پرسیدن، پارسایی اندیشیدن است. (مارتین هایدگر)
 

کار، مسئله‌ی کارآمدی، نسبت اداره و سیاست


 
شماره‌ی 78-79 مجله‌ فرهنگی تحلیلی سوره‌ اندیشه منتشر شد

هفدهمین شماره از مجله سوره اندیشه ویژه‌ مهر و آبان 93، حاوی مقالات و گفتگوهایی پیرامون «کار، مسئله‌ی کارآمدی و نسبت اداره و سیاست» امروز روی کیوسک‌های مطبوعاتی قرار گرفت.

در بخش تحلیلی این مجله، آثاری از ابراهیم فیاض، نصرالله حکمت، علی مرادخانی، یوسفعلی میرشکاک، احمد رهدار، قاسم پورحسن، سیدموسی دیباج، محمد صافیان، محمدتقی چاوشی، مهدی معین‌زاده، محمدعلی مرادی، جلال پیکانی، میثم سفیدخوش، سیدمهدی ناظمی و... آمده است و در بخش ضمیمه کتاب اسفار، تازه‌های بازار کتاب معرفی شده و با آقای حسین مفید، مدیر نشر مولی، درباره‌ی حوزه‌ی کاری این انتشارات و همچنین کتابفروشی مولی گفتگویی صورت گرفته است. بخش شخصیت که پایان بخش مجله است، به معرفی و گفتگو با دکتر شهرام پازوکی پرداخته و کتاب جدید وی با عنوان عرفان و هنر در دوره مدرن را مورد بررسی قرار داده است.

مجله سوره‌ اندیشه در دوره‌ی جدید خود، به‌دنبال فهم کل‌گرایانه از وضع موجود است؛ فهمی که ساحات مختلف اجتماعی را در یک یکپارچگی نسبت به هم، درک کند و بتواند هر مصداقی را در پناه این نگاه ببیند تا شايد امکان برون‌رفت از این وضع فراهم شود. در اين راستا، اين شماره از مجله سوره، به اين موضوع پرداخته که چرا پیش از این، شرایط به‌گونه‌ای نبود که نزاع بر سر «کارآمدی»، به این نحو، امکان مسئله شدن داشته باشد.

نزاع‌های مختلف بر سر کارآمدی، در فضایی طرح می‌شوند که به لحاظ تاریخی، سی و چند سال از انقلاب می‌گذرد و آن نتایجی که مورد انتظار بوده، هنوز محصل نیست. انقلاب اسلامی در گریز و گذار خود به سمت و سوی مقصود، طلب و مطالباتی را از سر خویش گذرانده که محصول موقعیت تاریخی خویش است. زمانی که انقلاب در آغاز خویش به سر می‌برد، گفت‌و‌گوی کارآمدی چندان وجهی نداشت و مطالبه‌ی اصلی نبود چراکه کارآمدی بهره‌مندی جامعه‌ای رو به سوی توسعه و پیشرفت است و آن روز، این مقوله چندان مهم نبود. ولی امروز مهم است و ما هر ساعت و دم، آگاه یا ناآگاه، انقلاب و جامعه‌ی خود را به محکمه می‌سپریم و مورد سنجش قرار می‌دهیم که آیا نظام اجتماعی ما کارآمد است یا ...؟

«کارآمدی» گاه وصف سازمانی خاص قرار می‌گیرد و اداره‌ای را کارآمد یا ناکارآمد می‌نامند و گاه، این امر به سازمان‌های بزرگ‌تر و نظامات اجتماعی هم تعمیم داده می‌شود تا سخن به آنجا می‌رسد که موضوع بحث کارآمدی، کل جامعه می‌شود. هنگامی که امروز از امورات جامعه من‌حیث‌کلی صحبت می‌کنیم، نظر به کارآمدی آن داریم و این امر در انظار عمومی به‌صورت رضایت‌مندی و یا نارضایتی جلوه می‌کند. حال اینکه در این بین، سیاست باید مورد خطاب مطالبه‌گران کارآمدی باشد یا اینکه در این زمانه، مدیریت جای سیاست را گرفته است؛ و اینکه آیا بدون سیاست، می‌توان به اداره‌ی مناسب دست یافت، سؤالاتی است که پاسخی کوتاه و روشن ندارد و از موضوعاتی است که می‌تواند مورد پرسش در یک مجله و بلکه بیشتر باشد، خصوصاً آنکه بخواهیم بدانیم در چه زمان و موقعیتی این موضوع و معنا مهم می‌شود.

 

نسبت اداره و سیاست، موضوع نظام اجتماعی است که در سبک زندگی، ظهوری «کار»گونه دارد، و در نظریه اجتماعی، تفکر، هنر و تاریخ، هر کدام امتداد و زاویه‌ای پیدا می‌کند. مجله‌ سوره‌ اندیشه در بخش اصلی و تحلیلی خود در شماره‌ اخیر، کار اصلی خود را پرداختن به این موضوع دانسته است. امید که بتواند پرسش‌های خود را به تأمل مخاطبان و جامعه فکری بگذارد.

ضمیمه‌ی فرهنگی هنری اسفار چون همیشه شامل معرفی چندین کتاب تازه انتشار یافته است. بخش نشر نیز در مطلبی تحت عنوان «احیای میراث عرفانی» به گفت‌وگو با حسین مفید، مدیر نشر مولی پرداخته است. اما در مهمترین و جذابترین بخش اسفار یعنی شخصیت، گفت‌وگو با دکتر شهرام پازوکی آمده است. دکتر پازوکی متفکری صوفی مسلک و اهل عرفان طریقتی که در فلسفه و کلام و عرفان و... مطالعه دارد، اما چون مراد و مرشد خود مولانا جلال‌الدین بلخی، خاموشی را برگزیده است و کمتر تمایل به گفت‌وگو و حتی نوشتن دارد، خصوصاً در زمانه‌ای که اندیشه‌ی صوفیانه حاشیه‌هایی را فراهم آورده است. کتاب تازه منتشر شده‌ی ایشان «عرفان و هنر در دوره‌ی مدرن» بهانه‌ای برای این گفت‌وگو شد. در ادامه‌ مطلب هم، به بررسی آثار و تفکر ایشان پرداخته شده است.

علاقمندان می‌توانند برای دریافت اخبار و اطلاعات بیشتر، تهیه این شماره و همچنین اشتراک مجله سوره اندیشه، به سایت www.sooremag.ir مراجعه کنند.

 

 

 

 

 

ماهنامه فرهنگی تحلیلی سوره اندیشه

حیث التفاتی شناخت ما ناظر به موضوعی جزئی و بخشی نیست؛ بلکه ناظر به کلیت جامعه است. شناخت کل‌نگر ما با حرکت از ظاهر به باطن جامعه حاصل می‌شود و لذا منطق حاکم بر محتوای ما اینگونه شده است:

نظام اجتماعی

سبک زندگی را در میان خود گرفته است و بر اساس مبنا، غایت و ساختار آن، شیوه زندگی رقم می‌خورد.

نظام اجتماعی

نظریه اجتماعی

ساخت‌وساز، تفصیل و سامان‌دادن به عینیت را بر عهده دارد، لذا زیربنای نظام‌اجتماعی را شکل می‌دهد.

نظریه اجتماعی

تفـــــکر

امکان‌های گوناگون را در اختیار نظریه و عمل می‌گذارد و باطنی‌ترین حوزه‌ی نظری است.

تفـــــکر

هنــــر و ادب

تفکر رهین ذکر و عرفان است و باطنی‌ترین وجه تمدن (عرفان) در هنر تجلی می‌یابد.

هنــــر و ادب

تاریـــــخ

تمام ساحات فوق را به شیوه‌ای تحلیلی تطبیقی در طول زمان مورد بررسی قرار خواهد داد.

تاریـــــخ

درباره ما

مجله‌ی سوره نیز سرنوشتی پیوند خورده با سرنوشت انقلاب و فراز و فرودهای آن داشته است و او نیز تنها زمانی می‌تواند خود را از گرفتار شدن در دام زمانه برهاند و انقلاب اسلامی را همراهی کند که متوجه‌ی باطن و همگام با تحولاتی از جنس انقلاب باشد. تلاشمان این است که خود را از غفلت برهانیم، برای همین به دور از هرگونه توجیه‌ و تئوری‌پردازی برای توسعه‌ی تغافل،‌ می‌گوئیم که سوره «آیینه‌»ی ماست. از سوره همان برون تراود که در اوست. تلاشمان این است که به‌جای اصل گرفتن «ژورنالیسم حرفه‌ای»، یعنی مهارت در به‌کارگیری فنون، تحول باطنی و تعالی فکری را پیشه کنیم. نمی‌خواهیم خود را به تکنیسین سرعت، دقت و اثر فرو بکاهیم. کار حرفه‌ای بر مدار مُد می‌چرخد و مُد بر مدار ذائقه‌ی بشری و ذائقه بر مدار طبع ضعیف انسان و این سیر و حرکت، ناگزیر قهقرایی است.

بـيـشـتــر

کار، مسئله‌ی کارآمدی، نسبت اداره و سیاست

شماره‌ی 78-79 مجله‌ فرهنگی تحلیلی سوره‌ اندیشه منتشر شد

هفدهمین شماره از مجله سوره اندیشه ویژه‌ مهر و آبان 93، حاوی مقالات و گفتگوهایی پیرامون «کار، مسئله‌ی کارآمدی و نسبت اداره و سیاست» امروز روی کیوسک‌های مطبوعاتی قرار گرفت. در بخش تحلیلی این مجله، آثاری از ابراهیم فیاض، نصرالله حکمت، علی مرادخانی، یوسفعلی میرشکاک، احمد رهدار، قاسم پورحسن، سیدموسی دیباج، محمد صافیان، محمدتقی چاوشی، مهدی معین‌زاده، محمدعلی مرادی، جلال پیکانی، میثم سفیدخوش، سیدمهدی ناظمی و... آمده است و در بخش ضمیمه کتاب اسفار، تازه‌های بازار کتاب معرفی شده و با آقای حسین مفید، مدیر نشر مولی، درباره‌ی حوزه‌ی کاری این انتشارات و همچنین کتابفروشی مولی گفتگویی صورت گرفته است. بخش شخصیت که پایان بخش مجله است، به معرفی و گفتگو با دکتر شهرام پازوکی پرداخته و کتاب جدید وی با عنوان عرفان و هنر در دوره مدرن را مورد بررسی قرار داده است.

خبــر انـتـشــار شـمــاره 17

 
+ نوشته شده در  سه شنبه 6 آبان1393ساعت 20:59  به دست محمد نورالهی  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

ذلک تقدیر العزیز الحیکم

بنده مطمئناً نمیتوانم با تمام متن زیر موافق باشم اما از آنجا که در بخشی از آن اشاره ای به دغدغۀ بسیار مهم ایامم شده است آن را در وبلاگم نقل کرده ام:

پرسش از جامعه، ‌پاسخ از روشنفکران
جامعه ایرانی پا در افغانستان، سر در آمریکا
علی سالم . از راست به چپ سعید لیلاز، خشایار دیهیمی/ عكس: امیر جدیدی، شرق
شانزدهمین جلسه از سلسله جلسات «پرسش از جامعه: تاملاتی در باب جامعه ایران» در تاریخ 17 اردیبهشت در موسسه رخداد تازه با حضور سعید لیلاز برگزار شد. جلسات قبلی با حضور چهره‌هایی نظیر هاشم آقاجری، پرویز پیران، ناصر فکوهی، فاطمه صادقی، مقصود فراستخواه، احسان شریعتی، موسی غنی‌نژاد، بابک احمدی و ابراهیم توفیق انجام شده بود. خشایار دیهیمی مترجم آثار حوزه فلسفه سیاسی و ادبیات، مسوول برگزاری و انتخاب سخنرانان است. او هدف از برگزاری این سلسله‌نشست‌ها را بررسی مشکلات امروز جامعه ایران می‌داند: «فکر کردیم برای بررسی مشکلات جامعه ایران نقد دولت و حکومت کافی است. کمی هم خودمان را نقد کنیم. ببینیم عیب و ایراد خودمان چیست؟ بر مبنای این فکر تعدادی از متفکران و روشنفکران حوزه‌های مختلف از سیاست و فلسفه تا جامعه‌ و اقتصاد و... با گرایش‌های مختلف چپ، راست، اسلامی و... را دعوت کرده و در مورد مشکلات جامعه ایران با آنها به صحبت می‌نشینیم. برخی دردها را گفته‌اند و برخی علاج درد را. موضوع اصلی این جلسات نیز نه نقد دولت بلکه اخلاق، سلوک و گرفتاری‌های اجتماعی خودمان بود. آیا ما خود بدون مشکلیم و همه مشکلات از جانب دولت است؟ آیا جسارت داریم خود را هم نقد کنیم؟ این تنوع حوزه‌ها و متفکران خود‌به‌خود موجب می‌شود بحث‌های مختلف صورت بگیرد و جواب‌ها مشخص‌تر شود. به‌عنوان نمونه در حوزه علوم طبیعی دکتر محجوب یکی از مشکلات جامعه ایران را این‌چنین عنوان کردند که جامعه ایرانی یاد نگرفته پیچیده فکر کند و علاقه دارد همه چیز را ساده‌سازی کند.»
دیهیمی خود در این سلسله‌نشست‌ها در مورد اخلاق سخنرانی کرد. او در پایان عنوان کرد که قصد دارند پنل‌هایی برگزار کنند و مدعوین به صورت دسته‌جمعی به بحث‌های مطرح‌شده بپردازند. در پایان هم قرار است همه بحث‌ها به صورت کتاب چاپ شود.
بلای خانمان‌سوزی به نام نفت
سعید لیلاز استاد اقتصاد دانشگاه شهید بهشتی است که بسیاری از پیش‌بینی‌های او در اواخر دهه‌هاي 70 و 80 در مورد وضع امروز جامعه ایران به درستی به وقوع پیوست. او در اواخر دهه 70 افول جنبش جامعه مدنی در ایران را به علت افزایش قیمت نفت و رشد پدیده پوپولیسم پیش‌بینی کرده بود. عمده تحلیل‌های او در مورد تلاطمات امروز جامعه ایران با تکیه بر نفت و نقد سیاست‌های باز‌توزیعی به جای حرکت به سمت تولید صنعتی صورت گرفت. او که در تحلیل‌های خود از یک‌سو اقتصاد را زیر بنای همه تحولات اجتماعی و سیاسی می‌داند و از مفهوم «توسعه» سخن می‌گوید و از سوی دیگر از نظریات آدام اسمیت بهره می‌گیرد، تمامی اتفاقات اجتماعی تاریخ معاصر ایران نظیر انقلاب اسلامی 57، دوم خرداد 76 و انتخاب محمود احمدی‌نژاد را در سال 84 متاثر از نفت و نوسانات قیمت آن و سلطه اسطوره‌ای نفت بر اقتصاد و سیاست ایرانی می‌داند. البته تکیه بر جداسازی مکانیکی اقتصاد به‌عنوان زیربنا و سیاست و فرهنگ به عنوان روبنا با پرسش دیهیمی مواجه شد چرا که این نظر بی‌تاثیر شدن نقش روشنفکران و ناامیدی از فعالیت اجتماعی برای تغییر را به دنبال دارد. لیلاز بحث خود را در مورد مشکلات امروز جامعه ایران این‌گونه آغاز کرد:
«نقد دولت و حکومت نوعی فرار به جلو است، زیرا در تحلیل نهایی حکومت‌ها برآمده از مردمند. اینکه رای‌دادن به صورت درست انجام می‌شود یا خیر مهم نیست. دولت‌ها به محض اینکه مقبولیت خود را از دست دهند کنار می‌روند. در این مساله هیچ تردیدی نیست. مشکلات ایران هم فراتر از این است که دولت ایران کار عاقلانه انجام می‌دهد یا خیر، مشکل این است که ساختار اقلیمی، اجتماعی ایران همین است و خروجی این سیستم تا قیام قیامت همین خواهد بود. گاهی فکر می‌کنم اگر روی پشت‌بام ساختمان مخابرات میدان توپخانه بایستیم و همزمان به رادیو هم گوش دهیم، رفتار مردم در ترافیک و حرف‌های نمایندگان مجلس کاملا شبیه یکدیگر است. این به مشکلات اقلیمی و تاریخی ما بر می‌گردد. این اقلیم خود ناشی از زیربنای اقتصادی است، گرچه اقتصاد خود زیربنای مسایل دیگر است.برخلاف آنچه از 50 سال پیش گفته شده و بر نظام باز‌توزیعی ثروت تکیه می‌کردند (این حرف که ما باید نظام توزیع ثروت را سامان دهیم) عمده مشکلات امروز ما در ایران عدم تولید ثروت است. البته این حرف به هیچ‌وجه اشتباه نیست ولی اصالت ندارد، من معتقدم مساله اقتصاد ایران تولید ثروت است. وقتی تولید ثروت به اندازه کافی نباشد. سرمایه‌گذاری نخواهیم داشت، در نتیجه نرخ بیکاری افزایش خواهد یافت و بنابراین تلاطم امنیتی و اجتماعی به وجود می‌آید. اگر خواهان ثباتیم باید به سمت تولید ثروت حرکت کنیم. بعد از تولید ثروت است که سیاست‌های بازتوزیعی اهمیت می‌یابد. ماده بر اندیشه مقدم است و اصالت با ماده است نه اندیشه. نه اینکه اندیشه وجود ندارد یا کار نمی‌کند، بلکه اصالت ندارد. اندیشه‌های توزیع‌محور همیشه رشد می‌یابند و موجب تلاطم‌های بسیار بزرگ اجتماعی می‌شوند. ریشه تحولات همیشه در مناسبات اقتصادی است. یعنی اتفاقی در ماده افتاده است که بازتاب آن منجر به مساله اجتماعی می‌شود.»
افزایش فاصله طبقاتی با افزایش قیمت نفت
لیلاز با ارجاعات تاریخی و تکیه بر آمار استدلال کرد که هرگاه قیمت نفت افزایش یافته فاصله طبقاتی نیز زیاد شده است. این بحران در دهه 50 به انفجار اجتماعی و انقلاب منتهی شد:
«انقلاب در 57 هم یک انقلاب بازتوزیعی در اقتصاد بود. در ظهور دولت آقای احمدی‌نژاد هم استراتژی یا سیاست باز‌توزیعی دنبال می‌شد و هر دو شبیه همدیگر بودند. از سال 52 درآمد نفتی ناگهان افزایش شدیدی پیدا کرد و باعث شد نظام توزیع درآمد به شدت نامتعادل شود. نسبت دهک اول درآمدی به دهک آخر که ابتدای دهه 50 برابر یک به 12 بود در سال 56 به عدد شگفت‌آور یک به‌38 می‌رسد. سال 56 که درآمدها افت پیدا کرد زمینه برای یک انفجار اجتماعی آماده شد. به باور من انقلاب در سال 57 مانند همه انقلاب‌های دیگر یک انقلاب اقتصاد‌محور بود. اصالت بر تحولات عمیق اقتصادی بود و در آن سیاست‌های باز‌توزیعی مهم شد. با وقوع انقلاب نیروهای توزیع‌کننده به وجود آمدند و به یکباره نسبت دهک‌های درآمدی به نصف کاهش پیدا کرد و فاصله طبقاتی کم شد. تا اواخر دوره آقای خاتمی این به عدد یک به 14 رسید. دولت آقای احمدی‌نژاد هم محصول افزایش ناگهانی درآمدهای نفتی است. یعنی حادثه‌ای در ژرف‌ساخت ماده اتفاق افتاد، پس مردم دنبال کسی رفتند که سیاست‌های توزیعی را دنبال کند. در تاریخ معاصر ایران ما هیچ‌گاه دنبال تولید ثروت به معنای علمی و صنعتی نبودیم. یک ثروت خدادادی داشتیم که از دل زمین بیرون می‌آمده است. این استدلال فقط در مورد نفت صادق نیست. مثلا در اسپانیا کشف آمریکا منجر به این شد که سیلابی از طلا و نقره به اسپانیا و پرتغال سرازیر شود. در آن زمان تورم طلا و نقره ایجاد شد و طلا مثل اسکناس امروز ایران بی‌ارزش شد. این تورم باعث شد که دو ابرقدرت اسپانیا و پرتغال برای همیشه از بین رفتند و به دولت‌های درجه سه اروپایی تبدیل شدند. در ایران نیز همین اتفاق افتاده و هیچ‌گاه تولید ثروت همانند بریتانیا یا آمریکا یا چین نداشته‌ایم. نمی‌توانیم از این اقتصاد با هر میزان درآمد نفتی که داشته باشد ارزش افزوده تولید کنیم، چراکه سرمایه‌گذاری و تشکیل سرمایه ثابت نداریم. دلیل آن هم این است که هیچ‌وقت نیروهای اجتماعی اجازه ندادند مصرف عمومی کاهش پیدا کند و به سمت سرمایه‌گذاری برود. یعنی هیچ‌گاه نتوانستیم نسبت سرمایه‌گذاری را به کل درآمد افزایش دهیم.
رشد ناموزون جمعیت
مشکل دیگری که لیلاز از آن به عنوان مشکل در حال گذار یاد کرد رشد ناموزون جمعیت با روندهای متضاد در دهه 60 و دهه 90 بود:«مطالعات نشان می‌دهد در دهه 60، 5/18میلیون تولد در ایران داشتیم. از ابتدای سال 80 سالانه بیش از یک میلیون نفر وارد بازار کار شدند و این روند تا پایان سال 90 ادامه پیدا کرده است. از سال 60 رشد انفجاری جمعیت در ایران شروع شده و سال 90 تمام شد. این رشد جمعیت مثل برآمدگی آب در شلنگ همه چیز را خراب کرده و پیش رفته است. به سن رای دادن که می‌رسد خرداد 76 اتفاق می‌افتد. کمی بعدتر به سن ازدواج می‌رسد. برای این جمعیت باید سالی 900هزار ازدواج داشته باشیم و چون امکان ازدواج مهیا نیست، با مسایل اخلاقی روبه‌رو می‌شویم. جلوتر که می‌آید ساختار اشتغال را تحت‌تاثیر قرار می‌دهد. پیش‌بینی ما این بود که از ابتدای دهه 90 مشکل اشتغال حل می‌شود و ساختار اجتماعی از تلاطم می‌افتد و پوپولیسم از بین می‌رود. همچنین پیش‌بینی می‌شود که از سال1420 به بعد مساله اصلی در ایران مرگ‌ومیر خواهد بود و همانند اروپا رشد جمعیت منفی خواهد شد. بحث‌های مربوط به کاهش جمعیت و نگرانی حاصل از آن هم که این اواخر مطرح شد کارشناسی شده است. منتها تنها با حرف مسوولان، جمعیت افزایش یا کاهش پیدا نمی‌کند و مردم کار خود را می‌کنند. مطالعات روسیه نشان می‌دهد که سهم سیاست‌های تشویقی در افزایش جمعیت کاملا فرعی است.
دوره گذار
جامعه امروز ایران جامعه‌ای در حال گذار است. چه در حوزه فرهنگ، چه اقتصاد و چه سیاست. تا زمانی که این دوره گذار را رد نکنیم، مشکل اجتماعی وجود خواهد داشت. وقتی نفت را هم وارد این آش شله‌قلمکار کنیم مسایل پیچیده‌تر می‌شود. مثلا نسکافه امروز کاملا وارد الگوی مصرف طبقه متوسط شهری شده است. ما در حالی که پایمان در افغانستان است، کله‌مان در ایالات متحده آمریکا است. یعنی این روزها سبک زندگی آمریکایی و مصرفی باب شده است. اما نرخ بیکاری و تورم و شاخص فلاکت از متوسط جهانی آن بسیار بالاتر است. هیچ تحول سریعی نمی‌تواند وضعیت را بهبود بخشد. این تراکم جمعیتی باید طی شده و تمام شود. زمانی تراکم جمعیت در دبستان بود، بعد به دبیرستان و بعدها به دانشگاه رسید و اکنون از سطح دانشگاه عبور کرده و ما در دانشگاه مازاد ظرفیت داریم. از سال 95 به بعد ما با مشکل کمبود نیروی کار مواجه خواهیم شد. همین امروز هم کمبود نیروی کار متخصص داریم. باید از این دوران شکننده گذار عبور کنیم و درآمد نفت در تولید ناخالص ملی باید کاهش پیدا کند.ما بحران در الجزایر و اندونزی را هم شاهد بودیم که روزی 50 نفر را سر می‌بریدند اما امروز به وضعیت ثبات اجتماعی رسیده‌اند. در همه کشورهای نفتی که سهم اقتصاد غیرنفتی آنها افزایش پیدا کرد یا تولید نفت رو به کاهش گذاشت تا حدی که دیگر نفت قادر به ایجاد تلاطم در حوضچه اقتصاد آنها نبود، به آرامش رسیده‌اند. در ایران منبع جدی تلاطم اقتصادی، ‌سیاسی، ‌اجتماعی نفت است، از این جنبه اعطای یارانه‌های نقدی خیلی به ایران کمک کرده است. قضیه تز و آنتی‌تز هگل است. یارانه‌ای که قرار بود قدرت را تثبیت کند موجب شد نفت بلاموضوع شود. اکنون هر دولتی روی کار بیاید باید نفت بفروشد و بدهد مردم بخورند. به قول لنین نفت دیگر نمی‌تواند همانند گذشته عامل اقتدار دولت و برخورد یک طبقه با طبقه دیگر یا طبقه حاکم باشد و دولت را تبدیل به یک نهاد مافوق طبقاتی کند. همیشه وقتی درآمد نفت همانند اواخر دوره جنگ کاهش‌یافته، واژه «خودیاری» مهم شده و مردم تبدیل به گل سرسبد شده‌اند. چون دولت‌ها به مالیات احتیاج پیدا می‌کنند. ابتدا در ژرف‌ساخت اقتصادی اتفاقی می‌افتد و سپس در روبنای سیاسی، دوم خرداد 76 رخ می‌دهد و ‌بحث مردم و مردمسالاری و جامعه مدنی مهم می‌شود. اگر نفت از شکل ابزار برخورد خارج شود احتمال ثبات در ایران نیز خواهد بود. در آن صورت شاهد دولت‌هایی خواهیم بود که حرف حساب خواهند زد.
رسیدن به جزیره ثبات
لیلاز اعتقاد دارد که بر سر مساله نفت و رفتن به سمت تولید غیر‌نفتی بین جناح‌های مختلف حکومت توافق به‌وجود آمده است و با حل شدن مشکل جمعیت در اواسط دهه 90 شاهد دوره جدیدی از ثبات در جامعه ایران خواهیم بود: «اگر نفت تاثیر خودش را از دست بدهد و ما چند سالی صبر کنیم تا جمعیتی که یکی، دو سالی است شروع به کاهش عرضه کرده است به حالت متعادل برسد، مشکل تلاطمات اجتماعی حل می‌شود. اگر جامعه ایران این چند سال دوام بیاورد و از بین نرود، ما امکان ثبات را خواهیم داشت و می‌توانیم با آرامش بیشتری کشور را اداره کنیم. همه چیز کارشناسی‌تر می‌شود و به حالت استقرار‌یافته می‌رسیم. اگر ما بحران نفتی سال 79 را نداشیم امروز ساختار اجتماعی باثبات‌تری داشتیم. همه می‌دانستند که اگر درآمد نفت یکباره چهار، پنج‌برابر شود انضباط اقتصادی از بین می‌رود و علم اقتصاد موضوعیت خود را از دست می‌دهد. علم اقتصاد روزی متولد شد که انسان فهمید مصرفش بیشتر از منابعش است و هرگاه این رابطه معکوس شود، علم اقتصاد از موضوعیت می‌افتد. به همین دلیل آقای احمدی‌نژاد دوبار گفت علم اقتصاد را قبول ندارد. درست هم می‌گفت. هر کاری می‌کرد نمی‌توانست درآمدهای نفتی را خرج کند. در چند سال از هشت سال گذشته بالای 50میلیارددلار مازاد تراز بازرگانی داشتیم. متوسط درآمد روزانه به 300میلیون‌‌دلار رسیده در حالی که در بیشترین حالت 150هزار دلار هزینه داشتیم. این ناهماهنگی دولت، مکانیسم انتخابات، جامعه مدنی و... را از کار انداخته است. در میان‌مدت که از نیمه دهه 90 شروع می‌شود بدون اینکه بخواهیم کاری انجام دهیم به ثبات خواهیم رسید، گروه‌ها و طبقات، کار خودشان را انجام خواهند داد و نیازی به مهندسی ندارند. از این‌رو، در فاصله‌گرفتن همه جریانات سیاسی و کاندیداهای ریاست‌جمهوری از آنچه در هشت‌سال گذشته اتفاق افتاد در حال رسیدن به یک نقطه نظر واحد هستیم.

 
-->
لینک خبر :  http://sharghdaily.ir/?News_Id=9897

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 اردیبهشت1392ساعت 10:45  به دست محمد نورالهی  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

با درود و صلوات بر پیامبر اکرم اعظم و اهل بیت گرامیشان

بنده در مورد وحدت اسلامی سخنها دارم اما مع الاسف اکنون مجال نوشتنشان را ندارم (از جمله ضرورت تأکید نکردن بر برخی حواشی مثل مهر نهادن به جای سجده بر خاک یا ذکر مستحب اما در بیشتر جاها مضر اشهد أن علیاً ولی الله در اذان و اقامه). اما تا در وظیفه بالکل قصور و تقصیری نکرده باشم شما گرامیان را دعوت به خواندن متن زیر میکنم (منبع: http://motalebe.ir):

 

 

اعتراض اتحادیه امت در پی اعلام هفته برائت از سوی جریانات مشکوک شیعی

 
کد مطلب: 6734
تاريخ: سه شنبه ۳ بهمن ۱۳۹۱
منبع: امت واحده
درجه: مهم

يادداشت: در پی اعلام هفته برائت از سوی برخی جریانات مشکوک که خود را منتسب به شیعه میکنند، اتحادیه بین المللی امت واحده طی بیانیه ای با گوشزد مجدد خطر رشد این جریانات در شیعه و خصوصا در جمهوری اسلامی، خواستار برخورد جدی با این گروه ها شد.

   
 

 
 

در پی اعلام هفته برائت از سوی برخی جریانات مشکوک که خود را منتسب به شیعه میکنند، اتحادیه بین المللی امت واحده طی بیانیه ای با گوشزد مجدد خطر رشد این جریانات در شیعه و خصوصا در جمهوری اسلامی، خواستار برخورد جدی با این گروه ها شد.
متن بیانیه به شرح زیر است:




قال علی بن موسی الرضا (ع): رحم الله عبدا حببنا الی الناس و لم یبغضنا الیهم و ایم الله لو یروون محاسن کلا منا لکانوا اعزّ و لما استطاع احد ان یتعلق علیهم بشی‏ء.

امام رضا (ع) فرمودند: خدا رحمت کند آن بنده ای را که ما را نزد مردم [اهل سنت] محبوب گرداند و منفور آنها نکند. به خدا قسم اگر محاسن کلام ما را روایت می کردند ارجمندتر بودند و هیچ کس نمی توانست به آنها هیچ نسبتی بدهد. (الکافی ج 8 ص 229 حدیث 293)

این روزها که به میلاد بزرگ پرچمدار هدایت بشریت، حضرت ختمی مرتبت(ص) و هفته وحدت اسلامی نزدیک می شویم و طوفان های سخت در کشورهای اسلامی ضرورت پیوند میان مسلمین در برابر اجانب و دشمنان اسلام را بیش از پیش مشخص ساخته و رسانه های بیشمار با رصد دائمی رفتارهای گروه های مختلف شیعه و سنی در صدد نادیده گرفتن مشترکات فراوان و بزرگنمایی اختلافات کوچک هستند، در کمال اندوه و تاثر شاهد بودیم که جریان ضد وحدت اسلامی که یک لبه قیچی آن را شیعیان تندرو و تکفیری تشکیل می دهند با پنهان شدن پشت مفاهیم مقدس و ناب اسلامی تولّی و تبرّی و تفسیر نادرست آنها در جهت خلاف اصول عقلی و شرعی حرکت کرده و درست در ایامی که پس از انقلاب اسلامی به نام هفته وحدت اسلامی نام گذاری شده و در حرکتی مشکوک اقدام به برپایی و تعظیم «هفته برائت» نموده اند که شروع این هفته خودساخته به زعم ایشان تاریخ قتل خلیفه دوم است.

این جریان که مستظهر به آیت الله سید صادق شیرازی است ضمن نادیده انگاشتن سیره وحدوی اهل بیت علیهم السلام و توصیه ها و روایت فراوان از ایشان مبنی بر «اخلاق نیکو با اهل سنت»، «شرکت در نماز جماعت و مساجد ایشان»، «عیادت از مریضان ایشان»، «امانتداری نسبت به ایشان» و در یک کلام تأسی به خود اهل بیت در رفتار کریمانه با سایر مسلمین و رد رفتارهایی که موجب برانگیخته شدن تعصبات کور مذهبی شود، دائما بر طبل لعن مقدسات اهل سنت کوبیده و در این راه هر روز دست به بدعتی تازه می زنند و امسال نیز ذیل نام «شورای سیاست گذاری شبکه جهانی امام حسین» اقدام به بدعتی جدید و تامل برانگیز کرده و نهم تا پانزدهم ربیع الاول را به عنوان هفته برائت اعلام نموده اند! بدعتی که با توجه به بازه زمانی هفته وحدت (12 تا 17 ربیع الاول) جای هیچ تردیدی باقی نمی گذارد که حرکتی متعمدانه و طراحی شده برای ضربه زدن به اصل اصیل وحدت اسلامی و خدمتی بزرگ در راستای اهداف استکبار جهانی است. بدعتی که با توجه حضور بیت و شخص آیت الله سید صادق شیرازی در شهر مقدس قم در افکار عمومی جهان اسلام به عنوان موضعی شیعی و ایرانی قلمداد خواهد شد. بدعتی که به خاطر نداشتن امکان مقابله به مثل برای اهل سنت (از آن لحاظ که مقدسات شیعه، مقدسات اهل سنت هم هستند) از لحاظ روانی جریان تکفیری اهل سنت را تقویت کرده و بهانه ای دیگر برای کشتار شیعیان بی گناه و مظلوم سراسر جهان اسلام را فراهم می کند. بدعتی که اهل سنت را به عنوان مسلمینی که قریب به اتفاق محب اهل بیت - علیهم السلام- هستند و به فرموده پیامبر محبت ذی القربی را وظیفه خود می دانند را بیش از پیش از تشیعِ دافعه زا و بی منطق معرفی شده دور می کند. بدعتی از سوی کسانی که از اهل بیت پیامبر علیهم السلام هم ولایتی تر شده اند! و دغدغه لعن و سب، آنها را از اصول دین و مهمتر از همه رکن رکین توحید و دعوت جهان شمول اسلام در روزگار مذلت شرق و غرب بازداشته است.

صرفنظر اینکه چنین رفتارهای بی پایه ای در تضاد کامل با اندیشه های ناب اسلامی، سیره مراجع عظامی چون آیت الله العظمی بروجردی و تفکر وحدوی امام احل(ره) و رهبر معظم انقلاب قرار داشته و در صورت تداوم، عمق استراتژیک انقلاب اسلامی را به خطر خواهد انداخت، نباید از یاد برد که این اقدامات پیش از همه حصاری بر گرد معارف ناب اهل بیت خواهد کشیده و در راستای منافع دشمنان اهل بیت، از عمومی شدن معارف ایشان جلوگیری می نماید. از اینرو شایسته است مراجع عظام تقلید و روحانیت معظم شیعه و همه معتقدان به گفتمان اسلام ناب محمدی(ص) با هوشیاری و بصیرت بهنگام، برائت خود را از این جریان مشکوک اعلام داشته و اجازه ندهند از مملکت انقلاب اسلامی ندایی تفرقه افکنانه و خلاف مصالح مسلمین منتشر شود.

