|
|
|
|
|
به خواست اقای میردامادی تغییری در متن زیر داده شده است که به آن اشاره ای نمی توانم کرد. 21/8/1385 بسم الله الرحمن الرحیم به نام خداوند پریروز و پسفردای تاریخ خطابه و یادداشتهای درباب گفت و گو Die Rose ist ohne Warum Sie belühet, weil blühet Sie achtet nicht ihrer selbst, fragt nicht, ob man sie siehet. (Angelus Silesius. 1424- 1677) گل است آنچه است بی چرا ز بهر شکوفایی شود او شکوفا گل را نه توجهی است به خودش و نه دیده شدن راست جویا (آنگِـلوس سیلـِسیوس. منبع شعر را نیافتم. متن از اینجا همچنین ر.ک. دیدار فرهی و فتوحات آخرالزمان، صص 224 تا 226) «ستایش دریا» – مجموعه ی چهار قطعه برای نمایش – یک دفتر شعر است [خجسته کیا، تهران، 1342]. [...] «ستایش دریا» یک بازگشت صد و بیست – سی درجه است به اساطیر و به زبانی شاعرانه و چه سخت است شعر فارسی را بر صحنه ای نمایش دادن! و آیا این نیز خود یک بازگشت نیست؟ [...] آیا خجسته خانم نیز نه به فرار از ابتذال خطابیات آن حضرات [نوشین، اسکویی، جعفری] است که چنین به شعر بازگشته؟ من سؤال می کنم. * شاید هم به قول حضرت فردید که نقل می کند از دیگر فضلای فلاسفه – به علت این است که خجسته خانم در دوره ای حرف می زند که اصلاً امکان «مکالمه» نیست. چرا که یک طرف بیش نیست. دو نفر رو به روی هم نشسته اند؛ این درست، اما گوش ها فقط به درون باز است، و حرف هم می زنند، اما هر کس حرف خودش را می شنود." (مرحوم جلال آل احمد [یا آل قلم؟]، ارزیابی شتابزده، رواق، چاپ سوم، 1357، مقاله ی «ستایش "خجسته" از دریا و نفرینش به "آهن"»، صص 116 و 117. رسم خط از من.) [نامه ی من به آقای میردامادی در باب «نسبت تفکر و گفت و گو» و در ماهیت روشنفکری (1) با اندکی تغییر] «پرسیدن، پارسایی تفکر است» Fragen ist Frömmigkeit des Denkens (جمله ی پایانی رساله ی «پرسش از تکنیک»، مارتین هیدگر. جمله را من خود ساخته ام. شاید همه یا برخی کلمات دیگر نیز در متن اصلی حرف تعریف داشته باشند.) گر از بسیط زمین عقل منعدم گردد به خود گمان نبرد هیچکس که نادان ام (لادری) رفیق روشنفکرم حجة الاسلام و المسلمین یا مرجع تقلید آینده دکتر یا استاد دانشگاه آینده آقای سید یاسر میردامادی فعلی با دلخوری سلام من امروز نمی دانم چرا سخت توپم پر است. می خواهم از متفکر نمایی روشنفکران و از فلک زدگی آنان و از بسته بودن افق ذهنشان بگویم. هفته ی پیش مرا در حالی که کیفی بر شانه و ساندویچ سوسیسی در دست داشتم دیدید و گفتید «از وقتی بیزینسمن شده ای غذایت را هم در راه می خوری!» و پس از چند همقدمی پرسیدید: آقای نورالهی آیا وبلاگ مرا دیگر نمی خوانی؟ یا به وبلاگ من دیگر سر نمی زنی؟ و من در پاسخ گفتم: من کمی از شما دلخور ام و بنا بر این ... و شما گفتید: لابد برای این که من وبلاگ تو را نمی خوانم و من "من من" کنان پاسخ مثبت دادم و شما گفتید: خوب اشکال از خودت است چون به سبک خاصی می نویسی که کمتر کسی می تواند با آن ارتباط بر قرار کند. این شاخه و آن شاخه زیاد می پری و ... آری! مقداری ... تحویل من دادید که بله اگر مثل آدم چیز می نوشتی من هم وبلاگت را می خواندم در حالی که شما تا کنون هیچ کدام از نوشته های مرا کامل نخوانده اید تا بتوانید و حق داشته باشید در باره ی آنها سخنی بگویید یا قضاوتی بکنید. و از همین جاست که می خواهم گریزی به عالم فروبسته ی روشنفکری بزنم. روشنفکری از همان آغاز پیداییش سر در گریبان خویش داشت و راه خود می رفت بی این که اندکی به اطراف خود توجه داشته باشد. ما به ماهیت قایلان، یا به قول شما روشنفکران «ذات گرایان»، این را از لوازم ذات و مقوّمات اساسی روشنفکری می دانیم. شما روشنفکران چه در هنگام وارد شدن به بحثهای سیاسی (مثل همین انتخابات رئیس جمهوری، با تمام جیغ و دادها و قیل و قالهای دموکراسی طلبانه تان که چیزی جز سلطنت الدهماء نیست) و چه هنگام بحثهای معرفت شناسانه و روش شناسانه و نیز بحثهای دین شناسانه (مثل بحثهای معروف سروش) چنان در پیله ی در- بسته و عالم انتزاعی خود، گرد خود چرخ می زنید و عالم و آدم را از منظر تنگ نظرانه ی خود می بینید که تصور هم نمی توانید کرد که چیزی به غیر از حرف و گفت شما وجود بتواند داشت الا این که از بن "غیر علمی" "غیر عقلانی" غیر روش شناسانه" "بی اساس" "ایدئولوژیک" "مال دوران پیش از مدرن" "اسطوره ای" و چیزهایی در ردیف همین امور از منظر خرد خودبنیاد شما ناپذیرفتنی باشد. همچنان که در یک گفت و گوی درون-اتوبوسی با شما نیز در میان گذاشته ام اصل اساسی تفکر و پیش نیاز و شرط امکان هر نوع اندیشه ورزی ای در هر زمینه «گفت و گو» است و این تنها چیزی است که شما