تبليغاتX
تجربه ی تفکر
پرسیدن، پارسایی اندیشیدن است. (مارتین هَیدگر)

در نوشته ی زیر اصلاحاتی صورت گرفته است.

***

بسم الله الرحمن الرحیم
به نام خداوند پریروز و پسفردای تاریخ
دخترک سرگشته ی تنهای ِ در راه ِ با غمخوار!
سلام

سلام

سلام
نوشته ای مطمئن ای. سطور زیر را می نویسم تا شاید بتوانم یعنی امیدوار ام بتوانم اطمینانت را محکمتر کنم و دائمی. امیدوار ام عزیز.

یادداشت زیر مجموعه ای پراکنده به نظر می رسد اما می دانم اینقدر هوش داری که اجزایش را در یک مجموعه ی کلی به هم پیوسته جای دهی.

***

کسی بر ساحلی قدم می زد. از دور شخصی را دید که دارد خم می شود و راست و چیزی به دریا می اندازد. جلوتر که رفت دید دارد یکی از صدها ستاره ی دریایی را که مد به ساحل آورده برمی دارد و به دریا می اندازد. جلو رفت و گفت: چه می کنی؟ این کار تو به حال صدها ستاره ی دریایی این ساحل و صدها هزار ستاره ی دریایی دیگر در صدها ساحل دیگر چه فایده ای دارد؟
آن شخص در حالی که ستاره ی دریایی دیگری را برمی داشت تا به دریا بیندازد گفت: به حال این یکی که فایده دارد! او در آن روز «یکی – یکی» صدها ستاره ی دریایی را به دریا برگرداند و در تمام عمر خود هزاران ستاره ی دریایی را.
مریم جانم! کل وجود ندارد. اگر هم وجودی داشته باشد از اجزا تشکیل شده است. ما عادت کرده ایم فقط کل را ببینیم و به اجزاء آن کل حقیقتاً توجهی نداریم. این جزء ِ حی و حاضر ِ دم دست مهم است و نه آن کل موهومی که درک و فهمش اغلب از توان ما خارج است.

و اما نکته ای مهم. گفت: کار پاکان را قیاس از خود مگیر

لیکن خداوند گفته است: {لقد کان لکم فی رسول الله اسوة حسنة} (احزاب 21): «از برای شماست در فرستاده ی خداوند اسوه ای به چه نیکویی.» بجاست اینجا برای تو عزیز به سوره ای شگفت از قرآن کریم (قرآن بزرگواری است مهربان از بزرگواری مهربان به دست بزرگواری مهربان که چه سختی ها برای "خوشدل شدن" امثال من کشیدند) اشاره کنم:

{بسم الله الرحمن الرحیم (0) و الضّحی (1) و اللیل اذا سجی (2) ما ودّعک ربّک و ما قلی (3) و للآخرة خیرٌ لک من الاولی (4) و لسوف یعطیک ربک فترضی (5)}:

قسم به پگاه [زمان پدیداری خورشید] (1) قسم به شبانگاه چون بیارامد / بپوشاند [چون تیرگیش یکدست شود و از رنگ به رنگ شدن دست بکشد و آنچه در نور روز در پیدایی بود را بپوشاند] (2) که نه خداوند تو را بدرود گفت [و ترک کرد] و نه تو را دشمن داشت (3) و آن دیگر است که برایت بهتر است (4) و سرورت به تو خواهد بخشید تا خوشنود می شوی (5)

می دانی داستان چه بود. می گویند پس از مدتی که از آغاز نزول وحی بر حضرت پیامبر گذشت مدتی در آن تأخیر شد و کفار همین را بهانه کردند برای آزار حضرت و طعنه زدن به ایشان. اما خداوند باز با این آیات مبارک، وحی را از سر گرفت و پیامبر را از غصه رهاند.

پیامبر را!

