تبليغاتX
تجربه ی تفکر
پرسیدن، پارسایی اندیشیدن است. (مارتین هَیدگر)

بازگذاری یک نوشته ی قدیمی برای عدم قطع ارتباط

به همراه چند شعر از مردی که وصفش را اکنون ناتوانم: مرحوم استاد سید عباس معارف

به نام و خداوند پریروز و پس فردای تاریخ

خدای گلها و پرندگان

 

خوشا پرندگان

 

امشب از شبهایی است که باز مرا به حال خوش آگاهی از خویش برد در هوای شعری از منوچهر آتشی، مرحوم منوچهر آتشی.

دفتر آهنگ دیگر را دست گرفته بودم تا شعر «اسب سفید وحشی» را بازبخوانم و رایانویسی کنم برای وب لاگم و در خلال آن بازخوانی و پیش از آن، شعرهای دیگر را هم نگاهی انداختم و برخی را دوباره خواندم. این حس از آنِ این هواست: «انسان و جاده ها».

من همیشه پرندگان را دوست می داشته ام؛ قمریکان را، گنجشگکان را، کبوتران را، و حتا کلاغها را که چشمهاشان عجیب برق می زند و گرچه سیاه اند و در بی اعتمادی به آدمیان، دست کمی از خود آدمیان ندارند ولی چشمهاشان عجیب برق می زند.

من همیشه به پرندگان رشک می برده ام گرچه نه چندان بر زبان آورده باشم. پرندگان که تاب سرما و بیابان را ندارند و همیشه می خواهند در کنار گلها و در اردیبهشت باشند. در آبها تن بشویند و در شاخه ها بیاسایند. سر در دنبال هم گذارند و ... .

پرندگان را به سبب کوچشان حسرت می برده ام. کوچشان به بالشان است که هرگاه بخواهند می گشایند و می روند و می روند و می روند تا بدانجا که دیگر نخواهند رفت و می رسند به وطن که دلشان خوش است و خوش دل اند در آنجا، در وطن. وطنشان اینجا یا آنجا نیست هم آنجاست و هم اینجا و دلتنگی ندارند از دوری از آن.

وطنشان را به بالی که دارند می یابند و هر سال و هر ساله، وطنشان را می یابند و هر سال و هر ساله.

خوشا پرندگان که تاب سرما و بیابان را ندارند و همیشه می خواهند در کنار گلها و در اردیبهشت باشند. خوشا پرندگان.

4/9/1384

ساعت 11:49 دقیقه ی شب

1

مست جنون آمدم بر در شیر خدا

داغ ملامت به دست، خار ندامت به پا

گرچه که زنجیر خویش تازه گسستم، سحر

شکر که دل گم نکرد شارع میخانه را

همتی ای اشک و خون!غسل دهیدم که پای

ور نه نیارم نهاد در حرم کبریا

گرچه نکردم نماز، حجت شرعی مراست

غرقه  ی خون آمدم تا نجف و کربلا

فاتح بدر و حنین، آن که ز خون حسین

کرد به میعاد شوق دین براهیم ادا

کوثر عشق است و باز خیل ملک منتظر

تا که ز روی کرم بانگ زنی الصلاء

رتبت پیغمبری در خور شأن تو بود

گر نبدی از ازل، ختم رسل مصطفی

سینه ی خونین ز جور، لوح ظلام ست و بس

اهل دو گیتی رضا، حکم کند مرتضی (ص 313)

 

2

گرچه جامم شب و روز از همه سرشارتر است

ای رقیب! این دل مست از همه هشیارتر است

گرچه خون می خوری از خلق چو صهبا، هشدار!

رند عاشق، گه غیرت ز تو خونخوارتر است

بس دلیر ام به ره عشق نگارا! هرچند -

دلم از نرگس بیمار تو بیمارتر است

مه و مهرت نربودند دلم ای گردون!