و در پایان پناه می بریم به خداوند بزرگ از اینکه مصداق آیات کریمه باشیم که «کَذلِکَ زَیَّنَّا لِکُلِّ أُمَّةٍ عَمَلَهُمْ ثُمَّ إِلَى رَبِّهِمْ مَرْجِعُهُمْ فَیُنَبِّئُهُمْ بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ‏ » و «الَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَهُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعًا»

والسلام علی من اتّبع الهدی

اتحادیه بین المللی امت واحده

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 بهمن1391ساعت 13:50  به دست محمد نورالهی  | 

سلام علیکم

متأسفانه به علت بی دقتیم در ضبط لاتین-نوشت واژگان یونانی متن زیر و پانوشتش، تمام واژگان یونانیش به ترتیب زیر تصحیح میشود:

 

[يوناني] ákolos: لقمه

[يوناني]: kéarnon: تبر، تيشه [از بن keázô: شكافتن، بريدن، ريز-ريز كردن، ليدل-اسكات، ص745، س2]؛

[يوناني:] kámnô: خسته مي‌شوم، خودم را به زحمت مي‌اندازم

يوناني: odốn/ odóntos

مرجع و منبع كلاسيك Greek-English lexicon از Liddell & Scott، چاپ 1870 به صورت پي.دي.اف. از archive.org (رمز: ليدل-اسكات)

 

بسم الله الرحمن الرحیم

به نام خداوند پریروز و پسفردای تاریخ

 

بخشی از مقدمۀ کتابی که در دست چاپ دارم که در این بخش از آن در مورد

نظریۀ مرحوم استاد فردید در

همریشگی زبانهای سامی و هندواروپایی

با ترجمۀ یک صفحه از کتاب بنیادین

لینوس برونر

مطلبی نوشته ام.

به مناسبت سالروز مرگ مرحوم استاد سیداحمد فردید

...

اينك بجاست اگر از روش كار خود، عمدتاً در شرحي كه بر واژه‌ها نوشته‌ام، چيزي بنويسم. مرا از همانگاه كه با نظريۀ خطير همريشگي زبانهاي سامي (عمدتاً عربي) و هندواروپايي (عمدتاً يوناني و لاتيني و سنسكريت) استاد مسأله‌آموز بزرگ مرحوم سيداحمد فرديد(ره) آشنايي حاصل شد اين خارخار در دل افتاد كه از صحت و سقم آن اطلاع يابم گرچه كمابيش به‌اجمال و با توجه به عمق نظر و وسعت فكر و بدعتي كه در انديشه‌هاي آن استاد بارع سراغ داشتم و از اندك نمونه‌هاي در دست نيز تأييداتي يافته بودم و به‌خصوص با همخواني‌اي كه اين نظريه با مباني حكمي قرآني (امت واحده و ابويت حضرت آدم(ع) انسانها را) داشت آن را پذيرفته بودم اما همواره دل و خاطر آزرده بودم كه چرا آن استاد، مباني نظريۀ خود را با تنقيحي درخور به مجامع علمي عرضه نداشته‌است. البته ناگفته نماند كه مرا اين فرصت مغتنم دست داده بود كه دست كم به مسوّدات حواشي آن استاد بر مجلّدات متعدد معجم الوسيط نگاهي دورادور (و در دقايقي معدود) بيندازم اما در اين دو-سه سال اخير دريافتم كه برخلاف آنچه در برخي نوشته‌هاي روزنامه‌نگارانۀ سطحي وانمود شده‌است مرحوم استاد فرديد در اصل اين نظريه نه تنها مبدع نيست بلكه پيرو سلسله‌اي از استادان است كه هر كدام اثري خطير در اين زمينه بر جاي نهاده‌اند كه به برخي از آنها نيز دست يافتم ولي از آن ميان كمابيش هيچ استفاده‌اي جز در مواردي بسيار معدود نتوانستم كرد كه سياهۀ اين آثار ذيلاً مي‌آيد:

1) Studien über Indogermanisch-Semitische Wurzelverwandtschaft, von Friedrich Delitzsch, J. C. Hinrichs'sche Buchhandlung, Leipzig, 1873

2) Einleitung in ein Ägyptysch-Semitisch-Indöuropäisches Wurzelwörterbuch von Carl Abel, Leipzig, Verlag von Wilhelm Friedrich, 1886

3) Semitisch und Indogermanisch (I. Teil: Konsonanten. II. Teil: Allgemeins), von Hermann Möller, Verlag von H. Hagerup, Kopenhagen, 1906

اينها آثاري است كه من خود به چشم ديده ام (در archive.org)[1] اما با جستجوي اينترنتي عبارتي چون Indo-Semitic languages و مثلاً راهنمايي شدن به مدخل كوتاه ويكيپدياي انگليسي مي‌توان دهها عنوان اثر ديگر را نيز بدينها افزود[2] اما نه تنها اين بلكه حتي در ميان محققان پارسي‌زبان نيز مرحوم استاد فرديد نخستين كسي نيست كه به بيان و اعمال اين نظريه پرداخته‌است بلكه سابق بر ايشان مي‌توان دست كم از بنيانگذار گروه زبانشناسي دانشگاه تهران دكتر محمد مقدم نام برد كه به صراحت گفته‌است: «زبان عربي در بنياد زباني جدا از زبانهاي ايراني نيست بلكه مي‌توان گفت تحريف يا هزوارش زبانهاي ايراني است» (افعال ايراني، «پيشگفتار»[3]) اما البته پس از دقت در مجموعه‌كارهاي وي[4] حكم مي‌توان كرد كه اين قول در حد ادعا باقي مانده‌است به‌خصوص اينكه دكتر مقدم گويا بر خلاف محقق خلاف‌آمد عادت ايران‌دوست ذبيح‌الله بهروز از عربيت بهره‌اي بسيار اندك داشته‌است.[5]

نكتۀ بسيار مهم محل تأمل ديگر كه به‌وضوح و حتي در مورد مرحوم استاد فرديد و برخي آثار متأخر و باز حتي در خصوص منبعي چون «نوستراتيك» ديده مي‌شود عدم توجه و استفاده به و از اثر بنيادي و بسيار قابل تأمل Die gemeinsam Wurzeln des semitischen und indogermanischen Wortschatzes (Versuch einer Etymologie), Francke, Bern und Muenchen, 1969 اثر زبانشناس برجسته Linus Brunner (متوفي 12 آذر 1365/ 3 دسامبر 1987) است كه مورد غفلت تام و تمام قرار گرفته و نابوده تلقي شده‌است. جستجوي درازدامن من در فضاي شبكۀ جهاني اينترنت نيز براي يافتن حتي يك زندگاني‌نامۀ كوتاه از اين استاد مبرز نتيجه‌اي در بر نداشت و جالب اينجاست كه اين اثر مهم وي نيز در «گوگلبوكس» جز در بخشهايي بسيار كوچك در دسترس نيست، تو گويي اجماعي جهاني وجود داشته‌است كه اين كتاب ديده نشود (جالب اينجاست كه مترجم محترم دخيل در قرآن نيز با اينكهStudien ueber die persischen Fremdwoerter im Klassischen Arabisch, Goettingen, 1919 اثر Saddiqi. A. (الف. صديقي) (مثلاً ص41) را سراغ كرده‌است شايد چون طرف توجهش عمدتاً زبان عربي بوده به حتي وجود اين اثر هم اشاره‌اي نكرده[6] و جالبتر از همه مورد محقق گرامي آقاي حسن رحماني نويسندۀ مقالۀ «اتيمولوژي (برگرفته از افادات شفاهي مرحوم استاد سيداحمد فرديد)»، چاپ شده در خردنامۀ همشهري، ش19، مهر 1386 است كه اين كار را با مشخصات كامل معرفي كرده اما باز هم هيچ بهره‌اي از آن نبرده‌است و پژوهشش نيز خالي از اغلاط فاحش كه انتسابشان به مرحوم فرديد به قطع و يقين نادرست است از كار در نيامده‌است). تيمناً! اينك تنها صفحۀ كامل از اين كتاب را كه بدان دسترس يافتم (ص36) ترجمه مي‌كنم تا شايد با آگاهي از كم و كيف اين كار، محققان و جوانان پژوهنده به سويش سوق يابند[7]:

139. ak(ô): خوردن: هندي باستان: aśnâti: مي‌خورد؛ [يوناني] âkolos: لقمه – اكدي: akâlu = عربي: «اكل» = عبري: آكَل: خوردن؛ اكدي: akalu: نان، šâkultu: آذوقه.[8]

140. rek (و reĝ، reig): بستن: هندي باستان: raśanâ ريسمان، بند، تسمه؛ ايسلندي باستان [aisl]: rekendi: قيد و بند، سلسله؛ لاتيني: corrigia: بند كفش – اوگاريتي: rks؛ اكدي: rakâsu، rakâšu بستن؛ عبري: «راكَس»: اتصال، محكم بستن [واژه‌نامۀ عبری، ص519]؛ عربي: «ركس»: ثابت و محكم كردن [ركاس: بندي كه بدان شتر بندند]؛ اكدي: markasu: بست؛ erkû: ريسمان، طناب [بسنحيد با «رسن» سامي و «ريسمان» پارسي]

141. pek، pôk: خوش بودن، مليح ساختن: ليتوانيايي: púošti آراستن، آلماني پيشانو [nhd]: fegen؛ گوتيك: faginôn: خوشحالي، سرخوشي – عربي: «فكه» [فكاهه]: شاد، بشاش.

142. kes: بُريدن: هندي باستان: śasati: مي‌برد؛ لاتيني: castrâre: بريدن، ختنه كردن – عبري: كاسَخ: بريدن [واژه‌نامۀ عبری، ص214]؛ اكدي: kasâsu، kasâmu: بريدن، قطعه‌قطعه كردن، nakâsu؛ عربي: «كسف» [قرآن كريم، اسراء، 92]، حبشي kasaba؛ به علاوه عبري: «قاسَم»: تقسيم؛ اكدي: ḥaṣinnu [خصينّو]: تبر، تيشه = [يوناني]: khêornon؛ با دگرديسي مصوت [stimmhaft]: عربي «جزم»، «جيزّا»: پشم چيده [«جزز» بريدن، بيشتر در مورد پشم و گياه] = عبري «جيزّاه» (؟) [در عبري واژگان زيادي است: «جازاه»: بريدن، «جيزُم»: غرس، «جيزُر»: چيدن، بريدن، «جازَز»: چيدن پشم، «جازيت»: سنگ تراش، نك. واژه‌نامۀ عبری، صص 60 و 61، در ضمن به نظر بنده واژگان عربي «جزء»، «جزأ»، «قسم» با اين ماده همريشه است («قطع» چه؟). اين ماده را بسنجيد با يادداشتهاي ذيل «خرمن» در همين گزيده‌اشعار]

143. krûs: ساق پا، پايه: لاتيني: crûs-ris ساق پا، پايه؛ ارمني: srun-k: استخوان ساق پا، عضلات ساق پا [واژه‌نامۀ هندواروپایی، ص1053] – اكدي: kirêtu: ساق پا؛ عبري: «كاراع»: ساق پا [واژه‌نامۀ عبري، ص218 كِرَع]؛ عربي: «كُراع»: پا، پاچه، پايه [كُراع به چارپايان نيز مي‌گويند، كَرَع: دست و پاي ستور]، اما اكدي: qursinnu: پا، پايه، قوزك پا، بند انگشت با q، بن هندواروپاييش افزونه يافته‌است و به عبري: «كارع»: ركوع كردن، خم شدن، اظهار فروتني مربوط است. [«كرسي» چه؟]

144. ker(ə)، kerê: رشد و نمو كردن، تغذيه كردن: ارمني: serim: من زاده شده‌ام، رشد مي‌يابم؛ لاتيني crêscere: رشد يافتن به علاوه آلماني پيشانو: Hirse و هندواروپايي: (kerem), krem, kerm: سير، پياز، درخت زبان‌گنجشك [واژه‌نامۀ هندواروپایی، ص927] – عبري: «كِراه»: [ضيافت، مشروب، واژه‌نامۀ عبري، صص 216 و 307]؛ اكدي: kirêtu: ضيافت، kurumatu: غذا، مزه، kirû: جفت و زوج [افزوده، دنباله]، karânu: شراب (*گياه، رستني)؛ عبري «كِرِم» تاكستان، گياهكاري [عربي هم «كَرْم»: انگور، مي]

145. keu: نورافشاني، روشن: ارمني šol: پرتو، شعاع نور؛ هندي باستان: śôṇa: سرخ، سرخ درخشان – عربي: «كوكب» = عبري: «كُكَب» از *kaukau ستاره؛ عربي «كَوَّة»: روزنه، پنجره، نورگير [واژه‌نامۀ هندواروپايي، ص1034 كه در آن واژگان اوستايي svar/ sûr: سحر، پگاه (بارتلمه، 1631) و sûirya: صبحانه، سحري (بارتلمه، 1586 و اوستانامه، 677)[9] و نيز svahî (همان، 674): مشرق و śvaḥ سنسكريت: پگاه فردا كه دكتر مقدم به ترتيب آنها را با «سحر» و «صبح» عربي همريشه مي‌دانست (ايران‌كوده1 (در راه مهر، ذبيح بهروز)، ص آخر) ذكر شده‌است].

146. kem(ə): خود را به زحمت انداختن، خسته شدن: هندي باستان: śamati: خود را به زحمت مي‌اندازد؛ [يوناني:] khâmno: خسته مي‌شوم، خودم را به زحمت مي‌اندازم – عبري: «كامَه»: رنج حيات بردن، دلتنگ چيزي بودن [واژه‌نامۀ عبري، ص 211]؛ اكدي: kantu: فشار، اضطرار، kamâru: بر زمين گذاشتن، تسليم شدن؛ عربي: «خَميد»: آزرده، نگران، شوم [«خَمَدَ، يَخمَدُ، خَمود»: ساكت و آرام شدن، گوشه گرفتن؛ قرآن كريم، يس، 29]

شمارۀ 147 ناقص است.

 



[1] . و همه به آلماني يعني زباني كه فرهنگ آن در دورۀ معاصر ما به نژادپرستي معروف است اما مهمترين آثار را در نفي نژادپرستي در خود دارد و ناگفته مي‌گذارند.

[2] . از مهمترين اين كارها Vergleichendes indogermanisch-semitisches Wörterbuch اثر همان هرمان مولر (چاپ 1911) است. خوشبختانه يكي از آخرين اين كارها كه در سال 2003 به چاپ رسيده‌است به صورت كامل و آسان از طريق اينترنت در دسترس است: Semitic and Indo-European, the principal etymologies with observations on Afro-asiatic, Saul Levin, John Benjamins B.V, 1995, Amsterdam/ Philadelphia, in PDF format. براي تاريخچه‌اي محققانه اما مجمل و كوتاه به پارسي در خصوص تلاش براي دستيابي به «زبان مادر» نك. «درآمدی به زبانشناسی زبان مادر جهانی»، نوشتۀ جناب حجت اسدیان در موقف1.

[3] . اين پيشگفتار در ilssw.com در دسترس است.

[4] . گرچه مقالۀ a Persian Arabic phonetic equation g=ḥ (همچندي واجهاي گ / ح در زبان پارسي و عربي؛ نمونه‌هاي دم دست بنده حي=گي: زندگي و حر=گر: گرما) را نديده ام.

[5] . نكتۀ محل تأملي كه در اينجا گفتني است اشاره به فعاليتهاي عرب-زبانان در خصوص علوم انساني و من‌جمله زبانشناسي است و سنجش نشاط و سرزندگي علمي جاري در ميان آنها با كارهاي ما در ايران عزيز است. اگر ميزان و دقت ترجمه يا گزارشهاي منتشرشده در كشورهاي عرب-زبان از متون دست اول علوم انساني غربي را با آنچه در ايران عزيز شده‌است بسنجيم به نتايج بسيار جالبي دست مي‌يابيم يعني با اينكه كشورهاي عربي هم در سابقۀ ارتباط (البته بيشتر از طريق استعمار) و هم در نزديكي جغرافيايي بالنسبه به ما مزايايي در امكان دسترسي به آن متون داشته اند اما فعاليتهاي آنان بالنسبه به جمعيت و محدودۀ جغرافياييشان بسيار اندك بوده‌است چنانكه از مقايسۀ دو اثر معرفي‌شده در منابع يعني لغتنامه‌هاي تطبيقي زبانهاي سامي دكتر مشكور و حازم كمال‌الدين علي و ترجمۀ متون دست اول فلسفي چون هگل و كانت و هايدگر بدين امر پي مي‌توان برد (نيز نك. كتابشناسي 52 صفحه‌اي زبانشناسي عربي). اما آنچه مرا به نوشتن اين يادداشت وا داشت اشاره به طرح سابقۀ اين بحث (همريشگي زبانهاي سامي و هندواروپايي) نزد عرب-زبانان است كه طبق مقالۀ «دراسة تحليلية لآراء الدكتور لويس عوض عن صلة بين "مجموعة اللغات الهندية-الأروبية و مجموعة اللغات الحامية-السامية"» از حمزة بن قبلان المزيني (در مراجعات لسانية (جزء اول)؛ كتاب الرياض؛ ش79؛ نشر در قالب پي.دي.اف در www.daralnadwa.com؛ صص 34-46 در نقد كتاب مقدمة في فقه اللغة العربية؛ القاهرة؛ الهيئة المصرية العامة للكتاب؛ 1980م.) گويا جز در همين مورد لويس عوض كه آن هم طبق همين مقاله مبتني بر كارهاي نيمۀ اول قرن بيستم است سابقه ندارد (البته كتابي تحت عنوان علم اللغة التوحيدي (بين النظرية و التطبيق)؛ اثر دكتر محمدعلي الحسيني [العراقي]؛ نشر كتاب التوحيد؛ ايران، 1417 هـ./ 1997 م. كه با مشخصات زبانشناسي توحيدي (نظريه و تطبيق)؛ ترجمۀ سيدحسين سيدي؛ انتشارات دانشگاه فردوسي مشهد؛ 1386 رو به پارسي برگردان شده نيز در دست من هست كه بايد بگويم با تمام احترامي كه براي مؤلف آن قائل ام ارزش علمي ندارد).   

[6] . نيز اينچنين است راههاي نفوذ فارسي در فرهنگ و زبان عربي

[7] . منبع: مقالۀ proto-language phonemes in IE and Afrasian اثر Patrick C. Ryan در پايگاه اينترنتي www.oocities.com. خط تيرۀ ممتد شروع همريشه‌هاي سامي است. واژگان عربي و عبري در متن با حرف‌نوشت لاتيني بود كه بنده به خط عربي آوردم. عبارات داخل دوقلاب از من است. كتاب برونر چندين فصل دارد كه شماره‌بندي خاص خود را دارند و ارجاع تنها به شمارۀ بندها صحيح نيست اما اگر اصل كتاب در دست باشد يافتن ارجاعات بنده بسيار ساده است.

[8] . در واژه‌نامۀ هندواروپایی، دو جا از اين بن سخن رفته‌است اولاً ص52 ستاك ak-1/ akô: خوردن كه ذيل آن واژگان سنسكريت aśnâti: مي‌خورد، مصرف مي‌كند؛ áśanam: خوراك؛ áśana-ḥ: پرخور و يوناني âkolos: لقمه آمده و ثانياً صص474 – 478 بن ed: خوردن، دندان كه واژگان سنسكريت ad: خوردن؛ adana: خوردني، خوراك (فرهنگ سنسكريت-فارسي، ج1، ص41) و aṣ- خوردن، چشيدن؛ asana-: خوراك، خورش؛ attṛ-: خورنده، مسرف؛ aty-aś-: بسيار خوردن، بسيارخوار؛ atri-: خورنده (همان، صص38 و 39 و 40) و لاتيني edô: مي‌خورم و دهها واژه از چندين زبان ديگر و در ادامه ستاك edont-/ dont-/ dṇt-: دندان، اوستايي: dantan، سنسكريت: danta؛ يوناني: ôdôntos؛ لاتيني: dens؛ انگليسي: tooth؛ آلماني: Zahn (بسنجيد با عربي «سن») ذيل آن آمده‌است. در مورد همريشگي «آش» با اين بن نيز نك. فرهنگ ريشه‌شناختي زبان فارسي. به نظر شخص بنده واژگان پهلوي aspast: يونجه لفظاً «اسب‌خور» (asp-ast)، خوراك اسب (هوبشمان، صص 44 و 76)، xrafastraي اوستايي: موجود موذي، لفظاً «تن‌خوار» (چنانكه بارتلمه، 538 و پكرني، ص981 احتمال داده اند از kərəf-/ kəhrp- همريشۀ corpus لاتيني («قالب» عربي؟) و as-tra- از بن محل بحث جمعاً به معني تن‌خوار باشد گرچه هارولد بيلي ريشه گرفتن از *skrep: گزيدن را پيشنهاد كرده (نك. تاريخ كيش زرتشت، ص151) اما اصل معني آن تراشيدن و بيشتر بريدن است نك. واژه‌نامۀ هندواروپایی، ص1536 انگليسي: scrap) و نيز اين واژگان كه اجتهاد بنده است اوستايي: hudəma (گاهان، 29: 8، بارتلمه 1826) صفت گفتار (نيز بنگريد به مقالۀ شيرين استاد سركاراتي در سايه‌هاي شكارشده؛ نشر قطره؛ 1378 در مورد تعبير «شيرين سخن» در زبانهاي هندواروپايي گرچه در آنجا از ريشۀ واژه سخني به ميان نيامده‌است) پهلوي: xwâh/ xwâstan: خواستن كه طبق بررسی ریشه‌شناختی فعلهای زبان پهلوی در آسي ديگوري صورت axvadum، axust را داريم به معني لذيذ كردن، مطبوع كردن (خواستني كردن؟ بسنجيد با سنسكريت svad-: شيرين كردن، هندواروپايي: su̯âd-، ص1679 و بعد؛ انگليسي sweat، آلماني: sues) كه به نظر من از hu-: خوش و همين بن محل بحث ريشه گرفته‌است و جمعاً «خوش‌خور»: شيرين معني مي‌دهد.

[9] . گرچه در فرهنگ واژه‌هاي اوستايي؛ احسان بهرامي، ويراستار: فريدون جنيدي؛ نشر بلخ وابسته به بنياد نيشابور؛ 1369، ج3، ص1429 (كه اصولاً بر پايۀ لغتنامۀ كانگاست) آن را خوراك نيمروز، ناهار (بسنجيد با «نَهار» عربي) و همريشه با sûraي سنسكريت به معني خورشيد دانسته اند و بازماندۀ پارسي آن را «سور»: مهماني.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مرداد1391ساعت 18:49  به دست محمد نورالهی  | 

يادداشتي در خصوص ريشه‌شناسي

«صلوات»

و

«فارقليط»

به مناسبت روز گرامي و مبارك مبعث حضرت رسول اكرم محمد مصطفي(ص)

 

بسم الله الرحمن الرحيم

به نام خداوند پريروز و پسفرداي تاريخ


تذکر: یادداشت زیر پانوشتی است که از یک کتاب در دست آماده سازی برای چاپ جدا شده و بنابراین احتمال دارد کاستیهایی داشته باشد.

 

(در اين يادداشت استثنائاً به علت اهميت موضوع، واژگان يوناني به دو خط يوناني و لاتين نقل مي‌شوند)

مقدمتاً بايد گفت در زبان عربي از مصوتهاي ص.ل ماده‌هاي زيادي ساخته شده كه احتمال خلط سه تاي آنها بيشتر مي‌رود:

1) صلّي (صلوة): نماز گزاردن، نماز برگذاردن كه همريشه است با اكدي: SL'/ sullum: درخواست و التماس و سجده كردن و خم شدن (glossary of old akkadian، ص263. درست معادل نميدن = خميدن و نماز كردن اصلاً به نقل از واژه‌نامۀ تطبیقی سامی)

2) صلَّ (صليل)/ صلا، صلصال: صدا دادن (عبري صالَل: طنين انداختن، صدا كردن، واژه‌نامۀ عبری، ص463)

3) صلْي (صلوات): درود فرستادن، ذكر خير كردن، به نيكي ياد كردن (سرود خواندن) كه ظاهراً در ديگر زبانهاي سامي همريشه‌اي ندارد. به نظر بنده مي‌رسد و بر اساس قوانين صوت‌شناختي و معني‌شناختي علمي است كه اين دو بن اخير با دو بن در زبانهاي هندواروپايي همريشه باشند بدين قرار: «صلوات» با klêwô/ κλέ(F)ω (ستودن، سراييدن، شنوانيدن) و κλείω/ kleîô: سخن گفتن از، شهره كردن، تجليل، تعظيم (Greek-English lexicon از Liddell & Scott، چاپ 1870، ص767، ستون 3) يوناني از مادۀ هندواروپایی kleu (شنیدن، شنوانيدن، آوازدادن، سرودخواني كردن واژه‌نامۀ هندواروپایی، 1043) و از آنجا srav اوستايي و «سروش» و «سرود» پارسي (براي ريشه‌شناسي كامل اين شاخه نك. «سرود») همريشه باشد.

اما نكتۀ بسيار نغز و بديع اين است كه تاكنون، در آثار بسياري، تعبير parâklêtos/ παράκλητος انجيل منسوب به يوحنا (14: 16 و 26 و 15: 26 و 16: 7 از ويكيپدياي انگليسي) را كه به «فارقليط» معرب شده‌است از بشارات برجاي ماندۀ اناجيل در به رسول مكرّم اسلام، حضرت محمّد مصطفي – صلوات الله عليه و علي آله ائمة الهداة – تفسير كرده‌اند و اين ريشه در گزارشي دارد كه در منابع موثق از مجلس مناظرۀ حضرت امام علي بن موسي الرضا(ع) (نامبردار به «عالم آل‌محمد») با زعماي اديان مختلف نقل شده‌است (معروف به «حديث عمران صابي» براي نمونه ر.ك. كتاب شريف التوحيد؛ تأليف شيخ صدوق ابن‌بابويه قمي؛ نسخۀ بنده تحقيق سيدهاشم حسيني تهراني، مؤسسة النشر الاسلامي؛ باب 65 گرچه اين گزارش، به علت اهل موضوع نبودن گزارشگر، خالي از ايرادات و نواقصي نيست كه البته برطرف‌شدني اند. ويكيپدياي انگليسي با ذكر «شايد» نخستين نفر از كساني را كه چنان گفته‌اند ابن‌اسحاق معرفي مي‌كند و از ابن‌تيميه و ابن‌كثير و قرطبي نيز نام مي‌برد اما از اين منبع اصلي نامي نمي‌برد) اما تاكنون كسي به اصل معني parâklêtos پي نبرده‌است كه گويا اين مهم بر اين‌بنده ممكن شده‌است؛

اولاً (كه بسيار مهم است) parâklêtos اسم مفعول (وجه وصفي، مجهول) است ولي در ترجمه‌ها آن را فاعلي ترجمه مي‌كنند، ترجمه‌هاي قديم «تسلي‌دهنده»، ترجمۀ هزاره «مدافع» (انگليسي advocate و گاه comforter)، پيروز سيار «حامي»، دو ترجمۀ عربي اصلي «معين» و «مُعِزّي»! و بسياري معادلهاي ديگر (نيز نك. ليدل-اسكات، ص1104، س2). صورت فاعلي (يا معلوم) آن در ترجمۀ سبعيني تورات در ايوب، 16: 2 معادل «مِنَخِمِي» (از نخم: تسلي پذيرفتن، پشيمان شدن، آرام گشتن، واژه‌نامۀعبري، ص327، عربي: مُعَزّي) به صورت parâklêtor آمده‌است (ويكيپدياي انگليسي كه منبع اصليش bible-history.com است. ليدل-اسكات، همان: تشويق و ترغيب‌كننده يا نصيحت‌كننده).

ثانياً به نظر بنده و طبق شواهدي، از اين واژه در قرون اوليه معني محصلي فهم نمي‌شده‌است چنانكه در ترجمۀ آرامي-سرياني معروف به البسيط (پشيطة) كه گويا قديميترين ترجمۀ اناجيل است (ر.ك. كتاب جداً عظيم محمد(ص) در تورات و انجيل، عبدالاحد داود [اسقف سابق مستبصر]، ترجمۀ فضل‌الله نيك‌آيين، نشر نو، 1361، ص156) آن را تنها به آرامي-سرياني گردانيده‌اند (به «پرقليتا»، همان، ص232 و از همين راه به عربي هم وارد شده) و در ترجمۀ كلاسيك لاتين ژروم همان paracletum و در ترجمه‌اي كه تحت عنوان دياتسارون (چهاردريك) در قرن هفتم هـ.ق. از سرياني (همان البسيط؟) به پارسي صورت گرفته همان فارقليط (از عزالدين يوحنا، تصحيح و ترجمۀ ايتاليايي جوزپه مسينا، با دو گفتار از ايرج افشار و حسن رضايي باغ‌بيدي، اساطير، 1388، ص320) و در شايد بتوان گفت قديمترين ترجمه به انگليسي يعني Douay Rheims Bible قرن 16 و 17 نيز همان Paraclete را آورده‌اند (حضرت امام رضا(ع) نيز وارد معنيش نشده‌اند). جالب توجه اينكه آن ماني متنبي (216 تا 277 م.) نيز خود را فارقليط خوانده‌است اما نه او و نه شارحان زمانش وارد معني اين واژه نشدند (نك. فرشتۀ روشني (ماني و آموزه‌هاي او)؛ مهشيد ميرفخرايي؛ ققنوس؛ دوم 1387 صص 22 و 114. ذبيح بهروز در اين ميان استثنائي است كه آن را تحت‌اللفظي «برخوان» و «مُصوّت» گزارش كرده‌است ر.ك. تقويم و تاريخ در ايران از رصد زردشت تا رصد خيام (زمان مهر و ماني)؛ ايران‌كوده 15؛ 1331 صص 107 و 111 و باز هم در صورت فاعلي).

ثالثاً اين صورت تقريباً در متون پيش از اناجيل سابقه ندارد و تنها گفته مي‌شود در اثري از Demosthenes (384 تا 322 پ.م.) آمده‌است كه البته محل ابهام مي‌تواند بود (ر.ك. همان ويكيپديا).

رابعاً در اناجيل واژگان نزديك به اين تعبير آمده‌است چنانكه در متي 2: 18 و 5: 4 و لوقا 2: 25 و 6: 24 (كه كاربردهاي محل تأملي است و يافت خودم است و به نظر بنده كه طرح مي‌شود بسيار نزديك (2: 25 در 2: 32 به «جلال» doksâ تفسير شده و در 6: 24 به ملأ و اغنيا plousîois نسبت داده شده). در عربي از صروف «تعزيت» براي گزارد حق معنيشان استفاده كرده‌اند كه در دو مورد لوقا مناسبتي ندارد. در مورد صرف و نحو واژگان يوناني ر.ك. پايگاه بسيار مغتنم www.perseus.tufts.edu).

در اينجا به تحليل مفاد اناجيل وارد نمي‌شوم و تنها يك ريشه‌شناسي پيشنهاد مي‌كنم (در مورد تحليل اناجيل، منابع بسياري هست مثلاً نك. كتاب باز مي‌گويم جداً عظيم محمد(ص) در تورات و انجيل كه البته خالي از ايراداتي نيست؛ مشخصاً در ص238 آن، parâklêtos را مُصحَّف periklutos/ περικλυτóς (ليدل-اسكات، ص1160، س1: heared of all round: از هر جهت مسموع يا مُطاع؛ famous: مشهور و از بن kleos كه اگر κλέος باشد اِخبار معني مي‌دهد (همان، ص768، س2) ولي به نظر مي‌رسد اشتباهي چاپي در كار بوده و همان kleîô منظور بوده و مترادف «احمد» به معني ستوده‌ترين) دانسته‌اند و كتاب مختصر و مفيد محمد(ص) در كتاب مقدس، سيدوحيد اعطاف، نجابت، قم؛ 1386 و مقالۀ «بشارتهاي عهدين در مورد پيامبر اكرم(ص)»، از محمدكاظم شاكر در پژوهشنامۀ قرآن و حديث، ش7، تابستان و پاييز 1389 كه اينها جز شرح كلام امام(ع) نمي‌توانند بود گرچه خود نگفته‌اند).

اما پيشنهاد من: parâklêtos از دو جزء parâ كه هم مي‌توان آن را همريشه با «ولي» به معني نزديك گرفت (نك. «ولي») و قرين ترجمه كرد و هم همريشه با «فرا» و به معني «ما عليه...» و هم همريشه با «اوفر» (باز نك. «ولي» و etymonline.com مدخل para- و fore: «پريـ»ـروز، «فرا»، «پيرا»مون) و جزء دوم klêtos كه به نظر بنده از همين بن مورد بحث است تشكيل يافته (گرچه در واژه‌نامۀ هندواروپایی، ص909 آن را در مدخل مربوط به «صلا» كه ذيلاً مي‌آيد آورده‌اند اما اين دو مدخل بسيار به هم نزديك اند چنانكه صورت اول شخص مفرد آن در 1044 klêîzo: مي‌ستايم و در 909 klêizo: مي‌گويم است. صورت مصدر مرخم يا وجه وصفي آن نيز تنها در يك مصوت اختلاف دارد: klêtos: لقب، نعت، نامبردار و klutos: نامي، مشهور) و ماحصل جمع اين دو و گزارش ريشه‌شناختيشان، «القرين بالصلوات» يا «من عليه الصلوات» يا حتي «من اوفر عليه الصلوات» مي‌تواند بود كه از اينها، جز حضرت ختمي‌مرتبت رسول‌الله محمد مصطفي – صَلَّ الله عليه و آله و سلّم – كه طبق نص شريف «إنَّ اللهَ و ملائكتَهُ يُصَلّونَ علي النَّبي يا ايّها الذينَ آمَنوا صَلّوا عليه و سَلّموا تَسليماً» (احزاب 56): خداوند و فرشتگانش بر پيغامبر نواي درود ساز مي‌كنند آي اي كساني كه به راست انگاشته ايد بر او نواي درودي ساز كنيد و آن نواي درود را تماماً كامل گردانيد (براي بحث از همريشگي «سلم» و «كمال» نك. يادداشت ذيل «سوشيانت» در درامد)، سرود جاوداني برترين و ماندگارترين صلوات بر او نواخته شده مراد نمي‌تواند بود. ناگفته نماند كه اين كامل گردانيدن چنانكه از احاديث متعدد عامه و خاصه برمي‌آيد (و از واجبات نماز است) به ذكر آل اطهارش پس از يادكرد شخص ايشان در درودفرستي است چنانكه به لف و نشر مرتب، آيۀ 57 به شخص پيامبر و آيۀ 58 به آل طاهرش برمي‌گردد و اين جز آهنگ بازگشت از راه عراق به حجاز يعني آيۀ 33 (تطهير اهل‌بيت(ع)) نمي‌تواند بود. اينچنين به نظر مي‌رسد به‌سادگي بتوان در آيۀ شريف: «و اذ قال عيسَي بنُ مريمَ يا بني‌اسرائيلَ إنّي رسولُ اللهِ اليكم [...] و مُبشِّراً بِرسولٍ يَأتي منْ بعدِي اسْمُهُ اَحمَد» (و آنگاه كه عيسي پور مريم گفت: اي اسرائيليان من ام كه فرستادۀ خداوند ام به سويتان و فرستاده‌اي را كه پس از من مي‌آيد و نامش «ستوده‌ترين» [نامها]ست مژده‌آورده ام) «احمد» را به معني لفظي و وصف نام رسول‌الله(ص) و نه ذكر عين آن گرفت و اصولاً وارد حل اين اشكال هم نشد و موضوع را منتفي كرد كه چرا در همۀ قرآن كريم نام حضرت رسول «محمد»(ص) است و در اينجا «احمد» و قطعاً هيچ نامي در سراسر جهان ستوده‌تر از نام مبارك حضرت رسول خاتم(ص) نبوده و نيست. اللهم صَلِّ علي محمدٍ و آل محمد.

