الْعِلْمِ وَ لَمْ يَلْجَئُوا إِلَى رُكْنٍ وَثِيقٍ

ὃς δέ κε μήτ᾽ αὐτῶι νοέηι μήτ᾽ ἄλλου ἀκούων

ἐν θυμῶι βάλληται, ὃ δ᾽ αὖτ᾽ ἀχρήιος ἀνήρ.

يَا كُمَيْلُ الْعِلْمُ خَيْرٌ مِنَ الْمَالِ الْعِلْمُ يَحْرُسُكَ وَ أَنْتَ تَحْرُسُ الْمَالَ وَ الْمَالُ تَنْقُصُهُ النَّفَقَةُ وَ الْعِلْمُ يَزْكُوا عَلَى الْإِنْفَاقِ وَ صَنِيعُ الْمَالِ يَزُولُ بِزَوَالِهِ

پی‌نوشت:

به نام خداوند جان و خرد

شادروان محمدابراهیم باستانی پاریزی که خود کتاب اصول حکومت آتن ارسطو را به واسطه ترجمه‌های فرانسوی و انگلیسی به فارسی ترجمه کرده است در یادداشت:

یک پیشنهاد - زبان یونانی در ایران

مجله چیستا، شهریور ١٣٦٠ - شماره ١

از ضرورت ترجمه متون دست اول یونانی از خود آن زبان سخن گفته است.

علتش را هم روشن بیان کرده. بعضی متون اصلی تاریخ ما و مهمترین گزارش‌های قدیم از فرهنگ و آداب ما همگی ابتدا به زبان یونانی نوشته شده است:

تواریخ هرُدُت

تربیت (رشد؟) کورش کسنُفون

تاریخ جنگ‌های پلوپونزی توکیدیدس

و منابع دین‌شناختی و فرهنگی که در کتاب کوچک ولی مهم دین ایرانی برپایهٔ متن‌های معتبر یونانی (اميل بنونیست، ترجمه شادروان استاد بهمن سرکاراتی)

گردآوری شده است.

نیز پیوند فلسفه‌های رایج میان ما با فلسفه یونانی انکارناشدنی است و لزوم مراجعه به متون اصلی فلسفه هم اظهرمن‌الشمس است.

ان شاء الله روزی شاهد دست کم بازبینی کلی متونی که باواسطه از یونانی به فارسی ترجمه شده اند باشیم.

نمایۀ فضیلت/ ἀρετή در اخلاق نیکماخسی ارسطو

نمایۀ فضیلت/ آرِتِه

منبع تصحیح اینگرام بایواتر از اخلاق نیکماخسی ارسطو همراه با حواشی انتقادی، 1890:

Aristotelis Ethica Nicomachea

recognovit brevique adnotatione critica instruxit Ingram Bywater, M DCCC XC

ἀρετή = ἕξις ἐπαινετή [=praised] 1103a9

فضیلت= ملکۀ ستوده

= ἡ βελτίστη ἕξις 1139a16

= بهترین ملکه

ἡ οἰκεία ἀρετὴ 1098 a 15. 1177 a17

فضیلت مناسب

ἀρετή ὀφθαλμοῦ, ἵππου 1106a17

فضیلت چشم، اسب

κτήματος καὶ ἔργου 1122b15

فضیلت املاک و کارها

τέχνης 1141 a 12

فضیلت فن

ἀνθρώπου 1106 a 22

فضیلت انسان

ἀρετὴ ἀνθρωπίνη 1102 a 14. b3

فضیلت انسانی

ἀνθρωπική 1102 b 12

فضیلت انسانی

διττὴ ἡ ἀρετή, ἡ μὲν διανοητικὴ ἡ δὲ ἠθική 1103 a 14

فضیلت دوگانه یعنی عقلی و اخلاقی

ἀρεταὶ διανοητικαί 1103 a 5

فضایل عقلانی

λογικαί 1108 b 9

فضایل آگاهانه

τῆς διανοίας 1139 a 1

فضیلت اندیشه

ἠθικαὶ ἀρεταί 1103 a 5. 1178 a 18

فضایل اخلاقی

αἱ τοῦ ἤθους 1139 a 1

فضایل اخلاق

αἱ τοῦ συνθέτου 1178 a 20

فضایل عادات

αἱ πρακτικαὶ ἀρεταί 1177b6

فضایل عملی

ἠθική ἀρετή 1103a15. 1104 b 9. 1139 a 22. 1144 a 7. 1152 b 5

فضیلت اخلاقی

ἡ τοῦ ἤθους ἀρετή 1172 a 22. b 15. 1178 a 16 def. 1106 b 36 (cf. 1039 a 22)

فضیلت اخلاق

ἀρίστη καὶ τελειοτάτη ἀρετή 1098 a 17

بهترین و کاملترین فضیلت

ἀρετή τελεία 100a4. 102 a 6. 1129 b 26

فضیلت تام

παντελής 1124 a 7, 28

فضیلت جامع

τῆς τελείας ἀρετῆς χρῆσις δικαιοσύνη 1129 b 31

عدالت، کاربرد فضیلت تام [است]

ὅλη ἀρετή 1130 a 9. 1144 a 5 dist. δικαιοσύνη 1130 a 13

فضیلت کلی

ἀρετὴ φυσική, dist. κυρία 1144 b 3

فضیلت طبیعی ضد فضیلت غالب

ἀρετὴ ἢ φυσικὴ ἢ ἐθιστή 1151 a 18

فضیلت طبیعی یا عادتی

ἡ ὑπὲρ ἡμᾶς ἀρετή 1145 a 19

فضیلت فراتر از ما

ἡ περὶ χρήματα ἀρετή 1120 a 7. 1122 a 19

فضیلت دربارۀ پول و ثروت

φίλων ἀρετή 1159 a 35

فضیلت دوستان

ἡ κατ᾿ ἀρετὴν φιλία 1164 b 1

دوستی طبق فضیلت

ἀρετῆς ἐνέργειαι 1173 a 14

فعلیتهای فضیلت

ἀρετῶν ἐνέργειαι 1113 b 5. 1177 b 6

فعالیتهای فضایل

τὸ καλὸν τέλος τῆς ἀρετῆς 1115 b 13

زیبایی [= والایی یا شرافت] غایت فضیلت [است]

چرا قرآن ابلیس را در شمار فرشتگان آورده است؟

🌹🦋🌴این متن را تقدیم می‌کنم به حضرت حبیب رب العالمین و عید مبعث را به همهٔ شما تبریک می‌گویم.🦋🌴🌹

بسم الله الرحمن الرحیم

پاسخ به یک شبهه در مورد ابلیس/شیطان:

چرا قرآن ابلیس را در شمار فرشتگان آورده است؟

وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ أَبَىٰ وَاسْتَكْبَرَ وَكَانَ مِنَ الْكَافِرِينَ

پس چون به فرشتگان گفتیم برای آدم سجده کنید پس سجده کردند مگر ابلیس، تن زد و برتری‌جویی کرد و از ناسپاسان بود (بقره، ۳۴).

عده‌ای ایراد می‌کنند که شیطان که در شمار فرشتگان نبود چرا مؤاخذه شد؟ چرا در این آیه و‌ آیات مشابه شیطان از ملائکه در نظر گرفته شده است؟

این شبهه را معمولاً با پاسخ ساده‌ای توجیه می‌کنند:

خداوند ابلیس را به هر علتی (مثل عبادت) در ردیف ملائکه قرار داده بوده.

اما مطلب دقیقتری هم هست. «فرشته» مانند «جن» و ‌«انسان» اسم جنس نیست بلکه صفتی است که به جای اسم به کار رفته و هر موجودی می‌تواند «فرشته» باشد اگر خدا او را به مأموریتی «فرستاده» باشد.

توضیح اینکه لفظ «ملک» در قرآن از زبان عبری (מַלְאָךְ) و ریشهٔ הָלַך هالک یعنی ره سپاردن/ ره سپارکردن (معادل عربی بعث و رسل) آمده:

http://biblehub.com/str/hebrew/1980.htm

که از آن در عربی هلاک= درگذشتن، سپری شدن داریم.

خود کلمهٔ «فرشته»ی پارسی هم از بن فرستادن است.

(fra-)aiš/ aēš-

در پارسی‌باستان/ اوستایی به معنی فرستادن است.

aiš- vb. 'hasten', caus. aišaya- 'send': Av. aēš-, caus. aēšaya-, Skt. iṣ-, caus. eṣáyati (§117). fra + aiš- caus. 'send forth': Av. fraēš-, Skt. preş-. frāišayam [𐎳𐎼𐎠𐎡𐏁𐎹𐎶] 1st sg. imf. (§24, §72, §131, $215) DB 1.82; 2.19, 30, 50, 72f, 82; 3.2, 13, 30, 84; 5.7. frāišaya imf. DB 3.55, 60, 71.

Old Persian, Roland G. Kent, 1950, p. 178.

شیطان שטן در کتاب ایوب יוב تورات جزو «بنی‌الوهیم» בני אלוהים یعنی «فرزندان خداوند» قرار دارد که برای آزمایش ایوب «فرستاده» می‌شود (ایوب، ۱: ۶ و ۱: ۸ به بعد).