حبذا طره ی دلبر ز تو طرارتر است

محفل آرا مشو ای شعله به میخانه ی ما

آه ِ این زمره ی مست از تو شرربارتر است

در عجب مانده ام از طبع خلایق در دهر

با همه خشک وشی زاهد غدار، تر است

ترک افسون پری گیر معارف! زنهار

سحر، تنها اثر این داشت که مکارتر است (ص 166)

 

3

رزم با شوکت زر شیوه ی عیاران است

با ستم هر که بود خصم ز ما یاران است

زاهد دهر که با درس و دعا گنج اندوخت

جای شبهت نبود هیچ، ز طراران است

بیگمان گشته ز خون دل رندان سیراب

گر که در دشت گل و لاله به کهساران است

بوی سیل آید از این وادی دهشت هیهات

منعم از فرط طرب در هوس باران است

متصل ده قدحم هستی رندان مستی است

ترک مستی نکند دل که ز هشیاران است

با ستم دشمن ام اما چه کنم دیده ی دوست -

دوست می دارم و دانم ز ستمکاران است

زین سواران نرسد کس به معارف در دشت

باره اش نیست ولیکن ز سبکباران است (ص 181)

 

4

می بدین میکده از بزم الست آمده است

قدح از باغ جنان دست به دست آمده است

حذر ای توبه ی نوشین که ز نو شاهد صبح

از فلق جام به کف دارد و مست آمده است

کفنش غرقه ی خون کن که می آلود رود

هر که از بزم ازل باده پرست آمده است

بیگمان می گسلد سلسله ی جور که دوش

آن که پیمان محبت نگسست آمده است

عید ماه رجب است آنچه به خم مانده بیار

کز پس پرده دگر هر چه که هست آمده است

بر رخ من چون نگشایند ملایک در خلد

آن که دل در خم گیسوی تو بست آمده است

خرمن عمر معارف! شب گیتی افروخت

کاندر این کشت هر آن برق که جست آمده است (ص 189)

 

5

گرچه می گویند گـُردی دیگر اندر گـَرد نیست

کی بگردد گیتی ار عیّار گیتی گرد نیست

اهل کام و ناز را با مستی و رندی چه کار

نیست زین میخانه عیّاری که غم پرورد نیست

گل گریبان می درد، بلبل گلو، دیوانه بند

غیر رندان بلاکش کس حریف درد نیست

کی شود سرد آهنی کز خشم رندی ذوب کرد

سرب کین دیدی که در طوفان بهمن سرد نیست

لاله ی دل گرچه خون شد در خزان هجر دوست

شکر ایزد کاین گلستان در خزان هم زرد نیست

حارصان کنز در این شهر بسیار اند لیک

شب-نوردان را معارف بیمی از شبگرد نیست (ص 211)

 

6

به همت تکروی از کوچه ی زنجیر می خیزد

به عزمی کز قفس شیر از میان شمشیر می خیزد

چه دارد فتنه در سر باز طرح انداز این صورت

که بوی شبنم خون از گل تصویر می خیزد

عبث عزم اقامت کرده، خوش- نقشان نمی دانند

چه حکمتها ز حکم بازی تقدیر می خیزد

به دوشین باز هم چشمم ز ره خوابی پریشان دید

زبان تیغ فردا از پی تغییر می خیزد

به جبر تربیت بزم جهان جای تکبر نیست

جوان آید به محمل از تواضع پیر می خیزد

حرا گویی ز اشک شوق بعثت نور باران است

که باز امشب ز هر سنگ حرم تکبیر می خیزد

دبیر دیگری زد با خط قدرت رقم تقدیر

به جز ادبار کی از کوشش تدبیر می خیزد

معارف! خامه ی نقاش طرح دیگری دارد

به جا می خیزد ار تیغ شرر کان دیر می خیزد (ص 248)

 