اما «صلا» كه آن نيز در اشعار جناب معلم كاربرد فراواني دارد (البته اين صورت در لغتنامه‌هاي اصيل عربي ضبط نشده‌است). مقدمتاً گفته مي‌شود در نوستراتیک، مادۀ *(s)kale-, *klâ-/ *klê- (واژه‌نامۀ هندواروپایی، ص910) را در تمامی شاخه‌های زبانی کوینواتیمولوژی کرده اند؛ سنسکریت: krándati (با افزونۀ m): شیهه، غرش، نعره، فریاد (uâ-kala: خروس)؛ یونانی: kalêô؛ لاتینی: calâre: فراخواندن، ندا-دردادن، انگلیسی: low: ماغ، صدای برخی چهارپایان (در etymonline.com، claim: مدعا را از همين ريشه دانسته اند)؛ آلمانی: Hall: پژواک، Schelle: زنگ؛ ترکی باستان: *kele-: سخن گفتن؛ دراویدی: *kil-: فریاد زدن، صدا دراوردن؛ آفروآسیاتیک (= حامی-سامی): *ḳa(wa)l-: سخن گفتن؛ سامی: *ḳVwVl-: عبری: قول (واژه‌نامۀ عبری، ص479)؛ عربی: قول (قيل و قال= سر و صدا). به نظر می‌رسد «"کَل" کشیدن»: هلهله در برخی لهجه‌های رایج در فلات ایران (مناطق جنوبی-لری) از همین ریشه باشد («كلام» چه؟) و به نظر بنده «صلا» (صلصال را بسنجيد با قُلقُل) نيز با اين بن همريشه است و اينچنين به نظر مي‌رسد بتوان ekklesiaي يوناني (كليسا) را نيز كه از دو جزء ek (به نوعي همريشه با «جلي» ر.ك. «يهود») و يكي از همين دو بن تأليف شده (در etymonline.com مدخل ecclesiastic آن را از دومي گرفته‌اند) به صلاگاه و فراخواندگاه جلی الهي و يا محل سرود خواني الهي ترجمه كرد. البته ناگفته نگذارم كه به نظر بنده و طبق قواعد صوت‌شناسي «قال» بيشتر به بن هندواروپايي gal2 (واژه‌نامۀ هندواروپایی، ص594 – 596: گفتن، به لفظ آوردن، گريستن، ناليدن) نزديك است و همريشه با واژگان لاتيني gallus: خروس؛ يوناني: glâzô (ليدل-اسكات: صص 293، س2: به بلندي گريستن) كه صورت ضعيف klâzô/ klâgzô (همان، ص765، س3) است به معني سر و صدا راه انداختن، ترق توروق كردن، قيل و قال كردن؛ سنسكريت: garh-: سرزنش كردن (واژه‌نامۀ سنسكريت، ج1، ص565) بسنجيد با garj-: غريويدن، غريدن، رعد؛ gard-: عرعر كردن، نعره زدن، جيغ و داد شادي (همان، ص562)، gir1: كلام، صدا (همان، 571)؛ اوستايي: garz-: گرازش، گلگي، شكايت، سرزنش، زاريدن (همريشه با «گله»، اوستانامه، ص557 نيز ر.ك. ريشه‌شناسي فعلهاي پهلوي، مداخل garəz- و grîy-: گريستن)؛ آلماني: klagen: شكايت، كردن، دعوي خواستن، آه و ناله كردن؛ klingen: به صدا درامدن (انگليسي clink) و انگليسي: call: گفتن، خواندن (etymonline.com) بسنجيد با قلقل و قرقره و غارغار.

 

سرود:

مرحوم استاد فردید «سرود» را که از اوستایی srav (شنیدن، نیوشیدن، بزرگ داشتن، ندا دردادن، فراخواندن، اوستانامه، 684) و همریشه با sraoša (شنوایی، فرمانبرداری، سروش) و śrúti در سنسکریت است که به تقريب معادل «ودا»هاست (و طبق مقدمۀ محقق گرامی دکتر سید محمدرضا جلالی نائینی به گزیدۀ ریگ‌ودا (قدیمترین سرودهای آریایی هند)، چاپ دوم [با تجدید نظر]، نشر نقره، 1367، ص 48، نزد هندوان معادل «وحیانی» است) و خود از مادۀ هندواروپایی kleu (شنیدن، آوازدادن، واژه‌نامۀ هندواروپایی، 1043) است با «قرآن» (و لابد قرائت: خواندن، به آواز جلی خواندن) همریشه می‌گرفتند (موقف1، ص 22). طبق واژه‌نامۀ هندواروپایی «س» این ماده در زبانهای ژرمنی بدل به «هـ» شده و سپس افتاده‌است (ژرمنی باستان Hlot؛ واژگان همریشه در آلمانی و انگلیسی Laut: صدا، آواز، lauschen: استراق سمع، listen: شنیدن)؛ یونانی: klêwô (ستودن، سراييدن، شنوانيدن) و kleîô: سخن گفتن از، شهره كردن، تجليل، تعظيم و kleiô / κλειώ (موكل تاريخ: ذكر خير در اساطير يوناني، ليدل-اسكات، ص767، س3، نيز نك. «صلوات»)؛ لاتینی: cluêre: شنیدن، شنوانیدن، به گوش رساندین. در سنسکریت نیز فعلی به صورت kîrtayati (نام‌آوردن، اعلام کردن، ازبرخواندن، روایت کردن، تمجید کردن، واژه‌نامۀ سنسکریت، ج1، 460) هست که با «قرائت» دست کم تشابه صوری دارد (kîrti: سخن، گزارش، ذکر). برای نمونه‌ای از تبدیل «ک/ س/ هـ» هندواروپایی به «ق» سامی «سرو» را ببینید. (دكتر مقدم «شعر» و «شهرت» (خسرو، اوستايي hao/husravah = نيك‌شهرت) را از همين ريشه مي‌گرفت نك. ايران‌‌كوده6، ص68 و فعلهاي ايراني، ص39. نيز نك. «صلوات»)

 

برخي منابع:

1.  فرهنگ سنسکریت – فارسی؛ سیدمحمدرضا جلالی نائینی؛ پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی؛ 1375 (2 جلد. این فرهنگ ناتمام مانده‌است که تلاش شده‌است این نقص با مراجعه به www.spokensanskrit.de بر طرف شود) (رمز: واژه‌نامۀ سنسکریت).

2.  رهیافتی به گاهان زرتشت و متنهای نواوستایی (متن دین دبیره و آوانوشت لاتین؛ همراه با یادداشتها و روشنگریها و واژه‌نامه)؛ هانس رایشلت؛ گزارش: جلیل دوستخواه؛ ققنوس؛ چاپ دوم؛ 1386. (رمز: اوستانامه) در پایگاه اینترنتی آریابوم به نشانی: www.aariaboom.com ترجمۀ دوستخواه از اوستا و منابع بسیار مفید دیگر در دسترس است که البته به ویرایش نیاز دارد (رمز: آریابوم)

3.  فرهنگ تطبیقی عربی با زبانهای سامی و ایرانی؛ دکتر محمدجواد مشکور؛ انتشارات بنیاد فرهنگ ایران؛ 1357. (رمز: واژه‌نامۀ تطبیقی سامی) (پس از اتمام كار به پايمردي برادر ارجمند و دانشجوي محقق سيدامير منصوري با كتاب مختصر معجم مفردات المشترك السامي في اللغة العربية، تأليف حازم علي كمال‌الدين، ناشر: مكتبة الآداب، مصر، 2008 آشنا شدم و برخي استفاده‌ها از آن كردم و نيز در لحظات پاياني بدين اثر نيز دست يافتم: a comparative lexical study of Qur'ânic Arabic, Martin R. Zammit, Brill, 2002: رمز: مطالعات تطبيقي سامي واژگان قرآن)

4.     فرهنگ عبری – فارسی؛ گرداوردۀ سلیمان حییم؛ 1344 (رمز: واژه‌نامۀ عبری)

5.  داستان جم (متن اوستا و زند فرگرد دوم ویدیودات) (ایران‌کوده، ش6)؛ محمد مقدم؛ انتشارات انجمن ایرانویج؛ چاپ دوم 1341. (رمز: ایران‌کوده6)

6.     :واژهنامۀ هندواروپایی J. Pokorny's Indogermanisches Etymologisches Woerterbuch, scanned and recognized by George Starostin (Moscow), who has also added the meanings. The database was further refurnished and corrected by Alexander Lubotsky.

7.  http://starling.rinet.ru/cgi-bin/main.cgi?root=config (به کوشش چند تن از زبان‌شناسان نوستراتیکی روس به سردبیری Sergei Starostin رمز: نوستراتيك)

در این سایت ضمن ریشه‌شناسی مبتنی بر جستجو در زبانهای هندواروپایی، امکان ریشه‌شناسی میان‌شاخه‌ای یا به تعبیر استاد حجت اسدیان koinoetymology یعنی ریشه‌شناسی خانواده‌های زبانی مختلف یا ریشه‌شناسی اشتراکی (koinos: مشترك) یا امت واحده‌ای که شرح تاریخ حدود صد سالۀ آن کتابی جداگانه می‌طلبد و مرحوم استاد فردید نیز در همین طریق گام برمی‌داشتند فراهم شده‌است. البته این پایگاه کاستی‌های فراوانی دارد که از جمله بهره نبردن از آثار خطیر Linus Brunner است ولی در حد خود مغتنم است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 خرداد1391ساعت 17:49  به دست محمد نورالهی  | 

بعد التحریر:

اهدای افتخارنامۀ اسکار به این فیلم

اعتراف یکی از بالاترین گواهی دهندگان هنری جهان

به افتخارآمیز بودن روحیۀ مقاوم ایرانی است.

درود بر ما

ناگفته گذاشته ام که دیدن این فیلم را

از همت هنری برادر ارجمندم مرتضی که باعث افتخار ماست دارم.

تقدیم به برادر ارجمند انقلابی جناب سعید جلیلی

هياهوي بسيار بر سر «همه چيز»

(نقد فیلم «جدایی نادر از سیمین»)


زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نيست

در حق ما هرچه گويد جاي هيچ اكراه نيست

با یاد رشک-انگیز سيد شهيدان اهل قلم

بسم الله الرحمن الرحيم. و اما بعد. «بهرام بيضايي زماني گفت و درست گفت: «ما اينجا يك روشنفكري خيلي شوخي و يك ضد روشنفكري خيلي جدي داريم كه حالا هر دو مدعي شناخت فرهنگ شرق و غرب هر دو اند ولي در تحليل نهايي، هر دو با معيارهاي غربي به فراورده‌هاي خود نگاه مي كنند.»[1] گمان نمي‌كنم كه در وجود جريان ضد روشنفكري كسي ترديدي داشته باشد اما شايد هنوز برخي باشند از روشنفكران كه ندانند روشنفكري ما تا چه اندازه شوخي است و شايد همين شوخي بودن روشنفكري ما سبب جدي شدن اين ضد روشنفكري بوده باشد. به هر حال امروز با زوال و ضعف هرگونه «حجیت» (authority) در عرصه‌هاي فرهنگي و فكري جامعۀ ما ظاهراً راه براي عرضۀ هر چيزي باز شده‌است. اين وفور، بي گمان سودمند است اما اگر به سيل تبديل شود خودش را نيز باقي نمي‌گذارد. پيمودن راه طولاني تفكر فلسفي جز با صبر و حوصله و يادگيري پيوسته و درست ياد گرفتن ممكن نيست. بازي كردن با الفاظ يا عاريه كردن آنها، برچسب زدن، فاضل‌نمايي، همه‌چيز داني سرانجام به سخره‌گري مي‌انجامد نه تفكر.»[2]

تعقيب نفي و اثباتهايي كه پيرامون فيلم «به‌شدت ايراني» و نه چندان سينمايي «جدايي نادر از سيمين» ساختۀ فيلمنامه‌نويس و داستان‌پرداز محترم آقاي اصغر فرهادي – كه توفيقش در فزون باد – شكل گرفته اند به صورت اسف‌باري به اين نتيجه منتج مي‌شود كه عرصۀ نقد و تحليلهاي سينمايي ما به‌شدت «ايدئولوژي‌زده» و از اين رو فاقد «فكر و ذكر» است. بنده سناً جوانتر از آن ام كه مقالات آن جان اهورايي سيدمرتضي آويني – رضوان الله تعالي عليه – را در فضاي چاپ شدنشان خوانده باشم و حتي از خواندن اغلب آنها چند سالي نيز بر من گذشته‌است اما آنچه به‌وضوح در ذهن بنده رسوب كرده‌است مخالفت آن جان اهورايي با «نقد مضوني» فيلمهاست (كه ضمن در نظر داشتن مجلات روشنفكري، بيشتر روي سخنش با به‌اصطلاح «خوديها» بود) كه با تنها مراجعه به يك اثر از ايشان يعني آينۀ جادو ج3 (از طريق رجوع به بخش «تعابير و اصطلاحات») بدان پي مي‌توان برد (به‌ويژه در بحثهايي كه حول دو فيلم «عروس» آقاي بهروز افخمي و «نرگس» خانم رخشان بني‌اعتماد درگرفته بود). به نظر بنده اگر از علت قريب اين مخالفت يعني اهميت في‌نفسۀ بحث از تكنيك در سينما و فايدۀ مشخصي كه اين كار به سينماي ما مي‌رساند و اصولاً مقوّم چيزي به اسم سينماست كه بگذريم علت بعيد و پوشيدۀ اين امر تهيدستي اغلب منتقدان ما از ابزار فهم اوليۀ اثر هنري (كه در صورت اندكي عميقتر و يا باواسطه‌تر شدن آن اثر، اين تهيدستي نيز شدت بيشتري مي‌گيرد) و نداشتن سامانۀ تأويل است كه از مقوّمات آن، آشنايي دروني (و نه زباني) با ملل و نحل فكري و به‌ويژه حكمت ذاتي دين مبين اسلام است. به تعبيري ساده‌تر نقد مضموني بايد بر اساس آشنايي كافي با نحله‌هاي فكري و سنت تفكر صورت بگيرد كه كمياب است.

داستان نفي و اثباتهاي شكل گرفته پيرامون فيلم «جدايي نادر از سيمين» بسيار خواندني است. عده‌اي از روشنفكران و رسانه‌هاي روشنفكري (البته بر اساس افادات مرحوم استاد فرديد تعبير درستتر «منفورالفكر» است) عمدتاً در فضاي بسيار مضحك تقابل با سلسه‌كليپهاي بعضاً نكته‌دار «اخراجيهاي 3»! از يك سو با تصور غلط مبتني بر شريعتزدگي محضِ خودي بودن و همقبيلگي با سازندۀ فيلمِ «به‌شدت ايراني» «جدايي نادر از سيمين»، دست به تبليغ و بزرگنمايي اين فيلم زدند و با اين كار بر آتش خصومتِ باز مبتني بر شريعتزدگي و ظاهربيني محض «اين طرفيها» دميدن گرفتند و از سوي ديگر با گرا دادن به عقبۀ سياسي دخيل در برخي جشنواره‌هاي خارجي و از جمله اسكار در فضاي به‌شدت سياستزدۀ حاكم بر روابط مغربيان با ايران سرافراز باعث شدند كه در نهايت شگفتي و «نغز بازي روزگار» (إنّ الدهر هو الله؟) اين فيلم به‌شدت ايراني و به‌شدت ضدآمريكايي اسكار را فتح كند! اين مدعاي خلاف‌آمد عادت با تحليل فيلم – گر خدا خواهد و توفيق دهد دست – به اثبات مي‌رسد.

جدایی نادر از سیمین برنده جایزه اسکار

خلاصۀ فيلم: زني به علت اينكه شوهرش حاضر نيست طبق قرار قبلي با او به خارج از كشور مهاجرت كند تقاضاي طلاق داده‌است و مي‌خواهد دخترشان را نيز با خود ببرد. به علت ترك خانۀ زن، شوهر مجبور مي‌شود براي پدرش پرستار بگيرد. پرستار اما باردار است و همين باعث مي‌شود در پرستاري كوتاهي كند. شوهر روزي زودتر به خانه مي‌آيد و مي‌بيند پدرش با حال نزع از تخت افتاده در حاليكه دستش به آن بسته شده‌است. عصباني مي‌شود و پس از آمدن پرستار با او كه در ماندن سماجت مي‌كند درگير مي‌شود. بعداً معلوم مي‌شود جنين زن سقط شده‌است. ادامۀ فيلم كشمكش ميان اين موضوع است كه آيا شوهر از بارداري پرستار باخبر بوده يا نه و اين با طرح مسألۀ اهميت صداقت پيگيري مي‌شود اما موضوع اين فيلم صداقت و اهميت آن نيست چنانكه اثر دروغ را نيز قصد بررسي ندارد و اصولاً اين فيلم يك فيلم اخلاقي نيست بلكه فيلمي سياسي است.

به نظر بنده مفتاح فهم فيلم در تحليل درست صحنۀ نخست يعني دادگاه است. در پيشگاه قاضي، زن در پاسخ به علت اصرارش بر جلاي وطن مي‌گويد: «من ترجيح ميدم بچه‌م تو اين شرايط بزرگ نشه». آنها كه فيلم را از منظر نادرست و با پيشفرض نگريسته اند بر اين جمله تأكيد كرده اند تا ضد ايراني بودن فيلم را ثابت كنند. مي‌گويند منظور از «اين شرايط»، وضع منحط اخلاقي و تربيتي جامعۀ ايراني است كه مجال راستگويي را از انسان مي‌گيرد.  

پس بهتر است در آغاز بپردازم به مسألۀ دروغ. اگر در دروغهاي گفته شده در اين فيلم به دقت نظر كنيم هيچ برجستگي خاصي در آنها مشاهده نمي‌توانيم كرد. كسي «تحت فشار» و «در لحظه» براي خلاصي از آن فشار دروغي مي‌گويد اما در اين فيلم كسي «بنا» را بر دروغگويي نگذاشته‌است و حتي در لحظات خطير كه از پيش حاوي خوداگاهي اند دروغي گفته نمي‌شود. زن از شوهرش مي‌پرسد:

- مي‌گفت زديش تو.

مرد در حالتي تدافعي به دروغ مي‌افتد:

- من زدمش؟! مزخرف ميگه

اما پس از اينكه به او خبر مي‌رسد زن بر اثر مشكل جسماني كه احتمالاً از درگيري با او عارض شده در بيمارستان بستري است در موقعيتي خطير اما با حضور خوداگاهي اعتراف مي‌كند:

- من فقط هلش دادم از خونه بره بيرون

در موقعيتي ديگر (كه البته لزوماً دروغگويي محسوب نمي‌شود) مرد شاكي است كه آثار كبودي و كوفتگي و عواض جسماني پدرش ناشي از كوتاهي پرستار است اما اين را نيز با اينكه مي‌توانست دستاويزي خوب در مقابله به مثل با پرستار در طرح شكايتش باشد پي نمي‌گيرد و با ذكر اين نكته كه «مطمئن نيستم» از آن صرف نظر مي‌كند.

در جايي ديگر وقتي بازپرس مي‌خواست به قصد پي بردن به آگاهي پيشيني مرد از بارداري پرستار از دختر بپرسد آيا او به پدر گفته پرستار شمارۀ دكتر زنان را از معلم سرخانه گرفته، پدر با اينكه فرصت داشت، نه به دختر گفت چه بگويد و نه حتي گفت چه سؤالي قرار است از او پرسيده شود (دختر اما مسلط دروغ مي‌گويد و بعد هم در خود گريه مي‌كند. اين دروغ را شايد بتوان ناشي از اعتماد دختر به «عدالت نهايي» پدر دانست كه اين عدالت و عدالت‌خواهي در صحنه‌هاي مختلف و به‌خصوص با اعتراف صادقانه‌اش براي دخترش در مورد اطلاعش از بارداري پرستار («من مي‌دونستم، مامانت راست مي‌گفت») و آنجا كه از دخترش مي‌خواهد بقيۀ پول بنزين را بگيرد و آنجا كه در مورد معادل پارسي گارانتي، ضمانت را چون عربي است ولو اينكه بر زبان معلم و در كتاب درسي آمده باشد نمي‌پذيرد و به دخترش مي‌گويد «چيزي كه غلط ئه غلط ئه هركي مي‌خواد بگه هرجا هم نوشته باشن» و تو نبايد ولو اينكه منافعت به خطر بيفتد زير بار آن بروي به اثبات رسيده‌است).

پرستار نيز هيچ مقاومتي در اعتراف و تصديق رها كردن پدر مرد و بستنش به تخت نمي‌كند با اينكه او را در موقعيت بسيار خطير و متزلزلي قرار مي‌دهد.

معلم سرخانه نيز با اينكه ابتدا در مورد اطلاع يا عدم اطلاع مرد از بارداري پرستار دروغ مي‌گويد سپس با حضور نزد قاضي دروغش را پس مي‌گيرد.

حتي به‌ظاهر بزرگترين دروغ اين فيلم كه همان اظهار بي‌اطلاعي شوهر از بارداري پرستار است نيز در تحليلي نهايي دروغ نيست زيرا مرد آن را سپري موقتي براي كسب فرصت احتمالي در تحقيق حقيقت قرار داده‌است چنانكه در صحنه‌اي مهم مي‌گويد: «من تا به خودم ثابت نشه مقصر ام زير بار نمي‌رم» و عملاً هم نشان مي‌دهد كه به اين مدعا پايبند است و در نهايت، اين راهبرد موفق هم از آب در مي‌آيد و او اولاً نزد وجدانش و سپس براي ما تبرئه مي‌شود.

اما تنها دروغي كه در اين فيلم اثري جانكاه و مضر باقي مي‌گذارد همان قول دروغ عهدشكنانه‌‌اي است كه زن به پرستار مي‌گويد مبني بر اينكه وجه‌المصالحه را به شوهر پرستار نخواهند داد كه با شكستن قولش بحران بزرگي را ايجاد مي كند (گرچه آن هم از سر استيصال بود). جالب است كه در صحنه‌اي، پرستار پيش زن اعتراف مي‌كند كه سقط جنينش بر اثر برخورد با خودرو بوده‌است و نه هل دادن شوهر زن و از زن تعهد مي‌گيرد كه اين را با اقدام به پرداخت وجه‌المصالحه (چون او حاضر نيست ديگر دروغ بگويد) بر ملا نكند و مي‌گويد اگر چنين چيزي بر ملا شود چون تمام اميدهاي شوهر براي گرفتن پول و سروسامان دادن به وضعيت آشفتۀ زندگانيش بر باد مي‌رود: «شوهرم خودش رو مي‌كشه» كه اين جمله در زيرنويس انگليسي فيلم به صورت معكوس و مبتني بر همان پيشفرضي كه اين نوشته قصد رد آن را دارد ترجمه شده:my husband will kill me. اما زن اين عهد را (باز تكرار مي‌كنم بيشتر بر اثر استيصال اما به هر حال منفعت‌طلبانه و به نيت سروسامان دادن به اوضاع خانوادگيش) مي‌شكند و اوضاع بسيار آشفته‌اي را بر آنها حاكم مي‌سازد چنانكه پرستار با وضعي بسيار پريشان مي‌گويد: «من الان چطوري تو اين خونه زندگي كنم؟! چرا با زندگي من اينطوري كرديد؟!»

گفته شد كه مفتاح فهم فيلم در تحليل درست صحنۀ نخست يعني دادگاه و پرسش از حقيقت «شرايطي» است كه  زن ترجيح مي‌دهد فرزندش در آن نباشد. آنها كه فيلم را از منظر نادرست و با پيشفرض نگريسته اند بر اين موضوع تأكيد كرده اند تا ضد ايراني بودن فيلم را ثابت كنند. مي‌گويند منظور از «اين شرايط»، وضع منحط اخلاقي و تربيتي جامعۀ ايراني است كه مجال راستگويي را از انسان مي‌گيرد. به اين ادعا رسيدگي شد اما در خود فيلم و در جايي ديگر، به‌صراحت؛ دو شخصيت اصلي، اين اجمال ابتدايي را با تفصيلي بيشتر به بحث گذاشته اند كه بدان بي‌توجهي شده‌است:

«زن- باشه ترمه رو بده من ببرم...

شوهر- خجالت بكش. تو، تو اين شرايط، اومدي منو بذاري تو فشار.

زن- من نگران بچه‌م ام.

شوهر- بچه‌ت مي‌خواد همينجا زندگي كنه و بايد همينجا هم ياد بگيره.

زن- چي رو ياد بگيره؟  لج و لجبازي و دعوا رو؟!

شوهر- نه! ياد بگيره مثل تو ترسو بار نياد، [تا] فردا هركي دو تا داد كشيد سرش جا بزنه. اين هم [اشاره به شوهر پرستار] فهميده بياد پيش كي داد و هوار كنه وگرنه چرا نمياد منو تهديد كنه؟![...] مي‌دوني مشكلت چيه؟ هر موقع هر مشكلي پيدا كردي تو زندگيت، به جاي اينكه وايسي مشكلت رو حل كني يا فرار كردي ازش يا دستات رو بردي بالا تسليم شدي. ببين! تو يك كلمه واسه من بگو واسه چي مي‌خواي از اين مملكت بري، ها؟ مي ترسي وايستي.»

اين صحنه و ظرافتهاي ديگري در اين فيلم و به‌ويژه شخصيت‌پردازي، به‌خوبي نشان دهندۀ اين موضوع است كه آن «شرايط» كه در ابتدا از آن سخن گفته شده‌است نه وضع اخلاقي و تربيتي بلكه وضع ايران از نظر تعاملات جهاني و موقعيتي است كه در آن گرگان و ماران و گرازان و تبهكاران و گردنه‌گيران بين‌الملل با تكرار مداوم تهديد به حملۀ نظامي، در حالي كه فشار ناشي از تحريمهاي اقتصادي را نيز به نهايت رسانده اند، قصد دارند مردمان اين خطۀ سرفراز و غيور را از پيگيري مطالبات برحقشان منصرف سازند و اين تنها پايگاه آزادگي و آزادگان را نيز متصرف شوند و بيوبارند.

در حقيقت چنانكه در جاي‌جاي فيلم نيز باظرافت بر آن تأكيد مي‌شود «شرايط» خاص حاكم بر ايران عزيز، «موقعيت مطالبۀ حق در برابر قدرتهاي خونخوار» است كه آن را در موقعيت خوف و خطر قرار دا‌ده‌است (گرچه اين خوف و خطر متوجه دلهاي نامطمئن و بي‌ايمان است زيرا چنانكه قائد و رائد فرزانه‌مان، حكيمانه بر اين بخش از سوره‌اي كه نام آن نيز «فتح» است (آيات 22 و 23) انگشت نهادند كه: «و اگر حق‌پوشان با شما به جنگ برمي‌خاستند واپس مي‌گريختند و از پي آن يار و ياوري نمي‌يافتند [اين همان] سنت خداوند است كه پيشتر هم بر همان سپري شده‌است و هرگز سنت خداوند را دگرگون نخواهي يافت» (با تشکر از روزنامۀ خراسان) عاقبت، با همۀ خطرهاي موجود، اين ماييم كه پيروز و سرفراز ايم. صدق الله العلي العظيم)

درواقع با نگاهي به شخصيت‌پردازي دو عنصر اصلي فيلم يعني زن و شوهر كه تقابل اصلي بين آنهاست اين موضوع روشنتر مي‌شود (اين شخصيت‌شناسي را از نوشته‌اي با نام «اركستراسيون شخصيت» كه نام نويسنده‌اش قيد نشده بود الهام گرفتم). مرد با ظاهري كاملاً ايراني با ريش كه گاهي حتي ابايي ندارد پيراهنش روي شلوارش بيفتد يك فرد اصولگرا مي‌نمايد كه هيچگاه از حق و حقش كوتاه نمي‌آيد (اينجاست كه جملۀ همسرش معني مي‌يابد: «يه بار نگفت نكن، نرو، انگار نه انگار من باهاش 14 سال زندگي كردم») اما زن با ظاهري غربي (موي روشن و حجاب ناكامل و معلم زبان انگليسي بودن) كه گاهي سيگار هم مي‌كشد (درست پيش از همان صحنۀ رمزگشاي «اين شرايط») بسيار منفعل مي‌نمايد كه نمود بارزش را در دو موقعيتي كه در اولي كارگران براي بردن پيانو از او پول بيشتري مطالبه كردند و نيز مستأصل شدن در برابر فشارهاي شوهر پرستار مي‌بينيم. در حقيقت رفتار ضد خانوادۀ همين زن است كه علت اصلي كل ماجراي اين فيلم و درگيريها و گرفتاريهاي آن است چنانكه دخترش در دو جا، در مقام سرزنشش، به او مي‌گويد: «تو اگه ول نكرده بودي بري بابا الان تو زندان نبود» «كي خونه زندگيش رو ول كرد رفت؟».[3]

مطلب را ختم مي‌كنم به قطعه شعري از شاعر قبيله‌مان جناب علي معلم دامغاني كه زبان گوياي اين قبيلۀ شريف است:

آفتاب رادي و آزرم و رزم و روشنايي

مردي و هنجار يعني مردمان آريايي

مرد مرداويج مردايين به مردستان

و ديگر زن و ديگر زن

مردم آزادۀ ايران‌زمين از آرش و گردافريد و آريوبرزن

پارسا و پارسي مفهوم و مصداق اند

مثل سرو و سرفرازي جفت ني، طاق اند

جاودان مشهور آفاق اند

(شرحه‌شرحه‌ست صدا در باد، [مجموعه ترانه]؛ انتشارات سوره‌مهر (وابسته به حوزۀ هنری)؛ 1389، ص79)

آري در اين روزگار وانفسا «زنان» را در سر سوداي گردن‌فرازي در برابر «مردان» افتاده‌است و بايد گفت «برحذر باش كه سر مي‌شكند ديوارش».

 پس از قرار گرفتن این نوشته در وبلاگم دیدم که در آوینی-فیلم دو نقد خوب از این فیلم شده است:

http://avinyfilm.ir/main/index.php?Page=definition&UID=380486

http://avinyfilm.ir/main/index.php?Page=definition&UID=364376#


[1] . دربارۀ مسافران (گفتگو با بيضايي)، زاون قوكاسيان، انتشارات روشنگران، 1371، ص162

[2] . «مرده‌شناسي انديشه‌هاي مرده (دربارۀ هستي‌شناسي / عرفان و رندي [و] حافظ [نقد كتابي از آن لايعلم داريوش آشوي]»، محمدسعيد حنايي كاشاني، نشر دانش، سال 18، ش2، تابستان 1380

[3] . به نظر بنده دست كم به دو فيلم ديگر نيز چنين ظلمي شده‌است و با ناديده گرفتن غرض اصلي كارگردان مؤلف خوشفكر آن، فيلم را از حيز انتفاع ساقط كردند يكي فيلمي ديگر از همين فيلمساز يعني فيلم «دايره زنگي» كه در آن به موضوع شبكه‌هاي ماهواره‌اي و رسانه‌هاي غربي و اغراض پشت پردۀ آنها كه از آن با الهام از عنوان فيلم تعبير به «سيابازي» مي‌توان كرد و كلاهبردار و تبهكار بودن آنها (كه در نماد زني كه نقشش را به زيبايي باران كوثري ايفا مي‌كند تجلي‌اي ديگر يافته بود) و در نهايت اشراف اطلاعاتي سربازان گمنام امام زمان(عج) بر آنها (كه در صحنۀ آخر فيلم و با نماد اشراف دوربينهاي نيروي انتظامي بر آن زن فراري نشان داده شده بود) پرداخته شده و دوديگر فيلم استادانۀ فيلمساز فحل، جناب مسعود كيميايي يعني «محاكمه در خيابان» است كه به نحوي هنرمندانه و بينظير، ضرورت معاد و رستاخيز را مطرح ساخته بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 فروردین1391ساعت 17:46  به دست محمد نورالهی  | 

رابطه ولایت فقیه و «جمهوریت» اسلامی دوطرفه است

اکنون دیگر زمان تأکید بر "جمهوریت" نظام است

(http://motalebe.ir/)

اولین جلسه از سلسله جلسات مجمع مطالبه مردمی مشهد مقدس در ارتباط با انتخابات نهمین دوره مجلس شورای اسلامی با سخنرانی وحید جلیلی با موضوع "فرصت انتخابات و بازخوانی «جمهوریت» اسلامی" صبح جمعه 18 آذرماه در مسجد صنعتگران برگزار شد.
درابتدای این جلسه از مانیفست انتخاباتی مجمع مطالبه مردمی مشهد با عنوان «انتخاب آگاهانه» که حاوی نگرش ها و سیاست های این تشکل درخصوص انتخابات نهمین مجلس شورای اسلامی است رونمایی شد. دبیر مجمع مطالبه دررابطه با این جزوه و برنامه های آتی مجمع مطالبه گفت: هدف از انتشار این مانیفست، آگاه سازی عمومی جهت تحقق بخشیدن به آرمان‌های انقلاب اسلامی و رهنمودهای مقام معظم رهبری و نیز احیای نقش مردم انقلابی، مستقل از جناح‌ها و تبانی‌های سیاسی در عرصه انتخابات است. وی با اشاره به این که این مانیفست در ده فصل بوده و به تدریج بر اساس آخرين فرمایشات مقام معظم رهبری و تحولات کشور تکمیل خواهد یافت تا مبنای سایر حرکت‌های مجمع مطالبه مردمی مشهد مقدس باشد، از برگزاری نشست های عمومی با موضوعات مرتبط با انتخابات، ارائه جزوات و تولیدات فرهنگی، دعوت از علما و نخبگان برای فرهنگسازی در عرصه ی انتخابات به عنوان برنامه های مطالبه در چندماه باقیمانده تا انتخابات نام برد و گفت: برنامه های آتی از طریق پایگاه اطلاع رسانی مطالبه اعلام خواهد شد.
در ادامه این مراسم، وحید جلیلی سخنرانی خود را با موضوع "جمهوریت" اسلامی و فرصت انتخابات آغاز کرد و به تبیین فرصت های ساز و کار جمهوریت نظام در انتخابات مجلس آتی و آسیب شناسی نگاه تهدیدمحور به انتخابات پرداخت.
اهم سخنان این فعال فرهنگی که به زودی متن کامل آن منتشر خواهدشد به شرح ذیل است:
ما نیروهای حزب اللهی خودمان را در مواجهه با مرگ، از ترس وادار به خودکشی می کنیم. در این سی و چند سال همیشه به سازو کار جمهوریت نظام گردن گذاشتیم ولی در عمل هیچ استفاده ای از مبانی جمهوریت نکردیم. وقتی هم که مردم به ما رای دادند بازهم نتوانستیم از آن استفاده کنیم. در حالی که وقتی دوم خردادی ها 20 میلیون رای آوردند در حال اثبات ولایت فقیه بودیم و وقتی که 24 میلیون رای آوردیم باز هم درحال اثبات ولایت فقیه بودیم. در عوض ما تهدیدهای احتمالی موجود در سازوکارهای نظام را بزرگ کرده ایم. علت این مسئله هم کم¬کاری ما در تبیین «جمهوریت» اسلامی است.
دلیل دیگر هم گرفتار شدن ما در دام جنگ روانی غربزده هاست. وقتی که به تاریخ 100 سال اخیر نگاه می کنید ملاحظه می کنید که این جریان های ضداسلام بودند که همیشه و همیشه در اقلیت مطلق بودند. اما جریانی که پیشینه اقلیت مطلق دارد امروز داعیه دار اکثریت مطلق شده است. این درحالی است که جریان های غربزده هیچ وقت نتوانستند اکثریت باشند، از مشروطه بگیرید تا به امروز. از گذشته تا به امروز، ساز و کارهای جمهوریت در تضاد با منافع غربی ها بوده و هر وقت کمی آزادی به وجود آمده است، بعد از آن شاهد کودتا به دست غربگراها بوده ایم. اوایل انقلاب هم جریاناتی که خیلی ها تصور می کردند نفوذ بسیاری دارند، در انتخابات رای نیاوردند. به عنوان مثال مجاهدین (منافقین) با وجود برخورداری از نفوذ رسانه¬ای وسیع، در انتخابات تهران موفق نشدند. پس با نگاه بلندمدت، سازکارهای جمهوریت مطلوب غربی ها نخواهدبود.
چرا امام (ره) در مقابل ساختارهای متفاوتی که پیشنهاد شد، الگوی جمهوری اسلامی را در قانون اساسی پذیرفت؟ چرا چنین نظامی را تثبیت کرد؟ بعضی اعتقادشان بر این است که امام مجبور به پذیرش جمهوریت شد. اما وقتی که به بیانات امام مراجعه می کنیم، تاکید ایشان را بر این ساز و کار می بینیم. اگر از لحاظ تاریخی در طول 100 یا 150 سال گذشته بررسی کنیم، می بینیم که در تحولات سیاسی اجتماعی کشورهای همسایه، انقلاب های دینی زیادی مبتنی بر رهبری دینی به پیروزی رسیده است. در مصر جمال عبدالناصر را داریم. ناصر علمدار مبارزه با اسرائیل می شود. اما بعد از آن سادات به حکومت می رسد. با اسرائیل صلح می کند و صد و هشتاد درجه برعکس می شود. در خود مشروطه ایران رهبران دینی به صحنه می آیند اما در کمتر از 15 سال دیکتاتوری حاکم می شود. امام با آن نگاه تاریخی ای که داشت به این نتیجه رسیده بود که از بین نرفتن انقلاب، لازمه اش ارتباط تنگاتنگ مردم و رهبری است.
خیلی از نیروهای حزب اللهی فکر می کنند رابطه ولایت فقیه و جمهوریت یک طرفه است. درصورتی که این رابطه دوطرفه است و ولایت فقیه تثبیتش را مدیون جمهوریت نظام است. جمهوریت در رویکرد حکیمانه امام به تثبیت ولایت فقیه در جامعه انجامید. یکی از مزایای ساختار جمهوریتی این است که امکان جبران اشتباهات را فراهم می کند. در واقع جمهوریت عرصه تغییر است و هر رائی که در جمهوریت داده می شود دو رای محسوب می شود. یکی رای به سوابق نظام و دیگری رای به تغییر متغیرهاست. این ساختار اگر درست پاسداری شود پیوست هر رای، رای به قانون اساسی است. در انتخابات نباید ثوابت از بین برود. این جریان، باید یک جریان دائمی باشد. شما شاهد بودید که بنی صدر 11 میلیون رای داشت. همان ساز و کار مردمی یک سال و نیم بعد برعلیه او فعال می شود. ما این تجربیات را از سرگذراندیم، مجلس ششم، دولت دوم خرداد و … را هم دیدیم. اگر در بلند مدت ساز و کارهای جمهوریت را در نظر داشته باشید به نفع شماست.
متاسفانه ماها که خود را حزب اللهی می دانیم، گاهی اعتماد و خوش بینی ای که در امام و رهبری نسبت به مردم موج می-زند را نداریم. هر وقت در سخنانشان نگاه کنید خوش بینی عمیقی نسبت به مردم وجود دارد. سوءظن ما فضا را برای جریانات سیاسی کار و باندباز فراهم می کند که با یک نگاه تهدیدمحور به انتخابات و جمهوریت نظام، ماهی خود را صید می-کنند.
این درست نیست که جمهوریت را تضعیف کنیم و فقط ولایت فقیه را تثبیت کنیم، باید این دو توامان باشد. ولایت فقیه چیست؟ فقیه چه کسی است و چگونه در راس جامعه قرار می گیرد؟ نظام ولایت فقیه یعنی نظام «ولایت اصلح». در جایگاه ولایت فقیه کسی باید قرار بگیرد که اولی به بقیه است. کسی باید در راس باشد که صلاحیت های حقیقی و نه اعتباری داشته باشد. شرایط برای رهبری مشخص است. یک عده کارشناس باید دقت کنند تا او را بیابند نه اینکه او را نصب کنند و او را در آن جایگاه حقوقی قرار دهند. ساز و کارهای جمهوریتی باید به این اصل وفادار باشند. نمی شود گفت که راس آن بر این اساس انتخاب شود ولی بقیه جاها براساس مصلحتهای غیرحقیقی باشد. این موجب دوگانگی در نظام می شود. بعد شما می بینید که یک عده تحت عنوان پیروان ولایت علم بر میدارند و هرکس که مخالفشان باشد، ضدولایت فقیه می شود. فقیه کسی است که بر اساس اولویت شناخته می شود و خودش هم سعی میکند که همان اولویتها را لحاظ کند. اگر میخواهیم کار ولائی انجام دهیم باید سعی کنیم که انتخابات به این سمت برود که انتخابها براساس اولویتها و مصلحتهای حقیقی باشد. همان ساز و کار وهمان مبانی در فضای جمهوریت نظام باید پیاده شود. در مقابل، نگاه تهدید محور به انتخابات و جمهوریت نظام به ضد خودش و به یک جریان برانداز تبدیل میشود. عده ای علی رغم اصلح نبودن با این رویکرد تهدیدمحور می گویند: «ملت به ما رای دهید که براندازها رای نیاورند». در حالی که مصلحت مردم در صلاحیتهای واقعی است. کسی که اصلح نباشد و در جایگاهی قرار بگیرد صالح هم نیست.
معنای دیگر ولایت به معنای دوستی است که به معنی ارتباط بین آحاد مختلف و افراد جامعه است. وقتی که وارد ساز و کار جمهوریتی می شوید می توانید اینگونه نگاه کنید، من در این انتخابات شرکت می کنم، شاید فرد مورد نظر من انتخاب نشود ولی من به رای دیگران احترام می گذارم. من اجازه انتخاب به بقیه هم می دهم. هرکس وارد انتخابات می شود باید با یک خوش بینی وارد انتخابات شود. اگر این خوش بینی وجود داشته باشد، انتخابات عرصه احترام مردم به هم می شود. در واقع ولایت فقیه مفهومی عام است که ذیل آن مجموعه ای از روابط برادرانه شکل می گیرد و صرفا یک مفهوم خشک مکانیکی نیست.
در ورود به ساز و کارهای جمهوریت نظام بسته به اینکه با چه رویکردی وارد شوید می توانید آن را به نفع فرصت ها مصادره کنید. اما اگر شش ماه قبل از انتخابات با نگاه تهدیدمحور به انتخابات ورود شود، منجر به پیامدهای بیمارگونه می شود، رقابتها و تهمتها به وجود می آید و نهایتا انتخابات عرصه ای برای ترورهای شخصیتی می شود. با نگاه تهدیدمحور و بدبینی به مردم، جریانات فرعونی سیاسی در بازی های سیاسی شان، اقشار مختلف را از هم منفصل می کنند و زمینه برای به وجود آمدن چهره های حزب اللهی از بین می رود. جامعه را از خدمات افراد شایسته محروم می کنند که نمونه های آن را در مشهد خودمان هم داریم.
باید دید افرادی که در لیستها عنوان می شوند چه نسبتی با ولایت فقیه دارند. گاه می بینید که دورترین نگاه ها به ولایت فقیه، پرمدعاترین افراد در زمینه ولایت پذیری هستند. تنها راه حل برای برون رفت از مشکلات، خوش بینی نسبت به جمهوریت نظام است. فرآیند جمهوریت در نظام منجر به رشد آحاد جامعه می شود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 دی1390ساعت 13:30  به دست محمد نورالهی  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