روشنفکران از آن اندک بهره ای نیز نبرده اید. بهتر است برای اندکی روشن تر شدن بحث یکی از نوشته های روش شناسانه ی خود را اینجا نقل کنم تا ملاکی هم برای قضاوت در مورد طرز فکر و سبک نویسندگی خود به دست داده باشم: «قصد کرده ام تا از شاعری، چند خطی، چیزی بنویسم. نوشته ها بیشتر در پی شناختن و شناساندن چیزی اند. نوشته های در پی شناخت را بیشتر، گفته و نا گفته، پرسشی راه می برد. اگر پرسشها جزئی و مشخص باشند کار آسان می نماید زیرا حد و حدود آن، تا حدی و تا حدودی، مشخص است لیکن وقتی «کلی» بپرسیم و از «کل»، آنگاه است که دچار به مشکل و سرگردانی می شویم و پرسشها مدام، از پی هم، به عرصه ی پژوهش در می آیند. نخستین پرسش این است: از کجا باید آغازید؟ عزیمتگاه کجاست؟ از کجا باید رو به مقصد به راه افتاد؟ اگر از کل بپرسیم از کل آغازیدن نمی توانیم. کل تعینی ندارد تا آن را عزیمتگاه بتوان کرد. بناچار باید از گوشه ای از کل آغازید لیکن اگر آن گوشه، اگر آن جزء، به راستی گوشه و جزئی از همان کلی باشد که در پی آن ایم ما را به کل، راه می تواند نمود. اما آیا ازاصل می توان از جزء و جزئی پرسید؟ آیا اگر بتوان، این پرسش، پرسشی است شایان طرح؟ پرسش از جزء و جزئی چه ارزش و اعتباری می تواند داشت؟ گویا تا کنون همه کس بر این موضوع اتفاق نظر حاصل آورده باشند که پرسش از جزء و جزئی را ارزش و اعتباری نیست. اما در این راه، در راه پرسش از کل و کلی، مشکلها و سرگردانیها کم نیست. تمثیل «فیل در تاریکی» گویا تا کنون مَثَلِ ِ سایر جملگی اقوام و ملل شده باشد. لیک گویا بتوان اشکال کار بساوندگان فیل در تاریکی را، نخست بس کردن بسودن و پژوهش در زمانی و دودیگر درنیامدن به عرصه ی گفت و گو دانست. به نظر می رسد این دو شرط: «دست از طلب نداشتن» و «تن به گفت و گو دادن» دو شرطی بوده است که تاکنون هر پژوهش علمی و نیز فکری را ممکن می کرده و به پاسخ می رسانده است یا دست کم، چنان به پاسخ نزدیک می کرده است که آن را از خرافه و حدس و گمان تمیز بتوان داد.» [ناگفته نماند عبارت پایانی ناظر است به عدم اعتقاد من به تفکیک علوم یا قول من به «وحدت روشی علوم» که در اختلاف است با نظر مرحوم فردید.] آری شرط اساسی هر تفکری «گفت و گو»ست و حال من از شما می پرسم شما تا چه حد اهل گفت و گو اید؟ شما روشنفکران را می گویم که شخص شما نیز به نظر من یکی از آنان اید. بهتر است تا بتوانید بهتر پاسخ بدهید و دقیقتر این چنین بپرسم: لطف کنید و چند نمونه از گفت و گوهای خود و دیگر روشنفکران را برای ما منکران روشنفکری فهرست کنید. از آنجا که من تمام نوشته های وبلاگ شما را خوانده ام (البته ممکن است تنها یکی – دو تا از دستم در رفته باشند) می توانم گفت شما تا کنون به هیچ گفت و گویی تن نداده اید و من از هیچ روشنفکری هم هیچ گفت و گویی را سراغ ندارم. البته من می دانم که شما تا بدین حد از خرد بهره برده اید که برای من فهرستی از "مصاحبه های روزنامه ای یا نشریه ای" حضرات روشنفکران و شخص خود را پیش نکشید. اما برای روشن شدن اذهان دیگران بهتر است معنی «گفت و گو» را روشن تر کنم گر چه با آن قطعه ی مثالین تا حدی برای اهالی گفت و گو، مطلب روشن شده است. در آغاز باید گفت که «گفت و گو» تنها دارایی ما آدمیان است. به ما آدمیان هیچ چیز به جز گفت و گو داده نشده است. تنها ماییم که در میانه ی موجودات اهل گفت و گو ایم و ازاصل، اهل گفت و گو می توانیم بود. به نظر می رسد نه فرشتگان و نه یزدان هیچ کدام اهل گفت و گو نمی توانند بود. آسمانیان تنها می توانند گوش بسپارند یکی برای فرمان بردن و دیگری برای خود گوش سپردن. حیوانات هم زبان گفت و گو ندارند؛ زبان دارند اما زبان گفت و گو ندارند پس زبان ندارند (زبانی که به کار گفت و گو نیاید پس به چه کار می آید؟) گفت و گو راز ماست و امتیاز ما. اما در صورتی که ما از تنها داراییمان بهره نگیریم بدل به سنگ و خشت می شویم ((بل هم اضل)) و روشنفکران هم از آغاز سنگ و خشتانی بوده اند اصم و اعمی. گفت و گو یعنی باز بودن افق. گفت و گو یعنی امکان دگراندیشی. گفت و گو یعنی توان شنیدن (شنیدن- توانستن). گفت و گو یعنی تفکر، یعنی در پی امکانی دیگر بودن و درآمدن از «اکنون» و رو در «آینده» و یا حتی «گذشته» داشتن اما «فلک زدگی» یعنی تابع فلک بودن و فروبسته بودن افق و این یعنی بی افقی و بی تاریخی. کسی که اهل گفت و گو نباشد یعنی اهل تفکر نباشد بسته و دلبسته ی فلک است و بی تاریخ. چنین کسی هیچ امکانی در پیش ندارد جز آنچه فلک برایش مقرر کرده است (ر.