این را می‌گویند اعجاز بیانی/زبانی قرآن.(۱)

تکمله:

برخی محققان زبان‌شناس «انجیل»: εὐαγγέλιον را که از دو جزء εὐ (به معنی خوب و نیک و خوش، شاید همریشه با huی اوستایی؛ اوستانامه، 704) و αγγέλιον (از ἄγγελος و ریشۀ angel: فرشته، رسول، پیک: متی؛ 11: 10 و 22: 30 و لوقا؛ 7: 27) ساخته شده‌است و به معنی مژده و بشارت است دارای اصلی پارسی و برگرفته از واژه‌ای می‌دانند که در تاریخ هردت/ هرودوت از آن به صورت āngāros (دفتر 8، آخر بند 98: پیک‌سوار، چاپار) گزارش شده‌است:

98. [1] ταῦτά τε ἅμα Ξέρξης ἐποίεε καὶ ἔπεμπε ἐς Πέρσας ἀγγελέοντα τὴν παρεοῦσάν σφι συμφορήν. τούτων δὲ τῶν ἀγγέλων ἐστὶ οὐδὲν ὅ τι θᾶσσον παραγίνεται θνητὸν ἐόν· οὕτω τοῖσι Πέρσῃσι ἐξεύρηται τοῦτο. λέγουσι γὰρ ὡς ὁσέων ἂν ἡμερέων ᾖ ἡ πᾶσα ὁδός, τοσοῦτοι ἵπποι τε καὶ ἄνδρες διεστᾶσι κατὰ ἡμερησίην ὁδὸν ἑκάστην ἵππος τε καὶ ἀνὴρ τεταγμένος· τοὺς οὔτε νιφετός, οὐκ ὄμβρος, οὐ καῦμα, οὐ νὺξ ἔργει μὴ οὐ κατανύσαι τὸν προκείμενον αὐτῷ δρόμον τὴν ταχίστην.

While Xerxes did thus, he sent a messenger to Persia with news of his present misfortune. Now there is nothing mortal that accomplishes a course more swiftly than do these messengers, by the Persians' skillful contrivance. It is said that as many days as there are in the whole journey, so many are the men and horses that stand along the road, each horse and man at the interval of a day's journey. These are stopped neither by snow nor rain nor heat nor darkness from accomplishing their appointed course with all speed.

[2] ὁ μὲν δὴ πρῶτος δραμὼν παραδιδοῖ τὰ ἐντεταλμένα τῷ δευτέρῳ, ὁ δὲ δεύτερος τῷ τρίτῳ· τὸ δὲ ἐνθεῦτεν ἤδη κατ᾽ ἄλλον καὶ ἄλλον διεξέρχεται παραδιδόμενα, κατά περ ἐν Ἕλλησι ἡ λαμπαδηφορίη τὴν τῷ Ἡφαίστῳ ἐπιτελέουσι. τοῦτο τὸ δράμημα τῶν ἵππων καλέουσι Πέρσαι ἀγγαρήιον

2] The first rider delivers his charge to the second, the second to the third, and thence it passes on from hand to hand, even as in the Greek torch-bearers' race in honor of Hephaestus. This riding-post is called in Persia, angareion.

http://www.sacred-texts.com/cla/hh/hh8090.htm

۱) هنگامی که خشایارشا چنین کرد پیغامبری (آنگلون) را با اخباری از بدبیاری نوَش به پارس فرستاد. اکنون هیچ میرایی (انسانی عادی) نیست که مسیر را سریعتر از آنچه این پیغامبران می‌کنند به انجام برساند، با ترفند ماهرانهٔ پارسیان. گفته شده است که همچند کثرت روزهای سفر در کل آن، بسیار هستند مردان و ‌اسبانی که در طول جاده می‌ایستند، هر اسب و مردی در موقف یک روز سفر. اینها را نه برف نه باران نه گرما نه تاریکی از به‌انجام‌رساندن مسیر تعیین‌شده‌شان با همهٔ سرعت باز نمی‌دارد.

۲) نخستین سوار بارش را به دومی فرامی‌دهد، دومی به سومی و پس از آن از دستی به دستی رد می‌شود درست چنانکه در یونان مشعل‌بران مسابقهٔ به افتخار هفائستوس. این سواران بر اسبان را در پارس àngarêion/ از άγγαρήιον می‌خوانند.*

پانوشت:

*) ترجمه را طبق متن انگلیسی انجام دادم اما در جملهٔ آخر در متن انگلیسی آمده بود: ridding-post (پست‌سواره) اما در متن یونانی هست: δράμημα τῶν ἵππων/dràmêma tõn hippōn که من تحت لفظی ترجمه کردم.

رودریگر اشمیت άγγαρήιον را به صورت ایرانی باستان

*ham-kā/ara

executing (orders)”

([دسته‌های] اجرائی [همكاران؟]) بازسازی کرده‌است (ر.ک.

The Concise Greek–English Lexicon of the New Testament, Frederick William Danker

و مقالۀ رودریگر شمیت با عنوان «واژگان دخیل پارسی در یونانی» در دائرة‌المعارف ایرانیکا، در دسترس در

http://www.iranica.com/articles/greece-xi-xii

به نظر من اشمیت در شناسایی بن واژه به خطا رفته و بن درست آن car اوستایی به معنی جنبش و حرکت است: همچار= همرفتی («چرخ» از همین ریشه است و wheel در انگلیسی نیز).

خود این بن از ریشهٔ هندواروپایی *kʷel است به معنی چرخیدن، گشت زدن است:

البته گرچه این نخستین بار است که با این جزئیات در خصوص «انجیل» نوشته می‌شود اما پیشتر دکتر محمد مقدم به اصل پارسی داشتن آن اشاره کرده‌است ر.ک. دربارۀ مهر و ناهید، ص۱۹.

پانوشت:

۱) در تورات به علت یونانی‌الاصل بودن لفظ «ابلیس» (دیابُلُس διάβολος) این واژه نیامده ولی در انجیل آمده است و بنابه آمارگیری شخص خودم این واژه معادل Σαταν ساتان/شیطان آمده درحالیکه که باز بنابه اعجاز بیانی قرآن کریم این دو لفظ (ابلیس و شیطان) مترادف هم به کار نرفته اند.

اجمالاً آن «جن» معروف در حال نافرمانی خدا «ابلیس» خوانده می‌شود که از ریشهٔ βάλλω (بالو) در یونانی (همریشه با symbol) به معنی انداختن و هم‌معنی «رجم» است و در نسبتش با انسان «شیطان» خوانده می‌شود که از بن ŠT سامی است به معنی مانع (همریشه با שֵׁד شِد در عبری به معنی جن که در فارسی به صورت «شیدا» (آرامی-سریانی: ܫܐܕܐ) به کار می‌رود برای نمونه در تثنیه، ۳۲:۱۷:

‏יִזְבְּח֗וּ לַשֵּׁדִים֙ לֹ֣א אֱלֹ֔הַ אֱלֹהִ֖ים לֹ֣א יְדָע֑וּם חֲדָשִׁים֙ מִקָּרֹ֣ב בָּ֔אוּ לֹ֥א שְׂעָר֖וּם אֲבֹתֵיכֶֽם׃

یزیبحو ل‌شدیم لو الوها الوهیم لو یداعوم خداشیم می‌قاروو بائو لو شوعاریم أبوثیکم

ذبح کردید برای «شیاطین» نه خدا، خدایانی که نمی‌شناختنشان، تازگانی که از نزدیکی آمده بودند که پدرانتان از ایشان نمی‌ترسیدند. (ترجمهٔ تحت لفظ با توجه به منابع از من است).

و šadûm اکدی به معنی کوه و طبق اجتهاد خودم «صد» عربی به معنی «سد» و مانع.

درباب معضل ترجمۀ «نیست»/ Nicht/ nothing از زبانهای اروپایی به فارسی

به نام خداوند جان و خرد

Und zuerst eine ganz kleine und auf den ersten Blick leicht zu lösende Frage die aber während der letzten Jahrzehnte viele Diskussionen hervorgerufen hat: die Frage um das Nichts. Wir haben gesagt, daß alles, was ist, ein Seiendes ist. Daraus scheint zu folgen, daß es außer dem Seienden nichts gibt. Und daraus könnte man wieder ableiten, daß es ein Nichts gibt, also daß das Nichts in irgendeiner Weise doch ist, existiert. Vielleicht wird dies als ein Sophisma anmuten. Wir pflegen zu sagen, daß etwas nicht ist oder wie Sartre es noch schärfer formuliert: daß es nichts gibt. Zum Beispiel: wenn der Motor im Wagen streikt, schaut einer in den Vergaser und sagt: „Im Vergaser gibt es nichts." Die Frage lautet nun: ist dieser Satz wahr? Offenbar ist er manchmal wahr. Wenn aber ein Satz wahr ist, dann muß es in der Wirklichkeit so sein, wie er sagt. Das ist die Definition der Wahrheit. Also muß es ein Nichts im Vergaser geben.

Übrigens: wir sprechen sinnvoll vom Nichts, zum Beispiel jetzt rede ich darüber. Wenn ich aber über etwas sinnvoll rede, dann muß dieses Etwas ein Gegenstand sein. Andernfalls würde ich gar nicht darüber sprechen können. Also ist das Nichts ein Gegenstand. Also ist es. Und doch ist es nichts; also: es ist nicht.

نخست مسأله‌ای کوچک که حل آن در نگاه اول آسان می‌نماید ولی در دهه‌های اخیر مباحثات بسیار برانگیخته است: مسألۀ هیچ (das Nichts) (ناهست). گفتیم هر چیز که هست یک هست است. از اینجا چنانکه می‌نماید، باید نتیجه گرفت جز هست آنچه هست هیچ است و از اینجا می‌توان نتیجه گرفت که یک هیچ هست. پس هیچ نیز به گونه‌ای هست، وجود دارد. شاید این را سفسطه‌ای بینگارند. معمولاً می‌گوییم که چیزی نیست یا چنانکه سارتر عنوان (فرموله) کرده است: ناهست (nichts، نه‌چیز) هست مثلاً وقتی که موتور اتومبیل درست کار نکند از یکی که کاربراتور را نگاه می‌کند، می‌پرسیم در کاربراتور چیست؟ پاسخ می‌دهد: «هیچ».(۱)

پرسش این است که آیا این جمله درست است؟ واضح است که گاهی درست است. وقتی که جمله‌ای درست باشد باید واقع چنان باشد که در جمله گفته می‌آید. این تعریف حقیقت است. پس در کاربراتور باید یک هیچ وجود داشته باشد.

وانگهی ما از هیچ [درست و] معنادار سخن می‌گوییم چنانکه من دارم اکنون از آن بحث می‌کنم. اما چیزی که از آن سخن [درست و] معنادار بتوان گفت، آن چیز باید موضوع [سخن] باشد، وگرنه از آن اصلاً سخن نمی‌توان گفت. پس هیچ یک موضوع است. پس هست و با این همه هیچ است پس نیست.