7

اهل جاه و زر که تاراج فقیران می کنند

تیغ را از بهر قتل خویش عریان  می کنند

خوش کن ای نیل جنون طغیان که اندر مصر جاه

مشتها پیچند باز از کبر طغیان می کنند

شرم کن ای دیده از دل، آبیار نخل عدل

تا که خون باقی ست کی از چشم گریان می کنند؟

این ز غفلت در مسیر سیل خرمن کردگان

ز اشک و آه خلق آخر باد و باران می کنند

دور جور آخر شود، ساقی بده ساغر که باز

پیر و عیاران به خون خویش پیمان می کنند

نقد ما جان است و هرگز همبهای بوسه نیست

شاهدان شهر ما الحق که احسان می کنند

ترک سامان کن دلا کآوارگان شوق را

در قلندر خانه ی افلاک مهمان می کنند

چون دل عاشق معارف عرش می لرزد به خود

درد دل هر گه که با هم پتک و سندان می کنند (ص 274)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 دی1387ساعت 20:37  توسط محمد نورالهی  | 

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

 

اقرأ بسم ربک الذی خلق،

خلق الانسان من علق،

اقرأ و ربک الاکرم

الذی علم بالقلم

(نشان گذاریهای آغازین از باره ی علق)

شاید اگر فرصتی می بود می توانستم از مبعث گفت. فرصت اندک، روح کوچک، داشته ها بس بسیار اندک تر از هر اندک؛ این است که زبان درازی را به کناری می نهم و خودم و شما را دعوت می کنم به خواندن و دوباره خواندن گزارش شاعر ایل ما جناب علی معلم دامغانی – که پاک یزدان دادار ایشان ر ابرای ایل ما نگاهداری کناد – از آن واقعه ی شگفت و آن موقف و میقات تازه ی تاریخ انسان.

تذکر این که بنده این گزارش – ترانه را از دو اجرای خود جناب از آن بیرون نویسی کرده ام. امید که خبط و خطایی در این راه رخ نداده باشد.

کاش حال ایشان را به هنگام خواندن این گزارش نیز انتقال می توانستم داد. کاش و ای کاش.

 ***

[از زبان حضرت رسول، زبان حال آن بزرگوار، در صبح روزی که فرشته ی وحی در غار حرا ایشان را به منصب رسالت نامبردار کرد:]

 

شگفتا تن خسته ام در حرا بود

و مرغ نگاهم به کعبه

سرم گرم چون و چرا بود و

در گوشم از تنگ مشعر نوای درا بود و

و جان غرق آن ماجرا بود

 

نه! هرگز ندانم، ندانسته ام تا به فرسنگ

از این گونه بر ریگ بطحا و

بر سنگ صحرا

چه مقدار و چند از حرا تا سرا بود

 

و در پای این دره، این دره ی دور و آن کوهساران

و سرخورده این بره، این بره ی مانده در زیر باران

نماند از آن قله، رنج فرودم که گویی فزود از صعودم

نه صد ره، بگویش هزاران هزاران

بگو ای که بودی و دیدی مرا در بن کوه و در بند فاران

 

شباهنگ و شب بود و، باد صبا بود و

بوی خدا بود و یاد شما بود

افق تیره، آن سوی خیف و منا بود و

نور و صدا بود

 

شب و ماه و خورشید و جوش ستاره

و در شط شب ابرها پاره پاره

سحابی سپید از جبال هزاره

سواره پیاده، پیاده سواره

 

در آنجا در آن کوه بشکوه روشن،

طنین دل و دشنه، زوبین و جوشن

صبا خسته و بسته، افتان و خیزان

و از او زمین پر، هوا پر،

پر از مُرّ و کندر و بوی قرنفل؛

عجب بویی ای گل! عجب بویی ای گل!

 

شب و ماه و خورشید و انجم

و در نور شب، سور شب گم

و آیینه مستور و نور علی نور

و من نور و تن نور و شب نور و 

گل نور و دل نور و تن نور

و نور از درون نور و

نور از برون نور و

گر اشک و خون نور

و گر چند و چون نور

الا گونه گون نور،

صد بل فزون نور

و من آگه از نور،

بانگی عجب، شب شکن، ناگه از نور:

«بخوان»!

 

صدا از که بود؟ از کجا بود؟

هفت ره آسمان را زمین را

همان مغرب دور و دریای چین را

به پای تماشا بریدم

به بال تنما پریدم

از این سان بسی را ندیدم، [ندیدم کسی را]

 

«بخوان»!