ک. ماهیت نظریه ی قبض و بسط تئوریک شریعت) چینن کسی گوشی برای شنیدن «غیر» ندارد. از اصل «غیری» برای چنین کسی وجود ندارد که او بتواند آن را بشنود. او تنها شنوای پژواک خود است. از همین روست که روشنفکران را "برج عاج نشین" خوانده اند ولو این که کافه نشین باشند (که اغلب شما هم هستید و من خود دیده ام) حتی "کارتیه لاتان" هم نوعی برج عاج است. شما آقای میردامادی روزی در کتابفروشی امام با ذوقزدگی نگاهتان به یکی از کتابهای نیچه افتاد (تأملات نابهنگام) و با شور و شوق خواستار خرید آن شدید و وقتی من با تعجب از شما پرسیدم: اِه! پس شما نیچه هم می خوانید؟! گفتید: بله من همه چیز می خوانم. من همانجا هم این حرف شما را باور نکردم زیرا به وضوح می دیدم که شما از گفت و گو ناتوان اید بلکه فراری. شما که می گویم تمام روشنفکران را مد نظر دارم. آقای ملکیان (به قول شما "استاد ملکیان". حال این "استاد ملکیان" استاد چیست خدا می داند. ر.ک. نقد آقای منصور هاشمی از وی در کتاب ماه همشهری دوره ی نخست. نمی دانم کدام شماره) روزی در دانشکده ی ادبیات سابق و محل رفت و آمد فعلی شما "جهاد دانشگاهی" در سخنرانی ای گفت من شروع به خواندن «هستی و زمان» «هایدگر» کردم اما از بیست صفحه بیشتر نتوانستم جلو بروم و من شک ندارم که این فرد وقتی هم که از هگل سخن می گوید یا از ارسطو یا از مرحوم میرزا مهدی اصفهانی به هیچ روی یکی از آثار اینان را هم از اول تا به آخر نخوانده است. این مشتی نمونه ی خروار است و حال از شما؛ آری شما نیچه می خوانید اما آیا تا به حال یکی از مقالات یا رسالات هیدگر را برای خواندن دست گرفته اید؟ آیا ترجمه ی شگفت استاد ضیاء شهابی از رساله ی «سرآغاز کار هنری» را در مطالعه گرفته اید؟ هیدگر البته در کنار امثال سروش و پوپر و جان هیک وزنی ندارد! ولی برای خاموشی دهان مدعیان هم که شده می باید شما چند خطی از او می خواندید. من در این باره با شما سخنی نگفته ام اما در این قول هیچ شکی هم ندارم (حال اگر خلاف این بود چه؟) آقای میردامادی! علت این که شما تاکنون حتی یکی از نوشته های مرا نخوانیده اید این نبوده است که من عجیب و غریب می نویسم. بی شک سواد من از شما کمتر است. شما زبان خارجی می دانید و من هنوز در ابتدای راه ام. شما کارشناسی ارشد گرفته اید و من یک مدرک کارشناسی زپرتی دارم اما مشکل شما بسته بودن افق است و همین افق بسته، چشم شما را بر رادیو تلوزیون و روزنامه ها و کتابها و صدها چیز دیگر بسته است (ر.ک. درباره فلسطین)[1]. آری شما خبر نشدید که در لبنان و فلسطین چه می گذرد حق هم دارید چون نیروی اخبارتان را از دست داده اید. شما زبان مرا درک نمی کنید گر چه زبان ساده ای است (چون من اهل تفکر نیستم و فردی عادی ام) و نوشته های مرا نمی خوانید و با آنها وارد گفت و گو نمی شوید حتی زمانی که از شما با چند نامه و یادداشت تقاضا کردم نقدم را از شِر و وِرهای سروش بخوانید و پاسخی بدهید (ر.ک. افشای روشنفکری، یا استغراق در سیاست زدگی ، (قسمت دوم)) من در آن نقد، فهرست مقاله ها و کتابهایی را که از سروش خوانده ام آورده ام شما نیز آیا می توانید چنین فهرستی را از یکی از مخالفان فکریتان به دست بدهید؟
من خود را اهل تفکر نمی دانم. دولت تفکر، دولتی نیست که «بی خون دل آید به کنار»؛ چنان که تو گویی برگزیدگی از شروط آن است اما دست کم من برخلاف زمره ی روشنفکری به جد تلاش کرده ام افق خود را باز نگاه دارم. هم اکنون چیزی دیگر، نمونه ای دیگر به خاطرم رسید. آقای بیژن عبدالکریمی چندی پیش مشهد بود و شما نیز در وبلاگتان خبر آن را دادید. این فرد خود را پیرو راستین «هایدگر» می داند و می خواهد طرح او را در ایران بومی کند! و تقکر ما را نجات بدهد! در حالی که حتی از عهده بر نمی آید توضیح کند که منظور هیدگر از «وجود» چه بوده است. او کمابیش می پندارد هیدگر یکی از پیروان ابن عربی بوده است. آن وقت این فرد بر آن می شود که مرحوم فردید را نقد کند. نقدش هم به این صورت است: فردید بسیار عالم و هوشمند بود و هیدگر را خوب فهم کرده بود و از بزرگترین متفکران زمان ما بود و چه و چه ولی اشکالش این بود که زبانش هنوز «تئولوژیک» باقی مانده بود و هنوز مثل «من» (که از او فراتر ام) «اونتولوژیک» نبود. اما این فرد توان فهم این را ندارند که مرحوم فردید «تئولوژی» را نه خداشناسی یا الهیات که «طاغوت شناسی» می خواند و نمی تواند بداند که هیدگر و مرحوم فردید از اونتولوژی (متافیزیک، مابعدالطبیعه) نیز که «موجود/ هست شناسی» است گذشته بودند و قصد «وجود/ هستی شناسی» کرده بودند. حتی در کلام مرحوم فردید نشانه هایی دال بر گذشت از «هستی شناسی» به «اصالت الله» نیز وجود دارد. حال این طفل دبستانی با خواندن سر سری و بی ذکر و فکر ترجمه ای مغلوط از «هستی و زمان» (یا به قول خودشان «وجود و زمان») و