پانوشت: ۱) در زبانهای اروپایی می‌گویند «هیچ هست» (در آلمانی es gibt das Nichts) در زبان فارسی می‌گوییم «هیچ نیست». تا موجبۀ فرنگی سالبۀ ما نشود جمله‌ای خبری را به جمله‌ای پرسشی ترجمه کردیم و در پاسخ آن آوردیم «هیچ».

منبع:

راههایی به تفکر فلسفی، یوزف ماری بوخنسکی، ترجمۀ پرویز ضیاء شهابی، پرسش، اول ۱۳۸۰، ص۹۱.

سلام دوستان

چند روز پیش داخل اینستاگرام چیز جالب توجهی دیدم.

از زبان یک «دختر مستقل» گفته می‌شد که: I need nobody و فارسیش می‌شود: من به هیچکس نیازی ندارم.😌

بعد پسری با طعنه می‌گفت: من همان هیچکسی ام که او مدام به‌ش زنگ می‌زند و فلان چیز و بهمان چیز را ازش می‌خواهد.😏

نکته‌ای که استاد ضیاء شهابی در پانوشت ترجمۀ منقول بالا متذکر شد بر گزارش آن طنز تصویری نیز راست می‌آید.

در فارسی ما جمله را سالبه می‌گوییم و در زبانهای فرنگی موجبه.

این اشکال مهمی در ترجمه ایجاد می‌کند چنانکه بالکل لطف متن بوخنسکی (تقابل ist/ seiend با nicht/ Nichts) و طنز عبارت انگلیسی از دست رفته است.

درواقع در دست کم برخی زبانهای اروپایی «عدم» وجود دارد پس می‌توان از عدم پرسید چنانکه هیدگر پرسیده است:

Warum ist überhaupt das Seiendes und nicht vielmehr das Nichts?

چرا درکل موجود هست و به جایش عدم نیست؟

پاسخ به فارسی ساده است: چون عدم وجود ندارد.

باید اندیشید که چه می‌توان کرد.

بعداً متذکر شدم به اینکه ما گاهی می‌گوییم در جعبه هیچ هست/ آنچه در جعبه هست هیچ است، زمانی که بخواهیم بگوییم آنچه در جعبه هست بی‌ارزش و ناچیز است.

خود همین «ناچیز» هم پهلو به معنی معدوم می‌زند: ناچیز= چیزی که چیزی نیست و‌‌ مگر همه چیز، چیزی نیست؟ پس آنچه چیزی نیست لابد اصلاً نیست.

پر از هیچ اند و کم از هیچ، ناچیز اند انسانها

و از چیزی که چیزی نیست لبریز اند انسانها

(علی معلم دامغانی)

آیا این ترجمۀ استاد به ما مجوز می‌دهد در معادل «نیست‌انگاری» برای نهیلیسم که از برابرنهادهای مرحوم فردید است* تجدید نظر کنیم؟

نیهیل (nihil) در لاتینی به معنی هیچ است و نه «نیست» مثلا در این عبارت زبانزد: ‌nihil [est] sine ratione: هیچ چیز بدون دلیل/ جهت موجِه نیست. (باز جملۀ لاتینی موجبه است اما ترجمۀ فارسی سالبه).

داریوش آشوری معادل هیچ‌انگاری را برایش گذاشته.

*) این ادعا اشتباه بود. واضع اصطلاح «نیست‌انگاری» محمدباقر هوشیار، ۱۳۳۵ است در ترجمۀ گزیده‌ای از کتاب ارادۀ معطوف به قدرت نیچه.

از ویکیپدیا: تاریخ نیهیلیسم (با کمی ویرایش)

از زمان فریدریش هاینریش یاکُبی این اصطلاح تقریباً به طور کامل در سراسر اروپا منسوخ شده بود تا اینکه نویسندۀ روس ایوان تورگِنیف آن را احیا کرد. او این کلمه را با داستان پدران و پسران خود در سال ۱۸۶۲ وارد زبان عموم کرد و بسیاری از محققان را به این باور رساند که او این اصطلاح را ابداع کرده است.[۱۵] شخصیت‌های نیهیلیست داستان، خود را کسانی تعریف می‌کنند که «همه چیز را انکار می‌کنند»، «هیچ اصلی را در ایمان، صرف نظر از احترامی که به آن اصل گذاشته شده است، نمی‌پذیرند» و «در حال حاضر، نفی را مفیدترین چیز می‌دانند».[۱۶] با وجود گرایش‌های ضد نیهیلیستی خود تورگنیف، بسیاری از خوانندگان او نیز نام نیهیلیست را برگزیدند و بدین ترتیب نام خود را به جنبش نیهیلیستی روسیه نسبت دادند.[۱۷] در وهلۀ بعد، نیهیلیسم را فیلسوف آلمانی فریدریش نیچه به بحث گذاشت.‌ او از این اصطلاح برای توصیف فروپاشی اخلاق سنتی در جهان غرب استفاده کرد.[۱۸] از نظر نیچه، نیهیلیسم هم به روندهای نوین تخریب ارزش‌ها که با تعبیر «مرگ خدا» بیان می‌شود و هم به آنچه او اخلاق انکار زندگی در مسیحیت می‌دانست، اطلاق می‌شد.[۱۹][۲۰] سپس تحت تأثیر عمیق نیچه، به این اصطلاح بیشتر در فلسفۀ فرانسوی و فلسفۀ قاره‌ای گسترده‌تر توجه شد درحالی‌که می‌توان گفت تأثیر نیهیلیسم در روسیه تا دوران شوروی ادامه یافت.[۲۱]

15) Gillespie, Michael Allen (1996). Nihilism Before Nietzsche. University of Chicago Press, p. 110.

16) Frank, Joseph (1995). Dostoevsky: The Miraculous Years, 1865–1871. Princeton University Press.

زیرا این بازارُف بود که برای اولین بار خود را «نیهیلیست» اعلام کرد و اعلام کرد که «از آنجایی که در حال حاضر، نفی مفیدترین چیز است»، نیهیلیست‌ها «همه چیز را انکار می‌کنند.»

تورگنیف، ایوان. «فصل ۵». پدران و پسران. ترجمۀ کنستانس گارنت. نیهیلیست مردی است که در برابر هیچ مرجعی سر تعظیم فرود نمی‌آورد، هیچ اصلی را در ایمان نمی‌پذیرد، صرف نظر از اینکه آن اصل در چه جایگاهی قرار دارد.

17) Petrov, Kristian (2019). "'Strike out, right and left!': a conceptual-historical analysis of 1860s Russian nihilism and its notion of negation". Stud East Eur Thought. 71 (2): 73–97.

18) "Nihilism". Encyclopædia Britannica. 3 January 2024.

19) Carr, Karen L. 1992. The Banalisation of Nihilism. Albany: State University of New York Press.

20) Deleuze, Gilles (1983) [1962]. Nietzsche and Philosophy. Translated by Tomlinson, Hugh. London: The Athlone Press.

21) Ramos, Alice (1996). "Triumph of the Will". The Review of Politics. 58 (1): 181–184.

کورش و کیخسرو از جلال خالقی مطلق و کوتاه درباب ضبط نام کورش از محمد نورالهی

‍ هفتم آبان روز گرامی‌داشت کورش بزرگ

کیخسرو و کورش

افسانۀ زاد کیخسرو و کورش، چنان‌که پیش از این دیگران شناخته و نوشته‌اند، به یکدیگر شباهت دارند:

بنا بر روایت شاهنامه، چند ماه پس از کشته شدن سیاوش در توران به فرمان افراسیاب فریگیس، زن سیاوش و دختر افراسیاب، فرزندی می‌زاید به نام کیخسرو. افراسیاب به علت پیشگویی‌هایی که دربارۀ کیخسرو کرده‌اند، از او بیمناک است، ولی سرانجام از کشتن کودک چشم می‌پوشد، بدین شرط که پیران او را به شبانان سپارد تا در میان آنان بزرگ شود تا مگر از نژاد خود چیزی نداند. چون کودک به هفت‌سالگی می‌رسد، پیران او را به نزد افراسیاب می‌آورد و کیخسرو به سفارش پیران خود را در حضور افراسیاب به دیوانگی می‌زند و بدین ترتیب از مرگ می‌رهد. سپس‌تر گیو به توران می‌رود و کیخسرو و مادرش را به ایران می‌آورد. پس از آنکه کیخسرو در ایران به پادشاهی می‌رسد، به توران لشکر می‌کشد و پس از جنگ‌های دراز، سرانجام بر افراسیاب دست یافته و او را به کین پدر خود می‌کشد.

بنا بر گزارش هردوت پادشاه ماد، آستیاگ شبی در خواب می‌بیند که از شکم دخترش، ماندانه، چندان آب روان شد که نه‌ تنها پایتخت او، بلکه سراسر آسیا را گرفت. چون تعبیر خواب را از مغان می‌پرسد، از پاسخ آنان به هراس می‌افتد و از این رو دختر خود را نه به یکی از نژادگان مادی، بلکه به یک نژادۀ گمنام پارسی به نام کامبیز می‌دهد تا از سوی داماد خطری کشورش را تهدید نکند. ولی پس از آن، باز آستیاگ شبی در خواب می‌بیند که از دامان دخترش تاکی روییده که بر سراسر آسیا سایه افکنده است و چون این بار تعبیر خواب را از مغان می‌پرسد و باز همان پاسخ پیشین را می‌شنود، دختر خود را از پارس پیش خود می‌خواند و او را در آنجا تا هنگام زادن کودکی که در شکم دارد نگه می‌دارد. پس از آنکه در ماد کودک ماندانه به نام کورش به جهان می‌آید، آستیاگ به‌ یکی از نزدیکان خود به نام هارپاگ که در کشور ماد مردی صاحب قدرت است، فرمان می‌دهد که کودک را با خود برده سربه‌نیست کند. هارپاگ خود بدین کار دست نمی‌زند و این وظیفه را به یکی از سرشبانان پادشاه به نام میتراداد واگذار می‌کند. اما چون میتراداد کودک را به چراگاه خود می‌برد، زن سرشبان او را از کشتن کودک بازمی‌دارد و کودک را به جای کودک خود که تازگی مرده به جهان آمده بود می‌پذیرد. سپس‌تر کورش به ده‌سالگی می‌رسد، روزی هنگام بازی با کودکان کوی، در اثر رفتار کورش بر راز نژاد او پی می‌برند. از پس آن، آستیاگ هاپاگ را که فرمان او را کار نبسته بود به وضع وحشیانه‌ای سیاست می‌کند، ولی کورش را بدین بهانه که چون هنگام بازی در کوچه خود را پادشاه نامیده بود و با این کار به نظر مغان خواب آستیاگ تعبیر شده و دیگر خطری از سوی کورش پادشاهی او را تهدید نمی‌کند، به پیش پدر و مادرش به پارس می‌فرستد. دیری نمی‌گذرد که کورش از پارس به ماد لشکر می‌کشد و پادشاهی نیای خود آستیاگ را برمی‌اندازد.