پیامبر را؟

می دانی پیامبر که بود؟ پیامبر خداوند یعنی آن که از خداوند پیام می آورد؛ یعنی واسطه ی بین خداوند و کل عالم؛ یعنی قائم مقام خداوند؛ یعنی همه چیز پس از خداوند. خوب چنین شخص بلکه شخصیتی نیز غصه دار شده بود و احساس رها شدن و واگذاشته شدن می کرد و بدتر از آن دیگران / دشمنان نیز بدین حس پی برده بودند و بدان دامن می زدند. حساب ما که روشن است.

اما می دانی چرا اسمی از حضرت رسول در این سوره برده نشده است؟ آیا به این علت نیست که این سوره تنها برای ایشان نیست و برای نوع انسان است؟ آیا این احتمال را نمی توان داد؟ آیا این همه "قل" ای که در قرآن آمده و مخاطبش ظاهراً مشخص نیست اما ظاهراً ظاهراً حضرت رسول است برای این نیست که آن "مخاطبه" و آن مورد خطاب قرار دادن هنوز هم ادامه دارد (حدیث: قرآن را چنان بخوانید که گویی هم اینک بر شما نازل شده است. مضمون حدیثی دیگر: قرآن چنان خورشید هچنان در جریان است و هر روز را برایش طلوعی تازه است) آری پس از پدیدار شدن خورشید درخشان ارتباط مستقیم ِ دوباره ی عرش با فرش و زمین با آسمان و انسان با خداوند، شب فرا می رسد و شب هم بی شک صبحی در پی دارد تا به صبح آخرین که پس از آن دیگر شبی نیست زیرا جز خورشید حقیقت هیچ چیزی وجود نخواهد داشت.

پس دوباره به یاد بیاوریم: {لقد کان لکم فی رسول الله اسوة حسنة}: «از برای شماست در فرستاده ی خداوند اسوه ای به چه نیکویی.» اما به راستی «اسوه» به چه معنی است؟ شاید زود بگویی یعنی الگو یعنی سرمشق. آخر عزیز دل، عجله کار شیطان است.

اسوه شاید این هم باشد اما معنایی اصل و معانی ای در پی آن است. اصل معنی اسوه یعنی مایه ی دل قرصی. مایه ی قوت قلب. یعنی مایه ی اطمینان دل. اگر رهبر و پیشوا و الگو را هم اسوه می گویند نه به این علت است که جلو قرار گرفته است یا باید قرار بگیرد بلکه به این علت است که دیگران با او قوت قلب می گیرند و در سایه ی او آرامش می یابد. چه کسی بهتر از چنین فردی برای رهبری و پیشوایی؟ پس او را پیشوا و امام هم قرار می دهند.

به همان آیه ی اسوه بازگردم. این آیه چنان که از نام سوره ی احزاب نیز پیداست در جنگ احزاب یا خندق نازل شده است که در آن مسلمانان هم کم بودند و هم متفرق و هنوز ایمانی نیز آنچنان نداشتند تا بر مشکلات و ناامیدیها غلبه کنند. خداوند پس از یادکرد گروههای مختلف از مردمان کور دل کج رفتار، برای قرص و محکم شدن دل مؤمنان (یعنی پناه جویان) چنین می گوید: {لقد کان لکم فی رسول الله اسوة حسنة لمن کان یرجوا الله و الیوم الآخر و ذکر الله کثیراً}: «از برای شماست در فرستاده ی خداوند مایه ی قوت قلب و تسلای خاطری به چه نیکویی برای آن کس که خدای را امید دارد و آن روز دیگر را و فراوان به یاد خداوند است.»

آیا لازم است برای دلداری تو از آن همه مصائب حضرت رسول الله و آن همه مصائب حضرت امیرالمؤمنین و آن همه مصائب دو بزرگ جوانان اهل بهشت (که همه در بهشت جوان اند) و مصائب آن پاره های تن این از همه بزرگتران و به خصوص مصیبت آن پاره ی تن رسول الله، آن تنها گل موجود در خلقت خداوند، آن محبوب خداوند که لعنت بر من اگر نام نازنینش را بر زبان بیاورم یادی بکنم تا دلت را خون کنم؟

خنده می زند همه ی آنچه در این عرصه ی هستی است بر ما که از شور و شیرینی غذایی و از دوری و نزدیکی راهی و از کمی و زیادی لقمه نانی گله مند ایم و این همه را می دانیم که بر ناموس هستی و بر عزیزترین عزیزان هستی چه آمده است و از همه ی آنان در آخر شنیده ایم که الهی رضاً به رضاک تسلمیاً لامرک: ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست.