یکی دو اثر دیگر از چند ده مجلد از مجموعه آثار هیدگر، آن هم به واسطه ی ترجمه های مغلوط انگی، خود را هیدگرشناس و متفکر و مرحوم فردید را در بند می خواند در حالی که هیدگر را جز به آلمانی مگر در مورد استثناء هایی فهم نمی توان کرد. این طفل، زبان متون دینی را "اسطوره ای" و بنا بر این برای "خرد مدرن" ناپذیرفتنی اعلام می کند و می گوید زبان متون عرفان نظری تفکر راستین است و منظورش هم از «اسطوره» دخالت آسمانیان (یزدان و فرشتگان) «بر» امور زمینی است در صورتی که اگر مبنای او را در اصل بودن چیزی به نام «وجود» بپذیریم و اگر بپذیریم که وجود که امری غیر مادی است مسیطر بر امور مادی است آنگاه می توان پرسید که چرا این امر قدسی ماورایی غیر مادی نتواند در امر مادی اثر کند و باعث تغییر آن شود. حال بماند که باز می توان پرسید آیا معنی آن «خرد مدرن» همان خرد قرن هجدهمی منورالفکرانه (و نه حتی روشنفکرانه) است! یا چیزی است دیگر؟! (خود آقای عبدالکریمی از رواج و گسترش پست مدرنیسم سخن می گوید). اما گذشته از اینها من می پرسم زمانی که "خرد مدرن" می تواند بپذیرد که کسی چون دیوید کاپرفیلد و جادُوانی نظیر او که هیچ گونه ادعایی در مرتبط بودن با امر قدسی ماورایی هم ندارند بتوانند از میان دیوار بگذرند و در فضا پرواز کنند (چیزهایی که خود ما به چشم دیده ایم) چرا اگر آن اصل قدسی و غیرمادی را بپذیریم کسانی که متصل به آن اند (و این فرض است) نتوانند چنین کارهایی بکنند؟ بگذریم. اما این را بدانید که تا زمانی که اهل گفت و گو نشده اید و تا زمانی که تمام مخالفان خود را به دیده ی اعمی و احول تحقیر می نگرید بویی از تفکر نمی توانید برد و تا زمانی که اینچنین باشد از فهم «دیگری» عاجز و پا در گل می مانید. آقای میردامادی! بدانید که من هر از چند گاهی به وبلاگ شما و امثال شما سر می زنم و مطالب آنها را می خوانم اما تنها اتفاقی که می افتد افزوده شدن ایمانم به این بیت است: گر از بسیط زمین عقل منعدم گردد به خود گمان نبرد هیچ کس که نادان ام زیرا ما زمانی به «مقام شامخ پی بردن به نادانی خود» می توانیم رسید که از وسیله ی دانایی یعنی خرد استفاده کنیم. اما از خرد هم به هیچ روی استفاده نمی توانیم کرد مگر و تنها مگر آن زمان که به جد اهل گفت و گو شویم. نوشته را ختم می کنم به شعری از فریدریش هولدرلین شاعر زبان هیدگر که تمام مطلب را در کلامی کوتاه خلاصه کرده است: Viel hat erfahren der Mensch Der Himmlichen viele gennant, Seit ein Gespräch wir sind Und hören können voneinander. آدمی بسی را آزموده است بسیاری آسمانیان را نامیده است از آن گاه که ما گفت و گو ایم و از یکدیگر می توانیم شنید. (ر.ک. ابتدای مقاله ی «هولدرلین و ماهیت شعر»، در کتاب Erläuterungen zu Hölderlins Dichtung اثر هیدگر) این را نیز ناگفته نگذارم که از بنیادیترین بنیادهای تفکر هیدگر دعوتی است به آمادگی برای شنیدن «دیگری» و رهایی از فلک زدگی و فروبستگی نسبت به «دیگری»، شاعر ما نیز گفته است: چو غنچه گرچه فروبستگی است کار جهان تو همچو باد بهاری گره گشا می باش آقای میردامادی! این متن را من در حالات روحی متفاوتی نوشته ام و خالی از شتابزدگی هم نبوده است و بنا بر این برای خودم نیز چندان راضی کننده نیست اما به هر صورت سخنانی بود که مدتی در دل داشتم و اکنون «شقشقةٌ هدرت». امیدوار ام این بار باب «گفت و گو» میان من و شما را باز بتواند کرد البته اگر آن را بالکل نبسته باشد. و السلام علی من استطاع تبعیة الهدی 14 اَمرداد 1385 هـ.ش ضمیمه: یادداشتی در مقایسه ی «تاریخ زدگی» و «قول به تاریخی بودن عالم انسانی» نکته: این یادداشت در ضمن سخنان آقای عبدالکریمی در موضوع «نسبت وجود و زمان نزد هایدگر» نوشته شد ولی فرصت طرحش دست نداد که با توجه به مناسبت ضمنیش با مطالب آمده، در اینجا نقل می شود. *** بحث حرکت جوهری ملاصدرا کمتر ربطی به داشتن «بینش تاریخی» یعنی قایل شدن به تحقق ادوار تاریخی و تحقق عالم و آدمی دیگر در هر دور تاریخی ندارد. «بینش زمانی طبیعی» ملاصدرا و هگل و سروش خطی است و رو به پیشرفت یعنی تحقق هر چه بیشتر حقیقت و آنان این را واجب و ضرور می دانند لیکن قایلان به «بینش تاریخی انسانی» به هیچ وجه به 1) خطی بودن تاریخ 2) رو به پیشرفت داشتن آن 3) ضرور بودن آن قایل نیستند. بر اساس مبنای قول به تاریخی بودن ذاتی انسان، کسی می تواند در قرن بیست و یکم و در عالم مدرن بزید اما با ذهنیت قرون وسطایی یا اسطوره ای و این ازاساس متفاوت است از آن مبانی هگل و ملاصدرا و سروش. قایلان به تاریخانیت (یا تاریخیانگی) انسان (Geschichtlichkeit des Menschen) مانند هیدگر و مرحوم فردید و