به نام خداوند پریروز و پسفردای تاریخ

لو [...] ما اخذ الله علی العلماء أن لایُقَارّوا علی کِظةِ ظالم و لا سَغَبِ مظلوم لَاَلقیتُ حبلَها علی غاربِها و لیسقتُ آخرها بکأس اوّلها (نهج البلاغۀ حیدر کرار، امیرالمؤمنین علی، خطبۀ سوم): اگر یزدان بر [دوش] دانایان نگذاشته بود که نه بر شکمبارگی ستمکار و نه بر گرسنگی‌کشیدن ستم‌دیده آرام یابند ریسمان [حاکمیت] را بر دوشش می‌افکندم و پایانش را به جام آغازش می‌نوشاندم.[1]

مختصری در حسب حال مرحوم استاد سید عباس معارف[2]

ز رهروان دگر یک – دو گام پیشتر ام

که کاروان اسیران درد را خبر ام (دیوان معارف، ص 360)

مرحوم استاد سیدعباس معارف – رحمة الله علیه – از شاگردان محقق مرحوم استاد سید احمد فردید – غفر الله له – و از نوابغ روزگار ما در سحرگاه 27 فروردین ماه سال 1333 در تهران دیده به جهان گشود. پدر وی مرحوم سیدحسنعلی معارف از اخلاف عالم جلیل‌القدر سیدمحمد یمنی از دانشمندان قرن یازدهم هجری بود که به ایران مهاجرت کرده و در نواحی شمال کشور سکنی گزیده بود و ایشان خود چه‌زیبا در بیتی بدین تبار دوگانه اشاره کرده‌است:

ترک ِ تازی نسب ام؛ از تو نترسم ای چرخ

ترکتازی چه کنی؟! نی تتری نی تازی (دیوان، ص 466) 

از زبان دوست سالیان نوجوانی و جوانی و هم‌مشق شعر ایشان، شاعر قبیلۀ ما جناب علی معلم دامغانی بشنویم: «آقاي معارف اصالتاً آذربايجاني بود و چنانكه نامش شهادت مي‎دهد از نوادگان رئيس معارف تبريز و آذربايجان و مادرش از سادات علوي طباطبايي و از خويشاوندان نزديك و دخترعمو‎هاي آيت‎الله بروجردي بود.» (معارفِ معلم، گفتگوی سيدابراهيم هاشم‌زاده با جناب معلم، مجلۀ پنجره، ش 55، 23 امرداد 1389) مرحوم معارف در سال 1344 به همراه مادرشان که مسؤولیت ادارۀ بخشی از بیمارستان «شیر و خورشید» سمنان را به عهده گرفته بود راهی سمنان شد و در همان شهر توسط پدر به محضر مرحوم آیت‌الله لنکرانی راه یافت و به تحصیل ادبیات عرب اشتغال ورزید. در سن 13 سالگی زمانی که به زبان عربی مسلط شده بود همراه پدر نزد علامه حائری سمنانی (مصنف حکمت بوعلی سینا) رفت تا منطق و فلسفه بیاموزد. او موفق شد در زمانی كمتر از دوسال شفای ابن سینا را نزد علامه فراگیرد. جناب معلم، به عنوان شاهدی عینی، از دوران درس‌آموزی نوجوانی مرحوم معارف چنین یاد می‌کند: «ايشان همه‌روز صبح قبل از اينكه به دبيرستان بيايد بر سر درس حضرت آيت‎الله ملاصالح مازندراني مي‎رفت كه آخرين شارح حكمت مشاء در ايران بود [...] بعد از ظهر هم كه دبيرستان تعطيل مي‎شد، ايشان دو كلاس ديگر مي‎رفت؛ اول خدمت آيت‎الله لنكراني كه ساكن سمنان بود و نزد او عربي مي‎آموخت. وقتي هم كه كلاس عربي تمام مي‎شد تارش را برمي‎داشت و خدمت آقاي ناظميان مي‎رفت كه از چشم نابينا بود، ولي استاد متبحري در نوازندگي تار به حساب مي‌آمد. به‎جز اينها من و او در دبيرستان چند معلم برجسته داشتيم كه يكي از آنها آقاي سيدمحمود محمدي، كسي بود كه بر من و او حق فراوان و بسيار روشني در ادبيات، خصوصاً شعر دارد.» (همان)

سیدعباس معارف در سال 1349 همراه خانواده به زنجان نقل مكان كرد و نزد آیت‌الله عالمی به تتلمذ فقه و اصول پرداخت. در سن 18 سالگی برای تحصیل در رشتۀ حقوق سیاسی در دانشگاه تهران، زنجان را ترک کرد. در طول این ایام یک دوره اصول فقه را نزد آیت‌الله کوه‌کمره‌ای گذراند.

به موازات تحصیل در رشتۀ حقوق سیاسی، در درسهای فیزیک و موسیقی دانشگاه نیز حاضر شد. مقام مرحوم استاد معارف در موسیقی، مقامی است که در مجالی فراخ باید بدان پرداخت. استادی و دستی تمام داشتن ایشان در مبانی و مبادی نظری موسیقی مقامی و دستگاهی با نظری کوتاه در اصل شرح کتاب بسیار مهم الادوار صفی‌الدین ارموی به روشنی معلوم می‌آید و تتبع درازدامن ایشان در منابع آن نوع موسیقی نیز در مقدمۀ تاریخ‌نگارانۀ ایشان به‌وضوح پیدا و هویدا می‌گردد. لیکن ایشان را در نوازندگی نیز مقام استادی مسلم بود و بسیاری از بنامان اين عرصه، ایشان را محل مشورت و استفاضه قرار می‌دادند چنانکه سیدحسام‌الدین سراج و جناب علی بیانی و استاد سرور احمدی. در دوتارنوازی ایشان مبدع «پنجۀ شکسته» بود که با نظر به صعوبت بلکه محالی پذیرش هر نوع بدعت و ابداع بی‌پایه (بلکه پایگاه‌دار) که ازبرای اهالی موسیقی مقامی، به‌خصوص، اثبات شده‌است با حسن قبول تلقی‌شدن آن، خود حکایت از مقام ایشان در میان اهل هنر دارد (ر.ک. پیشگفتار ویراستار کتاب شرح ادوار و نیز روزنامۀ همشهری، 13 دی 1382 گزارش مراسم بزرگداشت مرحوم معارف). ایشان در طبیعت‌شناسی بنیادین چنان پیش رفت که به کار تألیف رساله‌ای مستقل و ابداعی در این موضوع پرداخت (منابع این مدعا اکنون در دسترس این بنده نیست لیکن در برنامه‌ای تلویزیونی که به مناسبت درگذشت ایشان از شبکۀ چهارم سیمای جمهوری اسلامی ایران پخش شد اهل فن بدین مهم اذعان نموده‌اند).

اما ورود مرحوم معارف به دانشگاه با واقعه‌ای بس مهم در زندگانیش مقارن بود که همواره از آن با عنوان گشتی در آراء خود یاد می‌کرد و آن را موهبت معنوی زندگی خود می‌دانست. این واقعه آشنایی با حکیم و متفکر معاصر مرحوم استاد سیداحمد فردید بود که در سلوک نظریش بسیار مؤثر افتاد چنانکه در عمده‌آثار قلمی ایشان با تعابیری بس والا از آن استاد یگانه یاد شده‌است که از آن قبیل اند: «استاد بزرگ حکمت مشرق سیداحمد فردید» (نگاهی دوباره به مبادی حکمت انسی، ص 87 که اصولاً به قصد تقریر اصول و مبادی فکر و تفکر مرحوم استاد فردید تألیف شده‌است) «حکیم بزرگ انسی معاصر استاد سیداحمد فردید» (همان، ص 92) «متفکر بزرگ شرق استاد سیداحمد فردید» (همان، ص 417) ایشان از جملۀ آثارشان در دیوان اشعارشان نیز اشارات روشنگری به مرحوم فردید نموده‌است که از آن زمره است:

به هر دوری به گردش ساغر راز

گهی در قونیه، گاهی به شیراز

کنون در ری نهان میخانه‌ای هست

که چون عنقا از آن افسانه‌ای هست

ز لطف حق در این میخانه پیری ست 

– سرم بادش فدا – در بیشه شیری ست

[...]

به دستی تیغ و دستی ساغر می

به مستی راز می‌گفتی پیاپی

که دور آخر است و دور خون است

رها کن عقل، هنگام جنون است

حدیث غم به پیر جام خوانیم

مگر از فرّ او فرجام دانیم

مبارک‌وقت، آن پیر جوان‌بخت

به خود لرزند از او خودکامگان سخت

چو محو آن رسول امجد آمد

ز لوح غیب نامش «احمد» آمد

ز اجلال خداوندی چو فرّ دید

بر او کنیت مقرر گشت «فردید» (دیوان، صص 41 و 42)

(در سواد ابتدایی این نوشته در این مقام آمده بود که «ناگفته نماند که مصرع "به دستی تیغ و دستی ساغر می" می‌تواند اشاره به دو وجه سلبی و ایجابی فکر و تفکر مرحوم استاد داشته باشد که یکی از منابع اولی، اندیشه‌های مارتین هیدگر بوده‌است.» اما اکنون به تقریبی قریب به یقین بر این بنده معلوم شده‌است که این مصرع خالی از معنایی ظاهری نیز نیست. فکر و حتی تفکر مرحوم استاد فردید بی‌شک و بالیقین خالی از عناصر انقلابی نمی‌بوده‌است.)

همچنین در ابیات پایانی غزلی به مطلع:

ای حسن رخت مشعله افروز سحرها

از شوق تو در خرمن افلاک شررها

آمده‌است:

می در قدح امروز همه باد ز پیرم

دارد بسی این باده‌ی گلرنگ هنرها

آن پیر بلاجو که معارف شب طوفان

سرمست به گرداب زد و برد گهرها

سرحلقه‌ی رندان جهان، احمد فردید

پیک فلق و قافله سالار سحرها (دیوان، ص 152)

مرحوم استاد معارف در کنار سلوک نظری از سلوک عملی و نظر و عمل انقلابی نیز غافل نبود. این شیوۀ تفکر در اقدامات وی در دفاع از محرومان و ستمدیدگان مؤثر بود چنان که آقای امیرحسین ترکش‌دوز نویسندۀ مقالات انتقادی و یکی از آشنایان ایشان چنین آورده‌است: «معارف كه از دوران دبيرستان ريشه‌هاي خوداگاهي سياسي با جهت‌گيري ضد رژيم شاهنشاهي، در جانش زبانه زده بود و حتي دعوت عناصري از اعضاي "انجمن حجتيه" را به جهت عدم جهت‌گيري انجمن عليه ريشه‌ي مفاسد، يعني رژيم پهلوي نپذيرفته بود، با ورود به دانشكدۀ حقوق و علوم سياسي از چهره‌هاي محوري حركت اسلامي دانشجويان در اين دانشكده گرديد كه منجر به بازداشتهاي كوتاه‌مدت وي در اين سالها از سوي ساواك شد.» (پایگاه اینترنتی احیاء، مقالۀ «رادیکالیسم اسلامی و راهی که معارف گشود») آقای جلال رفیع از چهره‌های برجستۀ فرهنگی و سیاسی ِ به‌خصوص آغاز انقلاب اسلامی ما (سردبیر کیهان در سال 1358) هم در میان کسانی که «به طرق مختلف هستۀ مبارزاتی و حرکت سیاسی دانشگاه را یاری می‌کردند و با آنها فعالیتهای مشترک» داشته‌است از مرحوم معارف نیز نام می‌برد (نگاه کنید به: از دانشگاه تهران تا شکنجه‌گاه ساواک، گفتگو با جلال رفیع، نشر موزه‌ی عبرت ایران، شهریور 1382، ص 63)[3]

«ظاهراً [مرحوم] معارف از همان ابتدا تعلق خاطري به تصوف داشت و از اين رو در ايام جواني از مريدان يكي از فرق صوفيه گرديد. گرچه بعدها خود دربارۀ اين فرق، ضمن تأكيد بر بي‌آزاري و سلامت بسياري از ايشان، [سخنی] بدين مضمون مي‌گفت كه: "شيربچگاني را مي‌مانند كه به شير نرفته‌اند!".» (رادیکالیسم اسلامی و راهی که معارف گشود) اینچنین به نظر می‌رسد که برخی تعابیر دور از راستی که به تعدادی بس معدود (شاید در حد یک مورد!) در دیوان اشعار مرحوم استاد معارف وارد شده باشد نیز حاصل همین نزدیکی موقفی و موقتی به حلقه‌های صوفیه که احوال و اقوالشان کذاییشان بر اهل نظر پوشیده نیست بوده‌است نظیر این بیت بی نظیر!:

به بزم وصل راهی نیست شمع محفل‌آرا را

به آداب شریعتها چه حاجت رند ملحق را (دیوان، ص 137)

که از سروده‌شدن آن به سبک هندی نیز تعلق آن به دوران جوانی و گامهای آغازین ایشان در طرق تفکر دریافته می‌تواند شد چنانکه اشعار متعلق به دوران پختگی فکر و تفکر ایشان کاملاً به سبک عراقی سروده شده‌اند (و این نکته‌ای است که این بنده در مقاله‌ای که به عنوان درآمدی به دیوان ایشان در دست نوشتن دارد اندکی بدان پرداخته‌است).

استاد سیدعباس معارف پس از پیروزی انقلاب اسلامی با انقلابیان مسلمان همراه بود و در دانشگاه ملی سابق و شهید بهشتی فعلی[4] مجالس درسی را برای دانشجویان انقلابی به طور آزاد ترتیب داد. در ضمن در میان «جزواتی» که در «واحد مطالعات و تحقیقات فرهنگی و تاریخی» واقع در «مرکز فرهنگی علامه طباطبایی» («باشگاه معلمان تهران» سابق) به عنوان منابع درسی مورد استفاده بود جزوه‌ای در مبحث «امور عامه» نیز از مرحوم معارف موجود بوده‌است (ر.ک. بخش ضمیمۀ کتاب انقلاب اسلامی و وضع کنونی عالم، اثر استاد دکتر رضا داوری اردکانی، از انتشارات مرکز فرهنگی علامه طباطبایی، 1361، ص 274). مرحوم استاد معارف مدتی کمتر از یک سال را نیز در شورای سردبیری روزنامه‌ی کیهان گذراند (به نقل از از دانشگاه تهران تا شکنجه گاه ساواک، صص 165 و 166). همچنین همکاری وی در تدوین قانون اساسی جمهوری اسلامی برای او فرصتی مناسب پدید آورد تا تفکر حکمی و عدالت‌محور خود را به طور عینی و عملی در تدوین قوانین اقتصادی جمهوری اسلامی تعین بخشد. از این رو به تدوین قانون کار (که پس از کش و قوسهای فراوان سرانجام در سال 1368 و با دخالت مجمع تشخیص مصلحت نظام تصویب شد) می‌پردازد که طبق نظر برخی، یکی از درخشان‌ترین لوایح اقتصادی و حقوقی در طول تاریخ ایران و از افتخارات نظام مقدس جمهوری اسلامی به شمار می‌رود.[5] جناب معلم از فعالیتهای سیاسی مرحوم معارف پس از انقلاب چنین یاد کرده اند: «تا اين بيماري [«قند و قلب»] پيش نيامده بود كه تقريباً زمان رياست‎جمهوري آقاي رجايي بود، آقاي معارف تقريباً مشاور فرهنگي و سياسي ايشان بود و با هم بسيار نزديك بودند و ارادتي هم في‎مابين ايشان وجود داشت. هرچند مي‎شود گفت به‎لحاظ طبقۀ اجتماعي با هم متفاوت بودند، اما آقاي معارف از جهت خوي و خصلت به آقاي رجايي خيلي نزديك بود؛ به صورتي كه بعد از او با كس ديگري نه توانست كار كند و نه خواست كه كار كند.» (همان پنجره، ش55)

بیماری ناگهانی او در سال 1359 از میزان فعالیتهای سیاسی و اجتماعی ظاهری وی کاست. گرچه پس از بهبود نسبی دیگر بار فعالیتهای خویش را از سر گرفت اما در سال 1361 به بیماری نارسایی قلبی مبتلا گشت که موجب خانه نشینی وی شد. ابتلائات جسمانی او به همین موارد محدود نشد و عارضۀ بیماری دیابت که آخرالامر موجب قطع انگشت یک پای وی گشت و نارسایی عروق و نارسایی سیستم اعصاب محیطی نیز بر جسم رنجورش مستولی شد. این در حالی بود که ایشان در مسابقات وزنه‌برداری دانشگاه تهران نایل به رتبت نخست شده بود و همین امر باعث آمد که علت هجمۀ بیماریها بدیشان در هاله‌ای از ابهام باقی بماند.

مرحوم استاد سیدعباس معارف از این زمان به بعد تا پایان عمر پر برکتش در اکثر اوقات مجبور به خانه‌نشینی گشت اما این امر به معنی بریدن و انعزال از مسایل انقلاب اسلامی ما و مهمات کشور نبود بلکه در تمام این ایام، منزل وی محفل و مأمنی برای دوستداران حکمت و هنر و مسایل مبتلابه انقلاب اسلامی ما و حتی برخی کارگزاران جمهوری اسلامی گردید. دوستان و شاگردان ایشان از تهران و شهرستانها به منزل درویشانه‌اش می‌آمدند و او با کرامتی که از اجداد بزرگوارش به ارث برده بود با روی گشاده آنان را می‌پذیرفت و به مسایل علمی و اجتماعی و حتی شخصی آنان رسیدگی می‌کرد.

سرانجام خداوند به این شهادت طولانی خاتمه داد، استاد فرهیختۀ بزرگوار سیدعباس معارف – رضوان الله تعالی علیه – در سحرگاه طولانی‌ترین شب سال، شب یلدای سال 1381 با تنی رنجور اما روحی بزرگوار چشم از جهان فانی فرو بست و دیدار به جمال و رحمت خاصۀ حضرت حق گشود.[6]

ناگفته نماند که مرحوم معارف با زبانهای ترکی و عربی و آلمانی و تا حدی انگلیسی به شهادت آثارشان آشنایی کامل یا نسبی‌ای داشتند. جناب معلم در این خصوص آورده اند: «آقاي معارف در حقيقت زماني كه با مرحوم فرديد آشنا شد، يك شيفتگي نسبي در ابتدا به ايشان پيدا كرد كه اندك‌اندك بالا گرفت و از آن سو هم در واقع يك محبت خاصي نسبت به ايشان از ناحيۀ آقاي فرديد به‎وجود آمد. اين علاقه آن‎قدر قوت گرفت كه اين آدم نابغه را واداشت در اسرع وقت زبان آلماني را ياد بگيرد، ضمن اين كه علاوه بر زبان آلماني تا آن زمان بر زبان عربي مسلط بود و زبان انگليسي را هم مي‎توانست به‎كار بگيرد و به اندازۀ استفاده از ريشه‎شناسي كلمه و اتيمولوژي به زبانهاي پهلوي و عبري، اگر مسلط هم نبود، آشنايي داشت.» (همان پنجره، ش55)

متأسفانه مرحوم معارف تازه دست به قلم برده بودند که به تعبیر جناب معلم مرگشان جلو افتاد و زود از میان ما رفتند و چه زیبا و شگفت و حکمی خود به این مطلب اشاره نموده‌اند:

بار گرانی به بزم دهر معارف

زود برد شنبم از ریاض گرانی (دیوان، ص 471)

بد نیست در همینجا برای نشان داد پایه و مایۀ شاعری مرحوم استاد معارف اشاره‌ای به ایجاز شگفت همین بیت ساده در بیان مطالب حکمی بشود. در بدو امر به نظر می‌رسد که بیت تنها اشاره به و شاید بتوان گفت حاوی پیشگویی مرگ زودهنگام شاعر است اما این تنها در بدو امر است. اگر بخواهم به تفصیل وارد معانی «دهر» در منظومۀ فکری-حکمی ایشان بشوم سخن به درازا می‌کشد لیکن اجمالاً می‌توانم گفت که دهر اشاره دارد به دو عهد «دیروز» و «امروز» بر طبق اصطلاحات خاص فکر حکمی تاریخ‌شناسی مرحوم استاد فردید. «دهر» دوران حاکمیت کفر خفی یا شرک و کفر جلی یعنی سیطرۀ انانیت بسیط و مرکب و غربزدگی به معنی حکمی آن است. شاعر، «معارف» را که می‌تواند بود سه معنی داشته باشد نخست جمع معرفت، دوم اسم خاص شاعر، سوم صورت مثالی اهل فضل و هنر و حکمت «بار گران دهر» می‌داند. بیان دشمنی دهر و فلک و چرخ با اهل فضل و هنر امری نیست که چندانی به شاهد مثال محتاج باشد و در تاریخ ادب ما بیان آن سابقه داشته‌است اما همچنانکه گفته شد «دهر» در منظومۀ فکری استاد معارف دارای بار معنایی خاصی نیز است. کلید فهم شعر اما در مصرع دوم است. شاعر گفته‌است «شبنم» گرانی را زود از سر ریاض می‌برد. شبنم مظهر لطافت و پاکی است این چه عصر و زمانی است که این مظهر پاکی و لطافت نیز بار گران محسوب می‌شود؟ خوب است به، به‌خصوص تاریخ اسلام نگاهی بیندازیم. مگر حضرت امیرالمؤمنین(ع)، جز عدالت چه گرانی‌ای داشت که چنان کردند که می‌دانید. خود حضرت رسول(ص) نیز و آن ذوات نوری دیگر هر کدام به ترتیب بار گران زمان خود محسوب شدند تا می‌رسیم به زمانه‌ی خودمان. شاعر می‌گوید «زود برد شبنم از «ریاض» گرانی». «ریاض» را همه جمع روضه و به معنی باغها می گیرند. آیا شاعر هم تنها به این نظر داشته‌است؟ ریاض کلمه‌ای نیست که به‌ویژه در غزل خوب بنشیند و جاگیر شود. شاعر اما نشان داده‌است که با زبان آنقدر همراهی دارد که در بیان مطلب در نماند. لیک ریاض چیز دیگری را نیز به ذهن متبادر می‌کند: پایتخت کشور عربستان. عربستان اکنون نماد اسلام آمریکایی محض است. دیگر وارد شرح و بسط این جملۀ اخیر نمی‌شوم که اظهر من الشمس است. اما چرا از ریاض و نه از خود آمریکا؟ تاریخ پس از تلاشی امت واحده اصولاً به دو دستۀ مستکبران و مستضعفان تقسیم شده‌است. مستکبران اما در تمامی ادوار، قدرت خود را نه از پایگاه خود بلکه از مستضعان استکبارزده است که می‌گیرند. توضیح اینکه مرحوم معارف در کتاب مبانی اقتصاد سیاسی و حقوقی در اسلام (صص 56 و 57) از سه دسته مستضعف نام می‌برند؛ نخست مستضعفان استکبارزده، دوم مستضعفان ناخوداگاه و سوم مستضعفان خوداگاه. از تحلیل تاریخ چنین برمی‌آید که عمده‌اشکال مستضعفان خوداگاه برای از بین بردن دور استضعاف و استکبار و به خوداگاهی رساندن دیگر مستضعفان، نه مستکبران بلکه پیروان کور و نیز استکبارزدۀ آنان است که گرچه خود به مرتبۀ استکبار تام نرسیده اند اما در آرزوی استکبار به سر می‌برند. آنچه هیتلر و نرون و چنگیز و بوش و اوباما را به مقام والای سروری! رسانده‌است نه کوشش شبانه‌روزی خود آنان! بلکه وجود مستضعفان استکبارزده است.

در خصوص شاعری و تحقیقات ادبی استاد معارف، جناب معلم که از نوجوانی با مرحوم معارف مشق شعر می‌کردند و خود در بیتی زیبا بدان اشاره کرده‌اند:

از معارف طرز نو دارد معلم این غزل

حصۀ تقلید ما از شهسواران می‌رسد (رجعت سرخ ستاره)[7]

چنین گفته‌اند: «او [...] كوشش كرد كلماتي را با استفاده از ريشه‎شناسي و بردن به ريشه‎‎هاي باستاني وارد شعر كند و مثنویهايي سرود و شعر‎هايي كه از پايه‌ی شعر او كاست. يعني او به‎عنوان شايد يكي از چهره‎‎هاي برتر شعر مي‎توانست حضور داشته باشد. الان هم غزلهايي كه يادگار دوران جواني اوست، كاملاً نشان مي‎دهد كه چه پايۀ بلندي داشت، ولي بعد‎ها اين نوع وسوسه‎‎ها يك مقداري كار او را متكلفانه كرد و اين تكلف هم با عالم شعر نسبت درستي نداشت. [...] او اولين كسي بود كه ديوان بيدل را هنگامي كه ما در دانشكده درس مي‎خوانديم (در دورۀ اول) از كتابخانۀ مركزي دانشگاه وام گرفت و مدتها من و او با هم اين ديوان را مي‎خوانديم و از آن‎وقت تا 20 سال بعد از آن هم كسي بيدل را نمي‎شناخت. استادان دانشگاه كه به چشم انكار به سبك هندي و حتي صائب نگاه مي‎كردند تا چه برسد به بيدل. آنها نسبت به اين موضوع دريافتي نداشتند. معارف شخصيتي بود كه شيفتۀ ادبيات سبك هندي بود.» (همان پنجره، ش55)[8]. ختم کنم.

کتب و رسالات و جزوات آن بزرگ:

الف) کتب:

1) نگاهی دوباره به مبادی حکمت انسی، نشر رایزن، 1380. این کتاب قرار بود با دو مجلد دیگر در موضوعات «امور عامه» (ر.ک. همان، ص 263) و «حکمت تاریخ» (ر.ک. همان، ص 393) مجموعه‌ای سه‌مجلدی را تشکیل دهد که گویا آن دو مجلد دیگر با کمال تأسف نوشته نشده‌است.

2) دیوان معارف (شامل: مثنوی[ها]، غزلیات، قصیده و رباعیات)، به اهتمام ف. معارف [خواهر محترم آن مرحوم]، تهران، 1382. مع‌الاسف در این چاپ اغلاط مطبعی بسیاری وارد شده‌است و از همین روی نقل آنها در این نوشته همراه با ویرایش بوده‌است.

3) مبانی اقتصاد سیاسی و حقوقی در اسلام، ناشر: ف. معارف، 1383. در صص 203 و 253 از این کتاب به نوشتن نسخۀ عربی این اثر که مفصلتر از نسخۀ پارسی آن است اشاره شده‌است. امید که این کار نیز هر چه زودتر به طبع برسد. نیز از ظواهر این کتاب بر می‌آید که تدوین نهایی آن از خود مرحوم معارف نیست و بیشتر حاصل مرتب ساختن یادداشتهای ایشان است.

4) شرح ادوار صفی الدین ارموی (با مقدمه‌ای در تاریخ موسیقی ایران)، با ویرایش و حواشی سیدعبدالرضا موسوی، انتشارات سوره‌مهر، 1383

5) گرداوری، طبقه‌بندی و تفسیر و تحلیل مآخذ اسلامی در باب جوهر فرد، تجدد امثال و کیهان‌شناسی، نشر معاونت پژوهشی کتابخانۀ ملی. این اثر در سال 1371 به سرانجام رسیده‌است. (به نقل از پایگاه اینترنتی http://database.irandoc.ac.ir). بنده اين كتاب را نديده‌ام.

ب) رسالات و جزوات (تا جایی که بنده یافته‌ام):

1- آثار مترتب بر عمومی‌شدن مالکیت اراضی مفتوح [مفتوحةالعنوة] (مجلۀ بیان، ش13، سال 1370) 2

- زمین و احکام آن (اراضی انفال) (همان، ش 15، دی 1370)

3- ویژگی موسیقی اسلامی ایران، فصلنامۀ هنر، ش 28. 4

- مقام پراکسیس [کار] در حکمت انسی، سالنامۀ موقف، ش اول، شهریور ماه 1382. شاید عنوان گویاتر این مقاله می‌توانست «تحقیق در حقیقت کار و عقود بر اساس حکمت انسی» باشد.

5- طرحی در حوزه‌های عملی كارآفرینی و توسعه، پایگاه اینترنتی «فرهنگ و توسعه» به نشانی: www.farhangetowsee.com/02/eco/02eco02.htm. روایتی از این مقاله در پایان کتاب مبانی اقتصاد سیاسی و حقوقی در اسلام تحت عنوان «طرح بسیج کار و اندیشه جهت نیل به اقتصاد غیر متکی بر نفت» نیز به چاپ رسیده بود. در پانوشت کتاب آمده‌است: «این طرح در اوایل سال 1376 مقارن با شروع ریاست جمهوری آقای سیدمحمد خاتمی به هیأت دولت ارائه گردید.»

در روزنامۀ همشهری، ویژه‌نامۀ نوروز 1382 آورده شده‌است که از مرحوم استاد معارف مقالاتی با نام مستعار «ع. آذری» منتشر شده‌است (نویسندۀ همشهری مشخص نیست). در یادداشتی که در مجلۀ «چشم انداز ایران»، به مناسبت وفات مرحوم معارف چاپ شده به اطلاع رسانیده شده‌است که از ایشان با این نام مستعار تنها سه گفتگو منتشر شده‌است:

6- فروپاشی شوری: پایان مدرنیته، بحران پست‌مدرن، ش 8، اردیبهشت و خرداد 1380. این گفتگو خوشبختانه بالنسبه مفصل است.

7- آمریکا و انگلیس در سودای سلطه بر هارتلند، ش 13، فروردین و اردیبهشت 1381.

8- بحران آرژانتين؛ توسعۀ وابسته، ش 16، مهر و آبان 1381. این گفتگو را می‌توانید همچنین در http://www.meisami.com/@oldsite/ch16/59-64.htm بخوانید.

9- از مرحوم معارف گویا رساله‌ای در مورد ذره–موج بنیادین (ماترژن) منتشر شده‌است که بنده آن را ندیده‌ام. در ضمن طبق جستجوی مختصر بنده، کلمه‌ی مارتژن بیشتر در حوزۀ علوم زیستی اطلاق می‌شود.

10- نیز احتمال می‌رود مقالۀ «بررسی اجمالی مبانی نظری خصوصی‌سازی» چاپ شده در مجلۀ بیان، ش 14، آذر 1370 نیز نوشتۀ مرحوم استاد معارف باشد.

همچنین مرحوم استاد معارف دست در کار تدوین حواشی و یادداشتهای اتیمولوژیک مرحوم استاد فردید نیز داشتند که این کار ناتمام مانده‌است (بنده بخشهایی از آن کار ناتمام را دیده‌ام).

یک منبع‌شناسی کوتاه:

از مقالات مندرج در ویژه‌نامۀ مجلۀ پنجره (ش 55) که بگذریم (به خصوص گفتگوهای جناب معلم و آقای رجبی و آقای دکتر جعفر ناصری) در http://www.iran-newspaper.com/1381/811010/html/view.htm# (انس با جهان پر رمز و راز سکوت) و در http://www.ehyaa.net/yaddasht10.htm (رادیکالیسم اسلامی و راهی که معارف گشود) مقاله‌هایی خواندنی در خصوص ایشان به چاپ رسیده‌است. مقالۀ دوم البته از لحاظ موضع‌گیری در قبال مرحوم فردید محل بحثها می‌تواند بود. نیز در http://hamshahri.org/hamnews/1384/841001/Irshahr/khabar.htm یادداشتهای مفیدی در بارۀ ایشان چاپ شده‌است (به‌خصوص یادداشت آقای میرشکاک). مقالۀ «"سایه" و هم "سایه"» نوشته‌ی آقای فرید رائد، چاپ شده در کتاب ماه ادبیات و فلسفه، بهمن 1381 هم در شناخت خلقیات مرحوم معارف مفید می‌تواند بود.