البته نوشته ای که «مطمئن ای» ولی با این حال همه ی ما با هر درجه از اطمینان هنوز هم به قوت قلب نیازمند ایم و من نیز هم و قوت قلب نیست مگر برای کسانی که به خداوند امید داشته باشند و به قیامت که نتیجه ی صبر و ثباتشان را ببینند و همچنین با تذکر مدام ِ خداوند تا در راهشان استوارشان کند.

بیش از این روده درازی نکنم که سرت را درد آوردم و ختم کنم به قطعه شعری از فریدریش هولدرلین:

به تسيمِّر[1]

سطور زندگي مختلف اند

چون راهها و چون حدود جبال اند

آنچه ما اينجاييم، آنجا، خدايي كامل كردن تواند

با هماهنگيها و پاداش بي پايان و آرامش

 

An Zimmern (Die Linien des Lebens...)

Die Linien des Lebens sind verschieden
Wie Wege sind, und wie der Berge Gränzen.
Was hier wir sind, kan dort ein Gott ergänzen
Mit Harmonien und ewigem Lohn und Frieden.

StA, Band 2, Seite 268

هان مشو نومید چون واقف نیی از سر غیب

باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور

اما هدیه ای هم برایت دارم. این آهنگ را از استاد رضا یزدانی بگیر و گوش بده و بدان که: با آدمای آبی دنیا قشنگ تر می شه. آهنگ آبی شو.


[1]  - توضیح مترجم انگلیسی، جیمز میچل Mitchell)) : ارنست تسیمر مبل سازی است كه از هولدرلین در سالهای زكف دادگی عقلش (1807-1843) نگهداری می كرد. [این شعر گویا در اوج عسرت و درماندگی ظاهری هولدرلین گفته شده است.]

*-نشانی پایگاه جیمز میچل: htt://home.att.net/~hölderlin/index.html

* - نشانی پایگاه اصلی آلمانی هولدرلین: www//Hölderlin-gesellschaft.de

نکته ای برای خنده: فردی است به اسم علی عبداللهی که در کارنامه اش اولاً ترجمه های متعدد از آثار ادبیات آلمان نظیر ریلکه و بسیاری شاعران و ترجمه از هیدگر و نیچه و ثانیاً ارتکاب به شاعری را دارد! حال همین فرد از آنجا که Zimmer در آلمانی یعنی اتاق عنوان شعر را ترجمه کرده است به «به اتاقها»! (در مجله ی معتبر و وزین کلک، ش 80 – 83، آبان – بهمن 1375).

+ نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388ساعت 0:19  توسط محمد نورالهی  | 

بازگذاری یک نوشته ی قدیمی برای عدم قطع ارتباط

به همراه چند شعر از مردی که وصفش را اکنون ناتوانم: مرحوم استاد سید عباس معارف

به نام و خداوند پریروز و پس فردای تاریخ

خدای گلها و پرندگان

 

خوشا پرندگان

 

امشب از شبهایی است که باز مرا به حال خوش آگاهی از خویش برد در هوای شعری از منوچهر آتشی، مرحوم منوچهر آتشی.

دفتر آهنگ دیگر را دست گرفته بودم تا شعر «اسب سفید وحشی» را بازبخوانم و رایانویسی کنم برای وب لاگم و در خلال آن بازخوانی و پیش از آن، شعرهای دیگر را هم نگاهی انداختم و برخی را دوباره خواندم. این حس از آنِ این هواست: «انسان و جاده ها».

من همیشه پرندگان را دوست می داشته ام؛ قمریکان را، گنجشگکان را، کبوتران را، و حتا کلاغها را که چشمهاشان عجیب برق می زند و گرچه سیاه اند و در بی اعتمادی به آدمیان، دست کمی از خود آدمیان ندارند ولی چشمهاشان عجیب برق می زند.

