تبليغاتX
تجربه ی تفکر - در مبعث
پرسیدن، پارسایی اندیشیدن است. (مارتین هَیدگر)

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

 

اقرأ بسم ربک الذی خلق،

خلق الانسان من علق،

اقرأ و ربک الاکرم

الذی علم بالقلم

(نشان گذاریهای آغازین از باره ی علق)

شاید اگر فرصتی می بود می توانستم از مبعث گفت. فرصت اندک، روح کوچک، داشته ها بس بسیار اندک تر از هر اندک؛ این است که زبان درازی را به کناری می نهم و خودم و شما را دعوت می کنم به خواندن و دوباره خواندن گزارش شاعر ایل ما جناب علی معلم دامغانی – که پاک یزدان دادار ایشان ر ابرای ایل ما نگاهداری کناد – از آن واقعه ی شگفت و آن موقف و میقات تازه ی تاریخ انسان.

تذکر این که بنده این گزارش – ترانه را از دو اجرای خود جناب از آن بیرون نویسی کرده ام. امید که خبط و خطایی در این راه رخ نداده باشد.

کاش حال ایشان را به هنگام خواندن این گزارش نیز انتقال می توانستم داد. کاش و ای کاش.

 ***

[از زبان حضرت رسول، زبان حال آن بزرگوار، در صبح روزی که فرشته ی وحی در غار حرا ایشان را به منصب رسالت نامبردار کرد:]

 

شگفتا تن خسته ام در حرا بود

و مرغ نگاهم به کعبه

سرم گرم چون و چرا بود و

در گوشم از تنگ مشعر نوای درا بود و

و جان غرق آن ماجرا بود

 

نه! هرگز ندانم، ندانسته ام تا به فرسنگ

از این گونه بر ریگ بطحا و

بر سنگ صحرا

چه مقدار و چند از حرا تا سرا بود

 

و در پای این دره، این دره ی دور و آن کوهساران

و سرخورده این بره، این بره ی مانده در زیر باران

نماند از آن قله، رنج فرودم که گویی فزود از صعودم

نه صد ره، بگویش هزاران هزاران

بگو ای که بودی و دیدی مرا در بن کوه و در بند فاران

 

شباهنگ و شب بود و، باد صبا بود و

بوی خدا بود و یاد شما بود

افق تیره، آن سوی خیف و منا بود و

نور و صدا بود

 

شب و ماه و خورشید و جوش ستاره

و در شط شب ابرها پاره پاره

سحابی سپید از جبال هزاره

سواره پیاده، پیاده سواره

 

در آنجا در آن کوه بشکوه روشن،

طنین دل و دشنه، زوبین و جوشن

صبا خسته و بسته، افتان و خیزان

و از او زمین پر، هوا پر،

پر از مُرّ و کندر و بوی قرنفل؛

عجب بویی ای گل! عجب بویی ای گل!

 

شب و ماه و خورشید و انجم

و در نور شب، سور شب گم

و آیینه مستور و نور علی نور

و من نور و تن نور و شب نور و 

گل نور و دل نور و تن نور

و نور از درون نور و

نور از برون نور و

گر اشک و خون نور

و گر چند و چون نور

الا گونه گون نور،

صد بل فزون نور

و من آگه از نور،

بانگی عجب، شب شکن، ناگه از نور:

«بخوان»!

 

صدا از که بود؟ از کجا بود؟

هفت ره آسمان را زمین را

همان مغرب دور و دریای چین را

به پای تماشا بریدم

به بال تنما پریدم

از این سان بسی را ندیدم، [ندیدم کسی را]

 

«بخوان»!

بخوانم؟! [چه خوانم که خواندن ندانم]

بخوان!

بخوانم؟! به خواندن چه کارم مگر پای رفتن ندارم

مگر ... الا می گریزم، بگو پای بست چه چیز ام؛ الا می گریزم

بخوان!

بت سرو قد مه لقایی فرشته، ز جان و گل و نور و باران سرشته

فشرد عاشقانه در آغوش مهرم

لبانش فرا گوش و چهرش به چهرم

بخوان!

بخوانم؟

بخوان.

 

صلّ الله علیه و آله و سلّم

+ نوشته شده در  شنبه 20 مرداد1386ساعت 7:21  توسط محمد نورالهی  |