و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته

محمد نورالهی (وبلاگ تجربۀ تفکر)

با تشکر از برادر بزرگوار جناب حسین محمدی که اولاً داعی بنده به نوشتن این مطلب بودند و ثانیاً با تذکر برخی نکات سودمند به تکمیل این یادداشت یاری رساندند. برخی بخشهای این نوشته پیشتر در برخی پایگاههای اینترنتی بدون ذکر منبع نقل شده‌است.

[1] - این عبارات شگفت از حضرت حیدر کرار را در سرمقاله‌ای از سرور بزرگوار برادر وحید جلیلی دیده‌ام (سوره، ش 30 که ماجراهایی دارد ر.ک. وبلاگ این بنده  به نشانی: http://denkenserfahrung.blogfa.com  اسفند ماه 1385)

[2] - شاکلۀ کلی این زندگانی‌نامه بر پایۀ بخش «شرح احوال» دیوان شعر مرحوم استاد معارف نهاده شده‌است لیکن این بنده نیز با بضاعت مزجات خود منابع دیگری را برای تکمیل بدان افزوده‌ام و در برخی عبارات نیز دستی برده‌ام که گرچه رسم است این گونه دخل و تصرفات را با دوقلاب و نشانه‌های دیگر مشخص سازند لیکن این بنده جسارت کرده‌است و چنین نکرده‌است. اما خوشبختانه دیوان مرحوم استاد چاپ شده‌است و علاقه‌مندان به آگاهی از میزان دخل و تصرفات عدوانی و ناعدوانی! بنده می‌توانند بدان مراجعه نمایند. در ضمن این «شرح احوال» به نحو شگفتی با «مطلبی» که «یکی از دوستان استاد معارف» «در مراسم شب هفت استاد زنده یاد» «در رثای وی قرائت کرد» و «متن کامل آن» در روزنامه‌ی همشهری 10 بهمن ماه 1381 (صفحه‌ی اندیشه به تدوین آقای علیرضا توکلی) به چاپ رسیده‌است قرابت دارد. می‌تواند بود که نویسندۀ این هر دو یکی باشد.

[3] - از برادرم آقای عابس قدسی سپاسگزار ام و مدیون ایشان که اجازه دادند بنده از کتابی که برای فروش گذاشته بودند یادداشت بردارم. نیز ایشان بنده را به عکسی که از مرحوم معارف، در دوران پهلوانیهایشان، به ضمیمۀ کتاب آمده‌است راهنمایی کردند. از ایشان سپاسگزار ام.

[4] - در متن آمده بود «دانشگاه تهران» که بر اساس اطلاعات مندرج در مقالۀ آقای ترکش‌دوز اصلاح شد.

[5] . البته برخی از مواضعی خاص به انتقاد از این قانون پرداخته‌اند برای نمونه بنگرید به روزنامۀ شرق، ش 463، 11 اردیبهشت 1384، ویژه‌نامۀ روز کارگر، مقالۀ «اسطورۀ معارف (بازخوانى علل رسوخ انديشۀ چپ در قانون كار ايران)»

[6] - تعبیر «شهادت طولانی» نظر به فکر و عمل انقلابی و مصائب جسمانی مرحوم استاد معارف و همچنین شوق ایشان به شهادت، صرف تعبیری ادبی و به دور از حقیقتی نیست. این موضوع در اشعار انقلابی ایشان نیز بازتاب یافته‌است:

عذر تقصیر از نرفتن به جبهه‌های جنگ حق و باطل:

ز خوف نیست، که بیمار ام؛ ار ز نو طوفان -

وزید و زورق من رهسپار دریا نیست (دیوان، ص 210)

نمونه‌های دیگر:

می‌تپد هر رگم از ذوق شهادت یا رب!

بخت خوش می‌بردم بر سر آن کوی مگر؟ (همان، ص 313)

می‌جهد عرق شهادت، دل هلال عید دید

صرعیان شوق را عیدی بسامان باد باز (همان، ص 318)

آب و آتش جمع باید در وضوی عشق، کاش -

آبی از شمشیر با سرب مذابی داشتم (همان، ص 354)

نمک‌شناس شهادت نیم به خون سوگند

اگر به تیغ، تبسم نمی‌کند زخمم (همان، ص 372)

دگر ناز این‌قدر در کارم ای تیغ شهادت! چیست؟

که فریاد شهادت می‌زند زخم نیاز من (همان، ص 419)

در دیوان اشعار ایشان غزلهای متعددی با مضمون کاملاً انقلابی به چشم می‌خورد که در نوع خود (با تتبعی که کرده‌ام) بی‌نظیر است (حتی در قیاس با کسانی چون فرخی یزدی و ابوالقاسم لاهوتی). ایشان همچنین مثنوی «مهد جنون» را در تهییج جوانان انقلابی به حضور در جبهه‌های جنگ حق و باطل سروده‌اند.

[7] . در دیوان مرحوم معارف نیز اشاره‌هایی به جناب معلم هست که از آن جمله است: طرز معلم است معارف طریق ما از مکتب معلم کامل گذشته‌ایم (دیوان، ص 381)

[8] . گرچه جسارت است اما باید گفت شاید جناب معلم در اظهار نظر منقول، به اشعاری نظر داشته‌اند که در دیوان نیامده‌است زیرا آنچه از دیوان مشهود است دو دسته شعر است: اشعاری به سبک هندی که به وضوح مربوط به دوران جوانی و پیش از تکوین فکر و تفکر خاص ایشان (چه در خصوص مسائل عدالت‌طلبانه و انقلابی اجتماعی و چه مسائل حکمی) است و دودیگر اشعاری به سبک عراقی که در آنها تأثیر حافظ بسیار واضح و برجسته است و از همین عراقی‌بودن این اشعار، ضدیت آنها با تکلف استنباط شدنی است. از مرحوم معارف چند مثنوی نیز باقی مانده که دوتای آنها برجستگی خاصی دارند که یکی به شرح تأویلی و باطنی قیام سربداران اختصاص دارد (که با تأسف تمام ناتمام مانده‌است) و دیگری به طرح نظریۀ حکمی قرآنی ادوار تاریخ مرحوم استاد فردید با بیان خاص مرحوم معارف که در این دو نیز از آن دست مسائل خاص که جناب معلم اشاره کرده‌اند کمتر دیده می‌شود. باز هم می‌گویم که می‌تواند بود جناب معلم نظر به اشعاری داشته باشند که در این چاپ از دیوان نیامده‌است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آذر1390ساعت 19:16  به دست محمد نورالهی  | 

1024x768

بسم الله الرحمن الرحیم

به نام خداوند پریروز و پسفردای تاریخ

 

دو شعر مغفول در موضوع بیداری اسلامی

به مناسبت چاپ کتاب آیات بیداری

 

تقدیم به پاره‌های تن امت اسلامی، مجاهدان مصر و لیبی و تونس

 

اتل متل، کوتوله‌ها جون کندن و قد کشیدن

دوگوله رو تکون دادن نقشه‌های بد کشیدن

کوتوله‌ها لات شدن و کله‌کدوها نوچه‌شون

تا گل رو ریشه کن کنن با این تکون با اون تکون

مترسکای بی‌نمک اومدن طنّازی کنن

با استخون بچه‌ها الک-دولک بازی کنن

یه‌قل-دوقل، هزار تا قل توله‌های کوتوله‌ها

میان به خونه‌های ما سواغاتیشون گلوله‌ها

کوتوله‌ها فسقلی ئن، کله کدوها زور دارن

کوتوله‌های جورواجور رو پشت فیلا سوار ئن

فیلایی که نف میخورن از چاها با خرطوماشون

این فیلا رو میچرونن پلیسا با باطوماشون

با این تکون با اون تکون از خواب خوش بیدار میشیم

توله‌ها رو خاک میکنیم، پشت فیلا سوار میشیم

کوتوله‌ها دارن میان تا که حریف ما باشن

آی جماعت یه «یا علی!» لوطیای محل پاشن

کوتوله‌ها دارن میان از آسمون گرمب گرمب

بادکنکا میترکن دونه به دونه، گمب و گمب

(شعر بسیار بسیار زیبا و بلیغ جناب علی محمد مؤدب، در کتاب دروغهایِ...، نشر علم، 1387.

کوتوله‌ها = غربیها که زمانی برده‌های ما بودند

فیلها = حاکمان بی‌وجود عرب. بقیه قس علی هذاین)

 

 

تقدیم به پاره‌های تن امت اسلامی، مردم مظلوم بحرین و یمن

بریده‌ای ازمثنوی بلند «شب پا»

سرودۀ سال 1371

از شاعر قبیلۀ ما جناب علی معلم دامغانی

در شعر زیر «اسب» استعاره از اسلام بنیادگرای فحل محمدی – که درود و سلام دادار بزرگوار بر او و خاندان پاکش باد – است.

در این شعر شاعر قبیلۀ ما متعرض معامله‌ای شده‌است که «منورالفکران» بی‌فکر کشورهای حوزۀ تمدنی اسلام به خط-دهی و راهنمایی گمراهگر کوتوله‌های غربی برای از بین بردن شوکت دولت اسلامی با اسلام ناب محمدی(ص) کرده‌اند و آن را به روزی که شاهدش بودیم انداختند.

...

كوره‌راه پدرم تا خود قائم(عج) مي‌رفت‌

شايد ايمان پدر بود كه دائم مي‌رفت‌

با وي از عربدۀ باد نمي‌ترسيدم‌

كه نه از زيد و نه از زاد نمي‌ترسيدم‌

خارها همره او سوسن و سنبل بودند

اسبهاي پدرم كرۀ دلدل[1] بودند

دشنه‌...، در حضرت او دشنه‌گري كسبم بود

دشنه‌اي داشت پدر، تشنه‌تر از اسبم بود

دشنه‌اي داشت دو-دم‌، يكسره همراهش بود

ذوالفقار پدرم دشنۀ كوتاهش بود

سالها پيش بدان سني و صوفي مي‌كشت‌

كربلا بود زمين‌، شامي و كوفي مي‌كشت‌

آن دو-دم را دم مرگش به دوتاري دادم‌

صبح فردا زره‌اش را به ازاري[2] دادم‌

اسبش اما نريان بود، به توسن[3] مي‌زد

جانب سنبله مي‌ديد، به سوسن مي‌زد[4]

زمره گفتند خصي[5] نيست‌، به رازش بستم[6]

نريان اسب پدر بود، به گازش بستم[7]

رام شد رام‌...، ولي اسب حرون‌تر خوشتر

حيف شد، راحله[8] بي‌صبر و سكون‌تر خوشتر

حيف شد، ملعبه شد، رخش‌، شموسي[9] بگذاشت‌

رام طفلان گذر ماند، عبوسي بگذاشت‌

ماديانهاي عروس اند، دلم مي‌گيرد

جوجه‌مرغان خروس اند، دلم مي‌گيرد

مي‌دمد ماه‌، دوتارم كو؟ دلتنگ ام باز

جوش طفلان حرون است به ره‌، لنگ ام باز

كارها رفت ز ميراث پدر، مرد اين است‌

اسب‌، اين اسب خصي ماند به من‌، درد اين است‌

جگرم داغ ملامت نيست‌، كسبم دشنه ست‌

باز بي‌نفت است فانوسم‌، اسبم تشنه ست‌

اسب من باش[10] كه طفلان سرا مي‌خندند،

مي‌گشايند تو را، باز تو را مي‌بندند

محو سور اند و سرور اند به بازي طفلان‌

قبض و بسطي سره دارند مجازي طفلان‌

سگ ده را يله كردند، به كُشتي‌شان بين‌

قصد ايل و گله كردند، به پشتي‌شان بين‌

اسب من‌! چشمه عزيزي ست كه پس مي‌گيرم‌

چاره‌گر دشنۀ تيزي ست كه پس مي‌گيرم‌

دختر اند اين يلگان‌، ايل پسر هم دارد

ايلخي[11] چون برسد، كرّۀ نر هم دارد

زخم ما ياوگيان[12] را به ادب خواهد كوفت‌

آنكه شب‌پاست‌، دهل را به غضب خواهد كوفت


[1] . دلدل: اسب معروف حضرت امیر (ع)

[2] [شلوار]

[3] . توسن: اسب سرکش.

[4] [یعنی کارهایش پیش‌بینی‌شدنی نبود.]

[5] . خصی: اخته [«و سرکشی و دندان‌گرفتن به تربیت زایل شود؛ چارۀ آن کندن دندان و خصی کردن است» مضمار دانش (فرس‌نامه)، نظام‌الدین احمد گیلانی، تصحیح نادر احمدی، نشر مرکز نشر دانشگاهی، 1375، ص 47)]

[6] [یعنی پنهانی او را بستم]

[7] [گاز: قیچی، نوعی ابزار که با آن حیوانات مورد نظر را اخته می‌کرده‌اند.]

[8] . راحله: مرکب.

[9] . شموسی: چموشی.

[10] [گویا به معنی بمان، بایست، ایستادگی کن، استقامت ورز. اسب در اینجا همان اسلام ناب محمدی است (ص)]

[11] . ایلخی: خیل، رمۀ اسب.

[12] [یاوه: بی‌سرپرست، رها، بی‌چوپان]

بیانات رهبر و قائو و رائد فرزانه مان فقیه متفکر مجاهد امام خامنه ای در اجلاس بین‌المللی بيدارى اسلامى‌

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 8 مهر1390ساعت 16:23  به دست محمد نورالهی  | 

توجه! توجه!

نوشتۀ زیر دیگر برای من علمی نیست و استنناد آن به خودم را نمیپذیرم.

۹ دی ۱۳۹۱

توجه: با تذکر برادرم آقای سیدمحمدی یکی از اشتباهات متن زیر تصحیح شد. با سپاس

به نام خداوند پریروز و پسفردای تاریخ

سخن گفتن این بندۀ کمترین در مقولات دینی با بضاعت مزجات علمی و عمل باژگونه‌ای که جز به شقاوتم نمی‌افزاید خود مصداق اتم آن مصدوقه‌ای است که {و لایزید الظالمین الا خَسارا} (اسراء 82) این است که سخن را کوتاه می‌کنم و گرچه اندکی دیرتر از موعد تقویمی، به مناسبت میلاد آن یگانۀ دهر، منجی موعود قطعاتی را برگرفته از همان ناحیۀ مقدسه و چیزهایی از آن دست که در محدودۀ گلیم این کوتاه آستین یافت می‌توانست شد تقدیم ساحت شما گرامیان می‌دارم:

 

بسم الله الرحمن الرحیم

لا لِامرِهِ تَعقِِلون و لا مِن اولیائه تَقبَلون حکمةٌ بالغةٌ فما تُغنِی النُّذُرُ عن قومٍ لا یؤمنون؛ السلام علینا و علی عباد الله الصالحین [ترجمه با اندکی تأویل: نه در خصوص این امر که حکمتی است رسا در قرآن فروفرستاده‌اش می‌اندیشید و نه چیزی از یارانش می‌پذیرید اینک که چنین است این امر نیازی را از گروهی که باور نمی‌دارند براورده نتواند کرد. درود بر ما و بر بندگان راستکار خداوند]. هرگاه خواستید توجه کنید به‌وسیلۀ ما به‌سوی خداوند – تبارک و تعالی – و به‌سوی ما پس بگویید چنانکه خدای تعالی فرموده:

سلام علی آل یس [صافات، 130]. السلام علیک یا داعی الله و ربّانی آیاته. السلام علیک یا باب الله و دَیّان دینه. السلام علیک یا خلیفة الله و ناصر حقه. السلام علیک یا حجة الله و دلیل ارادته. السلام علیک یا تالی کتاب الله و تَرجُمانه. السلام علیک فی آناء لیلک و اطراف نهارک.

السلام علیک یا بقیة الله فی ارضه. السلام علیک یا میثاق الله الذی اخَذَه و وَکّدَه. السلام علیک یا وعد الله الذی ضَمِنَه. السلام علیک ایها العَلَم المنصوب و العِلم المصبوب و الغوث و الرحمة الواسعة، وَعداً غیر مکذوب.» الخ (در کتاب شریف احتجاج شیخ طبرسیره آمده‌است که عبارات منقوله الی آخره که در کتب شریفۀ ادعیۀ مبارکه و من جملتها مفاتیح الجنان وارد شده‌است «کتباً» از ناحیۀ مقدسه یعنی بیت مقدس حضرت حجت القائم المهدیعج به محمد حمیری ارسال شده‌است. متن برگرفته از پایگاه اینترنتی http://www.rasekhoon.net در عین حال اینجا را نیز ببینید: http://mahdilove12.persianblog.ir/post/137)

چند سطری از شعر زیر اولین و شاید آخرین ابیاتی است که می‌توانم به خودم منسوب کنم. ماجرای شاعری! بنده هم داستانی دارد. بنده روزی تصادفی در اتوبوس با برادرزنم جناب آقای احمد نظری‌زاده (http://zhovan.blogfa.com/) که قاری برجستۀ قرآن کریم اند برخورد کردم؛ ایشان بدون اینکه از من سابقۀ خلاقیت ادبی سراغ داشته باشند گفتند شعری سروده ام که سیاه شده‌است تو ادامه‌اش بده و سپیدش کن! من هم شعر را از ایشان گرفتم و نتجیه شد آنچه در زیر می‌خوانید. کمابیش مشخص است که کدام بخشها از من است و کدامیک از ایشان:

 

سایه‌ها را کسی نمی‌بیند

همچنان است دید تاریکی

هر نفس در قفس به زنجیر است

اینچنین است رسم نزدیکی

 

هر که از خویشتن نشد فارغ

خواست تا دست دیگری گیرد!

هر که با مردمان نشد همگن

رفت چون رهنما عنان گیرد!

 

هر کجا هر زمان کسی آمد

کو خودش را ز خویش خویش رهاند

از خداوندکان این دنیا

بود بیزار و با خدای بماند،

 

خواست تا خلق را به جوش آرد

تا خدا، خویش را کند تحسین

خواست تا از ملک شویم افزون

جملگیمان برد به خلد برین،

 

و بگوید جواب آن کس را

که همی طعنه می‌زند بر این:

جانشینی که در خورم باشد

من بخواهم نهاد روی زمین،

 

سنگها پشت سنگ افتادند،

پیش پایش و نیز خار مغیل

لیک اما به زیر هر سنگی

چشمه‌ای هست کو ببسته دخیل

 

نذر کرده‌ست گر کسی آید

کو همان است آن که می‌باید

باز گردد به راه افتد و بعد

پشت سر خرّمی است می‌آید

 

ام غولان اگرچه دیو بزاد

لیک جانا چنانکه دارم یاد

بنده اند آن که را که در دستش

خاتم بندگی خدا بنشاند.

 

آدمی تاکنون به بند زمان

بسته بوده‌ست زیر یوغ فلک

تا که روزی دوباره بر سر عهد،

باز گردد؛ رها شود از شک

 

گر پریروز از پری خوش بود

ور که دیروز دیو–روز دمید

گر که امروز روز ما- منی است

ور که فردا نشان «فرد آ» دید

 

هان که ره رو به سوی پسفرداست

کوچمان تا بدان جایگه باز است

این بگفت اوستاد ما فردید

دور را رجعتی به آغاز است[1]

 

 

[روایتی دیگر از بند بالا:

هان که ره رو به سوی پسفرداست

کان سرآنجام کوچ ما باشد

اوستاد بزرگ ما فردید

اینچنین گفت تا کجا باشد

...]

 

میثاق/مهر/مسیحا/مهدی

«میثاق» پیمان است اما برخی بر آن اند که این واژۀ قرآنی (فی‌المثل آل‌عمران، 81) از همان ریشۀ هندواروپایی است که «مهر» پارسی دری و mithraی اوستایی (اوستانامه، 632) و *misaی پارسی باستان (کتیبه‌های هخامنشی، صص 45، 74، 168. کنت، انگلیسی، ص203، قابل مقایسه با hamisiya نادوست، پیمان‌شکن، شورشی، همان، 213 و شروو، 162؛ این خصوصیت پارسی باستان را با تعادل maśya/marǝta: انسان: لفظاً میرا و aśa/arata/art: راستی در اوستایی بسنجید. این قاعده را می‌توان بین زبان پارسی باستان و اوستایی و حتی زبانهای دیگر هندواروپایی نیز پی گرفت) و mioro نیز miiroی مندرج بر سکه‌های پادشاهی کوشانی (شمال هند، ر. ک. مهرشناسی، «جایگاه کیهانی میترا در سکه‌های کوشانهای بزرگ») از آن آمده‌است (منبع را به یاد ندارم اما این قول را خود شاعر قبیلۀ ما نیز بر زبان آورده‌است: «شما در اسلام با کلمۀ میثاق رویارویید و در میترائیسم با میثره» موسیقی حماسی ایران، به کوشش محمدرضا درویشی، ویرایش محمد افتخاری، اول 1383، سوره‌مهر، ص 59). اما بر سر ریشه‌شناسی خود میثره اندک تشتتی دیده می‌شود؛ در واژه‌نامۀ هندواروپایی، ص1187 میثره را ذیل مادۀ mei-4 (بستن) و به معنی «دوست» و «پیمان» آورده اند اما به mei-1 نیز ارجاع داده اند که به معنی تقویت کردن، نیرو بخشیدن است و ریشۀ این واژگان است: سنسکریت: minti: می‌بندد، بنا می‌کند، miti: درست کردن، بنیادگذاشتن، mtar-: برپادارنده، مؤسس؛ پارسی: میخ؛ لاتینی: moenia: دیوارهای تدافعی، moiros: دیوار؛ و باز سنسکریت thi (پراکریت: dhi): ستون، تیرک پایه که در همانجا احتمال همریشگیشان با bǝrǝzi-mita: «بلندساخته»ی اوستایی (مهریشت، بند 28: آن که ستونهای خانه‌های بلند[ساخته] را نگاهداری کند و تیرکهای آنها را استوار دارد. جلیل دوستخواه، آریابوم) نیز داده شده‌است (بسنجید با بارتلمه، س1165)

اما اگر از چند مقالۀ کوتاه و بلند مندرج در مهرشناسی بگذریم مفصلترین و به نظر می‌رسد علمی‌ترین مقالۀ ریشه‌شناختی به پارسی در مورد میثره مقالۀ «مسألۀ اصلی مطالعات میترای هندواروپایی» نوشتۀ هانس پیتر اشمیت است. اجمالاً می‌توان گفت میثره در گاثه‌ها (46: 5) به معنی لفظی «پیمان از سر اختیار و دلخواهانه» (در برابر عمل کردن به صرافت طبع یا به حکم‌روایی تقدیر) آمده‌است (میثره‌ها در برابر urvâtay که وازه‌ای تا حدی مبهم است، بارتلمه (س1543) آن را Geluebde: «سوگند، عهد» ترجمه کرده‌است که ناقص به نظر می‌رسد. با «روان» همریشه است؟ با «حکم عربی» مطرح ذیل «عرب» بسنجید. آن معانی استنباط خود من است. نیز بنگرید به اشمیت، 431 و ترجمۀ پورداود و اوستانامه، ص 672. برای دیدن هشت ترجمۀ همزمان بنگرید به گاتهای زرتشت (متن تطبیقی بر اساس هشت ترجمۀ فارسی، پورداود، شوشتری، جعفری، آذرگشسب، شهزادی، دوستخواه، وحیدی، رضی)؛ به کوشش فرانک دوانلو، انتشارات نوید شیراز، 1387)

تفسیر و تحلیل یشت بلند دهم (مهر یشت) از حوصلۀ این حاشیه بیرون است اما اجمالاً این فقرات نقل می‌شود:

1. «اَهوره‌مزدا به سپیتمان‌زرتشت گفت: ای سپیتمان! بدان هنگام که من مهر فراخ‌چراگاهvouru-gaoyaoitay  را هستی بخشیدم، او را در شایستگی ستایش و برازندگی نیایش، برابر با خود که اهوره‌مزدایم بیافریدم.» (دوستخواه، همان)

2. «مبادا که پیمان بشکنی: نه آنجا که به پرسندگی نزد پیرو دروغ می‌شوی و نه آنجا که به پرسندگی نزد نیک‌سیرت پیرو راستی hvâdaênât aśaonat می‌شوی؛ چه، با هر دو درست است؛ خواه پیمان با پیرو دروغ، خواه با پیرو راستی» (گزارش من از ترجمه‌های دیگر)

7. «مهر فراخ‌چراگاه را می‌ستاییم؛ آن هماره راستگویندۀ «آتش‌زبان خوش‌جدل»: vyāxana را، آن هزار گوش خوش‌ساخت را، آن ده هزار چشم بالابلند را، آن گشاده‌وجدان زوراور را، آن هماره‌بیدار بی‌خواب را» (این ترجمۀ ریشه‌شناسانۀ خلاف آمد عادت از من است. تعبیر vyāxana که لعتنامه ها فصیح و گشاده‌زبان ترجمه کرده اند از vyāxa به معنی انجمن و محفل گرفته شده‌است که واژه‌نامۀ هندواروپایی، صص 1806-1808 آن را با vaēg و vaējǝ- (جدال، زد و خورد، تلاقی، برخورد) که خود همریشه با واژگان آلمانی Wechseln: بده-بستان و Woche: لفظاً دوره، مجازاً هفته، است همریشه دانسته‌است که در این صورت می‌توان آن را «خوش‌برخورد» یا «خوش‌جدل» ترجمه کرد. از این ماده در ریشه‌شناسی فعلهای پهلوی ذیل wēxtan2: بیختن، پاشیدن، تاب دادن، قرعه زدن بحث شده‌است.])

24 و غیره: «[آن مهر] ده‌هزار دیده‌بان زوراور از همه چیز آگاه نافریفتنی»

84-86. «در هر جا که درویشی راست‌کیش، از آنچه از آن اوست بی‌بهره مانده باشد، همانا دستان را برآورده‌ به یاریش همی‌خواند. * [...] همچنین گاوی که به تاراج برده باشند، به امید بازگشت به گلۀ خویش، همانا دستان را برآورده‌ او را به یاری همی‌خواند: کی دلیر ما، مهر فراخ‌چراگاه، از پی ما بتازد و گلۀ گاوان را رهایی بخشد؟ او ما را – که به خانمان دروغین رانده شده‌ایم – دیگر باره به راه راستی بازگرداند.» (دوستخواه، همان، با ویرایشی جزئی. آنچه «خواندن» ترجمه شده‌است از ریشۀ zbâ/zav (اوستانامه، 687) است که مرحوم استاد فردید آن را با «سبح» در عربی همریشه می‌گرفتند. در واژه‌نامۀ هندواروپایی، صص731 و 732 آن را ریشۀ God داده اند. نیز نک. دخیل در قرآن)

116 و 117: «[پایگاه] مهر/پیمان میان دو همسر بیست، میان دو همکار سی، میان دو خویشاوند چهل، میان دو همسایه پنجاه، میان دو موبد شصت، میان دو شاگرد و آموزگار هفتاد، میان داماد و خسور هشتاد، میان دو برادر نود، * میان پدر [و مادر] با پسر صد، میان [مردم] دو کشور هزار و میان آنان که سیرت مزداپرستانه دارند، ده هزار است.» (دوستخواه، با ویرایش)

124 و 125: «بازوان به نگاهبانی گشوده، آن مهر فراخ‌چراگاه از garô-nmânâی درخشان روان شود. آن که گردانندۀ گردونه‌ای śa است سراسر زیبا و برازنده و زرین و آراسته به گونه‌گون زیورها.* این گردونه را چهار تازندۀ مینوی سپید درخشان جاودانه – که خوراکشان از آبشخور مینوی است – می‌کشند. سُمهای پیشین آنان از زر و سُمهای پسین آنان از سیم پوشیده است و همه را لگام و مال‌بند و یوغی پیوسته به چنگکی شکافدار و خوش‌ساخت از فلزی گرانبها به یکدیگر بسته است تا در کنار هم بایستند.» (دکتر محمد مقدم «گر»: ریشۀ گرامی (اوستانامه،557، ش3) را با جلّ و تجلیل در عربی همریشه می‌گرفت: گرزمان: خان‌ومان جلیل= عرش برین)

142: «آن ایزد سترگ نیک‌کنش که بامدادان – همان دم که تن خویش را همچون ماه به درخشش درآورد– نمودهای گوناگون آفرینش سپند مینو را پدیدار می‌کند.» (دوستخواه، با همسنجی با پورداود) همان: «او که با دریافتی فراگیر، زورآورانه، آفرینش منش مقدس را فرامی‌دهد؛ او که ایزدی دلسوز و مهتر است، او که به گاه فروزانش تن خویش، خویش‌رخشا/ خور-فروغ hvarexśaêtahe [هورخش: خور-شئته، خورشید] است چون ماه.» (ترجمۀ من با توجه به متن اوستایی از ترجمۀ انگلیسی موجود در avesta.org. این را من درستتر می‌دانم)

یک حاشیه: دکتر مقدم واژۀ «مسیح» (واژه‌نامۀ عبری، 301) را صورت دیگری از همین میثره انگاشته است که مطلب در خور تأملی است (نک. جستاری دربارۀ مهر و ناهید، ص66). آنچنانکه آمد در پارسی باستان میثره به صورت «میسه» تلفظ می‌شده و بالقوه این امکان هست که یهودیان که سخت تحت تأثیر و شیفتۀ پارسیان هخامنشی بودند این واژه را چون بسیاری دیگر (نک. پارسی در سامی) از آنها گرفته باشند و سپس از طریق ریشه‌شناسی عامیانه آن را به مسح مرتبت کرده باشند (دربارۀ روغن مقدس و مسح نک. سفر خروج 30: 22-33) در تورات تا جایی که بنده جسته ام موارد معدودی لفظ «مسیح» آمده‌است (ر.ک. ویکیپدیای عربی و انگلیسی، مدخل مسیح و نجات‌بخشی در ادیان، محمدتقی راشد محصل، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، دوم، 1381، ص 115 و 138 و تحقیقی در دین یهود، جلال‌الدین آشتیانی، نشر نگارش، چهارم، 1386، صص 376-380) برای نمونه مزمور 18: 51: «ماجدیل یشوعوت مالکو و عشِه خِصِد لیمشیخو لداود و لزارعو عاد-عولام»: که رهایی بزرگی به پادشاهش [داده] و مهربانی‌ای به مسیحش به داوود و به ذریه‌اش تا به ابد عطا نموده‌است. اما در یک فقرۀ مهم، کورش هخامنشی نیز «مسیح» خوانده شده‌است: «آمر یهواه لیمشیخو لکورِش»: خداوند به مسیحش، به کورُش گفت ... (اشعیاء، 45: 1) اما همو در اظهار نظری حاشیه‌ای لفظ «مهدی» را نیز که یکی از القاب مهم حضرت ابن‌الحسن العسکری(عج) است با «میسه» (از طریق یکی از لهجه‌ها و صورتهای نزدیک به سنسکریت) مرتبط دانسته‌است (همان، پانوشت ص 67. مرحوم علی شریعتی این قول را به دارمستتر نسبت داده‌است ر. ک. حسین، وارث آدم، انتشارات قلم، هفدهم، 1389، ص 272. این قول به مرحوم فردید نیز با قید «شاید» نسبت داده شده‌است؛ مفردات فردیدی، ص421) و عجیب این است که اگر جزئیات مدخل واژه‌نامۀ هندواروپایی و مفاد «مهریشت» را باهم، با نظری دقیق در نظر آوریم ممکن است به نزدیکیهای لفظی و معنوی بسیاری میان القاب آن حضرت(عج) و مندرجات این دو منبع برسیم چنانکه این شباهتها در این القاب دیده می‌شود:

«قائم» (دیرک، ستون)،

«منصور» (بهراموند، بسنجید ارتباط میترا را با بهرام در مهریشت، 70-72)،

«ابوصالح» (صلح=اعتدال، بسنجید با mirû=صلح در زبانهای اسلاوی، مطرح در مقالۀ «میترا ایزدی هندواروپایی» در مهرشناسی، ص383 و 384)،

«منجی»،

«موعود» (=پیمان‌شده)،

«الذی یملأ الارض عدلاً»،

«منتقم» (در همان، پانوشت ص 384 maênay اوستایی= سزا دادن، به کیفر رساندن، بارتلمه، 1107، گاثه‌ها: 31: 15 و 44: 19 با میترا مرتبط دانسته شده‌است)

و حتی «مُنتَظَر» که قابل مقایسه است با مصدر maêt: ماندن، باقی ماندن، به سر بردن، چشم به راه بودن (اوستانامه؛ 623، بارتلمه، 1105) که maêthana: میهن، اقامتگاه (همانها، نیز واژه‌نامۀ هندواروپایی، 1189 و بالاخص ریشه‌شناسی فعلهای پهلوی، 245 و 246 ذیل مهمان) از آن گرفته شده که در معنی باز سنجیدنی است با لقب قرآنی خاص «بقیة الله» (هود 86) که از القاب زنداگاهانۀ آن حضرت است. و خزائن العلم کلها عند الله.

شاعر قبیلۀ ما در ترانه‌ای به مضمون مهریشت اشاره کرده اند:

ارابۀ خورشید را ای مهر تزئین کن / اسبان سرخ مرتع هورخش را زین کن (چرا سرخ؟)

تمهید صدها نیزه، صدها تیغ و زوبین کن / طاق بلند آسمان را آذرآذین کن (شرحه‌شرحه ست صدا در باد، ص 50)

منابع:

*) فارسی باستان (دستور زبان، متون، واژه نامه)؛ رولاند. ج. کنت؛ ترجمه و تحقیق سعید عریان؛ پژوهشگاه فرهنگ و علوم اسلامی حوزۀ هنری؛ 1379. (با مراجعۀ گاه و بیگاه به متن انگلیسی؛ انتشارات طهوری؛ پنجم؛ 1385) (رمز: کنت)

*) کتیبه‌های هخامنشی؛ پی‌یر لوکوک؛ ترجمۀ نازیلا خلخالی؛ نشر و پژوهش فرزان‌روز؛ دوم؛ 1386 (رمز: کتیبه‌های هخامنشی)

*) واژه‌های ایرانی در نوشته‌های باستانی (عبری – آرامی – کلدانی)؛ شهرام هدایت؛ انتشارات دانشگاه تهران؛ دوم؛ 1377. (رمز: ایرانی در سامی)

*) فرهنگ عبری – فارسی؛ گرداوردۀ سلیمان حییم؛ 1344 (رمز: واژه‌نامۀ عبری)

*) واژه‌های دخیل در قرآن مجید؛ آرتور جفری؛ ترجمۀ فریدون بدره‌ای؛ انتشارات توس؛ دوم؛ 1386 (متن انگلیسی این اثر نیز که در پایگاه archive.org در دسترس است در مواردی دیده شده‌است) (رمز: دخیل در قرآن)

*) فرهنگ موضوعی قرآن مجید؛ تدوین: کامران فانی؛ بهاءالدین خرمشاهی؛ انتشارت ناهید؛ چهارم؛ 1380.

*) رهیافتی به گاهان زرتشت و متنهای نواوستایی (متن دین دبیره و آوانوشت لاتین؛ همراه با یادداشتها و روشنگریها و واژه‌نامه)؛ هانس رایشلت؛ گزارش: جلیل دوستخواه؛ ققنوس؛ چاپ دوم؛ 1386. (رمز: اوستانامه) در پایگاه اینترنتی آریابوم به نشانی: www.aariaboom.com ترجمۀ دوستخواه از اوستا و منابع بسیار مفید دیگر در دسترس است که البته به ویرایش نیاز دارد (رمز: آریابوم)

*) دیدارفرهی و فتوحات آخرالزمان؛ سیداحمد فردید؛ به کوشش محمد مددپور؛ مؤسسۀ فرهنگی پژوهشی چاپ و نشر نظر؛ اول؛ 1381

*) آرا و عقاید سیداحمد فردید (مفردات فردیدی)؛ سیدموسی دیباج؛ نشر علم؛ 1386

*) شرحه‌شرحه ست صدا در باد [مجموعه ترانه]؛ علی معلم دامغانی؛ انتشارات سوره‌مهر (وابسته به حوزۀ هنری)؛ 1389

*) راهنمای ریشۀ فعلهای ایرانی (در زبان اوستا و فارسی باستان و فارسی کنونی [و عربی]) محمد مقدم؛ (با پیوستی از فعلهای فارسی؛ گرداوردۀ محمدبشیر حسین)؛ مؤسسۀ مطبوعاتی علمی؛ 1342. (رمز: فعلهای ایرانی) 

*) جستاری دربارۀ مهر و ناهید؛ محمد مقدم؛ انتشارت هیرمند؛ سوم؛ 1388 (رمز: دربارۀ مهر و ناهید).