من همیشه به پرندگان رشک می برده ام گرچه نه چندان بر زبان آورده باشم. پرندگان که تاب سرما و بیابان را ندارند و همیشه می خواهند در کنار گلها و در اردیبهشت باشند. در آبها تن بشویند و در شاخه ها بیاسایند. سر در دنبال هم گذارند و ... .

پرندگان را به سبب کوچشان حسرت می برده ام. کوچشان به بالشان است که هرگاه بخواهند می گشایند و می روند و می روند و می روند تا بدانجا که دیگر نخواهند رفت و می رسند به وطن که دلشان خوش است و خوش دل اند در آنجا، در وطن. وطنشان اینجا یا آنجا نیست هم آنجاست و هم اینجا و دلتنگی ندارند از دوری از آن.

وطنشان را به بالی که دارند می یابند و هر سال و هر ساله، وطنشان را می یابند و هر سال و هر ساله.

خوشا پرندگان که تاب سرما و بیابان را ندارند و همیشه می خواهند در کنار گلها و در اردیبهشت باشند. خوشا پرندگان.

4/9/1384

ساعت 11:49 دقیقه ی شب

1

مست جنون آمدم بر در شیر خدا

داغ ملامت به دست، خار ندامت به پا

گرچه که زنجیر خویش تازه گسستم، سحر

شکر که دل گم نکرد شارع میخانه را

همتی ای اشک و خون!غسل دهیدم که پای

ور نه نیارم نهاد در حرم کبریا

گرچه نکردم نماز، حجت شرعی مراست

غرقه  ی خون آمدم تا نجف و کربلا

فاتح بدر و حنین، آن که ز خون حسین

کرد به میعاد شوق دین براهیم ادا

کوثر عشق است و باز خیل ملک منتظر

تا که ز روی کرم بانگ زنی الصلاء

رتبت پیغمبری در خور شأن تو بود

گر نبدی از ازل، ختم رسل مصطفی

سینه ی خونین ز جور، لوح ظلام ست و بس

اهل دو گیتی رضا، حکم کند مرتضی (ص 313)

 

2

گرچه جامم شب و روز از همه سرشارتر است

ای رقیب! این دل مست از همه هشیارتر است

گرچه خون می خوری از خلق چو صهبا، هشدار!

رند عاشق، گه غیرت ز تو خونخوارتر است

بس دلیر ام به ره عشق نگارا! هرچند -

دلم از نرگس بیمار تو بیمارتر است

مه و مهرت نربودند دلم ای گردون!

حبذا طره ی دلبر ز تو طرارتر است

محفل آرا مشو ای شعله به میخانه ی ما

آه ِ این زمره ی مست از تو شرربارتر است

در عجب مانده ام از طبع خلایق در دهر

با همه خشک وشی زاهد غدار، تر است

ترک افسون پری گیر معارف! زنهار

سحر، تنها اثر این داشت که مکارتر است (ص 166)

 

3

رزم با شوکت زر شیوه ی عیاران است

با ستم هر که بود خصم ز ما یاران است

زاهد دهر که با درس و دعا گنج اندوخت

جای شبهت نبود هیچ، ز طراران است

بیگمان گشته ز خون دل رندان سیراب

گر که در دشت گل و لاله به کهساران است

بوی سیل آید از این وادی دهشت هیهات

منعم از فرط طرب در هوس باران است

متصل ده قدحم هستی رندان مستی است

ترک مستی نکند دل که ز هشیاران است

با ستم دشمن ام اما چه کنم دیده ی دوست -

دوست می دارم و دانم ز ستمکاران است

زین سواران نرسد کس به معارف در دشت

باره اش نیست ولیکن ز سبکباران است (ص 181)

 