(سخن‌های دیرینه: سی گفتار در مورد فردوسی و شاهنامه، دکتر جلال خالقی مطلق، به کوشش علی دهباشی، تهران: انتشارات دکتر محمود افشار، ۱۳۹۷، ص ۲۵۷-۲۵۸)

بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار؛ تعمیم زبان فارسی، تحکیم وحدت ملّی و تمامیت ارضی

@AfsharFoundation

تجربهٔ تفکر:

یک شباهت دیگر کورش و کیخسرو به نظر من در مرگ مبهمشان است. درست مشخص نیست این دو پادشاه بزرگ چگونه درگذشته اند.

من رسم خط «کورُش» به جای «کوروش» را ترجیح می‌دهم.

در کتاب اشعیای تورات این نام با کسر راء و کورِش (כּוֹרֶשׁ) تلفظ می‌شود.

البته در فارسی باستان طبق املای 𐎤𐎢𐎽𐎢𐏁 کوروش (با دو‌ او/ 𐎢) تلفظ می‌شده.

پی‌نوشت:

ریشه مورد اختلاف. یک نظریه این است که این نام از عیلامی 𒁹𒆪𒊏𒀾 (m]ku-ra-aš2 /⁠kuraš]/، «چوپان، مراقبت‌کننده، محافظ») گرفته شده است؛ قدیمی‌ترین گواهی‌های خط میخی این نام، حتی مواردی پیش از بنیانگذار شاهان‌شاهی هخامنشی، همیشه به /-aš/ ختم می‌شوند، برخلاف /-uš/، که از نظر واج‌شناسی برای اکدی و عیلامی، اگر اصل آن به صورت ایرانی /-uš/ بوده باشد، تطوری توضیح‌ناپذیر است. این نشان می‌دهد که نسخۀ ایرانی جدیدتر و شناخته‌شده‌تر درواقع انطباق است که شاید ناشی از این باشد که ستاکهای مختوم به a در فارسی باستان هرگز در حالت نهادی، /-š/ ندارند، اما ستاکهای مختوم به u دارند.

Tavernier, Jan (2007), Iranica in the Achaemenid Period (ca. 550–330 B.C.): Lexicon of Old Iranian Proper Names and Loanwords, Attested in Non-Iranian Texts, Peeters Publishers.

(منقول از ویکسیونری انگلیسی)

به نام خدا

با توجه به اینکه زبان اکدی/ بابلی ع نداشته و فعل نادو/ نَئدو در این زبان هم همریشه‌ای با دیگر زبانهای سامی که در آن این ستاک با ع ضبط شده باشد ندارد* بنابراین حتی جدا از مباحث ریشه‌شناختی باید صورت لاتین‌نوشت Nabû-naʾid را به خط فارسی نبونئید نوشت چنانکه در منابع معتبر ضبط شده است.

*) اما شباهتی به بن «ندی/ ندا» عربی دارد.

مرور/ کتابگزاری ژاک دوشن-گیمن دربارۀ کتاب زرتشت، سیاستمدار یا کاهن-طبیب؟

به نام خداوند جان و خرد

مرور/ کتابگزاری ژاک دوشن-گیمن دربارۀ کتاب زرتشت، سیاستمدار یا کاهن-طبیب؟

W. B. HENNING: Zoroaster, Politician or Witch-doctor? (Ratanbai Katrak Lecture, 1949.) 51 pp. London: Cumberlege, 1951, 58.

Under this intriguing title, Prof. Henning gives us, in a most enjoyable form, his three Ratanbai Katrak lectures of 1949. His portraits of the prophet, as seen alternately through Herzfeld's or Nyberg's spectacles, are full of wit and humour. He may, however, have shot beyond the mark when (p. 32 sq.), in criticizing the hypothesis of Zoroaster's 'shamanism', he goes so far as to deny the existence of hemp-intoxication in ancient Iran. For how would he then account for the Iranian loan-word in vogul[1] pāŋχ, ostyak[2] poŋχ Agaricus muscarius' (as a means of intoxication-apparently a substitute for hemp), etc.? (Cf. Bernhard Munkácsi, "Pilz" u. " Rausch"", Keletï Szemle, 1907, pp. 343-4, already alleged by Wikander, apud Mircea Eliade, Le Chamanisme, Paris, 1951.)

استاد هنینگ تحت این عنوان جذاب، سه سخنرانی راتانبای کاتراک خود در سال ۱۹۴۹ را به شکلی بسیار لذت‌بخش برایمان ایراد می‌کند. تصویرسازی‌های او از پیامبر، آن‌طور که به تناوب از دریچۀ هرتسفلد یا نیبرگ دیده می‌شود، سرشار از شوخ‌طبعی و بذله‌گویی است. با این حال، شاید وقتی (ص۳۲ و بعد) در نقد فرضیۀ نسبت زرتشت با «آیین شمنی»، تا آنجا پیش می‌رود که وجود مسمومیت با شاهدانه در ایران باستان را انکار می‌کند، از حد مجاز تجاوز کرده باشد. در این صورت، او چگونه می‌تواند وام‌واژۀ ایرانی [بنگ یعنی] pāŋχ در زبان وُگول [حوزۀ شمالی اورال] و poŋχ در زبان اُستیاک [در حوزۀ سیبری] برای قارچ Agaricus muscarius (چونان وسیله‌ای برای مسمومیت - ظاهراً جایگزینی برای شاهدانه/ بنگ) و غیره را توضیح کند؟ (ر.ک. Bernhard Munkácsi، "Pilz" und "Rausch"، مجلۀ Keletï Szemle، [ش8،] 1907، ص343-344، منقول در Mircea Eliade، Le Chamanisme، پاریس، 1951 [پینوشت 59 فصل 11، ص518 مربوط به ص358] طبق اشاره و راهنمایی استیگ ویکاندر.)

[L’importance de l’ivresse demandée au chanvre est confirmée, d’autre part, par l’énorme diffusion du terme iranien a travers l’ Asie centrale. Le mot iranien désignant le chanvre, bangha, en est venu à désigner, dans nombre de langues ougriennes, aussi bien le champignon chamanique par excellence, agaricus muscarius (qui est justement utilisé comme moyen d’intoxication avant ou pendant la séance) que l’ivresse (59): cf. par exemple le vogoul pânkh, «champignon» (Agaricus muscarius), mordvin panga, pango, tchérémisse pongo, «champignon».

Dans le vogoul septentrional, pânkh signifie également «ivresse, ivrognerie». Les hymnes aux divinités font aussi allusion à l’extase provoquée par l’intoxication avec les champignons (Munkácsi, p. 344). Ces constatations prouvent que le prestige magico-religieux de l’intoxication à fin extatique est d’origine iranienne.

اهمیت مستی حاصل از کنف با گسترش عظیم این اصطلاح ایرانی در سراسر آسیای میانه بیشتر تأیید می‌شود. کلمۀ ایرانی برای کنف، bangha، در بسیاری از زبان‌های اوگری، هم به قارچ اصلی شمنی، Agaricus muscarius (که دقیقاً به عنوان وسیله‌ای برای مستی قبل یا در طول جلسۀ احضار ارواح استفاده می‌شود) و هم به مستی اشاره دارد(59): مثلاً ر.ک pânkh در زبان وُگول به معنی «قارچ» (نوع Agaricus muscarius)، pango، pongo در زبان مُردوی و pongo نزد چرمیس‌ها [مردمی فینو-اوگری در اروپای شرقی که به طور سنتی در امتداد رودخانه‌های ولگا و کاما در روسیه می‌زیستند]، به معنی «قارچ». در شمال وگول، pânkh همچنین به معنای «مستی، مست شدن» است. سرودهای مربوط به خدایان نیز به وجد ناشی از مستی با قارچ اشاره دارند (Munkacsi، ص 344). این یافته‌ها ثابت می‌کند که اعتبار کاهنی-مذهبی مستی برای اهداف وجدآور، منشأ ایرانی دارد.

Ajouté aux autres influences iraniennes en Asie centrale, sur lesquelles nous reviendrons, le bangha illustre le degré qu’atteignit le prestige religieux de l’Iran. Il est possible que la technique de l’intoxication chamanique soit, chez les Ougriens, d’origine iranienne. Mais qu’est-ce que cela prouve pour l’expérience chamanique originaire? les narcotiques ne sont qu’un substitut vulgaire de la transe «pure». Nous avons déjà eu l’occasion de constater chez plusieurs peuples sibériens le fait que les intoxications (alcool, tabac, etc.) sont des innovations récentes et qu’elles accusent en quelque sorte une décadence de la technique chamanique. On s’efforce d’umiter par livresse narcotique un état spirituel qu’on n’est plus capable d’atteindre autrement. Décadence ou, faut-il ajouter, vulgarisation d’une technique mystique, dans l’Inde ancienne et moderne, dans l’Orient tout entier, on rencontre toujours ce mélange étrange des «voies difficiles» et des «voies faciles» pour réaliser l’extase mystique ou telle autre expérience décisive.