*) مجموعۀ اوستا: گاثاها (سرودهای زرتشت)؛ ترجمۀ ابراهیم پورداود؛ دنیای کتاب؛ 1386 (رمز: گاثه‌ها)

*) بررسی ریشه‌شناختی فعلهای زبان پهلوی (فارسی میانۀ زردشتی)؛ یدالله منصوری؛ ویراستار علمی دکتر چنگیز مولایی؛ فرهنگستان زبان و ادب فارسی؛ 1384 (رمز: ریشه‌شناسی فعلهای پهلوی)

: شروو (*An Introduction to Old Persian, Prods Oktor Skjærvø, 2002, in PDF format

: بارتلمه (*Altiranisches Woerterbuch, Christian Bartholomae (1904), digitalized in archive.org

که گاه این منبع را با لغتنامه‌های اوستایی مندرج در http://www.utexas.edu/cola/centers/lrc/eieol/aveol-MG.html (کارJonathan Slocum) و http://www.avesta.org/avesta.html و منابع دیگر نیز سنجیده ام.

: واژه‌نامۀ هندواروپایی (* J. Pokorny's Indogermanisches Etymologisches Woerterbuch, scanned and recognized by George Starostin (Moscow), who has also added the meanings. The database was further refurnished and corrected by A. Lubotsky.

(این روایت بالنسبه به متن اصلی آلمانی پکرنی گرچه اضافاتی دارد به خصوص با عنوان نوستراتیک اما در مجموع ظرایف و دقایق زیادی را نیز از دست داده‌است. متأسفانه من نتوانستم از متن اصلی بهره ببرم زیرا حجم پوشه‌اش که در پایگاه archive.org در دسترس است بسیار زیاد است)



[1] . اگر بخواهیم آنچه را مقتضی این بخش از این شعر است به اجمال و اختصار هرچه تمامتر بگوییم با ابتنای بر مبانی قرآنی می‌توانیم گفت در قرآن کریم در چند محل ذکری اجمالی از «امت واحدۀ آغاز تاریخ» به میان آمده‌است و نیز از دورۀ «اختلاف پس از تلاشی آن» (بقره، 213 و یونس، 19) و سپس (و اینجا با استفاده از مجموعۀ احادیث و اقوال حضرت رسول و عترت طاهرش) از اختصام مقدماتی و ارتفاع اختصام و میراث‌بری مستضعفان و امام‌شدن نوعی آنان بر کرۀ ارض (قصص، 5، احادیث مربوط به آخرالزمان و ظهور حضرت قائم آل محمد (عج)) و از حاکمیت دین حق بر کلیۀ ملل و نحل سخن رفته‌است (توبه، 33). همچنین در قرآن کریم و مجموعۀ احادیث از دورۀ شرک (اساطیر الاولین) و کفر خفی (در مقابل جلی) نیز سخن به میان آمده‌است و همین ادوار است که مرحوم استاد فردید پس از دادن نظمی خاص، از آنها با الفاظ رمزی پریروز و دیروز و امروز و فردا و پسفردا گزارش می‌کردند (روز و دور ششم، قیامت کبرا می‌تواند بود).

بدین ترتیب دورۀ پریروز مطابق است با عهد امت واحده (فراپیشامدرن)، دورۀ دیروز مطابق است با عصر ظهور اساطیر و شرک (یعنی کفر خفی یا پیشامدرن)، دورۀ امروز مطابق است با شرک مضاعف یا کفر جلی که بدان دوران فلسفه و مابعدالطبیعه و یونانزدگی نیز می‌توان گفت و دورۀ فردا که مطابق است با اختصام علنی تمام نیروهای طاغوتی با تمام قدرتهای الهی چه در عرصۀ عمل و چه در عرصۀ علم (پسامدرن رو به فرامدرن) و سرانجام دورۀ پسفردا که مطابق است با تشکیل حکومت عدل الهی و تحقق امت واحدۀ پایان تاریخ. (نیز بنگرید به نگاهی دوباره به مبادی حکمت انسی، سیدعباس معارف، رایزن، 1380)

+ نوشته شده در  شنبه 1 مرداد1390ساعت 20:41  به دست محمد نورالهی  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

به نام خداوند پریروز و پس فردای تاریخ

مقاله‌ای از آلبر کامو

در معرفی کوتاهی از شاعر قبیلۀ ما

جناب علی معلم دامغانی

(این متن را چند سال پیش تهیه کرده‌ام و اکنون با تغییراتی در رسم خط دوباره پیش می نهمش. آن را اگر اکنون تدوین می‌کردم شاید چیزی دیگر و شاید اندکی بهتر از آن درمی‌آمد)

درآمد:

متنی که در پی می‌آید نوشتۀ یکی از بنامترین نویسندگان غرب است «آلبر کامو» نویسنده‌ای که مهمترین موضوع نوشته‌هایش «انسان» و «عوالم انسانی» است. اما قصد من در این یاداشت کوتاه ابتدایی، معرفی آلبر کامو نیست (برای شناخت او می‌توانید مقدمۀ استاد رضا داوری اردکانی بر کتاب مختصر و مفید «چند نامه به دوست آلمانی» نوشتۀ خود کامو را بخوانید). موضوع نوشتۀ کامو در اینجا معرفی کوتاه رنه امیل شارRené Emile Char (متولد سال 1907 در جزیره‌ای روی رود سُرگ و مرده به سال 1988، او در جنگ جهانگیر دوم، رهبر یک گروه مقاومت بود) شاعر بزرگ فرانسوی، از دوستان نزدیک مارتین هیدگر، متفکر بزرگ و أثرگذار آلمانی است اما همچنان که قصد من از این نوشتۀ کوتاه ابتدایی یا درآمد، معرفی کامو نیست، معرفی شار هم نیست بلکه معرفی جناب علی معلم دامغانی است یا به تعبیری درستتر «شاعر قبیلۀ ما جناب علی معلم دامغانی شاعر». تعجب نکنید. من همان ابتدا که این نوشته را از کامو خواندم گفتم اگر بخواهیم در نوشته‌ای کوتاه، از شعر و کار شعری جناب معلم سخن بگوییم، دور نیست که چنین متنی از آب در آید و بلکه باید متنی چنین باشد. عجیب است آری! نوشته‌ای دربارۀ شاعری فرانسوی به نحو شگفتی، همداستان است با سخن گفتن از شاعری پارسی و می‌توانم گفت حتی در تک‌تک جزئیات، به تقریب در تک‌تک جزئیات، تک‌تک جزئیات. آری اینچنین است.

من به جای آن که در پاورقی با دادن توضیحاتی و آوردن چند بیت سعی در اثبات ادعایم بکنم چند تصنیف را از جناب معلم به عنوان نمونه می‌آورم چرا که دو حالت بیشتر وجود ندارد؛ یا خوانندۀ نوشتۀ زیر، اشعار جناب معلم را پیشتر خوانده‌است که باز دو حالت پیش تواند آمد یا او پس از دقت نظر با ادعای من موافق است، یا ادعای مرا نمی‌پذیرد اما چون من اولاً معتقد ام که در مقام سنجش، دادن اندیشه و نظری به کسی، بسیار با این که خود آن کس به اندیشه یا نظری برسد توفیر دارد پس نیازی به آوردن توضیحات نمی‌بینم و فقط می‌توانم مخالفان را به وارد شدن به گفتگو در بارۀ ادعای خودم دعوت کنم تا شاید از خلال آن گفتگو به نتیجه‌ای بتوانیم رسید. اما حالت دوم از تقسیم‌بندی نخست اصلاً وارد بحث و نظر علمی و بقاعده نمی‌تواند شد تا ازبرای او توضیح‌آوری کنم.

اما در اینجا برای خالی نبودن عریضه! به چند نکته در جهت مقایسۀ شاعر معرفی شده در این نوشته و جناب معلم  شاعر توجه می‌دهم:

1- من رنه شار [علی معلم دامغانی] را بزرگترین شاعر زندۀ ما و «خشم و راز» [رجعت سرخ ستاره] را شگفت‌آورترین اثری می‌دانم که شعر فرانسه [پارسی] پس از  اشراقها [از رمبو] [شاید دفترهای نیما یوشیج] و الکلها [از آپولی نر] [شاید چند دفتر از مرحوم فروغ فرخزاد یا سپهری و یا شاملو] به ما ارمغان داده‌است.

2- در واقع نیز تازگی شار [جناب معلم] حیرت‌آور است. درست است که شار [جناب معلم] تا مدتی سوررئالیست [پیرو سبک هندی] بوده، اما بیشتر گرفته‌است تا داده باشد [اما بیشتر شعر گفتن را به آن سبک تمرین شاعری خود می‌دانسته تا خود آن]، تا آن زمان که دریافت که اگر تنها راه برود گامهایش استوارتر خواهد بود. 

3- اما اگر مایۀ الهام این شعرها این قدر کهن نبود من تازگی آن را به این اندازه ستایش نمی کردم. شار [جناب معلم] خود را به حق، وارث خوش‌بینی تراژیک یونان پیش از سقراط [سپیده‌اندیشی اسطوره‌های کهن هندوآریانی و حکمت (نه البته فلسفه) شگفت اسلامی – پارسی] می‌داند.

4- این شعر تازه و کهن، ظرافت را با سادگی توأم کرده‌است. این شعر، روز و شب را با هم می‌آورد. در زادگاه پر نور شار [جناب معلم یعنی دامغان]، همه می‌دانند که خورشید گاهی تیره است[1]: در ساعت دو بعد از ظهر، باد سیاهی روستای لبریز از گرما را می‌پوشاند.

5- در شعر غریب و دقیقی که شار [جناب معلم] به ما عرضه می‌کند، شب ما خود به درخشش درمی‌آید و ما از نو راه رفتن می‌آموزیم. این شاعر همۀ زمانها درست برای زمان ما سخن می‌گوید. [تأکید از من است]

6- شعر شار [جناب معلم] درست در آذرخش خانه دارد و این تنها به معنای مجازی نیست. انسان و هنرمندی که همپای هم راه می‌روند، دیروز در مبارزه با توتالیتاریسم هیتلری [طاغوت پهلوی] آبدیده [درست «آبداده» است] شده‌اند و امروز در زدودن نقاب از چهرۀ صورتهای مخالف نیست‌انگاری که دست به دست هم داده‌اند و جهان ما را از هم می‌درند.

7- حالا در می‌یبایم که چرا این شاعر شورشیها [انقلابی‌ها]، باکی ندارد که شاعر عشق باشد. به عکس، ریشه‌های ترد و تازۀ شعر او در عشق است.[...] به همین دلیل است که شار [جناب معلم]، که چون ما درگیر تیره‌ترین دوران تاریخ [آخرالزمان] است، باکی از این ندارد که پایبند و ستایشگر زیبایی باشد که تاریخ، خود ما را اینچنین تشنۀ آن کرده‌است.

8- در گرماگرم پیکار، شاعری را در کنار خود می‌بینیم که جرأت می‌کند و فریاد برمی آورد: «در تاریکیهای ما یک جا برای زیبایی نیست. همه جا برای زیبای است.[2]»

 

[در حاشیه گفتنی است که از میان تمام شاعران انقلاب ما تنها دو کس (اگر آقای احمد عزیزی را به عللی کنار بگذاریم) شعر عاشقانه سروده‌اند یکی جناب معلم و دیگری آقای یوسفعلی میرشکاک – حفظهما الله.]

 

9- از این زمان است که در مقابله با نیست انگاری زمانش و در برابر همۀ صورتهای نفی، هر شعر شار [جناب معلم]، نشانه‌ای است که او بر سر راه امید نشانده‌است.

10- [شاید] بی آن که خواسته باشد و تنها برای آن که چیزی را که از زمان خودش به او رسیده رد نکرده‌است، شار [جناب معلم] بیش از آن  انجام می‌دهد که تنها آنچه را که هستیم بیان کند: او شاعر آیندۀ نزدیک ما نیز هست. هرچند تنهاست، گرد خود آدم جمع می‌کند و با ستایشی که او برمی‌انگیزد آن گرمای بزرگ برادری در می‌آمیزد که بهترین ثمرش را انسان مدیون آن است. مطمئن باشیم به آثاری از این گونه است که می‌توانیم از این پس رجوع کنیم آنگاه که پناه و روشن‌بینی می‌جوییم. اینها پیک‌های حقیقت اند، آن حقیقت گمشده که از این پس هر روزی که می‌آید ما را به آن نزدیکتر می‌گرداند، هر چند دیر زمانی چیزی از آن نمی‌توانستیم بگوییم جز این که وطن ما بود و بدون آن رنج تبعید می‌کشیدیم. اما سر آخر واژه‌ها شکل می‌گیرند، روز می‌آغازد، وطن روزی به نام خود دست خواهد یافت. شاعری امروزی به گونه‌ای والا این را اعلام می‌کند و برای آن که زمان فعلی را توجیه کند به ما یادآوری می‌کند که از هم اکنون چیست، یعنی:

« زمین و صدای نجوا، در میان ستاره‌های غریبه»

***

قصه این ئه توی مشرق ساده س ستاره‌بینی

ما مسافر کویر ایم کی می‌آد ستاره چینی

 

یه وقتایی ستاره‌ها از راز آسمون می‌گن

تو جاده‌های زندگی راه رو بهت نشون می‌دن

 

چند ترانه یا تصنیف از شاعر قبیلۀ ما جناب محمد علی معلم دامغانی – حفظه الله .

توضیح: برخی از این تصنیفها از iransong.com گرفته شده‌است:

ترانۀ مجموعۀ تلوزیونی خانه به دوش .

 آهنگساز و خواننده: مجید اخشابی، رمضان 1383

.

خرمن نَکِشتِه‌هامون چشمه نگو، آتش فشون ئه

بشماریم نداشته‌هامون هزار هزار تا کهکشون ئه
آرزو دریای شور ئه، دریای شور زندون ماه ئه

ماهیا تشنه‌ترین ئن روی لباشون آه ئه و آه ئه
بخت ماهیا سیاه ئه
سکۀ نقره و طلا، بند دل شاه و گدا گزند غیب ئه

بخشش و مهر و وفا، لطف و صفا سمند غیب ئه
نازنین! سمندرو زین کن مردای مردرو گزین کن

نازنین! شادی عشقرو  نذر دلهای حزین کن
سجدۀ خاکی کمند آسمون ئه

برای ترک زمین یه جور کمین کن

عاشقی، ستارۀ هزارتون ئه

کی می‌گه دوری و دوستی چاره‌تون ئه؟
زخمی تیغ و ترنج ئه حسن یوسف

شاهدم پیراهنای پاره‌تون ئه
آهنه اون که دلش سرد و سیاه ئه

آینۀ روی دلش مات یه آه ئه
هممون رو از گُل و خار آفریدن

ماها عاشق ایم فرشته بی گناه ئه

نازنین! سمندرو زین کن مردای مردرو گزین کن

نازنین! شادی عشقرو  نذر دلهای حزین کن
سجدۀ خاکی کمند آسمون ئه

برای ترک زمین یه جور کمین کن


گل قالی، گل شالی، گل گندم، گل گندم

پس می‌آرن واسه یک تشنه هزار دریا رو مردم

 

ترانۀ گمشده – آهنگساز: مجید اخشابی

برای مجموعۀ تلوزیونی گمگشته رمضان 1380

 

اون كه مي‌آد - اگه بگم-  يك گل سرخ بهار مي‌شی

يه قطره خون رو آينه، يه چشمه انتظار مي‌شي

يه قطره خون رو آينه است يه چشم سرخ انتظار

يه روز دوباره سبز مي شه وقتي كه برگرده بهار
هر كي با آينه روبه‌روس رو هست و نیست پل می‌زنه

يه چشم سرخ آتشين توي چشاش زل مي‌زنه
مي‌گن فرشته روزه‌شرو با گريه افطار مي‌كنه

فرشته مي‌دونه كه نور، ظلمترو بيدار مي‌كنه
برق يه تيغ، اشک دریغ، رعد صداي مرتضا:

«رَستم از اين بند و بلا»!، علي رضا شد به قضا
آي غنچه‌هاي گل سرخ! از نسیم وزون بگین

بوي خدا تو كوچه‌هاست سحر شده، اذون بگين
ما گم شديم بايد بياد اوني كه چشم ما مي‌شه

نماز حاجت بخونين حاجتتون روا مي‌شه

(شرحه‌شرحه‌ست صدا در باد، ص 45)

ترانۀ سیب گلاب

آهنگساز: مجیداخشابی در نوار گمگشته

کی می‌گه بین دو تا نی، یکیشون شکر نداره
نه عزیزم! برا بابا دختر و پسر نداره
دخترا سیب گلاب ئن، مثل برف ئن، مثل آب ئن
برف جاده گِل و خاک ئه، آب چشمه اما پاک ئه
دخترا شاخه نبات ئن، چشمۀ آب حیات ئن
اجر حافظ - که می‌گن شمس حق ئه - شاخه نبات ئه
چشمۀ آب حیات تو کوچه نیست، تو ظلمات ئه
ظلمات طرح یه پرده ست مثل پرچین، مثل نرده ست
آب که بی پرده می‌شه، دریای شور ئه
آب روشن توی چشمه ست، توی یک تنگ بلور ئه

*
یه روزی یکی می‌آد که مرکبش اسب سپید ئه
رو لباش سرخی شرم ئه، تو چشاش برق امید ئه
زین اسبش نقره کوب ئه، چکمه‌هاش رنگ غروب ئه
ساده و سبک عنون ئه، سرگرون ئه، عاشق دختر شاه پریون ئه
عاشق دختر شاه پریون که توی سیب ئه
مثل دریا بی قرار ئه، مثل صحرا بی نصیب ئه
جماعت یه دل دارم، قصر طلا خونۀ شهرش
صد تا باغ توی ده مهر و وفا، نیمۀ مهرش
جماعت یه سیب می خوام، جهیزیه‌ش زلف کمندش
مکنتش دامن پاکش، ثروتش بخت بلندش
سیب گندیده نمی‌خوام، ده نمی‌خوام، صد نمی‌خوام
جماعت یک دونه می‌خوام، اما سیب بد نمی‌خوام

(شرحه‌شرحه‌ست صدا در باد، ص134)

 

ترانۀ قحطی نور

خواننده نیما مسیحا

 

قحطی نور ئه، قحطی خورشید و ماه ئه

روزا شب، شبا سیاه ئه

دنیامون افسون دیوای شوم ئه

دیو نمی‌دونه که خوب و بد کدوم ئه

نه نمی‌دونه که خوب و بد کدوم ئه

شب دنياس، شب شبهاس، شب ديو ئه

رخش و رستم توى چاهن، روى ايوون نعش ‏گيوه

آی قلندرای عالم! پر ققنوسرو بیارین

توتياى چشم كاووسرو ‏بيارين
ما كه نوشدارو نخواستيم از شماها

شب ئه ‏فانوسرو بيارين

*

پسر شیر خدا! آی پسر شیر خدا!

یه مُهر ئه، رو اون مهر  یه اسم ئه

تا اونو از دیو نگیری حتا ذوالفقار طلسم ئه

پسر شیر خدا! پیش خدا نذر و نیاز کن

ما نمازمون نماز بی وضویه تو نماز کن

شبا تیر ئه، دیوا چیر ئه

نذار آسمون تو رو از ما بگیره ...

 

تذکر ابتدایی:

متن زیر از دو منبع انتخاب شده است؛ نخست کتاب «خاکستر ناتمام» (گزیدۀ شعرها)، رنه شار، [ترجمه و تحقیق] حسین معصومی همدانی، هرمس 1381.

و دیگر نسخۀ اینترنتی (پی.دی.اف.) «کرکره‌های کشیدۀ چاک چاک»، رنه شار، با مقدمۀ آلبر کامو، ترجمۀ فیروز ناجی، ترجمۀ مقدمۀ آلبر کامو بر ترجمۀ آلمانی شعرهای رنه شار به سال 1959 از متن آلمانی از شیدا شمس. (احتمالاً از پایگاه «دوات» آقای رضا قاسمی گرفته‌ام. چند جای دیگر هم دیده‌ام)

دو نکته دربارۀ این منابع و متن زیر گفتنی می‌ماند؛ یکی این که گزیدۀ آقای ناجی از اشعار شار از گزیدۀ آقای معصومی خواندنی‌تر می‌نماید و دیگر این که ترجمۀ آقای معصومی از متن کامو بالنسبه به متن خانم شمس بهتر و درستتر به نظر می‌رسد و از همین رو پایه قرار گرفت ولی برای مزید فایده برخی اختلافات دو متن در پاورقی هم آورده شد.

 

در ستایش شار[3]

نوشتۀ آلبر کامو

دربارۀ شاعری چون رنه شار حق مطلب را نمی‌توان در چند صفحه ادا کرد. اما دست کم می‌توان جای او را تعیین کرد. برخی از آثار شایستۀ آن اند که انسان به هر بهانه، سپاس خود را از بابت دینی که به آنها دارد حتی به صراحت[4] بیان کند. خوشحال ام که این چاپ آلمانی اشعار محبوب من[5]، فرصتی فراهم آورده‌است تا بگویم که من رنه شار را بزرگترین شاعر زندۀ ما و «خشم و راز» را شگفت‌آورترین اثری می‌دانم که شعر فرانسه پس از اشراقها[6] و الکلها[7] به ما ارمغان داده‌است.

در واقع نیز تازگی شار حیرت‌آور است. درست است که شار تا مدتی سوررئالیست بوده، اما بیشتر گرفته‌است تا داده باشد، تا آن زمان که دریافت که اگر تنها راه برود گامهایش استوارتر خواهد بود. از زمان انتشار «تنها می‌مانند[8]» معلوم شده‌است که به هر حال یک مشت شعر کافی است تا نسیمی آزاد و دست نخورده بر شعر ما بوزد. بعد از این همه سال که شاعران ما، که در ابتدا جز به ساختن «بازیچه‌های توخالی» مشغول نبودند، [و تنها] این در و آن در می‌زدند؛ ناگهان شعر [بدل به] آتشی شفابخش[9] شد. شعر شار شعله‌ور بود مثل این آتشهای بزرگ علف که در سرزمین شاعر، باد را معطر می‌کنند و خاک را کود می‌دهند. سرانجام نَفَسِمان تازه شد. راز طبیعی، آبهای جاری[10]، نوری که به یکباره به اطاقی می‌تافت که تاکنون شاعران در آن مجذوب سایه‌ها و پژواکها بودند – این را می‌توان انقلابی در شعر نام داد.

اما اگر مایۀ الهام این شعرها این قدر کهن نبود من تازگی آن را به این اندازه ستایش نمی‌کردم. شار خود را به حق، وارث خوش‌بینی تراژیک یونان پیش از سقراط می‌داند. از امپدوکلس تا نیچه، رازی از قله‌ای به قلۀ دیگر انتقال یافته‌است و شار پس از یک کسوف طولانی، ادامۀ این سنت دشوار و دیریاب است[11]. آتش اتنا[12] زیر خاکستر برخی از عبارتهای موجز و تحمل‌ناپذیر او پنهان است[13] و باد شاهانۀ سیلز ماریا[14] شعرهای او را آبیاری می‌کند و آن را از طنین آبهای سرد و غرّان می‌آکند. آنچه شار آن را «خرد با چشمان پر از اشک» می‌نامد، در این شعرها درست در کنار مصیبتهای ما از نو زندگی می‌گیرد[15].

این شعر تازه و کهن، ظرافت را با سادگی توأم کرده‌است. این شعر، روز و شب را با هم می‌آورد. در زادگاه پر نور شار، همه می‌دانند که خورشید گاهی تیره است[16]: در ساعت دو بعد از ظهر، باد[17] سیاهی روستای لبریز از گرما را می‌پوشاند. به همین قیاس هر جا که شعر شار مبهم به نظر بیاید، سببش تراکم خشمناک[18] تصاویر است؛ سببش انبوه شدن نور است که آن را از این شفافیت انتزاعی‌ای که ما غالباً بدین علت خواهانش هستیم که او از ما چیزی نمی‌خواهد[19] دور می‌کند. در عین حال همچنان که در جلگه‌هایی که نور خورشید بر آن تافته باشد می‌بینیم، این نقطۀ سیاه، گرداگرد خود هاله‌های نورانی وسیعی پدید می‌آورد که چهره‌ها در آن برهنه می‌شوند. مثلاً در مرکز «شعر از هم پاشیده[20]» کانون اسرارآمیزی[21] هست که بر گرد آن تصاویری پر حرارت، مثل تندآب، می‌چرخند.

و به همین دلیل است که این شعرها ما را چنین سیراب می‌کنند. در تیرگی‌ای که ما در آن پیش می‌رویم، نور گرد و ثابت آسمانهای شعر والری[22] به هیچ کارمان نمی‌آید. حسرت‌انگیز است اما دستگیر نیست. به عکس در شعر غریب و دقیقی که شار به ما عرضه می‌کند، شب ما خود به درخشش درمی‌آید و ما از نو راه رفتن می‌آموزیم. این شاعر همۀ زمانها درست برای زمان ما سخن می‌گوید. او در قلب آشوب است و شوربختی و تجدید حیات ما را با عبارتهای موجز بیان می‌کند: «اگر ما در آذرخشی خانه داریم، همان جا دل جاودانگی است.»

شعر شار درست در آذرخش خانه دارد و این تنها به معنای مجازی نیست. انسان و هنرمندی که همپای هم راه می‌روند، دیروز در مبارزه با توتالیتاریسم هیتلری آبدیده شده‌اند و امروز در زدودن نقاب از چهرۀ صورتهای مخالف نیست‌انگاری که دست به دست هم داده‌اند و جهان ما را از هم می‌درند[23]. در این پیکار مشترک، شار، قربانی شدن[24] را پذیرفته‌است و نه لذت بردن را: «مرد جهش بودن، نه مرد سور که دنبالۀ آن است.» او که شاعر طغیان و آزادی است هرگز نه مزاح‌گویی را پذیرفته‌است و نه، به گفتۀ خودش، طغیان را با مزاح خلط کرده‌است. هر چه بگوییم کم گفته‌ایم و رفتار همۀ مردم هر روز این نکته را تأیید می‌کند که دو نوع طغیان داریم؛ یکی این که همیشه پرده‌ای است برای پوشاندن میل به بندگی و دیگری که با چنگ و دندان در پی نظامی آزاد است که، به گفتۀ شکوهمند شار، نان را شفا ببخشد. شار خوب می‌داند که شفا دادن نان به این معنی است که آن را بر فراز همۀ اعتقادات جا بدهیم و طعم دوستانه‌اش را به آن باز گردانیم. همین است که این طغیانگر، از سرنوشت بسیاری از شورشیان خوب که سرانجام همدست پلیس می‌شوند در امان مانده‌است. او همیشه برضد کسانی که ایشان را تیزکنندگان تیغۀ گیوتین می‌نامد به پا خاسته‌است. او نان زندان را نمی‌خواهد و در نظر او نان، سرانجام در دهان ولگردان طعم بهتری دارد تا در دهان بازجوها.[25]

حالا درمی‌یابیم که چرا این شاعر شورشیها، باکی ندارد که شاعر عشق باشد. به عکس، ریشه‌های ترد و تازۀ شعر او در عشق است. عبارت موجز و غرورآمیز «شعر از هم پاشیده» وجهی از اخلاق و هنر او را به تمامی بیان می‌کند: «جز برای دوست داشتن سر خم مکن». مراد واقعی او همین سر خم کردن است و عشقی که در همۀ آثار او جریان دارد و بسیار هم مردانه است لحنی مهربانانه دارد.

به همین دلیل است که شار، که چون ما درگیر تیره‌ترین دوران تاریخ است، باکی از این ندارد که پایبند و ستایشگر زیبایی‌ای باشد که تاریخ، خود ما را اینچنین تشنۀ آن کرده‌است. زیبایی چیزی است که از «ورقپاره‌های هیپنوز[26]» ستایش‌انگیز او بیرون می‌زند. این ورقپاره‌ها مثل سلاح یاغیان سوزان اند، سرخ اند، آب تعمیدی غریب، از ایشان می‌چکد و تاجی از شعله بر سر دارند. ما در این شعرها، زیبایی را به آن صورت که هست باز می‌شناسیم: نه الهۀ بیجان آکادمیها، بلکه دوست و معشوق و همراه هر روزۀ ما. در گرماگرم پیکار، شاعری را در کنار خود می‌بینیم که جرأت می‌کند و فریاد برمی‌آورد: «در تاریکیهای ما یک جا برای زیبایی نیست. همه جا برای زیبایی است.[27]» از این زمان است که در مقابله با نیست‌انگاری زمانش و در برابر همۀ صورتهای نفی، هر شعر شار، نشانه‌ای است که او بر سر راه امید نشانده‌است.[28]

امروز از یک شاعر جز این چه باید خواست؟ میان دژهای ویران شده‌مان، به یمن هنری نهانی و بلند نظر پایدار اند: زن، صلح و آزادیهای دشوار و دور از آن که ما را از نبرد واگردانند به ما می‌آموزند این غناهای باز یافته، یگانه غناهایی است که نبرد را توجیه می‌کند. بی آن که خواسته باشد و تنها برای آن که چیزی را که از زمان خودش به او رسیده رد نکرده‌است، شار بیش از آن  انجام می‌دهد که تنها آنچه را که هستیم بیان کند: او شاعر آیندۀ نزدیک ما نیز هست. هرچند تنهاست، گرد خود آدم جمع می‌کند و با ستایشی که او برمی‌انگیزد آن گرمای بزرگ برادری در می‌آمیزد که بهترین ثمرش را انسان مدیون آن است. مطمئن باشیم به آثاری از این گونه است که می‌توانیم از این پس رجوع کنیم آنگاه که پناه و روشن‌بینی می‌جوییم. اینها پیکهای حقیقت اند، آن حقیقت گمشده که از این پس هر روزی که می‌آید ما را به آن نزدیکتر می‌گرداند، هر چند دیر زمانی چیزی از آن نمی توانستیم بگوییم جز این که وطن ما بود و بدون آن رنج تبعید می‌کشیدیم. اما سر آخر واژه‌ها شکل می‌گیرند، روز می‌آغازد، وطن روزی به نام خود دست خواهد یافت. شاعری امروزی به گونه‌ای والا این را اعلام می‌کند و برای آن که زمان فعلی را توجیه کند به ما یادآوری می‌کند که از هم اکنون چیست، یعنی:

«زمین و صدای نجوا، در میان ستاره‌های غریبه»



[1]  - خانم شمس: آنجا که شار زاده شده‌است چنان که معروف است در هنر عظیم، خورشید گاهی تاریک می‌نماید. [شاید این یک مثل باشد بدین معنی که در هنر بزرگ و اثر هنرمندان باریک‌اندیش که عادتهای معمول را معمولاً می‌زدارد (درست نوشته ام) گاهی حتی نور خورشید هم تاریک می‌نماید و یا برای روشن کردن زوایای تاریک هنر آنها کفایت نمی کند.]

[2]  - خانم شمس: در تاریکی هامان جایی برای زیبایی نیست. هر چه جاست خود برای زیبایی است. [شعر 19 از دفتر اول، ص 6 . من شخصاً این ترجمه را بر خلاف بقیۀ متن می‌پسندم. ترجمۀ داخل متن خانم شمس عین ترجمۀ آقای فیروز ناجی یا خود، همان است.]

[3]  - مقدمه ای است که آلبر کامو بر ترجمۀ آلمانی مجموعه ای از شعرهای رنه شار نوشته است. [...]

[4]  - ترجمۀ خانم شیدا شمس: حتا تا جایی که نمی‌شود وارد ظرایف شد.

[5]  - خانم شمس: اشعار او

[6]  - Illuminations – مجموعه شعر معروفی است از آرتور رمبو.

[7]  - Alcools – مجموعه شعر معروفی از گیوم آپولی‌نر.

[8]  - Seuls demeurent – نخستین مجموعه شعری است که شار پس از جنگ دوم [جهانگیر] در 1945 منتشر کرد و بخش اول از مجموعۀ «خشم و راز» است.

[9]  - خانم شمس: آتش سوزی سالمی

[10]  - خانم شمس: زنده

[11]  -  خانم شمس: که سنت دشوار و پراکندۀ آن را شار از پس تاریکی‌ای طولانی، باز فراچنگ می‌آورد.

[12]  - Etna – آتشفشانی است در جزیرۀ سیسیل. گفته اند که امپدوکلس خود را در دهانۀ این آتشفشان انداخت و کشت.

[13]  - خانم شمس: آتش اتنا زیر پاری از تاشک‌های اثبات ناپذیر او هنوز زنده‌است. [تاشک‌ها یعنی چه؟]

[14]  - Sils Maria – جایی است در سویس که نیچه از 1881 تا 1888 در آن به سر می‌برد. در این جمله تلمیحی هست به شعری از شار که در این مجموعه ترجمه نشده :«... و باد نیم شبی آن را ... بهتر از دست ناتوان آدمیان آبیاری می‌کند.»

[15]  - خانم شمس:  در بلندای فروریختگیهای ما پدید می‌آید.

[16]  - خانم شمس: آنجا که شار زاده شده‌است چنان که معروف است در هنر عظیم، خورشید گاهی تاریک می‌نماید.[شاید این یک مثل باشد بدین معنی که در هنر بزرگ و اثر هنرمندان باریک اندیش که عادتهای معمول را معمولاً می‌زدارد (درست نوشته ام) گاهی حتی نور خورشید هم تاریک می‌نماید و یا برای روشن کردن زوایای تاریک هنر آنها کفایت نمی کند.]

[17]  - خانم شمس: بخار

[18]  - خانم شمس: وسواسی . [«وسواسی» درک‌پذیرتر می‌نماید.]

[19]  - [«چیزی» را می‌توان تلاش و مطالعه و همراهی در فهم معنا دانست. به تعبیر بیدل دهلوی:

معنی بلند من فهم تند می‌خواهد

درک شعرم آسان نیست کوهم و کتل دارم .]

[20]  -  Poème pulvérisé – سومین مجموعۀ شعری است که شار پس از جنگ منتشر شرد. بخش سوم است از «خشم و راز»

[21]  - خانم شمس: نقطۀ انفجاری [...] رازآمیز

[22]  - Paul Valéry – شاعر فرانسوی (1871- 1946) . ویژگی شعر او دقت هندسی، ثبات و سکون مجسمه‌وار، پرهیز از احساس و روی آرودن به تعقل است.

[23]  - [این عبارت شاید به اندکی توضیح نیاز داشته باشد. منظور کامو از «صورتهای مخالف نیست‌انگاری که دست به دست هم داده اند و جهان ما را از هم می‌درند» آن دولتهایی می‌تواند بود که ظاهراً با صورتهای فاش و بی پردۀ نیست‌انگاری یعنی فاشیستها و نازیستها و الان می‌توان گفت کمونیستها و القاعده و آنارشیستها و تروریستها مبارزه می‌کنند در حالی که خود بزرگترین نماد نیست‌انگاری به شمار می‌روند. مثل بارز این گونه دولتها هم اکنون امریکای جهانخوار است که هر از گاهی علم نجات جهان را بر دوش می‌گیرد؛ زمانی با آلمان نازی، زمانی با کمونیستها در ویتنام، زمانی دیگر با صدام و ملا محمدعمر و بن‌لادن ولی همیشه در کنار این ظواهر ادعایی، بزرگترین جنایتها را در حق انسانها کرده و به انجام رسانده‌است.حکومت فرانسه هم در زمان کامو از زمرۀ همین صورتهای مخالف نیست‌انگاری ولی مروج و کنندۀ آن به شمار می‌رفت با جنایتهایش در الجزیره و دیگر کشورها. اکنون هم وضع بهتر از قبل نیست.]

[24]  - خانم شمس : فداکاری

[25]  - [من چندان معنای این گفتۀ کامو را که «شار خوب می‌داند که شفا دادن نان به این معنی است که آن را بر فراز همۀ اعتقادات جا بدهیم» درک نمی‌کنم. تصور من این است که «جا دادن نان (:شکم، بدن، نفس) بر فراز همۀ اعتقادات» شعار اصلی تمام جانیان و دزدان و خیانتکاران و از جمله یهودا و چنگیز و هیتلر و امریکا! بوده‌است. این جمله واقعاً عجیب است.] 

[26]  - خانم شمس: برگهای خابخدا

[27]  - خانم شمس: در تاریکی‌هامان جایی برای زیبایی نیست. هر چه جاست خود برای زیبایی است. [شعر 19 از دفتر اول، ص 6 .من شخصاً این ترجمه را بر خلاف بقیۀ متن می‌پسندم. ترجمۀ داخل متن خانم شمس عین ترجمۀ آقای فیروز ناجی یا خود، همان است.]

[28]  - [ترجمۀ آقای معصومی همدانی همین جا پایان می‌گیرد و از این جمله به بعد از متن خانم شمس نقل می‌شود.]

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 بهمن1389ساعت 3:37  به دست محمد نورالهی  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

به نام خداوند پریروز و پسفردای تاریخ

یادداشتهایی پراکنده به مناسبت روز جهانی فلسفه

یوزف دیتسگن [Joseph Dietzgen]:

 Die Philosophie ist Holzweg der Holzwege

مارتین هیدگر:

Das Deinken beginnt erst dann, wenn wir erfahren haben, die seit jahrhunderte verherrlichte Vernunft hartnaeckigste Weidersacherin des Denkens ist.