4

می بدین میکده از بزم الست آمده است

قدح از باغ جنان دست به دست آمده است

حذر ای توبه ی نوشین که ز نو شاهد صبح

از فلق جام به کف دارد و مست آمده است

کفنش غرقه ی خون کن که می آلود رود

هر که از بزم ازل باده پرست آمده است

بیگمان می گسلد سلسله ی جور که دوش

آن که پیمان محبت نگسست آمده است

عید ماه رجب است آنچه به خم مانده بیار

کز پس پرده دگر هر چه که هست آمده است

بر رخ من چون نگشایند ملایک در خلد

آن که دل در خم گیسوی تو بست آمده است

خرمن عمر معارف! شب گیتی افروخت

کاندر این کشت هر آن برق که جست آمده است (ص 189)

 

5

گرچه می گویند گـُردی دیگر اندر گـَرد نیست

کی بگردد گیتی ار عیّار گیتی گرد نیست

اهل کام و ناز را با مستی و رندی چه کار

نیست زین میخانه عیّاری که غم پرورد نیست

گل گریبان می درد، بلبل گلو، دیوانه بند

غیر رندان بلاکش کس حریف درد نیست

کی شود سرد آهنی کز خشم رندی ذوب کرد

سرب کین دیدی که در طوفان بهمن سرد نیست

لاله ی دل گرچه خون شد در خزان هجر دوست

شکر ایزد کاین گلستان در خزان هم زرد نیست

حارصان کنز در این شهر بسیار اند لیک

شب-نوردان را معارف بیمی از شبگرد نیست (ص 211)

 

6

به همت تکروی از کوچه ی زنجیر می خیزد

به عزمی کز قفس شیر از میان شمشیر می خیزد

چه دارد فتنه در سر باز طرح انداز این صورت

که بوی شبنم خون از گل تصویر می خیزد

عبث عزم اقامت کرده، خوش- نقشان نمی دانند

چه حکمتها ز حکم بازی تقدیر می خیزد

به دوشین باز هم چشمم ز ره خوابی پریشان دید

زبان تیغ فردا از پی تغییر می خیزد

به جبر تربیت بزم جهان جای تکبر نیست

جوان آید به محمل از تواضع پیر می خیزد

حرا گویی ز اشک شوق بعثت نور باران است

که باز امشب ز هر سنگ حرم تکبیر می خیزد

دبیر دیگری زد با خط قدرت رقم تقدیر

به جز ادبار کی از کوشش تدبیر می خیزد

معارف! خامه ی نقاش طرح دیگری دارد

به جا می خیزد ار تیغ شرر کان دیر می خیزد (ص 248)

 

7

اهل جاه و زر که تاراج فقیران می کنند

تیغ را از بهر قتل خویش عریان  می کنند

خوش کن ای نیل جنون طغیان که اندر مصر جاه

مشتها پیچند باز از کبر طغیان می کنند

شرم کن ای دیده از دل، آبیار نخل عدل

تا که خون باقی ست کی از چشم گریان می کنند؟

این ز غفلت در مسیر سیل خرمن کردگان

ز اشک و آه خلق آخر باد و باران می کنند

دور جور آخر شود، ساقی بده ساغر که باز

پیر و عیاران به خون خویش پیمان می کنند

نقد ما جان است و هرگز همبهای بوسه نیست

شاهدان شهر ما الحق که احسان می کنند

ترک سامان کن دلا کآوارگان شوق را

در قلندر خانه ی افلاک مهمان می کنند

چون دل عاشق معارف عرش می لرزد به خود

درد دل هر گه که با هم پتک و سندان می کنند (ص 274)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 دی1387ساعت 20:37  توسط محمد نورالهی  | 

عجیب کم آورده ام.

عجیب ناتوان مانده ام.

عجیب درمانده و بیچاره مانده ام.

عجیب بیچاره مانده ام.

عجیب در تحسر مانده ام.

عجیب مانده ام.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 آبان1386ساعت 23:8  توسط محمد نورالهی  | 

به نام خداوند پریروز و پسفردای تاریخ؟

من بسیار غمگین ام.

سهم من از این زندگانی چیست؟

من در کجای عالم ایستاده ام؟

من کیستم و چه می توانستم بود؟

چه دلخوشی ای می توانم داشت؟

چرا هیچ دلخوشی ای ندارم؟

چرا هیچ همراهی ندارم؟

من بسیار غمگین ام.

کاش می توانستم در موسیقی زندگانی کنم.