بخوانم؟! [چه خوانم که خواندن ندانم]

بخوان!

بخوانم؟! به خواندن چه کارم مگر پای رفتن ندارم

مگر ... الا می گریزم، بگو پای بست چه چیز ام؛ الا می گریزم

بخوان!

بت سرو قد مه لقایی فرشته، ز جان و گل و نور و باران سرشته

فشرد عاشقانه در آغوش مهرم

لبانش فرا گوش و چهرش به چهرم

بخوان!

بخوانم؟

بخوان.

 

صلّ الله علیه و آله و سلّم

+ نوشته شده در  شنبه 20 مرداد1386ساعت 7:21  توسط محمد نورالهی  | 

ویرایش جدیدتر 9/1/1386

 

ویرایش جدید

بسم الله الرحمن الرحیم

به نام خداوند پریروز و پسفردای تاریخ

متن زیر سرمقاله ی شماره ی 30 مجله ی شریف «سوره» نوشته ی جناب آقای برادر وحید جلیلی – حفظه الله تعالی لنا - بود که آقای بنیانیان مدیر حوزه ی هنری سازمان تبلیغات اسلامی آن را لابد به علت برخورد با شؤونات اسلامی! حذف فرمودند و برادر جلیلی هم به جای نوشته ی خودشان که لابد! شایسته ی حذف بوده است گزیده هایی از سخنرانی های امام خامنه ای - حفظه الله تعالی – را در مورد نفی تجمل گرایی مسؤولان پیشنهاد دادند.

از جمله ی آنچه در این متن جلب توجه مرا کرد سبک بسیار بسیار نزدیک آن به سبک سرمقاله نویسی سید شهیدان اهل قلم، مرحوم سید مرتضی آوینی – قدس سرّه الشریف – بود (این سبک به سبک برخی مقالات مارتین هیدگر که پدیدارشناسانه است نزدیک است. ویژگی بارز این طرز تفکر بازگشتن مدام به موضوع اصلی پس از طرح وجهی از وجوه آن و در افتادن است به دورهایی پدیدارشناسانه – زندآگاهانه. البته این مقاله اجمال دارد.)

رسم خط کمابیش همانند اصل است جز در مورد یاء بدل از کسره ی اضافه که من آن را به متن افزودم. پانوشتها هم از من است. دوقلابها نیز هم.

درود بر سید شهیدان اهل قلم، درود بر جناب برادر جلیلی و درود بر تمامی مستضعفان خودآگاه تاریخ که چراغ تفکر آماده گرانه را برای ظهور موعود امم و امت واحده ی پایان تاریخ روشن نگاه می دارند.

 

انقلاب فرهنگی منهای فرهنگ انقلابی!

تأملی در تـنگه ی اُحُد مدیریت فرهنگی جمهوری اسلامی[1]

 

از كمترین چیزهایی كه در مورد فرهنگ انقلاب اسلامی می توان ادعا كرد این است كه یك "فرهنگ انقلابی" است.

شاخص های فرهنگ انقلابی چیست؟ و مدیریت بخش­های مختلف فرهنگی كشور چقدر تجلیگاه این شاخص­ها هستند؟ و اگر نیستند، چرا و چگونه مدیریت فرهنگ انقلاب را به دست گرفته اند؟

 



[1] - کاربرد «اُحد» در این عنوان مرا به یاد بیتی از جناب معلم شاعر ایل ما انداخت:

من ندانم که بُود خواجه مسلمان یا نیست

در اُحد هر که ز احمد نبود سفیانی ست


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 18 اسفند1385ساعت 1:47  توسط محمد نورالهی  | 

طرح و نقد و بررسی برخی نکات بنیادی در اندیشه ی فلسفی دکتر سروش

(طرح ضد علم و ضد عقل و هگلی بودن دکتر سروش)

قسمت دوم

3) دکتر سروش هگلی است بدین معنی که قایل به پیشرفت خطی تاریخ و تحقق هر چه بیشتر حقیقت در آن از پی به پیش رفتن آن است. این نظر را می توان در نظریه ی «قبض و بسط تئوریک شریعت» پی گرفت.