«پس تفکر تازه آنگاه می‌آغازد که ما آزموده باشیم، خرد ِ از سده‌ها [پیش تا کنون] ستوده آمده، [خود] سرسخت‌ترین همیستار/ پتیاره/ هماورد تفکر است.»

Der Gott kommt in die Philosophie durch den Austrag, den wir zunächst als den Vorort des Wesens der Differenz von Sein und Seiendem denken. Die Differenz macht den Grundriß im Bau des Wesens der Metaphysik aus. Der Austrag ergibt und vergibt das Sein als hervorbringenden Grund, welcher Grund selbst aus dem von ihm Begründeten her der ihm gemäßen Begründung, d. h. der Verursachung durch die ursprünglichste Sache bedarf. Dies ist die Ursache als die Causa sui. So lautet der sachgerechte Name für den Gott in der Philosophie. Zu diesem Gott kann der Mensch weder beten, noch kann er ihm opfern. Vor der Causa sui kann der Mensch weder aus Scheu ins Knie fallen, noch kann er vor diesem Gott musizieren und tanzen. (Identität und Differenz, die onto-theo-logische Verfassung der Metaphysik. S 40)

خدا در فلسفه از طریق آن ظهوریافتنی که ما اغلب در آن به عنوان پیشاجای ماهیت تمایز هستی و هست می‌اندیشیم وارد می‌شود. تمایز، نمای بنیادینی را در بنای ماهیت مابعدالطبیه ترکیب می‌بندد. ظهور یافتن، هستی را به عنوان بنیاد فراپیش آورنده‌ای وامی‌دهد [ثابت می‌کند] و اعطا می‌نماید [می‌بخشد، می‌بخشاید، فرومی‌دهد(؟)] که آن بنیاد خود از خودش [یا من نفسه] نیازمند امر از خودش بنیادنهاده‌ی بنیادنهی مناسب یعنی تعلیل از طریق سرآغازین ترین/ سرچشمه‌ای‌ترین چیز است. این امر سرچیز [علت] به عنوان علت خود Causa sui است. نام متناسب موضوع برای خدا در فلسفه اینچنین به زبان می‌آید. رو به این خدا نه آدمی سپاس می‌تواند گزارد و نه قربانی می‌تواند کرد/ شد. در پیشگاه علت خود، نه آدمی از ترس [و حجب، خشیت (؟)] به سجده درمی‌تواند افتاد و نه در برابر این خدا موسیقی تواند نواخت و به رقص درتواند آمد. (هویت و غیریت، پای‌بست هست- خدا – شناختی مابعدالطبیعه)

Demgemäß ist das gottlose Denken, das den Gott der Philosophie, den Gott als Causa sui preisgeben muß, dem göttlichen Gott vielleicht näher. Dies sagt hier nur: Es ist freier für ihn, als es die Onto-Theo-Logik wahrhaben möchte. Durch diese Bemerkung mag ein geringes Licht auf den Weg fallen, zu dem ein Denken unterwegs ist, das den Schritt zurück vollzieht, zurück aus der Metaphysik in das Wesen der Metaphysik, zurück aus der Vergessenheit der Differenz als solcher in das Geschick der sich entziehenden Verbergung des Austrags.  S 40

به موجب این امر است که شاید تفکر بی‌خدا که خدای فلسفه، خدا به عنوان علت خود را واگذار باید کرد به خدای خدایی نزدیکتر باشد. این عبارت در اینجا تنها می‌گوید: آن [تفکر] برای او آزادتر است از امکان پذیرش هست – خدا – منطقی او. ممکن است از طریق این تأمل، نوری ضعیف بر راهی بیفتد که رو به آن، تفکری در راه است که به واپس گام می‌گذارد، به واپس از مابعدالطبیعه به ماهیت مابعدالطبیعه، به واپس از فراموشیدگی تمایز، آنچنان که هست، به حوالت خفای خود را سلب کننده‌ی ظهوریافتن. 

Wer die Theologie, sowohl diejenige des christlichen Glaubens als auch diejenige der Philosophie, aus gewachsener Herkunft erfahren hat, zieht es heute vor, im Bereich des Denkens von Gott zu schweigen. S 28

کسی که الاهیات را، هم آن که ایمان مسیحی را و هم فلسفه را، از برآمدگه بالیده‌اش [: برآمدگهی که از آن بالیده است] آزموده باشد امروز ترجیح می‌دهد در حوزه‌ی تفکر در مورد خدا سکوت اختیار کند.

سید احمد فردید:

سید احمد فردید (به احتمال بیشتر 1298 – 25 مرداد 1373). این متفکر جنجال برانگیز و به تعبیر برخی «بعید» به علت روح بلند پرواز و جستجوگر خود هیچگاه نتوانست (البته ضمن بهره‌بردن از برخی استادان مطرح علوم حوزوی چون مرحوم محمدرضا تنکابنی (1243 – 1345، از علمای طراز اول و پدر مرحوم فلسفی واعظ شهیر) و محمدکاظم عصار و تحصیل پراکنده در دانشگاههای اروپایی) تعلیم منسجمی ببینید! و مدرک مشخصی بگیرد! گرچه در منابع گروه فلسفه‌ی دانشگاه تهران، اخذ مدرک لیسانس وی را از آلمان و دکتری او را از تهران ثبت کرده اند. در مجله‌ی دانشکده‌ی ادبیات و علوم انسانی، شماره‌ی 5 و 6، سال 16، امرداد 1348، «گزارش سالیانه» ص742 «استادان جدید» ص743 ذیل «آقای دکتر احمد فردید» آمده‌است: «آقای دکتر فردید تحصیلات عالی خود را در دانشگاه سربن دنبال کرده اند و در دانشگاههای آلمان به مطالعه و پژوهش اشتغال داشته اند و سالیان بسیار در تاریخ و فلسفه‌ی غرب و حکمت اسلامی و ایرانی تعمق کرده اند. ایشان پس از اتمام تحصیلات در دانشسرای عالی، در دبیرستانهای تهران و دانشسرای عالی و سپس در دانشکده‌ی الهیات و دانشکده‌ی ادبیات و علوم انسانی به تدریس پرداخته اند. بنا به پیشنهاد گروه آموزشی فلسفه و تصویب شورای دانشکده‌ی ادبیات و علوم انسانی در دی ماه 1347 به مقام استادی [استاد تمام، استاد ممتاز] ارتقا یافته اند.» ایشان پس از بازگشت به ایران در سال 1333 به دعوت شخص مرحوم فروزانفر برای تدریس در «دانشکد‌ه‌ی معقول و منقول» دعوت می‌شود. علت این دعوت عمدتاً می‌تواند سابقه‌ی ترجمه‌ی دست کم سیزده مقاله در زمینه‌ی «روان‌شناسی» و علوم تربیتی در فاصله‌ی سالهای 1317 – 1319 باشد.‌ جالب نظر این که از ایشان به فاصله‌ی اندکی پیش از اعزام تحصیلی به اروپا سه مقاله‌ی بسیار مهم با زبانی بسیار فنی و (به شهادت استادی مسلم چون استاد پرویز ضیاء‌‌شهابی) در حد عالی در خصوص تاریخ فاسفه‌ی غرب قبل از ادموند هوسرل و سپس خود وی با ابتنای بر منابع دست اول اروپایی (عمدتاً آلمانی‌زبان) نوشته شده بود اما پس بازگشت به ایران دیگر چیزی به طور رسمی از ایشان منتشر نشد. اما مطلبی که تا کنون نگفته مانده‌است و در این مجال کوتاه گفتنی است اشاره به وضع کتابخانه‌ی مرحوم فردید است. با نگاهی گذرا به کتابخانه‌ی مرحوم فردید نخستین واکنش اعجاب است. این کتابخانه‌ی استاد رسمی فلسفه، مملو از کتابهایی در زمینه‌های مختلف علوم اسلامی از قبیل ادبیات عرب و اصول فقه است (بیشتر اصول فقه اهل سنت. این بنده گزارش و سیاهه‌نویسی‌ای از کتابخانه‌ی آن استاد فقید تهیه کرده‌است که البته بی‌شک او را به این یقین رسانده‌است که منابع بسیاری از این کتابخانه‌ی فعلی مفقود شده یا در دسترس نیست). از موارد جالب توجه در این زمینه این اظهار نظر است: «آقاى دكتر ابوالحسن جليلى بعد از تحصيل فلسفه در پاريس و مراجعتش به ايران از محضر بعضى اساتيد نامدار آن ايام، برخى متون فلسفه‌ى مشايى و اشراقى و صدرایى و مباحثى از فقه و اصول بهره بُرده و ضمناً مقدارى اصول هم در نزد مرحوم دكتر احمد فرديد - سامحه اللّه تعالى - خوانده بود.» (احمدمهدوی دامغانی، مجله‌ی بخارا، ش 41، یاد و یاد بود: «خاطراتى از قريب شصت سال دوستى») که نشان می‌دهد مرحوم فردید به تدریس خصوصی این‌گونه مسایل نیز مبادرت می‌کرده‌است. برای آشنایی اجمالی با طرز تفکر به راستی غریب مرحوم فردید در همه‌ی زمینه‌ها از زبان‌شناسی (که وی در کنار کسانی چون Alfredo Trombetti و Hermann Möller و Linus Brunner تا به نوستراتیکهای فعلی با همه‌ی اختلافاتشان، قایل به نظریه‌ی قرآنی- حکمی همریشگی بنیادی خانواده‌های زبانی مختلف بود) و معادل‌گذاری (که معادلهای ایشان برای اصطلاحات فلسفی و حوزه‌های مختلف علوم انسانی غربی، نشان از توجه تام ایشان به تمامی میراث موجود از فرادادهای ایران پیش از اسلام تا تراث دوره‌ی تمدنی اسلامی حکایت می‌کند) گرفته تا فلسفه و حکمت با این قول کلام را به پایان می‌برم. از ایشان در اقتراحی در مورد «بهترین کتابهایی که خوانده اید» چینن نقل شده‌است: «کلام الله مجید، کتابی است که امروز، دیروز و همیشه برای من بهترین کتاب بوده‌است.» (مجله‌ی بنیاد، تیر 1357) ایشان همچنین در مصاحبه‌ای گفته اند: «قرآن پدیده‌ای بسیار بزرگ در مقابل «شرک» یونانی، یعنی زندقه و متافیزیک، است . یک نیروی عظیم و پایدار است. فلسفه یارای آن را ندارد که تمدن اسلامی را بغلطاند و بر آن مستولی شود. غربزدگی به محض ورود به این تمدن متوقف می‌شود و از اینجاست که دین اسلام به‌عنوان عاملی برای مقابله با غربزدگی، ارزشی محتوم پیدا می‌کند. اما خوب نباید فراموش کرد که حقانیت بقیه‌ی ادیان که در چنبره‌ی فلسفه قرار می‌گیرند، همچنان برای «پسفردا» محفوظ است. این حقانیت در «پسفردا» چهره‌ی خود را نشان خواهد داد.» (گرچه در جلسه‌ی بعدی مصاحبه به اعتراض آورده اند: «آقا جان! برادر عزیز! من کی گفتم «پدیده»؟ بنده وقتی به این تعبیر یعنی «پدیده‌ی قرآن» رسیدم بند بند وجودم به لرزه افتاد. چون در استعمال کلمات و الفاظ همیشه جانب حزم و احتیاط را داشته ام. برای من استعمال الفاظ با ادبیات‌بافی و فلسفه‌بافی ملازمه دارد نه با تعاطی حکمت و فلسفه و هنر حقیقی.» ایشان همچنین در خصوص اطلاق «تمدن اسلامی» هم تذکراتی داده اند و اصطلاح صحیح مورد اطلاق را «وَلایت» دانسته اند. ر.ک. روزنامه‌ی رستاخیز، 20 مهر و 11 آبان 1355) در تمامی این نوشته این بنده از تحقیقات جناب محمدرضا ضاد مدیر پایگاه اینترنتی ahmadfardid.com و وبلاگ مغتنم fardidnameh.blogfa.com استفاده کرده‌است.

انجمن حجتیه و مکتب تفکیک:

انجمن حجتیه و مکتب تفکیک دو مورد جداگانه از هم اند و جز دورادور نسبتی با هم ندارند. انجمن حجتیه یک تشکل فراگیر بود که با طرز تفکری خاص و تشکیلاتی مدون (تقریباً شبیه به یک حزب) در پی اهدافی خاص اقدام می‌کرد و در تاریخ خود فراز و نشیبهای گوناگونی را هم پشت سر گذاشته است (در این خصوص مطالعه‌ی کتاب مفید از انجمن پیروان قرآن تا انجمن حجتیه (سیر تحول انجمنهای دینی [مشهد] از شهریور 1320 تاکنون)، که حاصل گفتگو با یکی از چهره‌های شاخص خراسان در انقلاب اسلامی ماست یعنی جناب حیدر رحیم‌پور (نشر طرح فردا، تهران، 1388 توصیه می‌شود. همچنین کتاب جریان‌شناسی انجمن حجتیه، سیدضیاء علیانسب و سلمان علوی نیک، زلال کوثر، قم، 1385 نیز قابل مطالعه است.) اما مکتب تفکیک یا به تعبیر برخی محققان «مکتب معارف خراسان» (ر.ک. درامد محقق گرانقدر و کوشا جناب مهندس حسین مفید در کتاب ارزشمند ابواب الهدی از مرحوم میرزا مهدی اصفهانی، مرکز فرهنگی-انتشاراتی منیر، تهران، 1387، ص23) یک نهضت فکری مکتبی (یعنی دارای حوزه‌ی درس و بحث متمرکز) است که برخی از نامداران حوزه‌ی معارف اهل بیت (ع) و فقه اسلامی مشهد مقدس بدان منسوب اند و ارتباط آن با انجمن حجتیه جز از طریق یکی از افراد منسوب به متفکر قرآنی و فقیه اصولی مرحوم میرزا مهدی اصفهانی (1303 – 1365 هـ.ق) از شاگردان متبحر اصولی بزرگ جناب میرزای نائینی که حتی تألیف مستقلی هم در زمینه‌ی مباحث استاد خود ندارد نیست. در مورد عدم نسبت انجمن حجتیه (علی مبنی المشهورات!) با «مکتب معارف خراسان» اشاره به دو اتهام بزرگ انجمن حجتیه و بررسی نسبت آن با «مکتب معارف خراسان» مفید است. انجمن حجته اولاً متهم است به عدم پذیرش ولایت فقیه و ثانیاً متهم است به عدم همراهی با انقلاب اسلامی. در مورد اول باید گفت در خصوص میرزا مهدی اصفهانی یکی از نکات تاکنون ناگفته این است که ایشان به همراه امام خمینی از نخستین کسانی اند که در باب ولایت فقیه دست به تألیف زده اند. ایشان در کتاب دوم اصول فقه خودشان یعنی کتاب مواهب السنیة فی بیان المعاریض و التوریة فی کلمات الائمة لاستنباط الاحکام الشرعیة (و ولایة الفقیه) پس از صفحاتی که در تبیین و توضیح حدیث شریف ارجاع امت به «روات حدیث» در موضوع «حوادث واقعه» (یعی حدیث اصلی در اثبات روایی ولایت فقیه) می‌نویسند فصلی را با عنوان ولایت فقیه می‌گشایند که علاقه‌مندان را به خواندن اصل متن ارجاع می‌دهم و تنها به برخی فصول این مبحث اشاره می‌کنم که به نظر می‌رسد به تنهایی گویا باشد: «مجاری الامور علی اید العماء» «العلماء ولاة ولکن مسلوبون» «العلماء حکام علی الناس» «المناصب کلها للعلماء و هم المظلومون» و غیره (چاپ شده در مجموعه‌ای که با کوشش جناب سیدمحمدباقر نجفی یزدی به سال 1364 به صورت خطی و شخصی منتشر شده‌است. چاپ‌نشدن منقح مجموعه‌آثار جناب میرزا مهدی اصفهانی جای تأسف بسیار دارد). اما در خصوص همراهی یا عدم همراهی ارکان «مکتب معارف خراسان» با انقلاب به تأیید پیش از نهضت مرحوم شیخ مجتبی قزوینی (1318 تا 1386 هـ.ق) از امام خمینی و بیعت ایشان و مرحوم میرزا جواد آقای تهرانی (آن عالم وارسته) (1283 تا 1368 هـ.ش) با امام خمینی پس از فوت فقیه بزرگ مرحوم بروجردی و حضور خالصانه‌ی مرحوم میرزا جواد آقای تهرانی حتی در جبهه‌های جنگ حق و باطل و در کنار بسیجیان جان بر کف خمینی بزرگ (با آن کهولت سن و خمیدگی قامت) اشاره می‌کنم که العاقل یکفیه الاشارة. (ر.ک. کتاب جناب رحیم‌پور، صص 99  - 106 و مکتب تفکیک، محمدرضا حکیمی، دلیل ما، تهران، هشتم، 1382) از مشهورات غلط دیگری که درباره‌ی «مکتب معارف خراسان» وجود دارد مقایسه‌ی آن با تفکر اخباری و متهم کردنشان به اخباری بودن است در حالی که به این مهم توجه ندارند که مرحوم میرزای اصفهانی خود از منتقل‌کنندگان اصلی مباحث نوِ میرازی نائینی، اصولی بزرگ، به خراسان بود (که از خود آن بزرگ نیز اجازه‌ی «اجتهاد مطلق» داشت) و البته در کنار این، از دست و پاگیر شدن بیش از حد لزوم اصول نیز گله‌مند بود که سالهایی چند از عمر علم‌آموزان حوزه‌ها را می‌گیرد و ثمر چندانی نیز ندارد. از ایشان جز سلسله‌درسهایشان بر طبق منش میرزای نائینی، دو کتاب در اصول فقه برجای مانده‌است که عبارت اند از مصباح الهدی (فی زبدة اصول فقه الاسلام) و همان مواهب السنیةی مذکور در پیش. (نیز ر.ک. ابواب الهدی، تحقیق حسین مفید)

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 آبان1389ساعت 20:20  به دست محمد نورالهی  | 

این نوشته با اصلاح بازگذاری شده است.

به نام خداوند پریروز و پسفردای تاریخ

   مرحوم استاد سید احمد فردید آتشی برافروخت که خاموش شدنش محتمل نمی‌نماید و نه تنها این بلکه گویا زمان ببرد تا محدوده‌ی اثرگذاری و میزان آن فهم و درک شود. اگر به زور هم که شده و کاملاً تصنعی از حدود تفکر خارج شویم و خودمان را به ظاهر صرف تنها مشغول سازیم باز هم می‌توانیم گفت ایشان متعلق به نسلی از مترجمان و گزارشگران بود که اکنون تعداشان مع الاسف هر روز رو به کاهش است و باید گفت تنها همانها بودند که می توانستند آتش مواجهه‌ی ما با «غیر» را برافروخته نگاه دارند و از این راه باب گفت و گو و از این طریق نزدیکی و امکان درک را میان ما و «غیر» فراهم سازند.

دوستان! رفقا! خواننگان محترم! باور بفرمایید ترجمه کردن به صرف زبان‌دانی نیست آن هم به این صورت که تنها به آشنایی روزمره (چه روزمره‌ی رفتن به بقالی و چه روزمره‌ی تخصصی) با زبان مبدأ اکتفا شود و هیچ از زبان مقصد که زبان خود ماست ندانیم.

مرحوم فردید نه تنها فرانسوی و آلمانی را خوب می دانست و در آنها استاد بود بلکه از آن مهمتر (و باور بفرمایید به مراتب مهمتر) از چم و خم زبان فصیح پارسی و زبان درخور متونی که به گزارششان مبادرت می کرد آگاهی تام و تمام داشت.

سیاوش جمادی در مقدمه‌ی ترجمه اش از هستی و زمان «هایدگر» (که به تعبیر استاد ضیاء‌شهابی نه عنوان اثر را درست ترجمه کرده است و نه نام نویسنده را درست ضبط[1]) در تعریض به مرحوم فردید آورده است: «وقتی ورود هیدگر به ایران بر خلاف ژاپن نه با ترجمه‌ی هستی و زمان بل در متن فلسفه‌ی تطبیقی رخ می‌دهد، نوعی جستجوی مبتنی بر واژه‌نامه برای یافتن معادلهایی از اصطلاحات حکمای اسلامی در مقابل اصطلاحات هیدگری رایج می‌شود.» (ص 28، برگرفته از همان مقاله‌ی استاد ضیاء‌شهابی، من آن ترجمه را دارم.)

از پاسخهایی درخور و متفکرانه که استاد بدین اظهار نظر غیرعلمی و غیرحقیقی داده اند می گذرم (که خود می توانید  در همان مقاله بخوانید) و این بنده نیز بر آنها چیزی می افزایم. اصلاً مگر گزارش راستین تفکری که به زبانی بیگانه با ما تحقق یافته است جز به همین روش معروضٌ به شدنی است؟! حاشا و کلا که چنبن باشد. مگر با آگاهی صرف از معادلهای لغتنامه‌ای (آن هم لغتنامه‌های کذایی معلوم الحال) می‌توان تفکری در سطح هیدگر و یا حتی هوسرل و دریدا را به پارسی گزارش کرد.

این فرد حتی از تفاوت «وجود» و «هستی» نیز آگاهی ندارد آن وقت دست برده است (بلکه دستبرد زده است) به ترجمه‌ی کاری به سنگینی Sein und Zeit که خود آلمانی‌ها هم در فهم آن درمانده اند.

برای آگاهی خواننده‌ی تیزفهم اما خالی الذهن به عرض می رسانم که اولین پرسش و طبیعی‌ترین پرسش به محض مواجهه با معادل «وجود» برای das Sein به جای «هستی» با توجه به این که مرحوم فردید به ریشه‌شناسی و توجه به ریشه‌ی واژگان برای معادل‌گذاری شهرت دارد و حتی برخی معادلهای ایشان که از همبن اصل پیروی کرده اند کمی دور از ذهن نیز شده اند (نظیر معادل «دیدار» برای Idee که از ریشه‌ی یونانی eidein هم‌معنی و همریشه با «دیدن» است، به‌خصوص معادل «دیدارشناسی» برای ایدئولوژی) این است که چطور در مورد این واژه‌ی اصلی، چنین اصلی رعایت نشده است (البته تنها در مورد هیدگر و نه مثلاً پارمنیدس)؟ پاسخ را از زبان استاد ضیاء‌شهابی بشنویم:

«[...] متن نیم‌نوشته نامش Sein und Zeit است. Zeit und Sein نام بخشی است نانوشته از متن – بخشی کز آن جز نام از متن نمی‌توان شنید. قلم متن چون بدین بخش رسیده بر خود شکافته است. از متن می‌توان شنید که Sein را به Zeit و Zeit را به Sein تعلقی هست. زبان متن، این تعلق را با حرف عطفund  به جلوه می‌آورد. آلمانی‌زبانی که فارسی نداند – حتی اگر خود هیدگر یا هیدگرتر از هیدگر هم باشد – نمی‌داند که به فارسی به جای und می‌گویند «و» و به جای Zeit می‌گویند «زمان». اما به جای Sein هم «هستی» می‌گویند و هم «وجود». برای آن که یکی از این دو تعبیر را بر یکی دیگر اختیار کنیم باید از متن بپرسیم که چه نسبت است  Seinرا به زمان (فرض و بنا [را] بر آن بگذاریم که در ترجمه‌ی Zeit به «زمان» جای شک و شبهه نیست). بیان حقیقت این ربط و نسبت اگر در حوصله‌ی زبان Sein und Zeit می‌بود کتاب ناتمام نمی‌ماند. اگر به پیش‌درآمد متن گوش بسپاریم می‌شنویم که فرود می‌آید به این گوشه که زمان «افق [ممکن] هر نحوی از انحای فهم Sein» است [Zeit als möglichen Horizontes eines jeden Seinsverständnisses überhaupt] . بدین معنی که آنچه هرکس از Sein فهم می‌کند مبتنی است بر معنای زمان نزد آن کس. پس این نکته را می‌توانیم مسلم و ختم شده بگیریم که به نزدیک هیدگر Sein را به زمان تعلقی («تعلقٌ ما»یی) هست. این تعلق یا ربط و نسبت به زمان چنان که هست، از واژه‌ي «هستی» به دید نمی‌آید.[2] چرا که «هست» و «هستی» ربط و نسبت به زمان حال یا اکنون را افاده می‌کند اما به گذشته و آینده را نه. این نکته را از متن آلمانی نمی‌توان آموخت، از زبان فارسی می‌توان که در آن «... بود » به گذشته (که دیگر نیست) تعلق می‌گیرد، «... هست» (یا ... هنوز هست) به اکنون و «... خواهد بود» به آینده (که هنوز نیست).» تمت

آنچه را که جناب استاد در اینجا به اجمال مطرح کرده اند بنده تلاش کرده ام با قاپیدن اشاره‌ای از ایشان در گفت و گویی که بدین پیچش مو و اشارتهای ابرو بینی مرحوم فردید توجه دادند با تمام قلت فهم و منابعم به تفصیل بیاورم که حاصلش شده است مقاله‌مانندی به عناوین:

«چگونه از هیدگر گذشتم» یا

«اشاره‌ای بس مجمل به نسبت هستی و زمان در اندیشه‌ی مارتین هیدگر» یا

 «هیدگر: اندر میان "وجود" و "هستی"» یا

«انتقاد بنیادین مرحوم فردید از اساس فکر هیدگر»[3]

در اینجا بخشهایی از آن را با تغییراتی به اقتضای گذشت زمان و نیز «طرح ضمنی» می‌آورم:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 2 آبان1389ساعت 16:39  به دست محمد نورالهی  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

به نام خداوند پریروز و پسفردای تاریخ

امام صادق – که بر اوست سلام – فرمودند: «اَحَبَّ اِخوانی الیَّ مَن اَهدی اِلیَّ عُیُوبی»: «دوست‌داشتنی‌ترین برادرانم نزدم اوست که عیبهایم را به من هدیه کند.»[1]

امروز روز شهادت درداور مدون و مُبَسِّط مذهب حقه‌ی شیعه‌ی عثنی عشریه یعنی اسلام ناب محمدی – صلوات الله علیه و علی آله الاکرام – است؛ امام جعفر صادق (17  ربيع الأول سال 83 تا 25  شوال 148 هـ.ق)– که سلام خداوند بر او باد. ظاهراً این‌بار خدا توفیق داده‌است که در این وبلاگ چیزی در این خصوص نوشته شود. این بنده مدتی است از کارگری به ویراستاری راه گردانده است (که امیدوار است به صلاحش نیز باشد و از آن خیر ببرد به امید خداوند و بمنه و کرمه). کتابی که هم‌اکنون در دست دارم کتابی است با عنوان پیشوایان شیعه، پیشگامان وحدت نوشته‌ی طلبه‌ی فاضل آقای مهدی مسائلی که به مناسبت امروز، دو حدیث از آن میان که ویرایش/ ترجمه‌ی خود بنده است می‌آورم. ناگفته نگذارم که در این ویرایش/ ترجمه سعی کرده‌ام برخی ظرایف کلام را رعایت کنم:

1)

عَمْر بن نُعمان جُعفي‏ روایت نموده‌است:

كَانَ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ - علیه‌السلام - صَدِيقٌ لَا يَكَادُ يُفَارِقُهُ إِذَا ذَهَبَ مَكَاناً فَبَيْنَمَا هُوَ يَمْشِي مَعَهُ فِي الْحَذَّاءِينَ وَ مَعَهُ غُلَامٌ لَهُ سِنْدِيٌّ يَمْشِي خَلْفَهُمَا إِذَا الْتَفَتَ الرَّجُلُ يُرِيدُ غُلَامَهُ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ فَلَمْ يَرَهُ فَلَمَّا نَظَرَ فِي الرَّابِعَةِ قَالَ: يَا ابْنَ الْفَاعِلَةِ! أَيْنَ كُنْتَ؟ قَالَ: فَرَفَعَ أَبُوعَبْدِ اللَّهِ - علیه‌السلام - يَدَهُ فَصَكَّ بِهَا جَبْهَةَ نَفْسِهِ ثُمَّ قَالَ: سُبْحَانَ اللَّهِ تَقْذِفُ أُمَّهُ؟! قَدْ كُنْتُ أَرَى أَنَّ لَكَ وَرَعاً فَإِذَا لَيْسَ لَكَ وَرَعٌ. فَقَالَ: جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنَّ أُمَّهُ سِنْدِيَّةٌ مُشْرِكَةٌ. فَقَالَ: أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ لِكُلِّ أُمَّةٍ نِكَاحاً؟! تَنَحَّ عَنِّي. قَالَ: فَمَا رَأَيْتُهُ يَمْشِي مَعَهُ حَتَّى فَرَّقَ الْمَوْتُ بَيْنَهُمَا؛[2]

حضرت صادق - عليه السلام - دوستى داشت كه آن حضرت را هر جا كه مي‌رفت تا می‌شد رها نمي‌كرد و از او جدا نمي‌شد، روزى در بازار كفاشها همراه حضرت می‌رفت، و دنبالشان غلام او كه از اهل سِند [:هند] بود مى‏آمد، ناگاه آن مرد به پشت سر خود متوجه شد و غلام را خواست و او را نديد و تا سه مرتبه برگشت و او را نديد، بار چهارم كه او را ديد گفت: اى پسر فلان‌کاره كجا بودى؟ حضرت‏ صادق - علیه السلام - دست خود را بلند كرد و به پيشانى خود زد و فرمود: سبحان اللَّه! مادرش را [به زنا] متهم می‌كنى؟ من خيال می‌كردم پارسایى داری، اكنون مى‏بينم كه پارسایى ندارى. عرض كرد: قربانت گردم مادرش زنى است سِندی [:هندی] مشرک. حضرت فرمود: مگر نمی‌دانستی كه هر ملتى براى خود [طرز] ازدواجى دارند، از من کناره بگیر!

[عمرو بن نعمان، راوى حديث] گويد: ديگر او را نديدم كه با آن حضرت راه برود تا آنگاه كه مرگ ميان آنها جدایى انداخت.[3]

2)

«زرارة [بن اعین 80 تا 150 هـ.ق] گفت: به امام صادق – که بر اوست سلام – گفتم: در مورد پیوند زناشویی با مردمان [غیر شیعه] چه نظری دارید که من اینچنین که می‌بینید پا به سن گذاشته ام [بالای 34 سال] و هنوز ازدواج نکرده‌ام؟

گفتند: چه از ازدواجت مانع شده‌است؟

گفتم: هیچ مگر این که می‌ترسم پیوند زناشویی با آنان حلالم نباشد؛ شما چه می‌فرمایید؟

گفتند: پس چه می‌کنی که جوان ای؛ صبر می‌کنی؟

گفتم: کنیزان را می‌گیرم.

گفتند: خوب، اکنون بیاور که به چه کنیزان را حلال دانسته‌ای؟

گفتم: زن‌برده [أمة] که چون آزاده [حرة] نیست. اگر از او به کمترین چیزی به شک افتادم [یا اگر از او کمترین چیز ناپسندی ببینم] می‌فروشمش و کنارش می‌گذارم.

گفتند: برایم بگو که به چه حلالش دانسته‌ای؟

زراره گفت: جوابی نداشتم.

پس بدیشان گفتم: چه نظری دارید آیا ازدواج کنم؟

گفتند: پروایم نیست که بکنی [ما أبالی أن تفعل].

گفتم: درست شنیدم [گفتید]: پروایم نیست که بکنی. این دو معنی دارد [که آنچه بیشتر به نظرم درست می‌آید این است که شما می‌گویید] پروایم نیست گناه کنی بدون آن که من فرمانت دهم.

اینجا بود که به من گفتند: رسول خدا – که درود خداوند بر او و خاندانش باد – ازدواج کرده بود و آنچه کرده بود از قبیل زن نوح و زن لوط کرده بود: «آن دو به دست دو بنده از بندگان شایسته‌مان بودند» [تحریم، 10].

گفتم: رسول خدا – صلی الله علیه و آله – در این مورد در جایگاه من نیست. زن ایشان کاملاً زیر دستش بود و به فرمانش معترف بود و به دینش معترف بود.

[زراره در ادامه] گفت: پس به من گفتند: در مورد [تعبیر] «خیانت» در کلام خدا – که عزیز است و جلیل: «پس هر دو بدیشان خیانت کردند» چه نظری داری؟ [به نظر من] از این نخواسته است مگر خطایی بزرگ و علنی را [مایعنی بذلک الا الفاحشة] [یعنی آن دو آنچنان هم مطیع نبوده‌اند!] و رسول خدا – صلی الله علیه و آله – به فلانی زن داده بود.

[زراره] گفت: گفتم: خدا خیرتان بدهد چه می‌فرمایید؛ راهی شوم و به فرمانتان ازدواج کنم؟

به من گفتند: اگر خواستی ازدواج کنی «چشم و گوش بسته»ی زنان [علیک بالبُلهاء من النساء] را بگیر.

گفتم: «چشم و گوش بسته» چیست؟

گفتند: پرده‌نشینان پاک‌دامن [ذوات الخدور العفائف].

پس گفتم: کسی که بر مسلک سالم بن حفصه [از زیدیه] است؟

گفتند: نه.

گفتم: کسی است که بر مسلک ربیعة الرأی است [که رأیش را ملاک حقیقت می‌گرفت]؟

گفتند: نه، بلکه نوبالغانی اند که نه از روی کفر سرکشی کنند و نه آن شناختی را که شما دارید دارند [الغواتق اللواتی لاینصبن کفراً و لایعرفن ما تعرفون].

گفتم: آیا این [خصوصیات] گذشته از آن است که مؤمن باشند یا کافر؟

گفتند: روزه می‌گیرند و نماز می‌گزارند و خداوند را پرهیزکار اند و [در ضمن] آگاهی‌ای از آنچه شما بر آن اید ندارند.

گفتم: خداوند – عز و جل – گفته است: «او آن کس است که آفریدتان و از شمایند [برخی] کافر و از شمایند [برخی] مؤمن» [تغابن، 2]؛ نه، به‌خدا هیچ یک از مردمان نیست که نه مؤمن باشد و نه کافر.

[زراره] گفت: پس امام صادق – که سلام خداوند بر اوست – فرمود: سخن خداوند از سخن تو درستتر است. ای زراره! آیا سخن خداوند را ندیده‌ای: «كار شايسته را با [كارى] ديگر كه بد است درآميخته‏اند؛ اميد است‏ خدا بر آنان بازگردد [یا توبه‌ی آنان را بپذيرد]»[4] خوب، چرا گفت «امید است»؟

گفتم: اینها یا کافر اند و یا مؤمن.

[زراره در ادامه] گفت: امام گفتند: در مورد این سخن خداوند – عز و جل – چه می‌گویی: «مگر ناتوان‌ماندگانی [حقیقی] – از مردان و زنان و کودکان – که توان چاره نمی‌دارند و به راهی ره نمی‌برند»[5] که آن راه به سوی ایمان باشد؟

گفتم: اینها یا مؤمن اند و یا کافر.

گفتند: به‌خدا آنان نه مؤمن اند و نه کافر. سپس پیشتر آمدند و گفتند: در مورد «بلندی‌نشینان»[6] چه می‌گویی؟

گفتم: آنان یا مؤمن اند و یا کافر؛ اگر به بهشت بروند مؤمن اند و اگر به جهنم بروند کافر اند.

پس امام گفتند: به‌خدا، نه مؤمن اند و نه کافر؛ اگر مؤمن بودند همچنان که مؤمنان به بهشت می‌روند به آن می‌رفتند و اگر کافر بودند همچنان که کافران به درون آتش می‌روند به درونش می‌رفتند. بلکه گروهی اند که خوبیها و بدیهایشان برابر شده‌است و دست کارها از آنان کوتاه شده و آنان همچنان اند که خداوند – عز و جل – گفته بود.

پس گفتم: آیا اینها بهشتی اند یا جهنمی؟

گفتند: من رهاشان می‌کنم آنجا که خداوند رهاشان کرده‌است.

گفتم: آیا وامی‌گذاریدشان؟

گفتند: آری وامی‌گذارمشان همچنان که خداوند واگذاشته‌شان اگر بخواهد به بخشایش خود به بهشتشان می‌برد و اگر بخواهد به سبب گناهانشان به سوی جهنمشان می‌کشاند و البته ظلمی بر ایشان نمی‌رود [أُرجئهم کما أرجأهم الله، إن شاء أدخلهم الجنة برحمته و إن شاء ساقهم الی النار بذنوبهم و لم یظلمون].

گفتم: آیا کافر به بهشت می‌رود؟

گفتند: نه.