59. Bernhardt Munkacsi, «“Pilz” und “Rausch”» (Keleti szemle, VIII, Budapest, 1907, p. 343-344). Je dois cette référence a l’amabilité de Stig Wikander.]

علاوه بر سایر تأثیرات ایرانی در آسیای مرکزی که بعداً در مورد آنها بحث خواهیم کرد، «بنگ» میزان اعتبار مذهبی ایران را نشان می‌دهد. این احتمال وجود دارد که فن مستی شمنی در میان اوگریایی‌ها منشأ ایرانی داشته باشد. اما این چه چیزی را درباب تجربۀ شمنی اصلی ثابت می‌کند؟ مواد مخدر صرفاً جایگزینی مبتذل برای خلسۀ «خالص» هستند. ما قبلاً در میان چندین قوم سیبری مشاهده کرده‌ایم که مست‌کننده‌ها (الکل، تنباکو و غیره) نوآوری‌های متأخر اند و به نوعی معرف افول فن شمنی هستند. فرد تلاش می‌کند تا از طریق مستی مخدر، حالتی معنوی را تقلید کند که دیگر قادر به رسیدن به آن از طریق دیگر نیست. انحطاط، یا باید اضافه کرد، رواج یک فن عرفانی، در هند باستان و نو، در سراسر شرق، همیشه با این ترکیب عجیب از «راههای دشوار» و «راههای آسان» برای دستیابی به وجد عرفانی یا تجربۀ بارز دیگری روبرو می‌شود.]

Henning has dealt especially- in the masterly fashion which is his in all matters historical or philological- with the questions of the date and place of Zarathustra. On the basis of Tâqîzâde's and Hildegarde Lewy's researches he shows with perfect clarity that the latest (Nyberg's) attempt at disproving the traditional date of 258 years before Alexander' is no more valid than all the previous arguments to the same purpose. As for Zoroaster's location, his own study of the Khwarezmi material, still largely unpublished, has enabled Henning, with the additional help of Markwart's treatment of Herodotus's evidence, to make fairly certain that Vištaspa's kingdom was no other than Chorasmia, but a sort of greater Chorasmia' (phrase mine) extending over the larger part of Eastern Iran. There the matter will probably rest, in our time', despite the objections of Altheim, Zarathustra u. Alexander der Grosse', in La Parola del Passato, 1951, p. 321 sq.

هنینگ به‌ویژه - به شیوه‌ای استادانه که در تمام مسائل تاریخی یا زبان‌شناختی از آن اوست - به پرسش‌های مربوط به تاریخ و مکان زرتشت پرداخته است. او بر اساس تحقیقات تقی‌زاده و هیلدگارد لوی با وضوح کامل نشان می‌دهد که آخرین تلاش (نیبرگ) برای رد تاریخ سنتی ۲۵۸ سال پیش از اسکندر، به هیچ وجه معتبرتر از تمام استدلال‌های قبلی با همین هدف نیست. درباب مکان زرتشت، مطالعۀ شخصی هنینگ روی مواد و مصالح زبان خوارزمی که هنوز تا حد زیادی منتشر نشده است، او را قادر ساخته است تا با کمک اضافیِ برداشت مارکوارت از شواهد هردت، کاملاً مطمئن شود که پادشاهی ویشتاسپ چیزی جز خوارزم نبوده، بلکه نوعی خوارزم بزرگتر (به عبارت من) بوده که در بخش بزرگتری از ایران شرقی گسترش یافته است. احتمالاً «در زمان ما»، علی‌رغم اعتراضات آلتهایم در Zarathustra und Alexander der Grosse (چاپ‌شده در La Parola del Passato، 1951، ص321 و بعد)، موضوع در همین جا متوقف خواهد ماند.

After such decisive contributions to our knowledge of the time, place, and language of Zarathustra, one cannot help feeling sorry as one becomes aware, on p. 45, that less than six pages are left to deal with what makes Zarathustra important at all: his religion... One comes almost to regret that so much space should have been wasted criticizing Nyberg's and Herzfeld's views. In this, however at least, in half of this- Henning was only complying with the expressed wishes of the Electors to the Lectureship that he should define his attitude towards the theories propounded by Professor Nyberg'- which constitute, indeed, the most remarkable treatment of the subject in recent years, we should even say a notorious stumbling-block in the field of Iranian scholarship. But regarding Herzfeld's views, the same careful attention seems less justified-although they partly help the author refute Nyberg. For who, among the scholars, has taken Zoroaster and his World but as an enormous and- alas, poor Herzfeld!- perhaps unconscious joke?

پس از چنین سهم بارزی در دانش ما از زمان، مکان و زبان زرتشت، نمی‌توان از احساس تأسف خودداری کرد، زیرا در صفحه ۴۵ متوجه می‌شویم که کمتر از شش صفحه برای پرداختن به آنچه زرتشت را اصلاً مهم می‌کند باقی مانده است: دین او... . ما از اینکه این همه فضا صرف انتقاد از دیدگاه‌های نیبرگ و هرتسفلد شده است تقریباً پشیمان می‌شویم. در این اثر، باری در نیمی از این اثر، هنینگ تنها با خواسته‌های اعلامی گزینشگران کرسی سخنرانی که باید نگرش خود را نسبت به نظریه‌های استاد نیبرگ بیان کند، همراهی کرده است - نظریه‌هایی که درواقع، قابل توجه‌ترین بررسی این موضوع در سال‌های اخیر و حتی باید گفت یک مانع رسوا در حوزۀ پژوهش‌های ایرانی هستند. اما درباب دیدگاه‌های هرتسفلد، همین توجه دقیق کمتر موجه به نظر می‌رسد - اگرچه تا حدودی به نویسنده کمک می‌کند تا نیبرگ را رد کند. زیرا در میان محققان چه کسی [جز هرتسفلد] است که زرتشت و جهان او را جز یک شوخی بزرگ و شاید ناخودآگاه - افسوس، هرتسفلد بیچاره! - در نظر نگرفته است؟

In his own treatment of Zoroaster's religion, Henning seems anyhow to underrate his own originality when he writes: “a critic may well point out that I have failed to say anything new.” In fact, the newest and most arresting statement of Henning's lies perhaps in this section of his book: Zoroaster's religion', he writes on p. 46' (as are most dualistic movements) is best understood as a protest against monotheism'. What a pity that no attempt at proving this should even be outlined! Is it not, one may suspect, because this would involve taking account of Dumézil's researches on the Amaša Spanta's (Georges Dumézil, Naissance d'Archanges, Paris, Gallimard, 1944: see now, for all further references, the latest book by the same author, La Religion des Indo-européens, Paris, Presses Universitaires, 1952), a subject which Henning obviously wants to avoid at all costs? In fact, he does not even mention the Amaša Sponta's, whilst the gâthâs are literally crowded with them… .

به نظر می‌رسد هنینگ در برخورد خود با دین زرتشت، به نوعی اصالت خود را دست کم می‌گیرد، وقتی [در ص51 متن اصلی، ص94 ترجمۀ فارسی] می‌نویسد: «یک منتقد می‌تواند به خوبی اشاره کند که من نتوانسته‌ام چیز جدیدی بگویم.» [ترجمۀ کامران فانی: «چه بسا منتقدی به‌درستی یاداور شود که من حرف تازه‌ای به میان نیاورده ام»] درواقع، جدیدترین و گیراترین جملۀ هنینگ شاید در این بخش از کتابش نهفته باشد، او در صفحۀ ۴۶ می‌نویسد: «دین زرتشت (مانند اکثر جنبش‌های دوگانه‌انگارانه) بهتر است اعتراضی به یگانه‌انگاری درک شود». چه حیف که هیچ تلاشی برای اثبات این موضوع حتی نباید مطرح شود! نمی‌شود فرض کرد که چنین است؟ زیرا این امر مستلزم در نظر گرفتن تحقیقات دومزیل درباب اَمِشَه سپنته‌هاست (ژرژ دومزیل، Naissance d'Archanges، پاریس، گالیمار، ۱۹۴۴. اکنون برای هر منبع بیشتری، به آخرین کتاب همین نویسنده، La Religion des Indo-européens، پاریس، Presses Universitaires، ۱۹۵۲ مراجعه کنید)، موضوعی که هنینگ آشکارا می‌خواهد به هر قیمتی از آن اجتناب کند. درواقع، او حتی به اَمِشَه سپنته‌ها اشاره نمی‌کند، درحالیکه گاهان به معنای واقعی کلمه مملو از آنهاست...

As it is, his statement of opinion, quoted above, is neither more nor less than a challenge (which I have humbly taken up in my Ormazd et Ahriman, Paris, Presses Universitaires, 1953).

در حال حاضر، بیان نظر او که در بالا نقل شد، چیزی بیش از یک مناقشه نیست (که من فروتنانه در کتاب Ormazd et Ahriman [اورمزد و اهریمن]، پاریس، انتشارات دانشگاهی، ۱۹۵۳، به آن پرداخته‌ام).

However, Henning does not finish his tantalizing little book without favouring us- as if by way of compensation- with an as yet partly unpublished text (M 28), thanks to which the origin of the 'evidence' on Zervanism given by Christian authors in the 4th and 5th centuries can now be traced back one century earlier.

با این حال، هنینگ کتاب کوچک و وسوسه‌انگیز خود را بدون لطف به ما به پایان نمی‌رساند -گویی به‌عنوان جبران مافات- با متنی که هنوز کامل منتشر نشده است (دستنوشت 28)، که به لطف آن، منشأ «شواهد» مربوط به آیین زروانی که نویسندگان مسیحی در قرن‌های چهارم و پنجم گزارش کرده اند، اکنون می‌تواند به یک قرن قبل‌تر بازگردد [ر.ک. «پیوست»].