یزدان (علی مراتبهم من الاسفل الی اعلی علیین) به نقد ادوار تاریخی نه از منظر موقف و عهد کنونی بلکه از منظری فراتاریخی (سقف فلک شکنانه) می پردازند. اینان «فلک زده» نیستند بلکه از فلک گذشته اند یا دست کم در دل تمنای گذشت از فلک دارند: بده تا روم بر فلک شیرگیر به هم بر زنم دام این گرگ پیر در حالی که تاریخ-اساسانی (هیستوریست هایی) مانند سروش و دیگر زمره ی روشنفکری، تاریخ کنونی (فلک غالب فعلی) را اساس حقیقت قرار می دهند و به توجیه فلک فعلی می پردازند و لزوم تن دادن به آن را مدلل می کنند. ضمیمه ای دیگر افزوده ی 19/8/1385: از در جست و جوی امر قدسی (گفت و گوی رامین جهانبگلو با سید حسین نصر) ترجمه ی سیدمصطفی شهرآیینی نشر نی، 1385 «اما سنت به این معنا، رو در روی تجددگرایی [مدرنیسم .ن] قرار می گیرد. پیش از این گفتیم که تجددگرایی غیر از معاصر بودن است و این دو اصلاً یکی نیست. ما سنت گرایان – از جمله خود من - اصطلاح تجددگرایی را به شیوه ای مبهم، فقط بر چیزهایی اطلاق نمی کنیم که امروزه رواج دارد، بلکه آن را شیوهء نگرشی خاص به جهان می دانیم که در حقیقت در دورهء نوزایی شروع شد. چنان که پیش از این هم آوردم، آنچه انسان گرایی، عقل گرایی و دورهء نوزایی نامیده می شود، حقیقت مطلق و نهایی متعالی از سطح انسان ها را انکار کرده و از نظام الهی به [نظام] انسانی فرو می افتد. تجددگرایی خود انسان را «مطلق» می گیرد و به معنایی به انسان جنبه ی مطلق می بخشد. این مکتب آشکارا و بی پرده چنین چیزی را نمی گفت اما منظور حقیقی اش جز این نبود زیرا که مطلق را غیر از خدا می دانست و آن را در سطحی انسانی مطرح می کرد و به این ترتیب عقل، منافع و ادراکات بشری را به معیاری برای واقعیت، معرفت و حقیقت تبدیل می ساخت. از این رو، آن، امور زمانمند وگذرا را بر جایگاه امور سرمدی نشاند. تجددگرایی به زبان فلسفی، «پرستش» ِ زمان و امور گذرا، و گونه ای الوهیت بخشیدن به زمان و صیرورت و همه چیزهایی است که در تاریخ جریان دارد. و به همین جهت است که خیلی زود به تاریخ گرایی و نظریات همهء فلاسفهء سدهء نوزدهم از جمله هگل و مارکس می انجامد. این فلاسفه از جهتی با هم بسیار متفاوت اند اما همگی به معنایی به تاریخ جنبهء الوهی می دهند. فرایند تاریخی، حقیقتی است که در تفکر جدید غلبه دارد و هموست که امروزه تعیین کنندهء ارزش ها به شمار می آید. در حال حاضر خیلی ها می گویند: «این دههء نود یا سدهء بیست و یکم است»، یعنی آنچه در این برههء خاص زمان رخ می دهد، مهم و تعیین کنندهء حقیقت است. این بدان معناست که تاریخ، تعیین کنندهء واقعیت، زیبایی، حقیقت و مانند اینهاست و هنگامی که آدمی وارد دههء تازه ای شد، دههء گذشته و تفکر و آداب و رسوم آن هم اعتبارش را از دست می دهد. این، نقطهء مقابل چشم انداز سنتی است. سنت از امر مقدس چه جنبهء ثابتش و چه از تجلیاتش چشم بر نمی دارد و بر عکس باور مخالفانش تنها با امور انعطاف ناپذیر و متحجر سر و کار ندارد. [...] سنت به هر تمدن سنتی همچون درختی می نگرد که ریشه اش در زمین وحی [و مکاشفه .ن] پایدار و استوار است اما شاخه هایش از هر سو سر به آسمان برداشته است. سنت منکر این مواقعیت نیست که اگر درختی زمستان خوبی داشته باشد گل های بیشتری هم خواهد داد؛ یعنی شرایط گوناگون بیرونی می تواند بر شیوهء کارکرد آن تأثبر بگذارد اما مهم آن است که بدانیم جای جای درخت از رهگذر شیرهء [غذایی] با ریشه ها در ارتباط است. سنت نیز به همین شیوه سر تا سر زندگی را در شرایط بسیار گوناگون در برمی گیرد و از این رو حتی نمی تاون آن را به مقولهء امور مقدسی فروکاست که امور دنیوی در برابر آن در مقام امور قانونی و مستقل قرار می گیرد؛ مثلا نمی توان گفت که سنت تنها به مقدسات سر و کار دارد اما امور دنیوی در قلمرو قانون است که امری غیر سنتی است. تمدن های سنتی امور مقدس و امور دنیوی را به یکسان شامل می شود و آنچه ما سکولارش می نامیم بیرون از نظارت امر مقدس نیست و مقولهء سکولار کاربرد حقیقی ندارد. [...] ما سنت را به این معنا می فهمیم و البته در دل سنت، مابعدالطبیعه و فلسفهء سنتی قرار دارد که ما آن را فلسفهء جاودان می نامیم که شامل مجموعه ای از آموزه های دربارهء سرشت حقیقت است. قلب سنت همین فلسفهء جاودان است و آن آموزه ها اصول به شمار می آید، اصولی که در طول دوران به عمل در آمده است. تا زمانی که درخت سنت زنده باشد در همهء شرایط گوناگون بارآور بوده و انواع میوه های گوناگون به بار می آورد [...]» (صص 259 – 261) «[در عصر ما] فرض بر این است که تغییرات اجتماعی مستقل از ماست و این ماییم که باید با تغییرات کنار بیاییم. ما از سویی می گوییم: "انسان آزاد است و سرنوشتش را خود رقم می زند" و از دیگر سو بر آنیم که "باید پیرو اوضاع زمانه باشیم". هر چند پیشینهء جبر تاریخ به هگل و مارکس بازمی گردد حتی مخالفان مارکس هم زیر عنوان شرایط ضروری تاریخی، یکسره دم از آن می زنند. اما شرایط تاریخی چیست؟ خاستگاه آن، اگر ما انسانها نیستیم، پس کجاست؟ آیا از خداوند سرچشمه می گیرد و یا از فرشتگان یا اینکه واقعیات کاملاً مادی و عوامل انسانی آن را پدید می آوردند؟ روح در اینجا به چه معناست؟ آنگاه که ما اصطلاح Zeitgeist [روح عصر .ن] را به کار می بریم، همواره با این پرسش روبه روییم که آن از کجا می آید و چرا مجبور به تسلیم در برابر آنیم. من زمانی در اروپا گفتم: آنچه انسان غربی انجام داده این است که Zeitgeist (روح زمانه) را جایگزین Heilige Geist (روح القدس) کرده است و همه حضار خندیدند. منظور من این بود که در گذشته این روح القدس بود که مسحیان بدان باور داشتند و او را راهنما و نگهبان زندگی مسیحیان می دانستند. اینک روح القدس را کنار گذاشته و روح زمانه را بر جایش نشانده اند و به معنایی اکنون او مرشد و راهنمای ماست. ما بردگانی سرسپردهء این «روح» ایم. و اینک در پی آنیم که چگونه باید خود و حتی دین مان را با این طرز فکر سازگار کنیم. من با این دیدگاه یکسره مخالفم و چهل سال است که همچون درخت تناوری، قلم به دست در برابر آن ایستاده ام. من مدافع این اصل هستم که این ماییم که باید زمانه را با سنت های مقدس مان سازگار کنیم. » (در جست و جوی امر قدسی، صص 301 و 302، "[... .ن]" افزوده ی نورالهی است.) بسم الله الرحمن الرحیم به نام خداوند پریروز و پسفردای تاریخ درباب «نسبت تفکر و گفت و گو» و در ماهیت روشنفکری (2) در زیر پاسخ آقای میردامادی به نامه ی من و نیز پاسخ من به پاسخ ایشان (که بالنسبه به متنی که برایشان فرستاده بودم تغییرات اندکی یافته است) می آید. بنده اینها را به همراه متن ویراسته ی میزگرد تلوزیونی مرحوم فردید که در شماره ی 11 مجله ی سوره منتشر شده بود و همچنین نقد من از گفت و گوی دکتر سروش با پایگاه اینترنتی «روز» در حدود اواسط مرداد در یک دیسک سخت به آقای میردامادی دادم تا ایشان با تأمل بیشتری در مورد آنها بیندیشیند اما حال مجبور شدم به علت گفت و گوهایی که در همین موضع میان من با برخی رفقا واقع شده است این مکاتبات را زودتر از موعدی که خود برای خود تعیین کرده بودم علنی کنم. امیدوار ام که آقای میردامادی نیز فرصت بکنند و در آنها اندیشه نمایند. إن شاء الله. نشانی وبلاگ جدید آقای میردامادی: http://mirdamadi.malakut.org دوست من جناب نورالهی: نامه شما را خواندم. با نظر شما در باب گفتگو و این که سرمایه انسانی ما همین گفتگو است، موافق ام. هم چنین این که شخص بنده اهل گفتگو نیستم نیز با حفظ این نکته که اهل گفتگو نبودن مقول به تشکیک است، درست است با این وجود می توانم ادعا کنم که لازمه گفتگو کردن، پیدا کردن زبان مشترک است و شما از این مساله ناتوانید، ادبیات شما متاثر از فردید یا شاید هم هایدگر بسیار دشوار فهم است (دست کم برای من) و تنها خود شما آن را دقیق می دانید من مطالب شما را اوایل چند بار با دقت به طور کامل خواندم اما چیز چندانی دست گیرم نشد یا آن مطالب آن قدر عالی است که از فهم ما متوسطان خارج است و یا بسیار مغلق است. برای صدق این کلام باید به مخاطبان دیگرتان هم مراجعه کنید. اگر نوشته های شما دشوار فهم باشد، این مساله خود گام اول در عدم امکان گفتگو است در حالی که دست کم بنده تلاش کرده ام واضح و همه فهم بنویسم و دست کم از این جهت به آداب گفتگو بیش از شما پای بند بوده ام. با این وجود محتمل است که متن شما مغلق نباشد و من به خاطر داشتن پیشداوری به قدر کافی در فهم آن ها جد و جهد نمی کنم. اگر گفتگوی واقعی را لازمه تفکر و انسانیت بیاوریم دوست دارم بدانم نظر شما در باب فردید چیست؟ آیا فحش ها و تهمت های آبداری که نثار بسیاری می کرد، با گفتگو مناسبت دارد؟ من یک میزگرد از او در سوره خواندم و در این میزگرد او چنان سخن می گفت که گفتگو که سهل است مفاهمه هم صورت نمی گرفت. دوست دارم رای شما را در این باب بدانم. از پیش بگویم که معتقدم سروش هم در این باب نمره نمی آورد و او هم با شیوه نوشتاری ادبی و فحش های ادبی ای که می دهد از آداب گفتگو تخطی کرده هر چند در این باب به پای فردید نمی رسد. بد نبود که به جای تخطئه من در سیاسی بودن ( آری من سیاسی ام اشکال کار در کجاست؟) به این نکته اشاره می کردید که اگر معیار ما گفتگوگری باشد چقدر این حاکمیت که ظاهرا شما هیچ گاه ندیدم خود را موظف به نقد آن ببینید اهل گفتگو است؟ [...] چقدر اهل گفتگو است؟ من خود در نقد خود چیزکی نوشتم در مطلبی موسوم به درباره فلسطین بد نیست شما هم چیزکی بنویسید و خود گریبان خود را بگیرید هر چند نقدتان بر من برای من محترم، تا حدودی (نه به طور کامل) درست و روشنگر بود. تاکید می کنم زبان شما مناسب برای گفتگو نیست و مغلق و بی نظم است هرچند بر این ام که از بارقه ها و اخگرهایی خالی نیست. مطلقا منظورم این نیست که آبکی بنویسیم تا همه فهم شود. ببخشید صریح نوشتید من هم صریح جواب دادم. بسم الله الرحمن الرحیم آقای میردامادی سلام در آغاز باید بگویم من در آن روزی که آن نامه را برایتان می نوشتم با عصبانیت آغاز کردم اما پس از دقایقی و پس از خوردن ناهار! عصبانیتم فروکش کرد و در خلال دو روزی که روی آن کار می کردم آن حالت نخستیم از بین رفت و خوشبختانه متنی ویرایش ادبی! شده را برایتان فرستادم. نکته ی دیگر این که من همین چند لحظه ی پیش پاسخ شما را گرفتم و باید بگویم در آغاز از گرفتنش شاد شدم اما آقای میردامادی چند نکته درباره ی پاسختان: 1) شما گویا هنوز معنی «گفت و گو» را نمی دانید. «گفت و گو» به معنی حرف زدن نیست. گفت و گو مساوی و هم معنی و مترادف است با «تفکر» و «اندیشیدن» (طبق تعریف به نظر من درست افلاطون تفکر گفت و گوی پنهان روح است با خود. ر.ک. سوفسطایی ص 263 متن یونانی که در حاشیه ی ترجمه ی مرحوم لطفی درج شده است). این را فهم کردید؟ لطف کنید و در این باره تأمل کنید. من به هیچ وجه انتظار نداشتم که شما به این زودی پاسخ مرا بدهید. 2) شما نوشته اید: «لازمه گفتگو کردن، پیدا کردن زبان مشترک است و شما از این مساله ناتوانید» اما به نظر می رسد اینجا هم کمی بی تأمل و دقت سخن گفته اید. آیا این من ام که در خواندن نوشته های شما مشکل دارم و آنها را نمی خوانم یا این شمایید که نسبت به نوشته های من اینچنین اید؟ پس از پاسخ دادن به این پرسش مشخص می شود که این شمایید که از گفت و گو با من ناتوان اید و نه من. بروید و زبان گفت و گو را بیاموزید. این که همه بیایند به زبان شما سخن بگویند و حرفهای شما را بزنند اسمش گفت و گو نیست بلکه اسمش «می گویم و می گویم»! است. گفت و گو همواره گفت و گو با «غیر» و «دیگری» است ولو این که طرف دیگر گفت و گو درون خود انسان باشد. پس بنا بر این درخواست این که طرف گفت و گو به زبان ما سخن بگوید درخواستی است بر خلاف ماهیت گفت و گو. اما می توانید گفت نوشته های تو چه ارزشی دارد که حال من به حتم باید آنها را بخوانم؟ در پاسخ باید بگویم بی شک نوشته های من درکل هیچ ارزشی ندارند اما برای شما دارند چون شما هم یکی هستید مثل من و نه برتر از من ولو با سوادی بیشتر. اما سخن من نخست در مورد خودم نبود و دودیگر در مورد شما هم نبود. بلکه در مورد گفت و گو و تفکر بود و فقدان آن در میان روشنفکران. 3) در مورد مرحوم فردید – غفر الله عنه – گفته اید و سپس پرسیده اید. صادقانه بگویم نه شما بلکه کسانی با صلاحیت نسبی بیشتر از شما (یعنی کسانی که دست کم کمی با فلسفه ی قاره ای و به خصوص هیدگر آشنا باشند) نیز صلاحیت سخن گفتن درباره ی مرحوم فردید را ندارند. مرحوم فردید «تالی تلو معصوم» نبود اما مقیم مقام تفکر بود و تفکر را دریافته بود و در عین حال در سلوک ظاهری خویش در مقامی بود که بسیاری به این فکر غلط می افتند که می توانند با او در بیفتند و او را نقد کنند؛ برای نمونه می گویند او چیز چندانی نمی آموزاند و بسیار تکراری سخن می گفت و سواد چندانی نداشت (منصور هاشمی، پورجوادی، و دیگران) در حالی که مرحوم فردید به هیچ وجه آنچنان که خود می خواست مجال سخن گفتن نیافت زیرا گوشی برای شنیدن حرفهایش پیدا نکرد. مرحوم فردید خود در سخنرانی ای که من نوار کاستی از آن را دارم نخست شاگرد داشتن را از خود نفی کرده اند و سپس بیان داشته اند که تا کنون من تنها چیزهایی را فهرست وار بر زبان آورده ام اما چون کسی را همراه ندیده ام از تفصیل آنها خود داری کرده ام یا مجال تفصیل آنها را نیافته ام. شاید زمانی من این بخش از سخنان مرحوم فردید را که بسیار شنیدنی است در وبلاگم بگذارم. اما در مورد خاص آن گفت و گوی تلوزیونی مرحوم فردید که در مجله ی سوره، شماره ی 11 چاپ شده است من متن این گفت و گو را به نرم افزار «ورد» منتقل کرده ام و نسخه ای از آن را برایتان می فرستم و درخواست می کنم که به طور مشخص بگویید منظورتان از این که "او چنان سخن می گفت که گفتگو که سهل است مفاهمه هم صورت نمی گرفت" چیست. در ضمن اعترافتان به فحاش بودن سروش هم بسیار بجا و مناسب است و نشان صدق شماست اما به نظر من در مورد زبان فحش گوی مرحوم فردید بسیار ظاهری قضاوت کرده اید. برای بحث بیشتر لطف کنید و در این مورد هم نمونه بیاورید. 