گفتم: آیا جز کافر به جهنم می‌رود؟

[زراره] گفت: گفتند: نه، مگر این که خداوند بخواهد. ای زراره! همانا من می‌گویم آنچه خدا بخواهد و تو نمی‌گویی آنچه خدا خواهد [إننی اقول ما شاء الله و انت لاتقول ما شاء الله]. اما اگر تو پیر شوی باز می‌گردی و گرههای [ذهنیـ]ـت گشوده می‌شود.  



[1] . (روزنامه‌ی کیهان، 11 مهر 1389، ص6 ، معارف: محبوبترین هدیه از نظر امام صادق (ع)، نوشته‌ی رضا شریف‌زاده) در ضمن تعبیر بسیار لطیف است. «هدیه‌کردن» دو خصوصیت مهم دارد یکی با حسن نیت همراه است و دیگر این که سعی می‌شود هدیه در بهترین صورت اهدا شود. در عیب‌گفتن نیز باید این دو شرط رعایت گردد.

[2]. شيخ كليني، كافي، ج‏2، ص324 و ورام بن ابى‌فراس، مجموعة ورام، ج2، ص207.

[3]. همچنین در روایت دیگری آمده: عن أبي‌بصير قال: سمعت أبا عبد الله - عليه السلام - يقول: نهى رسول الله - صلى الله عليه و آله - أن يقال للاماء يا بنت كذا و كذا و قال: لكل قوم نكاح. [از ابابصیر نقل شده است که گفت: شنیدم که امام صادق – علیه السلام – می گویند: فرستاده‌ی خداوند – که درود خدا بر او و خاندانش باد – بازمی‌داشتند که به کنیزان [غیر مسلمان] [نسبت ناشایست بدهند و به آنان] گفته شود ای دختر چنین و چنان و فرمود: هر قومی [روش] ازدواج خود را دارند. و]. شيخ طوسي، تهذيب الأحكام، ج7، ص472؛ شيخ حر عاملي، وسائل الشيعه، ج21، ص200.

[4] - توبه، 102: «و ديگرانى هستند [از اعراب] كه به گناهان خود اعتراف كرده و كار شايسته را با [كارى] ديگر كه بد است درآميخته‏اند؛ اميد است‏ خدا بر آنان بازگردد [یا توبه‌ی آنان را بپذيرد] كه خدا آمرزنده‌ی مهربان است.» (ترجمه‌ی آقای فولادوند با اندکی ویرایش)

[5] - نساء، 98 (ترجمه از استاد شهرام هدایت) کل آیات: «ایشان را که فرشتگان – ستمکار به خویش – [جان] بازگیرند گویند: به چه کار بودید؟ گویند: به زمین ناتوان‌مانده بودیم. گویند: زمین خدا فراخ نمی‌یود تا در آن [از روزگار گناه‌آلود] می کوچیدید؟ اینک اینان اند که به دوزخ – که بازگشتگهی بد است – جای دارند. (97) [...] (98) پس اینان اند که شاید خدا از ایشان درگذرد که خدا درگذرنده‌ای آمرزگار باشد.» (99) (با اندکی ویرایش) در ضمن به نظر بنده استاد شهرام هدایت تاکنون صالحترین فرد برای ترجمه‌ی قرآن بوده است و ترجمه‌ی وی از قرآن قابل اعتناترین ترجمه برای من بوده است (انتشار ناکامل 1360). از ایشان کتابی که حاصل پانوشتهایش بر ترجمه‌ی قرآن است منتشر شده است به نام: بررسی زبان‌شناختی واژه‌هایی از قران کریم (پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 1384)

[6] - اعراف، 48 و 49: «و بلندی‌نشینان، مردانی [از دوزخیان] را که به چهره‌هاشان می شناسند آواز داده، گویند: گرداوردنتان [یا گردامدنتان] و آن بزرگی که می‌کردید بی‌نیازتان نساخت. آیا اینان آن کسان اند که سوگند خوردید که خدا ایشان را به بخشایش نرساند؟! [پس [به رغم آنان] ایشان را گفت:] به بهشت درآیید، شما را نه بیمی باشد و نه اندوهناک شوید.» (ترجمه از استاد شهرام هدایت با اندکی ویرایش)

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 مهر1389ساعت 4:42  به دست محمد نورالهی  | 

پینوشت:

به نام خدا. در نوشته ی زیر با تذکر جناب آقای محمدرضا ضاد – حفظه الله – اصلاحاتی صورت گرفت و برخی دیگر از سهوهای آن (چه با تذکر مستقیم جناب ضاد و با بازخوانی دوباره) اصلاح شد. از ایشان صمیمانه و خاضعانه تشکر می کنم.

اما بنا بر تذکر دیگر ایشان در مورد معنی «پست مدرن» توضیحی را ضرور می بینم. بنده نوشته ام: «پست مدرن» محتمل دو معنی تواند بود؛ نخست به معنی ظهور بطون عالم مدرن. در این معنی پست مدرن چیزی جز آزاد شدن نیروهای نهفته ی مدرن نیست. نیچه که وی را می توان «افشای فلسفه» خواند در این معنی بارزترین چهره ی پست مدرن است. دودیگر پست مدرن به معنی گذرنده از عالم مدرن به عالم ترانس مدرن و یا آماده گر برای گذر از دوران مدرن به ترانس مدرن.» [و اکنون اضافه می کنم که در این معنی مارتین هیدگر بارزترین چهره ی پست مدرن است]

اما در هر دوی این معانی نحوی تزلزل مبانی عالم مدرن و ارکان معرفتی – هست شناختی آن دیده می شود که برخی (با تعبیراتی که از متفکر انقلابی جناب محمدرضا حکیمی آموخته ام) «مبنایی» است و برخی دیگر «علی المبنی» (یعنی برخی با استناد به خود مبانی عالم مدرن است و برخی دیگر با در نظر آوردن چیزی فرا و ورای عالم مدرن). بدین ترتیب بحران در عالم مدرن در هر دوی این تعاریف مستتر است گرچه بدان تصریحی نشده است. باز هم از جناب تشکر می کنم.

بسم الله الرحمن الرحیم

به نام خداوند پریروز و پسفردای تاریخ

تأملاتی پست مدرن[1] در باره ی عقل / خرد «ناب»[2]

 

افلم یَسیروا فی الارض فتکون لهم قلوب یَعقِلون بها او آذان یسمعون بها فإنّها لاتَعمیَ الابصارُ ولکن تعمی القلوب التی فی الصدور (حج، 46)

آیا اینک در زمین به راه نیفتادند تا قلبهایی داشته باشند که بدانها تعقل کنند یا گوشهایی که بدانها بشنوند [نه چنین کنند] که همانا چشمها کور نیستند اما قلبهایی که در سینه هاست کور اند.[3]

و يجعل الرجس على الذين لا يعقلون (یونس 100)[4]

و [ایزد] رجس[5] را بر کسانی که تعقل نمی کنند نهاد.

فبَعَثَ فیهم رُسُلَه و واتَرَ الیهم انبیاءَه لیستأدوهم میثاقَ فطرتِه و یُذَکِّروهم مَنسیَّ نعمته و یَحتجّوا علیهم بالتبلیغ و یُثیروا لهم دفائنَ العقول (نهج البلاغة، خطبه ی نخست، بخشهای پایانی)

پس در میانشان فرستادگانی گسیل داشت و به سویشان پیامبرانش را پی در پی روانه ساخت تا از آنان بخواهند که میثاق فطرتش را به جای بیارند و فراموشیده ی نعمتش را به یادشان آورند و بر [ناحقی] ایشان به رسانایی حجت آورند و از بهرشان دفینه های عقلها را بشورانند [و کند و کاو کنند].

Das Denken beginnt erst dann, wenn wir erfahren haben, die seit jahrhunderte verherrlichte Vernunft hartnäckigste Widersacherin des Denkens ist.

پس تفکر تازه آنگاه می آغازد که ما آزموده باشیم خرد ِ از سده ها [پیش تا کنون] ستوده آمده [خود] سرسخت ترین همیستار/ پتیاره ی تفکر است.

(جمله ی آخر مقاله ی «کلام نیچه: خدا مرده است» در کتاب راههای گیلی/ هیولانی، مارتین هَیدگر. ترجمه بر اساس افادات مرحوم استاد سید احمد فردید)

درآمد:

Holz lautet ein alter Name fuer Wald. Im Holz sind Wege, die meist verwachsen jaeh im Ungegangenen aufhoeren.

Sie heissen Holzwege.

Jeder verlaeuft gesondert, aber im selben Wald. Oft scheint es, als gleiche einer dem anderen. Doch es scheint nur so.

Holzmacher und Waldhueter kennen die Wege. Sie wissen, was es heisst, auf einem Holzwege zu sein. (Holzwege, Martin Heidegger)

«Holz [گیل/ غیل] نامی قدیمی است برای بیشه. در هُلتس راههایی هستند که اغلب با پیچی نامنظم ناگهان در [مسیرهایی] نارفته قطع می شوند.

آنها Holzwege [راههای گیلی / هیولانی] خوانده می شوند.

هر کدام از آنها مجزا سپری می شوند اما در همان بیشه. بیشتر اوقات به نظر می رسد یکی شبیه به دیگری است. البته تنها چنین به نظر می رسد.

گیل بران و بیشه بانان راهها را می شناسند. آنان آنچه را [«] در گیلی/هیولانی راه بودن [»] [مجازاً «گمگشته بودن»] خوانده می شود می دانند.» (پیشدرآمد کتاب راههای گیلی / هیولانی اثر مارتین هیدگر)[6]

***

اگر آنچه ما آن را به حقیقت می گیریم چیزی جز عادات روزانه ی ما نباشد چه؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 7 اسفند1388ساعت 17:52  به دست محمد نورالهی  | 

بازگذاری یک نوشته ی قدیمی برای عدم قطع ارتباط

به همراه چند شعر از مردی که وصفش را اکنون ناتوانم: مرحوم استاد سید عباس معارف

به نام و خداوند پریروز و پس فردای تاریخ

خدای گلها و پرندگان

 

خوشا پرندگان

 

امشب از شبهایی است که باز مرا به حال خوش آگاهی از خویش برد در هوای شعری از منوچهر آتشی، مرحوم منوچهر آتشی.

دفتر آهنگ دیگر را دست گرفته بودم تا شعر «اسب سفید وحشی» را بازبخوانم و رایانویسی کنم برای وب لاگم و در خلال آن بازخوانی و پیش از آن، شعرهای دیگر را هم نگاهی انداختم و برخی را دوباره خواندم. این حس از آنِ این هواست: «انسان و جاده ها».

من همیشه پرندگان را دوست می داشته ام؛ قمریکان را، گنجشگکان را، کبوتران را، و حتا کلاغها را که چشمهاشان عجیب برق می زند و گرچه سیاه اند و در بی اعتمادی به آدمیان، دست کمی از خود آدمیان ندارند ولی چشمهاشان عجیب برق می زند.

من همیشه به پرندگان رشک می برده ام گرچه نه چندان بر زبان آورده باشم. پرندگان که تاب سرما و بیابان را ندارند و همیشه می خواهند در کنار گلها و در اردیبهشت باشند. در آبها تن بشویند و در شاخه ها بیاسایند. سر در دنبال هم گذارند و ... .

پرندگان را به سبب کوچشان حسرت می برده ام. کوچشان به بالشان است که هرگاه بخواهند می گشایند و می روند و می روند و می روند تا بدانجا که دیگر نخواهند رفت و می رسند به وطن که دلشان خوش است و خوش دل اند در آنجا، در وطن. وطنشان اینجا یا آنجا نیست هم آنجاست و هم اینجا و دلتنگی ندارند از دوری از آن.

وطنشان را به بالی که دارند می یابند و هر سال و هر ساله، وطنشان را می یابند و هر سال و هر ساله.

خوشا پرندگان که تاب سرما و بیابان را ندارند و همیشه می خواهند در کنار گلها و در اردیبهشت باشند. خوشا پرندگان.

4/9/1384

ساعت 11:49 دقیقه ی شب

1

مست جنون آمدم بر در شیر خدا

داغ ملامت به دست، خار ندامت به پا

گرچه که زنجیر خویش تازه گسستم، سحر

شکر که دل گم نکرد شارع میخانه را

همتی ای اشک و خون!غسل دهیدم که پای

ور نه نیارم نهاد در حرم کبریا

گرچه نکردم نماز، حجت شرعی مراست

غرقه  ی خون آمدم تا نجف و کربلا

فاتح بدر و حنین، آن که ز خون حسین

کرد به میعاد شوق دین براهیم ادا

کوثر عشق است و باز خیل ملک منتظر

تا که ز روی کرم بانگ زنی الصلاء

رتبت پیغمبری در خور شأن تو بود

گر نبدی از ازل، ختم رسل مصطفی

سینه ی خونین ز جور، لوح ظلام ست و بس

اهل دو گیتی رضا، حکم کند مرتضی (ص 313)

 

2

گرچه جامم شب و روز از همه سرشارتر است

ای رقیب! این دل مست از همه هشیارتر است

گرچه خون می خوری از خلق چو صهبا، هشدار!

رند عاشق، گه غیرت ز تو خونخوارتر است

بس دلیر ام به ره عشق نگارا! هرچند -

دلم از نرگس بیمار تو بیمارتر است

مه و مهرت نربودند دلم ای گردون!

حبذا طره ی دلبر ز تو طرارتر است

محفل آرا مشو ای شعله به میخانه ی ما

آه ِ این زمره ی مست از تو شرربارتر است

در عجب مانده ام از طبع خلایق در دهر

با همه خشک وشی زاهد غدار، تر است

ترک افسون پری گیر معارف! زنهار

سحر، تنها اثر این داشت که مکارتر است (ص 166)

 

3

رزم با شوکت زر شیوه ی عیاران است

با ستم هر که بود خصم ز ما یاران است

زاهد دهر که با درس و دعا گنج اندوخت

جای شبهت نبود هیچ، ز طراران است

بیگمان گشته ز خون دل رندان سیراب

گر که در دشت گل و لاله به کهساران است

بوی سیل آید از این وادی دهشت هیهات

منعم از فرط طرب در هوس باران است

متصل ده قدحم هستی رندان مستی است

ترک مستی نکند دل که ز هشیاران است

با ستم دشمن ام اما چه کنم دیده ی دوست -

دوست می دارم و دانم ز ستمکاران است

زین سواران نرسد کس به معارف در دشت

باره اش نیست ولیکن ز سبکباران است (ص 181)

 

4

می بدین میکده از بزم الست آمده است

قدح از باغ جنان دست به دست آمده است

حذر ای توبه ی نوشین که ز نو شاهد صبح

از فلق جام به کف دارد و مست آمده است

کفنش غرقه ی خون کن که می آلود رود

هر که از بزم ازل باده پرست آمده است

بیگمان می گسلد سلسله ی جور که دوش

آن که پیمان محبت نگسست آمده است

عید ماه رجب است آنچه به خم مانده بیار

کز پس پرده دگر هر چه که هست آمده است

بر رخ من چون نگشایند ملایک در خلد

آن که دل در خم گیسوی تو بست آمده است

خرمن عمر معارف! شب گیتی افروخت

کاندر این کشت هر آن برق که جست آمده است (ص 189)

 

5

گرچه می گویند گـُردی دیگر اندر گـَرد نیست

کی بگردد گیتی ار عیّار گیتی گرد نیست

اهل کام و ناز را با مستی و رندی چه کار

نیست زین میخانه عیّاری که غم پرورد نیست

گل گریبان می درد، بلبل گلو، دیوانه بند

غیر رندان بلاکش کس حریف درد نیست

کی شود سرد آهنی کز خشم رندی ذوب کرد

سرب کین دیدی که در طوفان بهمن سرد نیست

لاله ی دل گرچه خون شد در خزان هجر دوست

شکر ایزد کاین گلستان در خزان هم زرد نیست

حارصان کنز در این شهر بسیار اند لیک

شب-نوردان را معارف بیمی از شبگرد نیست (ص 211)

 

6

به همت تکروی از کوچه ی زنجیر می خیزد

به عزمی کز قفس شیر از میان شمشیر می خیزد

چه دارد فتنه در سر باز طرح انداز این صورت

که بوی شبنم خون از گل تصویر می خیزد

عبث عزم اقامت کرده، خوش- نقشان نمی دانند

چه حکمتها ز حکم بازی تقدیر می خیزد

به دوشین باز هم چشمم ز ره خوابی پریشان دید

زبان تیغ فردا از پی تغییر می خیزد

به جبر تربیت بزم جهان جای تکبر نیست

جوان آید به محمل از تواضع پیر می خیزد

حرا گویی ز اشک شوق بعثت نور باران است

که باز امشب ز هر سنگ حرم تکبیر می خیزد

دبیر دیگری زد با خط قدرت رقم تقدیر

به جز ادبار کی از کوشش تدبیر می خیزد

معارف! خامه ی نقاش طرح دیگری دارد

به جا می خیزد ار تیغ شرر کان دیر می خیزد (ص 248)

 

7

اهل جاه و زر که تاراج فقیران می کنند

تیغ را از بهر قتل خویش عریان  می کنند

خوش کن ای نیل جنون طغیان که اندر مصر جاه

مشتها پیچند باز از کبر طغیان می کنند

شرم کن ای دیده از دل، آبیار نخل عدل

تا که خون باقی ست کی از چشم گریان می کنند؟

این ز غفلت در مسیر سیل خرمن کردگان

ز اشک و آه خلق آخر باد و باران می کنند

دور جور آخر شود، ساقی بده ساغر که باز

پیر و عیاران به خون خویش پیمان می کنند

نقد ما جان است و هرگز همبهای بوسه نیست

شاهدان شهر ما الحق که احسان می کنند

ترک سامان کن دلا کآوارگان شوق را

در قلندر خانه ی افلاک مهمان می کنند

چون دل عاشق معارف عرش می لرزد به خود

درد دل هر گه که با هم پتک و سندان می کنند (ص 274)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 دی1387ساعت 20:37  به دست محمد نورالهی  | 

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

 

اقرأ بسم ربک الذی خلق،

خلق الانسان من علق،

اقرأ و ربک الاکرم

الذی علم بالقلم

(نشان گذاریهای آغازین از باره ی علق)

شاید اگر فرصتی می بود می توانستم از مبعث گفت. فرصت اندک، روح کوچک، داشته ها بس بسیار اندک تر از هر اندک؛ این است که زبان درازی را به کناری می نهم و خودم و شما را دعوت می کنم به خواندن و دوباره خواندن گزارش شاعر ایل ما جناب علی معلم دامغانی – که پاک یزدان دادار ایشان ر ابرای ایل ما نگاهداری کناد – از آن واقعه ی شگفت و آن موقف و میقات تازه ی تاریخ انسان.

تذکر این که بنده این گزارش – ترانه را از دو اجرای خود جناب از آن بیرون نویسی کرده ام. امید که خبط و خطایی در این راه رخ نداده باشد.

کاش حال ایشان را به هنگام خواندن این گزارش نیز انتقال می توانستم داد. کاش و ای کاش.

 ***

[از زبان حضرت رسول، زبان حال آن بزرگوار، در صبح روزی که فرشته ی وحی در غار حرا ایشان را به منصب رسالت نامبردار کرد:]

 

شگفتا تن خسته ام در حرا بود

و مرغ نگاهم به کعبه

سرم گرم چون و چرا بود و

در گوشم از تنگ مشعر نوای درا بود و

و جان غرق آن ماجرا بود

 

نه! هرگز ندانم، ندانسته ام تا به فرسنگ

از این گونه بر ریگ بطحا و

بر سنگ صحرا

چه مقدار و چند از حرا تا سرا بود

 

و در پای این دره، این دره ی دور و آن کوهساران

و سرخورده این بره، این بره ی مانده در زیر باران

نماند از آن قله، رنج فرودم که گویی فزود از صعودم

نه صد ره، بگویش هزاران هزاران

بگو ای که بودی و دیدی مرا در بن کوه و در بند فاران

 

شباهنگ و شب بود و، باد صبا بود و

بوی خدا بود و یاد شما بود

افق تیره، آن سوی خیف و منا بود و

نور و صدا بود

 

شب و ماه و خورشید و جوش ستاره

و در شط شب ابرها پاره پاره

سحابی سپید از جبال هزاره

سواره پیاده، پیاده سواره

 

در آنجا در آن کوه بشکوه روشن،

طنین دل و دشنه، زوبین و جوشن

صبا خسته و بسته، افتان و خیزان

و از او زمین پر، هوا پر،

پر از مُرّ و کندر و بوی قرنفل؛

عجب بویی ای گل! عجب بویی ای گل!

 

شب و ماه و خورشید و انجم

و در نور شب، سور شب گم

و آیینه مستور و نور علی نور

و من نور و تن نور و شب نور و 

گل نور و دل نور و تن نور

و نور از درون نور و

نور از برون نور و

گر اشک و خون نور

و گر چند و چون نور

الا گونه گون نور،

صد بل فزون نور

و من آگه از نور،

بانگی عجب، شب شکن، ناگه از نور:

«بخوان»!

 

صدا از که بود؟ از کجا بود؟

هفت ره آسمان را زمین را

همان مغرب دور و دریای چین را

به پای تماشا بریدم

به بال تنما پریدم

از این سان بسی را ندیدم، [ندیدم کسی را]

 

«بخوان»!

بخوانم؟! [چه خوانم که خواندن ندانم]

بخوان!

بخوانم؟! به خواندن چه کارم مگر پای رفتن ندارم

مگر ... الا می گریزم، بگو پای بست چه چیز ام؛ الا می گریزم

بخوان!

بت سرو قد مه لقایی فرشته، ز جان و گل و نور و باران سرشته

فشرد عاشقانه در آغوش مهرم

لبانش فرا گوش و چهرش به چهرم

بخوان!

بخوانم؟

بخوان.

 

صلّ الله علیه و آله و سلّم

+ نوشته شده در  شنبه 20 مرداد1386ساعت 7:21  به دست محمد نورالهی  | 

ویرایش جدیدتر 9/1/1386

 

ویرایش جدید

بسم الله الرحمن الرحیم

به نام خداوند پریروز و پسفردای تاریخ

متن زیر سرمقاله ی شماره ی 30 مجله ی شریف «سوره» نوشته ی جناب آقای برادر وحید جلیلی – حفظه الله تعالی لنا - بود که آقای بنیانیان مدیر حوزه ی هنری سازمان تبلیغات اسلامی آن را لابد به علت برخورد با شؤونات اسلامی! حذف فرمودند و برادر جلیلی هم به جای نوشته ی خودشان که لابد! شایسته ی حذف بوده است گزیده هایی از سخنرانی های امام خامنه ای - حفظه الله تعالی – را در مورد نفی تجمل گرایی مسؤولان پیشنهاد دادند.

از جمله ی آنچه در این متن جلب توجه مرا کرد سبک بسیار بسیار نزدیک آن به سبک سرمقاله نویسی سید شهیدان اهل قلم، مرحوم سید مرتضی آوینی – قدس سرّه الشریف – بود (این سبک به سبک برخی مقالات مارتین هیدگر که پدیدارشناسانه است نزدیک است. ویژگی بارز این طرز تفکر بازگشتن مدام به موضوع اصلی پس از طرح وجهی از وجوه آن و در افتادن است به دورهایی پدیدارشناسانه – زندآگاهانه. البته این مقاله اجمال دارد.)

رسم خط کمابیش همانند اصل است جز در مورد یاء بدل از کسره ی اضافه که من آن را به متن افزودم. پانوشتها هم از من است. دوقلابها نیز هم.

درود بر سید شهیدان اهل قلم، درود بر جناب برادر جلیلی و درود بر تمامی مستضعفان خودآگاه تاریخ که چراغ تفکر آماده گرانه را برای ظهور موعود امم و امت واحده ی پایان تاریخ روشن نگاه می دارند.

 

انقلاب فرهنگی منهای فرهنگ انقلابی!

تأملی در تـنگه ی اُحُد مدیریت فرهنگی جمهوری اسلامی[1]

 

از كمترین چیزهایی كه در مورد فرهنگ انقلاب اسلامی می توان ادعا كرد این است كه یك "فرهنگ انقلابی" است.

شاخص های فرهنگ انقلابی چیست؟ و مدیریت بخش­های مختلف فرهنگی كشور چقدر تجلیگاه این شاخص­ها هستند؟ و اگر نیستند، چرا و چگونه مدیریت فرهنگ انقلاب را به دست گرفته اند؟

 



[1] - کاربرد «اُحد» در این عنوان مرا به یاد بیتی از جناب معلم شاعر ایل ما انداخت:

من ندانم که بُود خواجه مسلمان یا نیست

در اُحد هر که ز احمد نبود سفیانی ست


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 18 اسفند1385ساعت 1:47  به دست محمد نورالهی  | 

طرح و نقد و بررسی برخی نکات بنیادی در اندیشه ی فلسفی دکتر سروش

(طرح ضد علم و ضد عقل و هگلی بودن دکتر سروش)

قسمت دوم

3) دکتر سروش هگلی است بدین معنی که قایل به پیشرفت خطی تاریخ و تحقق هر چه بیشتر حقیقت در آن از پی به پیش رفتن آن است. این نظر را می توان در نظریه ی «قبض و بسط تئوریک شریعت» پی گرفت.

شرح مطلب را از فریدریش انگلس بشنویم:

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 12 اسفند1385ساعت 7:36  به دست محمد نورالهی  | 

تکمله:

پس از ترجمه ی جمله ای از هیدگر این توضیح لازم بود می آمد که: ساختار تعبیری و نحوی «الف ِ ب به ج است» که در ترجمه ی تعبیر آلمانی: A von B besteht in C به کار رفته از جناب استاد پرویز ضیاء شهابی – حفظه الله تعالی و ایّده فی تألیفاته - گرفته شده است.

در برخی مواضع متن زیر برخی تغییرات جزئی اعمال شده است.

 

بسم الله الرحمن الرحیم

به نام خداوند پریروز و پس فردای تاریخ

 

طرح و نقد و بررسی برخی نکات بنیادی در اندیشه ی فلسفی دکتر سروش

(طرح ضد علم و ضد عقل و هگلی بودن دکتر سروش)

قسمت اول

تذکر:

یادداشتهای زیر برگرفته از یکی از نوشته های سابق من در وبلاگ «باشگاه بیژن حکمت جو» است به نام افشای روشنفکری، یا استغراق در سیاست زدگی (قسمت دوم طرح و نقد و بررسی برخی نکات بنیادی در اندیشه ی فلسفی دکتر سروش) که بخش پایانی آن در این وبلاگ نیز دوباره آورده می شود. علت نوشته شدن آن در خودش آمده است و در اینجا نیز آورده شده است.

این یادداشتها بالنسبه به صورت نخستینشان اصلاح و تکمیل شده اند.

 

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم و من نفسی و الحمد لله رب العالمین و السلام و الصلوة من الله علی اشرف الانبیاء و المرسلین رسول الله الاعظم محمد مصطفی و آله ائمة الهداة المهدیین سیما بقیة الله فی الارضین – عجلّ الله تعالی فی فرجهم - و علی البضعته المبارکة الکوثر الرحمة الزهراء المرضیة.

قال الله تعالی فی محکم آیاته: یا ایها الذین آمنوا! اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم فان تنازعتم فی شیءٍ فرُدّوُهُ الی الله و الرسول ان کنتم تُؤمنون بالله و الیوم الآخر؛ ذلک خیرٌ و احسنُ تأویلاً (سوره ی مبارک نساء، آیه ی حکیم 59، ترجمه ی من: ای آن کسانی که ایمان آورده اید! یزدان را اطاعت کنید و پیامبر و برتر [و شایسته تر] در امر را از خودتان اطاعت کنید. پس آن هنگام که در چیزی به نزاع دچار آمدید، اگر به یزدان و پیامبر ایمان آورده اید، آن را به یزدان و پیامبر رد کنید [عرضه دارید]؛ این بهتر است و نیکوتر از جهت تأویل [به چیزی واپس رفتن].) صدق الله العلی العظیم.

و اما بعد. چندی پیش که یکی از رفقای نادیده ام «آقای مجتبی» از طریق پیامگذاری در این وب لاگ، مرا از گفت و گوی اخیر دکتر سروش با پایگاه اینترنتی «روز» (نیز ر.ک. ستاد اینترنتی دکتر سروش) و سخنانی که در آن، درباره ی استاد مصباح یزدی و مرحوم استاد سید احمد فردید – غفر الله له -  زده شده بود با خبر کرد؛ گمان نمی کردم با آشی به این شوری طرف شوم. اما آش، پُری شور بود! اما از جریان روشنفکری چیزی جز این نیز توقع داشتن از بی خبری است. این جریان از همان آغاز پیدایی با سیاست زدگی خود، همواره سد محکمی در برابر تفکر اصیل و بی غرض بوده است و این، مع الاسف، داستانی است غمبار که گویا تا انجام و سر زدن دولت حق خواهد پایید.

[...]


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 اسفند1385ساعت 8:46  به دست محمد نورالهی  | 

به خواست اقای میردامادی تغییری در متن زیر داده شده است که به آن اشاره ای نمی توانم کرد.

21/8/1385

بسم الله الرحمن الرحیم

به نام خداوند پریروز و پسفردای تاریخ

خطابه و یادداشتهای درباب

گفت و گو

 

Die Rose ist ohne Warum

Sie belühet, weil blühet

Sie achtet nicht ihrer selbst,

fragt nicht, ob man sie siehet.

(Angelus Silesius. 1424- 1677)

گل است آنچه است بی چرا

ز بهر شکوفایی شود او شکوفا

گل را نه توجهی است به خودش

و نه دیده شدن راست جویا

(آنگِـلوس سیلـِسیوس.

منبع شعر را نیافتم. متن از اینجا

همچنین ر.ک. دیدار فرهی و فتوحات آخرالزمان،

صص 224 تا 226)

 

«ستایش دریا» – مجموعه ی چهار قطعه برای نمایش – یک دفتر شعر است [خجسته کیا، تهران، 1342]. [...]

«ستایش دریا» یک بازگشت صد و بیست – سی درجه است به اساطیر و به زبانی شاعرانه و چه سخت است شعر فارسی را بر صحنه ای نمایش دادن! و آیا این نیز خود یک بازگشت نیست؟ [...] آیا خجسته خانم نیز نه به فرار از ابتذال خطابیات آن حضرات [نوشین، اسکویی، جعفری] است که چنین به شعر بازگشته؟ من سؤال می کنم.

*

شاید هم به قول حضرت فردید که نقل می کند از دیگر فضلای فلاسفه – به علت این است که خجسته خانم در دوره ای حرف می زند که اصلاً امکان «مکالمه» نیست. چرا که یک طرف بیش نیست. دو نفر رو به روی هم نشسته اند؛ این درست، اما گوش ها فقط به درون باز است، و حرف هم می زنند، اما هر کس حرف خودش را می شنود."

(مرحوم جلال آل احمد [یا آل قلم؟]، ارزیابی شتابزده، رواق، چاپ سوم، 1357، مقاله ی «ستایش "خجسته" از دریا و نفرینش به "آهن"»، صص 116 و 117. رسم خط از من.)

[نامه ی من به آقای میردامادی

در باب «نسبت تفکر و گفت و گو» و در ماهیت روشنفکری (1)

با اندکی تغییر]

«پرسیدن، پارسایی تفکر است»

Fragen ist Frömmigkeit des Denkens

(جمله ی پایانی رساله ی «پرسش از تکنیک»، مارتین هیدگر.

جمله را من خود ساخته ام. شاید همه یا برخی کلمات دیگر نیز در متن اصلی حرف تعریف داشته باشند.)

گر از بسیط زمین عقل منعدم گردد

به خود گمان نبرد هیچکس که نادان ام

(لادری)

رفیق روشنفکرم

حجة الاسلام و المسلمین یا مرجع تقلید آینده

دکتر یا استاد دانشگاه آینده

آقای سید یاسر میردامادی فعلی

با دلخوری

سلام

 

من امروز نمی دانم چرا سخت توپم پر است. می خواهم از متفکر نمایی روشنفکران و از فلک زدگی آنان و از بسته بودن افق ذهنشان بگویم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 20 آبان1385ساعت 6:34  به دست محمد نورالهی  | 

بسم الله الرحمن الرحيم

به نام خداوند پریروز و پس فردای تاریخ

نقد و بررسی اجمالی کتاب

«هویت اندیشان و میراث فکری احمد فردید»

 

با سلام و درود بر سید المرسلین، رسول خاتم، حضرت محمد مصطفی و بضعه ی کوثر مبارکش و آل کرامش امامان هادی مهدی به ویژه حضرت ربیع الانام بقیة الله الاعظم که خداوند قادر رحیم هرچه زودتر در فرجش که فرج نوع انسان در آن است تعجیل کناد - بمنه و کرمه.

مقدمه: در این چند ساله ی اخیر با وجود برخی پیش بینی ها! مبنی بر این که دوران اثرگذاری شخصیت و اندیشه های مرحوم استاد سید احمد فردید به پایان رسیده است و دیگر آثاری مبتنی بر طرز تلقی ایشان از موضوعات گونه گون حوزه های مختلف اندیشه ی انسانی (اعم از فلسفه و تفکر تا دیگر علوم انسانی محدودتر) چندان خریداری ندارد، عده ی زیادی از مهمترین کتابها در حوزه ی اندیشه ی ایشان و یا راجع بدان در همین دو- سه سال اخیر منتشر شده اند. تعدادی از این آثار عبارتند از «نگاهی دوباره به مبادی حکمت انسی[1]» اثر مرحوم استاد سید عباس معارف از اخص شاگردان آن مرحوم و از فاضلترین آنها در پایان سال 1380 که مع الاسف چندی از قلم به دست گرفتن جدی تر ایشان نگذشته بود که مردند و رخت از این عالم فانی به دیار باقی کشیدند. درباب این کتاب بایسته ی گفتن است که جا داشت تا اهل نظر عنایت بیشتری بدان می کردند و با ندیدن آن – اگر جسارت نباشد- خود را کور نمی نمودند. دیگر کتاب «دیدار فرهی و فتوحات آخر الزمان[2]» در سال 1381 به کوشش مرحوم محمد مددپور که از جهت این که در آن ادعا شده است حاصل بیرون نویسی[3] نوارهای سخنرانی مرحوم فردید در سالهای نخست انقلاب اسلامی ماست، بسیار حائز اهمیت است ولی متأسفانه مرحوم مددپور زحمتی را که بایسته و شایسته ی این کار بود به عمل نیاوردند و شاید نتیجه، بیشتر – به خصوص برای بیرونیان- گمراه کننده از آب درآمد تا رهنماینده. سدیگر مقاله نمایی از داریوش آشوری است که ابتدا در پایگاهی اینترنتی[4] منتشر شد و باعث بحثها و عکس العملهای مؤید و مردِّد فراوانی گشت.



[1] - نگاهی دوباره به مبادی حکمت انسی (جلد اول) ، سید عباس معارف، نشر رایزن، زمستان 1380. آنچنان که از عنوان این کتاب و فحوای آن پیداست این اثر جلد نخست از سه جلدی است که حقیقتاً حادثه ای در تاریخ فکر معاصر تلقی می توانست شد اگر بینایانی درمیان ما بودند. مجلدات بعدی این کار، قرار بود درباره ی «امور عامه» و «حکمت تاریخ» باشد. از خداوند به جان می طلبیم که دست کم، دست نوشته هایی ولو پراکنده از بخشهای دیگر این اثر یا کارهایی از این دست از آن مرحوم باقی مانده باشد.

[2] - دیدارفرهی و فتوحات آخرالزمان، سید احمد فردید، به کوشش محمد مددپور، مؤسسه ی فرهنگی پژوهشی چاپ و نشر نظر، 1381 . عمده ترین اشکال این کتاب به دست ندادن صورت اصلی و تحقیق نکردن در کلماتی است که مرحوم فردید از زبانهای مختلف نقل می نمودند.

[3] - اصطلاح «بیرون نویسی» مثلاً نوار صوتی، بهترین معادلی است که من تا به حال به جای اصطلاح «پیاده کردن» دیده ام. این اصطلاح را اول بار در بخش ابتدایی «به عنوان مقدمه» ی کتاب «غربزدگی» مرحوم جلال آل احمد دیدم.

[4] - nilgoon.org . این مقاله بعداً به طور کامل یا خلاصه و گزارش شده در چند پایگاه اینترنتی و چند روزنامه و نشریه بازچاپ شد. نقد من و تنی چند دیگر از این مقاله در همان پایگاه آورده شده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 شهریور1385ساعت 18:15  به دست محمد نورالهی  | 

بسم الله الرحمن الرحيم

به نام خداوند پريروز و پس فرداي تاريخ

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 شهریور1385ساعت 17:56  به دست محمد نورالهی  |