شرح مطلب را از فریدریش انگلس بشنویم:

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 12 اسفند1385ساعت 7:36  توسط محمد نورالهی  | 

تکمله:

پس از ترجمه ی جمله ای از هیدگر این توضیح لازم بود می آمد که: ساختار تعبیری و نحوی «الف ِ ب به ج است» که در ترجمه ی تعبیر آلمانی: A von B besteht in C به کار رفته از جناب استاد پرویز ضیاء شهابی – حفظه الله تعالی و ایّده فی التألیفاته - گرفته شده است.

در برخی مواضع متن زیر برخی تغییرات جزئی اعمال شده است.

 

بسم الله الرحمن الرحیم

به نام خداوند پریروز و پس فردای تاریخ

 

طرح و نقد و بررسی برخی نکات بنیادی در اندیشه ی فلسفی دکتر سروش

(طرح ضد علم و ضد عقل و هگلی بودن دکتر سروش)

قسمت اول

تذکر:

یادداشتهای زیر برگرفته از یکی از نوشته های سابق من در وبلاگ «باشگاه بیژن حکمت جو» است به نام افشای روشنفکری، یا استغراق در سیاست زدگی (قسمت دوم طرح و نقد و بررسی برخی نکات بنیادی در اندیشه ی فلسفی دکتر سروش) که بخش پایانی آن در این وبلاگ نیز دوباره آورده می شود. علت نوشته شدن آن در خودش آمده است و در اینجا نیز آورده شده است.

این یادداشتها بالنسبه به صورت نخستینشان اصلاح و تکمیل شده اند.

 

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم و من نفسی و الحمد لله رب العالمین و السلام و الصلوة من الله علی اشرف الانبیاء و المرسلین رسول الله الاعظم محمد مصطفی و آله ائمة الهداة المهدیین سیما بقیة الله فی الارضین – عجلّ الله تعالی فی فرجهم - و علی البضعته المبارکة الکوثر الرحمة الزهراء المرضیة.

قال الله تعالی فی محکم آیاته: یا ایها الذین آمنوا! اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم فان تنازعتم فی شیءٍ فرُدّوُهُ الی الله و الرسول ان کنتم تُؤمنون بالله و الیوم الآخر؛ ذلک خیرٌ و احسنُ تأویلاً (سوره ی مبارک نساء، آیه ی حکیم 59، ترجمه ی من: ای آن کسانی که ایمان آورده اید! یزدان را اطاعت کنید و پیامبر و برتر [و شایسته تر] در امر را از خودتان اطاعت کنید. پس آن هنگام که در چیزی به نزاع دچار آمدید، اگر به یزدان و پیامبر ایمان آورده اید، آن را به یزدان و پیامبر رد کنید [عرضه دارید]؛ این بهتر است و نیکوتر از جهت تأویل [به چیزی واپس رفتن].) صدق الله العلی العظیم.

و اما بعد. چندی پیش که یکی از رفقای نادیده ام «آقای مجتبی» از طریق پیامگذاری در این وب لاگ، مرا از گفت و گوی اخیر دکتر سروش با پایگاه اینترنتی «روز» (نیز ر.ک. ستاد اینترنتی دکتر سروش) و سخنانی که در آن، درباره ی استاد مصباح یزدی و مرحوم استاد سید احمد فردید – غفر الله له -  زده شده بود با خبر کرد؛ گمان نمی کردم با آشی به این شوری طرف شوم. اما آش، پُری شور بود! اما از جریان روشنفکری چیزی جز این نیز توقع داشتن از بی خبری است. این جریان از همان آغاز پیدایی با سیاست زدگی خود، همواره سد محکمی در برابر تفکر اصیل و بی غرض بوده است و این، مع الاسف، داستانی است غمبار که گویا تا انجام و سر زدن دولت حق خواهد پایید.

[...]