JACQUES DUCHESNE-GUILLEMIN

ژاک دوشن-گیمن

پیوست:

It has been evident for some time that all the principal anti-Zervanite writers based themselves on one and the same source. At present it is generally held that this ultimate source was the book, On the Persian Magism, by Theodore of Mopsuestia, a Christian bishop who died in about A.D. 428. This view leaves out of account a hitherto inaccessible Manichaean text written in the Middle Persian language. The Manichaean fragment(1) mentions the demon Māhmi, known otherwise only from the Armenian Eznik, and describes his functions in such a way as to leave no doubt that its author used the same book as the one that lay before the other anti-Zervanite writers. The Manichaean author was one I of Mani's first disciples (Abursām or someone close to him) and so must have written about a century before the lifetime of Theodore of Mopsuestia. Moreover, it is clear from the forms of the Persian names used in the ultimate source (e.g. MPers. m'hmy, Arm. Mahmi) that it cannot have been written in the Greek language. There are traces of the Persian dialect in which the Manichaeans wrote, i.e. the language of the Sassanian court, which the Persians called Dari; thus the names of the demons Kundi(2) and Gandarawa(3) show the assimilation of -nd- to -nn-, which is characteristic of that Persian dialect. The nature of the book that gave a description of Zervanism remains thus an unsolved problem.

1. M 28. F. W. K. Müller [in Handschriften-Reste in Estrangelo-Schrift aus Turfan, Chinesisch-Turkistan, B. 1] published a part of it, but omitted the most interesting sections. The captions are: R jwwg 'yg 'bwrs'm, V gwyšn 'yg = the verse-homilies of the congregation (Arm. jok, &c.) of Abursam. The folio contains parts of three alphabetic poems (the last three verses of one poem, one whole poem, and the first six verses of another) abusing other religions. The lines on the Zervanists form part of the second poem (verses h, w, z, ḥ- with 'wd in the manuscript in place of the original u). Text and translation:

[H] h' dwdy 'ymyš'nc

'c 'ydr xwd d'nynd

And do not also those

know by this very fact

ky prystynd 'dwr swcyndg

kwš'n 'bdwmyy 'w 'dwr

that worship the blazing Fire

that their end belongs to Fire?

[W] 'wd gwynd kw 'whrmyzd

'wd pdys'y 'yn sxwn

And they assert that Ohrmizd

it is consistent with such ideas

'wd 'hrmyn br'dr hynd

rsynd 'w wnywdyḫ

and Ahrmen are brothers—

that they will come to an evil end.

[Z] z'wr u p'dys'gyḫ

kwš m'hmy dyw hmwxt

Falsehood and slander

That Mahmi, the demon, had taught him

gwynd 'br 'whrmyzd

šhr rwšn qyrdn

they tell against Ohrmizd:-

to make the world light.

[Ḥ] hnzynynd u nh'ynd

u bwd hy[nd] dwšmyn

They murder and cut to pieces

they have been hostile

d'm 'y 'whrmyzd u 'hrmyn

'y hrw dw[n'n] ṱwhmg'n

the creatures of Ohrmizd and Ahrmen:

to both the Families.

[1] . مردمی شکارچی و گله‌دار در کوه‌های شمالی اورال در غرب روسیه در آسیا، شبیه به ووتیاک‌ها و مجارها (ویکیپدیا).

[2] . اُستیاک (به روسی: Остя́к) نامی است که قبلاً برای اشاره به چندین قوم و زبان بومی در سیبری، روسیه استفاده می‌شد. هم قوم خانتی و هم قوم کت قبلاً اُستیاک نامیده می‌شدند، در حالی که به قوم سلکوپ، استیاک-ساموید گفته می‌شد (ویکیپدیا).

دربارۀ پایدیا و پایس در یونانی

به نام خدا

در یونانی دو واژه از یک ریشه و بنابراین با صورتی بسیار نزدیک به هم اما با معانی دور از هم ولی مرتبط وجود دارد. «بچه» به یونانی می‌شود παῖς (پایس) که از آن یک بار παιδιά (پایدیا) مشتق شده به معنی بچگی‌کردن و بازی و تفریح و یک بار παιδεία (پایدِیا) به معنی بچه را بچه کردن یا تحقق تام بچه (شکوفایی ذاتیاتش) که معمولاً تربیت و فرهنگ و غیره ترجمه می‌شود.

بخشی از دفتر اول کتاب قوانین افلاطون (ترجمه با نگاه به ترجمۀ Reeve):

Ἀθηναῖος: λέγω δή, καί φημι τὸν ὁτιοῦν ἀγαθὸν ἄνδρα μέλλοντα ἔσεσθαι τοῦτο αὐτὸ ἐκ παίδων εὐθὺς μελετᾶν δεῖν, παίζοντά τε καὶ σπουδάζοντα ἐν τοῖς τοῦ πράγματος ἑκάστοις προσήκουσιν.

آتنی: باشد می‌گویم. من می‌گویم هر چیزی که یک مرد قصد دارد در آینده در آن خوب باشد، باید از بچگی همان را تمرین کند [μελετάω]، [643b5] هم با بچگی‌کردن [=بازی] و هم با جدی‌گرفتن، با هر یک از چیزهایی که در هر موضوعی مناسب است.

οἷον τὸν μέλλοντα ἀγαθὸν ἔσεσθαι γεωργὸν ἤ τινα οἰκοδόμον, τὸν μὲν οἰκοδομοῦντά τι τῶν παιδείων [643c] οἰκοδομημάτων παίζειν χρή, τὸν δ᾽ αὖ γεωργοῦντα, καὶ ὄργανα ἑκατέρῳ σμικρά, τῶν ἀληθινῶν μιμήματα, παρασκευάζειν τὸν τρέφοντα αὐτῶν ἑκάτερον,

مثلاً کسی که قصد دارد در آینده کشاورز خوب یا به‌نوعی خانه‌ساز خوبی شود، گاهی باید بچگی‌کردنش خانه‌سازی یکی از آن خانه‌ساخته‌های مناسب بچگی باشد، گاهی کشاورزی کردن، [643c] و کسی که هر یک از آنان [بچه‌ها] را پرورش می‌دهد، باید ابزارهای کوچک را که تقلیدشده‌هایی از ابزارهای حقیقی هستند، در اختیار او قرار دهد.

καὶ δὴ καὶ τῶν μαθημάτων ὅσα ἀναγκαῖα προμεμαθηκέναι προμανθάνειν, οἷον τέκτονα μετρεῖν ἢ σταθμᾶσθαι καὶ πολεμικὸν ἱππεύειν παίζοντα ἤ τι τῶν τοιούτων ἄλλο ποιοῦντα,

و اینکه، به‌ویژه، آنها باید هر موضوعی را که لازم است ازقبل یاد گرفته باشند - مثلاً اندازه‌گیری یا محاسبه برای نجار، اسب‌سواری [643c5] یا چیزهای دیگری از این نوع برای یک جنگاور - با اجرای آنها در حین بچگی‌کردن ازقبل یاد بگیرند.

καὶ πειρᾶσθαι διὰ τῶν παιδιῶν ἐκεῖσε τρέπειν τὰς ἡδονὰς καὶ ἐπιθυμίας τῶν παίδων, οἷ ἀφικομένους αὐτοὺς δεῖ τέλος ἔχειν.

و باید تلاش شود تا ازطریق بچگی‌کردن‌ها، لذت‌ها و اشتیاق‌های بچه‌ها به‌سوی کارهایی که باید وقتی به غایت خود رسیدند [یعنی رشد یافتند] بکنند، بچرخد.

κεφάλαιον δὴ παιδείας [643d] λέγομεν τὴν ὀρθὴν τροφήν, ἣ τοῦ παίζοντος τὴν ψυχὴν εἰς ἔρωτα μάλιστα ἄξει τούτου ὃ δεήσει γενόμενον ἄνδρ᾽ αὐτὸν τέλειον εἶναι τῆς τοῦ πράγματος ἀρετῆς:

در این صورت، می‌گوییم نکتۀ اصلی برای بچه‌کردن بچه [یعنی آموزش]، پرورش صحیح است، پرورشی که تا حد امکان روح بچه را در حال بچگی‌کردن به سمت عشق پرشوری سوق دهد [643d] به آنچه که از نظر فضیلت موضوع [شغلش]، باید وقتی مرد شد در آن کامل/ تام باشد.

من حدس می‌زنم بندهای ۱۸ و ۱۹ از المقالة الاولیٰ در کتاب تلخیص نوامیس افلاطون اثر فارابی گزارش این بخش از قوانین افلاطون باشد (طبق نسخۀ احمد فرادی اهوازی، نشر نگاه معاصر، اول، ۱۳۹۵):

[١٨]

ثم بيّن أنه لا سبيل إلى معرفة حقائق النواميس و فضيلتها و حقائق جميع الأشياء إلا بالمنطق و التدرب فيه، وأن الواجب على الناس أن يتدربوا فيه و يرتاضوا به و إن لم يكن غرضهم فى أول الأمر الوقوف على حقيقه الناموس، فجائز، إذ ذلك ينفعهم بآخرة. وأتى على ذلك بأمثله من الصناعات، كالصبى الذى يتخذ الأبواب و البيوت على جهة اللعب فتحصل في نفسه من الصناعات ملكات وقُنيات ينتفع بها اذا رام الصناعة بالجد.

[١٩]

ثم عطف على صاحب الناموس، وذكر أن ارتياضه منذ صباه، بالأمور السياسية و تأمل صوابها و خطئها مما ينفعه إذا توسط الأمر بالجد فيه فإنه يصير حينئذ بحيث يمكنه ضبط نفسه و الصبر على ما هو بصدده، لما قد تقدم له و مضى من الارتياض و التدرب بذلك الأمر.

ترجمۀ احمد فرادی اهوازی:

[۱۸]

سپس به بیان این پرداخت که برای دریافت معرفت به حقایق نوامیس و فضیلت آنها و نیز حقایق همۀ اشیاء راهی جز منطق* و تمرین کردن آن وجود ندارد؛ و بر مردمان بایستنی است آن را تمرین کرده خود را بدان ریاضت دهند. اگر هم غرض آنان از منطق در ابتدای امر وقوف بر حقیقت ناموس نباشد، این امر رواست، چراکه فرجام این کار باز هم به سود آنان خاتمه می‌پذیرد. و در این باره به ذکر مثالهایی از صناعات روی آورد همچو کودکی که درب‌ها(؟)** و خانه‌هایی را بسان اسباب‌بازی اتخاذ می‌کند و از این رهگذر در نفس وی ملکه و توانایی‌هایی از صناعات پدید می‌آید که اگر قصد کند صنعتی را با جدیت ادامه دهد مورد بهرۀ او واقع می‌شود.