4) نوشته اید: "آری من سیاسی ام اشکال کار در کجاست؟" اشکال کار اینجاست که وقتی سیاسی باشید اصل برایتان سیاست است و گروه ِ به هر دلیل و علت مقبول سیاسیتان و این، راه را بر حقیقت جویی و حق بینی می بندد. شاید باید می نوشتم «سیاست زده». 5) من سعی می کنم تا می توانم در مورد سیاست با کسی سخن نگویم مگر این که ببینم او حق واضحی را نادیده گرفته است زیرا بحثهای سیاسی بسیار بسیار مخلوط است با احساسات و پیشداوریها و پیشداشته های دانسته و ندانسته که بررسی آنها و کنار زدنشان کار هر کسی نیست. همچنین بحثهای سیاسی چون جزئی است احتیاج به اطلاعات جزئی زیادی دارد که این نیز خود باعث بسیاری اختلافات می شود. یک نمونه: ده- پانزده روز پیش یکی از اقوام یا در حضور یکی از اقوام که منصبی در وزارت نفت دارد بحثی پیش آمد در مورد این که دولت آقای احمدی نژاد با این که گفته بود در شش ماه دوم سال بنزین وارد نمی کند سر حرفش نماند و تصمیم به وارد کردن بنزین گرفت. خوب اما ماجرا این بود که از ابتدا میان مجلس و دولت بر سر تخصیص یارانه به بنزین اختلاف بود و مجلس می گفت ما در بودجه مبلغی را برای یارانه ی واردات بنزین اختصاص نمی دهیم (من خود به گوش خویشتن از آقای حداد عادل شنیدم که به طنز می گفتند: ما که بودجه ای برای واردات بنزین به دولت نداده ایم حال دولت هر کاری خواست برود بکند) و دولت می گفت تا زیرساختهای لازم (چون نظام منظم حمل و نقل عمومی و جمع آوری خودروهای فرسوده و حل مشکل شدآمد خودروها (ترافیک) و چیزهایی از این دست) مهیا نشود قطع واردات بنزین و سهمیه بندی آن و کارهایی از این دست غیر علمی و غیر عادلانه است. به نظر من بحثهای سیاسی بسیار تاریک است و وارد شدن به آنها کار همه کس نیست. اما در همان جلسه ی پیشتر ذکرش رفته پرسشی از من شد و آن این که از من پرسیدند: محمد! آیا تو معتقد ای دولت آقای احمدی نژاد از همه نظر کامل است؟ و من در پاسخ گفتم: از بچگی به ما یاد داده اند که تنها یک موجود است که کامل است. از خود شما مثالی بیاورم. به اظهار نظر تا حد بسیار بسیار زیاد اشتباهتان در مورد «چچن» نگاهی بیندازید تا به مشکل بودن کار پی ببرید. شما چطور توانستید از یک گروه منحرف افراطی که نام مسلمان را بر خود گذاشته اند ولی در واقع تروریست اند حمایت کنید؟! 6) خوب است همچنان که من قلم به دست گرفتم و «از» شما («نقد بر» غلط است) انتقاد کردم شما هم از من انتقاد کنید تا من با پشتوانه ی مناسبی اقدام به نقد خودم بکنم. 7) گفته اید چند نوشته از من را خوانده اید. می شود بگویید کدام نوشته ها بود و در چه موضوعاتی. 8) آقای میردامادی! نظرتان در مورد همین نامه ای که برایتان فرستادم چیست. آیا جای آن نداشت که بیشتر به محتوای آن می پرداختید و به جای پاسخ فوری به آن، اندکی در محتوایش تأمل می کردید؟ زبان آن را چگونه یافتید؟ 9) نظرتان در مورد بیت: گر از بسیط زمین عقل منعدم گردد به خود گمان نبرد هیچ کس که نادان ام چیست؟ و السلام بدرود. در ضمن من قصد دارم نامه ام را به شما روزی در وبلاگم بگذارم. اگر شما هم مایل اید یا اعلام موافقت بکنید همین نوشته ی بالا را در کنار آن بگذارم و یا نوشته ی دیگری بنویسید. و عجله هم نکنید. نیمه شب تا نزدیک صبح دوشنبه 16 اَمرداد 1385 [1] - ضرورت می دانم در حاشیه به نکته ای اشاره کنم و آن این که اگر شما کمتر سیاسی بودید و نیز بیشتر اهل دقت، مسأله ی چچن و روسیه را با فلسطین و صهیونیسم قیاس نمی کردید زیرا شورشیان چچنی یک گروه تروریست جدایی طلب اند با افکار شبه اسلامی افراطی که باید گفت گر مسلمانی از این است که آنان دارند ما از اصل مسلمانی را نخواستیم. آنان کسانی اند در ردیف برخی جدایی طلبان و شورشیان جنایتکار خودمان در سیستان و خوزستان که ابایی از خونریزی ندارند در حالی که فلسطینیان با هر فکر و رفتار و از هر مذهب و فرقه ای اکنون بر ضد اشغالگران سرزمینشان است که در جنگ اند. جدا از این، خود شما در مورد مسأله ی چچن از کجا آگاهی کسب کردید جز از طریق رسانه های رسمی جمهوری اسلامی ایران. کدام خبر و وقوع حادثه ای در مورد چچن مورد سانسور ما واقع شد؛ می شود نام ببرید. از کدام نسل کشی سخن می گویید؟ این چنین قضاوتهایی نیز به سبب همان جزیره ای شدن و برج عاج نشینی است. [در ضمن باید اعتراف می کردم که دولت روسیه همچنان که باید از ابتدا نیز انتظار آن می رفته باشد دولتی است ظالم و در صورت لزوم خونریز و فرق نمی کند که دشمنش نیز مانند خودش تروریست و خونریز باشد یا مظلوم و ستمدیده و با رفتار انسانی.] |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 20 آبان1385ساعت 6:34 به دست محمد نورالهی
|
|
||