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 اسفند1385ساعت 8:46  توسط محمد نورالهی  | 

به خواست اقای میردامادی تغییری در متن زیر داده شده است که به آن اشاره ای نمی توانم کرد.

21/8/1385

بسم الله الرحمن الرحیم

به نام خداوند پریروز و پسفردای تاریخ

خطابه و یادداشتهای درباب

گفت و گو

 

Die Rose ist ohne Warum

Sie belühet, weil blühet

Sie achtet nicht ihrer selbst,

fragt nicht, ob man sie siehet.

(Angelus Silesius. 1424- 1677)

گل است آنچه است بی چرا

ز بهر شکوفایی شود او شکوفا

گل را نه توجهی است به خودش

و نه دیده شدن راست جویا

(آنگِـلوس سیلـِسیوس.

منبع شعر را نیافتم. متن از اینجا

همچنین ر.ک. دیدار فرهی و فتوحات آخرالزمان،

صص 224 تا 226)

 

«ستایش دریا» – مجموعه ی چهار قطعه برای نمایش – یک دفتر شعر است [خجسته کیا، تهران، 1342]. [...]

«ستایش دریا» یک بازگشت صد و بیست – سی درجه است به اساطیر و به زبانی شاعرانه و چه سخت است شعر فارسی را بر صحنه ای نمایش دادن! و آیا این نیز خود یک بازگشت نیست؟ [...] آیا خجسته خانم نیز نه به فرار از ابتذال خطابیات آن حضرات [نوشین، اسکویی، جعفری] است که چنین به شعر بازگشته؟ من سؤال می کنم.

*

شاید هم به قول حضرت فردید که نقل می کند از دیگر فضلای فلاسفه – به علت این است که خجسته خانم در دوره ای حرف می زند که اصلاً امکان «مکالمه» نیست. چرا که یک طرف بیش نیست. دو نفر رو به روی هم نشسته اند؛ این درست، اما گوش ها فقط به درون باز است، و حرف هم می زنند، اما هر کس حرف خودش را می شنود."

(مرحوم جلال آل احمد [یا آل قلم؟]، ارزیابی شتابزده، رواق، چاپ سوم، 1357، مقاله ی «ستایش "خجسته" از دریا و نفرینش به "آهن"»، صص 116 و 117. رسم خط از من.)

[نامه ی من به آقای میردامادی

در باب «نسبت تفکر و گفت و گو» و در ماهیت روشنفکری (1)

با اندکی تغییر]

«پرسیدن، پارسایی تفکر است»

Fragen ist Frömmigkeit des Denkens

(جمله ی پایانی رساله ی «پرسش از تکنیک»، مارتین هیدگر.

جمله را من خود ساخته ام. شاید همه یا برخی کلمات دیگر نیز در متن اصلی حرف تعریف داشته باشند.)

گر از بسیط زمین عقل منعدم گردد

به خود گمان نبرد هیچکس که نادان ام

(لادری)

رفیق روشنفکرم

حجة الاسلام و المسلمین یا مرجع تقلید آینده

دکتر یا استاد دانشگاه آینده

آقای سید یاسر میردامادی فعلی

با دلخوری

سلام

 

من امروز نمی دانم چرا سخت توپم پر است. می خواهم از متفکر نمایی روشنفکران و از فلک زدگی آنان و از بسته بودن افق ذهنشان بگویم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 20 آبان1385ساعت 6:34  توسط محمد نورالهی  | 

بسم الله الرحمن الرحيم

به نام خداوند پریروز و پس فردای تاریخ

نقد و بررسی اجمالی کتاب

«هویت اندیشان و میراث فکری احمد فردید»

 

با سلام و درود بر سید المرسلین، رسول خاتم، حضرت محمد مصطفی و بضعه ی کوثر مبارکش و آل کرامش امامان هادی مهدی به ویژه حضرت ربیع الانام بقیة الله الاعظم که خداوند قادر رحیم هرچه زودتر در فرجش که فرج نوع انسان در آن است تعجیل کناد - بمنه و کرمه.