[١٩]

آنگاه عطف به خداوند ناموس نمود و بیان کرد که ریاضت [و پرورش‌یافتگی] او از اوان طفولیت با امور سیاسی و تأمل در صواب و خطای آنها، امری است که به سود او می‌افتد چنانکه مجدانه دنبالۀ کار را برگیرد و به آن روی آورد چراکه بر خویشتنداری قادر می‌شود و می‌تواند برای کسب آنچه در صدد آن است صبر پیشه گیرد، آن هم متأثر از پیشۀ خویش که طی آن به تمرین و ریاضت [و پرورش‌یافتگی] درباب این امور پرداخته بود.

*) «منطق» اینجا باید تفکر/ قوۀ ناطقه معنی شود. نورالهی

**) شاید نسخه بد خوانده شده است و به جای «ابواب»، مثلاً «اسباب» بوده. نورالهی

قطعه‌ای ارسطو درباب بازی و اسباب‌بازی:

δεῖ δὲ καὶ τὰς παιδιὰς εἶναι μήτε ἀνελευθέρους μήτε ἐπιπόνους μήτε ἀνειμένας. καὶ περὶ λόγων δὲ καὶ μύθων, ποίους τινὰς ἀκούειν δεῖ τοὺς τηλικούτους, ἐπιμελὲς ἔστω τοῖς ἄρχουσιν οὓς καλοῦσι παιδονόμους. πάντα γὰρ δεῖ τὰ τοιαῦτα προοδοποιεῖν πρὸς τὰς ὕστερον διατριβάς· διὸ τὰς παιδιὰς εἶναι δεῖ τὰς πολλὰς μιμήσεις τῶν ὕστερον σπουδαζομένων,

ارسطو، سیاست، ۱۳۳۶آ۲۸ به بعد

ترجمۀ حمید عنایت:

بازی‌های کودک باید نه خستگی‌آور باشد و نه بی‌روح و سست بلکه چنان باشد که آنان را آزادمرد بپرورد. گماشتگان ویژۀ کودکان که آنان را مربی می‌نامند، باید در چگونگی داستانهایی که در این سالیان برای کودکان گفته می‌شود دقت کنند. همۀ این چیزها باید کودک را برای پیشۀ آینده‌اش آماده سازد و حتی بازی‌هایش نیز بیشتر تقلید از کارهایی باشد که وی در آینده باید به جد در پی آنها برود.

ترجمۀ من (با نگاه به ترجمۀ ریو):

و باید که بچگی‌کردنها/ بازیها نه ناآزادمردانه باشد، نه رنج‌افزا، نه ول‌انگارانه. دربارۀ حکایات و قصص [و] کیفیت نوعیشان که در این مرحله از رشد باید بشنوند سران/ رؤسایی پروایشان را داشتندی که παιδονόμος (قانون‌الطفل*) خوانده می‌شوند. زیرا همۀ اینها زمینه‌سازی درباب مشاغل بعدی باید بود. پس بیشتر این بچگی‌کردن‌ها باید تقلید جدی‌کرده‌های بعدی باشند....

*) معادل ریو: child supervisor

کمی پیشاتاریخ مفهوم «اعلان صوری» نوشتۀ احسان محمدی

Πλάνη:

کمی پیشاتاریخ اعلان صوری

[نوشتۀ احسان محمدی، بخشی از پایان‌نامۀ دکتری فلسفه

منبع: https://t.me/Phwandering/249 و یادداشتهای پیوسته به آن]

برنتانو در پایان‌نامه‌ی خودش درباره‌ی ارسطو به بررسی وجودشناسی می‌پردازد. برنتانو در این پایان‌نامه پیدایش برابرایستاهای ایدئال و ساختارهای منطقی را به فعالیت حکم برمی‌گرداند. او برخلاف کانت معتقد بود که مقولات کارکردهای سوژه نیستند، بلکه تعینات رئال، یعنی مقومات خود شی هستند که نسبت به فعالیت عقلانی انسان لااقتضا هستند. برای برنتانو حوزه‌ی «موجودات مطابق با اشکال مقولی‌شان» [Seiende nach den Figuren der Kategorien] تبدیل به حیطه‌ی وجودشناسی می‌شود. از نظر برنتانو «موجود به معنای امر حقیقی» [Seiende im Sinne des Wahren] فعلیت اصیلی ندارد، بلکه چگونگی فهم ما از موجود را می‌رساند که وابسته به عملکردهای فهم است. این معنا از موجود با فهم وجود همچون یک فعل ربطی پیوند خورده است و بر خلاف مورد قبلی ساختار خود شی را نمی‌رساند، بلکه نمایانگر حقیقی یا غیرحقیقی بودن آن است و حقیقت تعینی از خود شی نیست بلکه مکان حقیقی حقیقت و کذب در سوژه است. موجود تا آنجا که اندیشیده می‌شود می‌تواند حقیقی یا غیرحقیقی باشد. پس برنتانو موجود در معنای امر حقیقی را حیطه‌ی منطق می‌خواند. «هر شی معقول، یعنی هر چیزی از آن حیث که می‌تواند در روح ما به نحو ابژکتیو باشد و موضوع ادعایی حقیقی و ایجابی قرار بگیرد» به این حیطه تعلق دارد (پیش از برنتانو ترندلنبورگ تمایز مشابهی را بین مقولات ایجاد کرده بود. ترندلنبورگ بین مقولات رئالی که اندیشه از طریق آن‌ها ذات اشیا را بیان می‌کند و مقولات جهت که ریشه در افعال شناختی دارند تمایز می‌گذارد).

لاسکِ‌ نوکانتی، شاگرد ریکرت که تحت تأثیر هوسرل بود، هم سعی می‌کند بین دو دسته مقولات تفکیک ایجاد کند اما با تمایز مهمی از کار برنتانو. مسئله‌ی لاسک جایگاه منطق است. اینکه منطق در ابژه ریشه دارد یا در سوژه یا در جای دیگری؟ به نظر لاسک منطق دچار بی‌خانمانی شده و ریشه‌ی آن را باید در ارسطو جست. در ارسطو صورت همزمان به مقولات منطقی و ذوات مابعدالطبیعی اطلاق می‌شود. به همین دلیل در تاریخ فلسفه همواره بین صورت‌های منطقی و عناصر سازنده‌ی موجودیت موجود محسوس خلط شده است و در نتیجه گمان رفته که این عناصر، حداقل قابل تفکیک از موجودات محسوس هستند. از سوی دیگر چون موجودات محسوس موجودات ممکن و وابسته هستند، ویژگی‌های ضروری و کلی منطق نمی‌تواند از آن‌ها ریشه بگیرد. پس اندیشه باید ریشه در موجودات فراحسی داشته باشد که معلوم می‌شود همان صورت‌های منطقی بوده‌اند. با گشت کرپنیکی کانت اتفاق مهم می‌افتد. کانت نشان می‌دهد، مفاهیم پیشینی متعلق به حوزه‌ی مابعدالطبیعه نیستند بلکه به حوزه‌ی منطق تعلق دارند. کانت نهایتاً جایگاه این منطق را در من استعلایی می‌داند که نه منم آنچنان که بر خودم ظهور می‌کنم و نه منم همان‌طور که در خودم هستم؛ یعنی کانت موفق نمی‌شود تعبیری ایجابی از آن به دست بدهد

از سوی دیگر لاسک دو نقص اساسی دیگر در پژوهش منطقی کانت می‌بیند. نخست آنکه کانت همچون ارسطو خود را محدود به مقولاتی می‌سازد که به کار پژوهش طبیعت می‌آیند، اما لاسک همنوا با استادش ریکرت معتقد است پژوهش تاریخی و حیات تاریخی انسان نیازمند مقولاتی از آن خود است که کانت به آن‌ها توجه نکرده است. همین نقد را هم از لسان نوکانتی‌های ماربورگ می‌شنوید، آنجا که ناترپ می‌گوید روش استعلایی باید نظر به کلیت زیست خلاق فرهنگی انسان داشته باشد. از سوی دیگر روش استعلایی کانت به شرایط امکان خود نقد استعلایی توجه نکرده است. نظریه‌ی شناخت کانت نمی‌تواند وجه اعتبار همین فعالیت شناختی را توضیح دهد. پس در نهایت در کانت نیز منطق نتوانسته است به خانه‌ی خود برسد، به ویژه که مقولات منطقی خود روش استعلایی ناگفته باقی مانده است. به همین دلیل لاسک نام اصلی مهم خودش را «منطق فلسفه و آموزه‌ی مقولات» [Die Logik der Philosophie und die Kategorienlehre] می‌گذارد، چرا که فلسفه نیازمند مقولاتی از آن خودست تا وجه کار خودش را توضیح دهد. فلسفه باید بتواند خودش را توضیح دهد و موجه سازد (پژواک این نقد را در وجود و زمان ببینید. اینکه چگونه هیدگر خود فلسفه را در زیست روزمره بنیان می‌نهد و نحوه‌ی شکل‌گیری اگزیستنسیال آن را توضیح می‌دهد).