من سخت شیفته و بسیار تحت تأثیر موسیقی ام (اکنون دارم موسیقی تایتانیک را می شنوم).

من بسیار غمگین ام.

METALLICA » Fade To Black

Life it seems, will fade away
Drifting further everyday
Getting lost within myself
Nothing matters no one else
I have lost the will to live
Simply nothing more to give
There is nothing more for me
Need the end to set me free
 
Things not what they used to be
Missing one inside of me
Deathly loss this can't be real
Can't stand this pain i feel
Emptiness is filling me
To the point of agony
Growing darkness taking dawn
I was me, but now he's gone
 
No one but me can save myself, but it's too late
Now I can't think, think why I should even try
 
Yesterday seems as though it never existed
Death greets me warm, now I will just say goodbye

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 خرداد1386ساعت 6:48  توسط محمد نورالهی  | 

اصلاحیه ی مهم:

به نام خداوند جان و خرد

در متن زیر خطایی رخ داده که باز تذکر خواهر مریم گرامی بدان پی بردم و آن را اصلاح می کنم.

پیشتر نوشته بودم «سالن مرحوم استاد بزرگ نیا» که خواهر مریم تذکر دادند استاد بزرگ نیا هنوز خوشبختانه در میان مایند.

عبارت بدین صورت اصلاح  می شود «تالار استاد بزرگ نیا – که خداوند ایشان را سلامت بداراد»

 

مشهدی ها بفرمایید گزارش کتاب!

سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی دانشکده ی ریاضی برگذار می کند:

تصویر برفک است!

[معنی این عبارت چیست؟]

سلسله جلسات گزارش کتاب

از 20 فروردین تا 10 اردیبهشت ماه

زمان : 12 تا 2 هر روز به جز پنج شنبه و جمعه ها

مکان : دانشگاه فردوسی مشهد، دانشکده ی ریاضی، سالن مرحوم استاد بزرگ نیا

منتظر تمام دوستان عزیز هستیم.

فهرست کتاب های گزارش خواهد شده در هفته ی دوم:

 

سه شنبه 28 فروردين 86

لادن احمديان

دمکراسي گفتگويي، نويسنده : دکتر منصور انصاري، نشر مرکز، چاپ اول 1384

نظام دموکراتيک متکي به «خودآئيني» انسانها، حفظ تفاوت و هويت آنان، و قبول تکثير و گوناگوني بشري است. اين کتاب ضمن بحث و تحليل اين وجوه دموکراسي، نشان مي دهد در انديشه ي دو متفکر معروف دوران ما، باختين و هابرماس، به اين فضيلت ها بيشترين اهميت داده شده است. جايگاه دموکراسي از نظر اين متفکران در فضاها يا حوزه هاي عمومي است که باختين آن را در کارناوالهاي سده هاي ميانه و هابرماس در محافل عمومي و مردمي جستجو مي کند. در اين کتاب نشان داده مي شود تعميق و غني سازي مفهوم دموکراسي مستلزم توجه به زبان آن است که هم جايگاه توليد و باز توليد سلطه است و هم جايگاه تجلي آزادي. زبان وقتي خصلت گفتگويي و نه تک گويانه داشته باشد مي تواند وضعيت کلامي آرماني را متحقق سازد که در آن ارتباط انساني غير اجبار آميز حاکم باشد و امکان «استدلال بهتر» براي رسيدن به اجماع فراهم شود.

----------------------------------------------------------------

 

چهارشنبه 29فروردين 86

مهدي علومي

صيد قزل آلا در آمريکا، نويسنده : ريچارد براتيگان، ترجمه: پيام يزدان جو، نشر چشمه، چاپ اول 1384

صيدِ قزل‌آلا در آمريکا نمونه‌ي بي‌همتاي يک رمان ِ پسامدرن است. اثر ِ برجسته‌ي ريچارد براتيگان، با خلاقيتي خيره‌کننده و جذابيتي نامتعارف و مثال‌زدني. صيدِ قزل‌آلا در آمريکا هم رمان است و هم نيست، هم درباره‌ي صيدِ قزل‌آلاست و هم نه؛ دنياي تازه‌اي از ادبياتِ داستاني‌ست که مي‌تواند تا مدت‌ها ذهن ِ خواننده را درگير ِ خود کند. با صيدِ قزل‌آلا در آمريکا مي‌توانيد لذتِ خوبِ خواندن ِ يک رمان ِ جسورانه‌ي پسامدرن را تجربه کنيد.