مقدمه: در این چند ساله ی اخیر با وجود برخی پیش بینی ها! مبنی بر این که دوران اثرگذاری شخصیت و اندیشه های مرحوم استاد سید احمد فردید به پایان رسیده است و دیگر آثاری مبتنی بر طرز تلقی ایشان از موضوعات گونه گون حوزه های مختلف اندیشه ی انسانی (اعم از فلسفه و تفکر تا دیگر علوم انسانی محدودتر) چندان خریداری ندارد، عده ی زیادی از مهمترین کتابها در حوزه ی اندیشه ی ایشان و یا راجع بدان در همین دو- سه سال اخیر منتشر شده اند. تعدادی از این آثار عبارتند از «نگاهی دوباره به مبادی حکمت انسی[1]» اثر مرحوم استاد سید عباس معارف از اخص شاگردان آن مرحوم و از فاضلترین آنها در پایان سال 1380 که مع الاسف چندی از قلم به دست گرفتن جدی تر ایشان نگذشته بود که مردند و رخت از این عالم فانی به دیار باقی کشیدند. درباب این کتاب بایسته ی گفتن است که جا داشت تا اهل نظر عنایت بیشتری بدان می کردند و با ندیدن آن – اگر جسارت نباشد- خود را کور نمی نمودند. دیگر کتاب «دیدار فرهی و فتوحات آخر الزمان[2]» در سال 1381 به کوشش مرحوم محمد مددپور که از جهت این که در آن ادعا شده است حاصل بیرون نویسی[3] نوارهای سخنرانی مرحوم فردید در سالهای نخست انقلاب اسلامی ماست، بسیار حائز اهمیت است ولی متأسفانه مرحوم مددپور زحمتی را که بایسته و شایسته ی این کار بود به عمل نیاوردند و شاید نتیجه، بیشتر – به خصوص برای بیرونیان- گمراه کننده از آب درآمد تا رهنماینده. سدیگر مقاله نمایی از داریوش آشوری است که ابتدا در پایگاهی اینترنتی[4] منتشر شد و باعث بحثها و عکس العملهای مؤید و مردِّد فراوانی گشت.



[1] - نگاهی دوباره به مبادی حکمت انسی (جلد اول) ، سید عباس معارف، نشر رایزن، زمستان 1380. آنچنان که از عنوان این کتاب و فحوای آن پیداست این اثر جلد نخست از سه جلدی است که حقیقتاً حادثه ای در تاریخ فکر معاصر تلقی می توانست شد اگر بینایانی درمیان ما بودند. مجلدات بعدی این کار، قرار بود درباره ی «امور عامه» و «حکمت تاریخ» باشد. از خداوند به جان می طلبیم که دست کم، دست نوشته هایی ولو پراکنده از بخشهای دیگر این اثر یا کارهایی از این دست از آن مرحوم باقی مانده باشد.

[2] - دیدارفرهی و فتوحات آخرالزمان، سید احمد فردید، به کوشش محمد مددپور، مؤسسه ی فرهنگی پژوهشی چاپ و نشر نظر، 1381 . عمده ترین اشکال این کتاب به دست ندادن صورت اصلی و تحقیق نکردن در کلماتی است که مرحوم فردید از زبانهای مختلف نقل می نمودند.

[3] - اصطلاح «بیرون نویسی» مثلاً نوار صوتی، بهترین معادلی است که من تا به حال به جای اصطلاح «پیاده کردن» دیده ام. این اصطلاح را اول بار در بخش ابتدایی «به عنوان مقدمه» ی کتاب «غربزدگی» مرحوم جلال آل احمد دیدم.

[4] - nilgoon.org . این مقاله بعداً به طور کامل یا خلاصه و گزارش شده در چند پایگاه اینترنتی و چند روزنامه و نشریه بازچاپ شد. نقد من و تنی چند دیگر از این مقاله در همان پایگاه آورده شده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 شهریور1385ساعت 18:15  توسط محمد نورالهی  | 

بسم الله الرحمن الرحيم

به نام خداوند پريروز و پس فرداي تاريخ

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 شهریور1385ساعت 17:56  توسط محمد نورالهی  |