لاسک برای حل این بحران بی‌خانمانی به سراغ تمایزی می‌رود که لوتسه بنیان‌گذاشته بود. لوتسه مرزی تقلیل‌ناپذیر بین آنچه که هست یا رخ می‌دهد با حوزه‌ی امر معتبر می‌کشد. گزاره‌ای صادق و است و معتبر و این فعلیتی است غیر از فعلیت موجود. پرسش از آن چه که هست غیر از پرسش از اعتبار و ارزش گزاره است. شکافی بین موجود و امر معتبر است با تأکید بر آنکه حوزه‌ی اعتبار حوزه‌ی مستقلی از موجودات نیست. از نظر لاسک تا زمانی که کانت مقولات را در سوژه جایابی می‌کند، گویی این افعال ترکیب را (شبه) موجوداتی می‌پندارد که با دیگر موجودات (داده‌های حسی) تعامل دارند یا کاری با آن‌ها می‌کنند. آن‌ها از خودانگیختگی سوژه نشأت می‌گیرند و فرم‌های عمل ترکیب سوژه هستند و اعتبار خود را از وحدت تجربه در آگاهی به دست می‌آورند. اما از نظر لاسک منطق در حیطه‌ی موجود در خانه نیست. پس تلاش کانت برای استنتاج اعتبار ابژکتیو مقولات از خاستگاهی سوبژکتیو مبتنی بر این سوءِ برداشت از طبیعت لوگوس است. لاسک کانت را متهم می‌سازد که نتوانسته بین سطح استعلایی و سطح مابعدالطبیعی و روانشناختی تمایز واضحی ایجاد کند (اتهام‌ها لاسک به کانت در عدم موفقیت کانت در درک درست منطق استعلایی و نقصان‌هایش در استنتاج استعلایی در دو جریان نوکانتی آن زمان رواج داشته است). از نظر لاسک مقولات، اولاً هیچ ارجاعی به سوژه ندارد و هر ارجاعی به سوژه ثانوی است. پس منطق تنها در حیطه‌ی ارزش و اعتبار است که به خانه‌ی خود می‌رسد. مقولات هست نیستند بلکه اعتبار دارند. حال منطق استعلایی باید نشان دهد چگونه این صورت‌های منطقی که ابژه را ممکن می‌سازند با موجودات در ارتباط قرار می‌گیرند. لاسک برای توضیح این رابطه نظریه‌ی معنای خود را پیش می‌کشد که به محور فلسفه‌ی او تبدیل می‌شود تا بدون در افتادن در مابعدالطبیعه از بازنمایی‌گرایی کانتی نیز دوری گزیند. نظریه‌ی مقولات نظریه بازنمایی و تصویر نیست،‌ نظریه‌ای درباره‌ی ابژه برای ما نیست بلکه نظریه‌ی وجود ابژه‌هاست «پیش از هر تماسی با سوبژکتیویته.» با تفکیک لوتسه تازه لوگوس می‌تواند بی‌آنکه به هر نحوی به نظریه‌ی دو جهانی بیفتد، حیطه‌ای مستقل و از آن خود بیابد.

کانت منطق استعلایی را منطق حقیقت خوانده بود: چرا که «عناصر شناخت محض فهم و اصولی را ارائه می‌دهد که بدون آنها کلاً هیچ برابرایستایی نمی‌تواند اندیشیده شود. زیرا هیچ شناختی نمی‌تواند آن را نقض کند بی‌آنکه همزمان تمام محتوایش را، یعنی هرگونه رابطه با ابژهای را، و در نتیجه هر حقیقتی را، از دست دهد.» (A62-3, B87). پس منطق استعلایی بیانی است از تعین و قوام ابژکتیویته. ابژکتیویته‌ی ابژه، وجود موجود، شیئیت شی و نظیر آن مؤلفه‌ای رئال نیستند، بلکه مؤلفه‌ای منطقی هستند. پس از نظر لاسک، کانت در این نقطه تمایز سنتی بین ابژه و حقیقت را برداشته است؛ انقلاب کپرنیکی به معنای آن است که هیچ ورطه‌ی فرامنطقی و شکاکانه‌ای بین شی و حقیقتش وجود ندارد و «حقیقت تا به خود ابژه گسترش می‌یابد، با آن اینهمان است.» در نتیجه در تفسیر لاسک از کانت مفهوم ابژه به «آنچه چیزی در حقیقت هست» تبدیل می‌شود. پس فلسفه‌ی استعلایی که از شرایط امکان می‌پرسد، در اصل تمام ابژه‌ها را در ساختار اعتبار و معقولیت‌شان، یعنی در حقیقت‌شان تماتیزه می‌کند. پس لاسک منطق استعلایی را شناخت‌شناسی (Gnosiology) نمی‌داند بلکه آن را حقیقت‌شناسی می‌داند (Aletheiology) که نه بر شرایط امکان شناخت، بلکه بر ساختار صوری-وجودشناختی حقیقت تأمل می‌کند. در این منطق، حقیقت اولاً نه به حکم ارجاع دارد و نه به تصویر، که هر دو لاجرم پای سوژه را به میان می‌کشند. به همین دلیل حیطه‌ای که منطق بر آن حاکم است فی‌نفسه حد ندارد، ولو آنکه در نسبت با شناخت ما حد بخورد.

اگر ارزش ابژکتیو مقولات با ارجاع به سوژه به دست نمی‌آید پس دیگر آن‌ها را نباید فرم‌های ترکیب دانست، بلکه آن‌ها صرفاً اعتبار دارد (یا چنان که هیدگر در درسگفتاری می‌گوید می‌ارزد (es wertet) و ما همین فعل محض ارزیدن را تجربه می‌کنیم. هیدگر با نقد نظریه‌ی حقیقت بادنی‌ها می‌ارزد را به فعل محض جهانیدن (es weltet) تبدیل می‌کند.). اعتبار مقولی همان ابژکتیویته‌ی ابژه است که حقیقت را رقم می‌زند و حقیقت در معنای صدق گزاره از این حوزه نشأت می‌گیرد و نسبت به آن ثانوی است، اما کانت متوجه این موضوع نشده بود.

حقیقت از نظر لاسک همان وحدت معنا است،یعنی نسبت آغازین (Urverhältnis) بین صورت‌های معتبر منطقی با ماده که این صورت‌ها در خصوص آن‌ها اعتبار دارند. از نظر لاسک این رابطه تحت اصل «تعین مادی صورت» است که مطابق این اصل تمایز صورت‌ها در حیطه‌ی اعتبار ریشه ندارد، بلکه منسوب به ماده‌ای است که آن صورت، صورت این ماده است و آن ماده، ماده‌ی این صورت. این اصل می‌گوید با آنکه صورت‌ها در عوض آنکه باشند اعتبار دارند و معتبر هستند، اما باید به آن‌ها در ارتباط با ماده اندیشید. از این منظر لاسک از یک سو تحت تأثیر ویندلباند و ریکرت است که می‌خواستند برخلاف هگل و فیشته، تمایز مقولات حاصل رابطه‌ی دیالکتیکی خود آن‌ها نباشد، بلکه ریشه در رئالیته داشته باشد و از سوی دیگر تحت تأثیر شهود مقولی هوسرل بود که مقوله را مؤلفه‌ای التفاتی می‌دانست که از دل خود ابژه و در افعال بنیان‌نهاده به دست می‌آمد. لاسک هم اعتبار را مفهومی التفاتی می‌فهمد که همواره اعتبار دارد برای (Hin-gelten) ماده‌ای. پس مقولات را نمی‌توان از دل هم استنتاج کرد، بلکه می‌توان آن‌ها را از روی موجودات خواند.

از نظر لاسک در تجربه‌ی روزمره و علمی من نظر به خود ماده داریم. در شیمی نظر می‌کنیم به آب از حیث مادی‌اش و آن را مثلاً ذیل علیت بررسی می‌کنیم، اما به خود مقوله اصلاً توجهی نداریم. پس در این دو حیطه ابژه‌ای را تجربه می‌کنیم که گرچه در وحدتی با مقوله است، اما چون این مقوله و وحدتش تماتیزه نشده و موضوع دغدغه‌ی ما نیست، ابژه‌ی ما ابژه‌ایست که از حیث منطقی عریان است و تازه در تأمل استعلایی-منطقی بر روی معنا است که خود فرم منطقی برجسته و معنا ایضاح می‌شود. به همین دلیل لاسک از مقوله نه در مقام ترکیب، بلکه در مقام «مؤلفه‌ی ایضاح» (Klarheitsmoment) سخن می‌گوید که همان معقولیت ابژه است همچون یک کل معنایی. در نتیجه تمایز فرم و ماده یک تمایز رئال نیست، بلکه تمایزی رفلکتیو است. فرم چیزی جز مؤلفه‌ی حقیقت خود ماده نیست. پس تمایز مقوله و موجود هم تمایز بین دو موجود نیست، بلکه تمایز بین درک مستقیم و درک رفلکتیو موجود است. در نتیجه در زندگی روزمره و علمی ابژه در نور همین امر مقولی بر ما ظاهر می‌شود و ما آن را زندگی می‌کنیم بی‌آنکه خودِ این مؤلفه‌ی ایضاح شناخته شده باشد. به همین دلیل لاسک تجربه‌ی ایضاح مقولی پیشاتأملی را زیستن در حقیقت می‌خواند.

لاسک در کنار این دسته از مقولات که به معنای یاد شده مقولات تقویمی هستند، از مقولات رفلکسیو هم یاد می‌کند. برخلاف دسته‌ی اول که مقولات ارجاعی به سوژه نداشتند و نسبت آغازین آن‌ها با ماده است، این دسته از مقولات اشاره به صرفِ رابطه‌ی سوژه و ابژه دارند و مقولاتی سوبژکتیوتر، فرمال و رفلکسیو محسوب می‌شوند. مقولات تقویمی با توجه ماده تمایز می‌یابند و سلسله مراتب موجودات را صورت‌بندی می‌کنند، مقولات رفلکتیو صورت‌بندی «چیزی در کل» هستند که از نظر لاسک صورت اولیه‌اش این است که «هست/می‌نماید/آن می‌دهد es gibt». این مقولات از آن جهت که نظر به رابطه‌ی سوژه-ابژه دارند برخلاف دسته‌ی قبلی مقولات بر کلیت موجودات قابل حمل هستند و ماده نیست که آن‌ها را تمایز می‌بخشد، آن‌ها هر ماده‌ای را از جهت آنکه چیزی است دربر می‌گرند و برای تمام حیطه‌های مقولی معتبر هستند. در نتیجه خود دوگانه‌ی سوژه-ابژه است منشأ تمایز یافتن آن‌هاست.

ادامه نوشته