-------------------------------------------------------------------

شنبه 1 ارديبهشت 86

زهير صياميان

نقد گفتمان ديني، نويسنده : نصر حامد ابوزيد، مترجم: حسن يوسفي اشکوري، نشر: يادآوران، چاپ اول 1381

 اين کتاب از جمله کتب مهم و تاثير گذار در جهان معاصر عرب و انديشمندان مسلمان مي باشد. در اهميت کتاب همين بس که باعث جنجال هاي پردامنه در مصر گرديد. تا به آنجا که نويسنده آن تکفير و نهايةً به تبعيد اجباري کشانيد. نويسنده اين کتاب بر آن است که مباني و ساز و کارهاي جريان راست سنتي و چپ اسلامي را مورد نقد قرار دهد و در نظر نويسنده اين دو تلقي به رويکري منفعت طلبانه -  تحميلي مي انجامد که در بنياد چندان تمايز و فاصله اي با يکديگر در عين تقابل با هم پيدا نمي کند . نويسنده با تبيين مواضع خود درباره متن دين (قرآن) رويکرد سکولار را، علمي ترين، انساني ترين و حقيقي ترين تأويل از متن مي داند؛ البته سکولاريسمي که به زدايش غبار اسطوره ها و امور خرافي از متن دين مي پردازد نه سکولاريسمي که اساسا متن را جريان واقعي اجتماع بيرون مي داند و شعار گسست از متن ديني و دين را مي دهد.

-------------------------------------------------------------------

 

يکشنبه 2 ارديبهشت 86

عيلرضا مازاريان

وحدت وجود؛ به روايت ابن عربي و مايستر اکهارت، نويسنده: دکتر قاسم کاکايي، نشر هرمس 1382

«وحدت وجود؛ به روايت ابن عربي و مايستر اکهارت»، پژوهش سترگ حجة الاسلام دکتر قاسم کاکايي پيرامون مفهوم ديرياب و خطرخيز «وحدت وجود» در دو سنت عرفاني مسيحي و اسلامي و به ويژه يافته هاي اين دو عارف بزرگ است. «شيخ اکبر» و «مايستر»، در زمانه ي پر آشوب جنگ هاي صليبي با نگره هايي نزديک در دو زمين و يک زمان، طرحي نو درانداخته اند. کاکايي در کنار رمز گشايي از سيماي اکهارت ِ ناشناخته در ايران، با بررسي هاي گونه گون وحدت وجود بر آن است تا نقاب از اين شاهد قدسي بر افکند. فراگيري زاويه هاي مرتبط فلسفي، فقهي، کلامي،عرفاني، ادبياتي و ... نشان فرهيختگي پژوهشگر است به گونه اي که گويا جلد نخست يک دائرة المعارف معتبر آماده شده است. انتشارات هرمس، اين کاوش ميان ديني و ميان فرهنگي را به سفارش مرکز گفت و گوي تمدن ها در هفتصد صفحه تقديم عرفان پويان نموده است.

---------------------------------------------------------

 

دوشنبه 3 اردیبهش 1386

محمد نورالهی

متافیزیک چیست؟

«مارتین هایدگر»

ترجمه ی سیاوش جمادی

ققنوس، چاپ اول زمستان 1383، سوم 1385

به نام خداوند پریروز و پسفردای تاریخ

«مابعدالطبیعه» تاریخ 2500 ساله ی غرب است. لب لباب «مابعدالطبیعه» نیست انگاشتن حقیقت هستی/ وجود و اصالت دادن به موجود / "هست" ـی خاص از میان انبوه و سلسله ی موجودات / هستان است. کنه تفکر مابعدالطبیعی نیز «تفلسف مفهومی» در برابر «تفکر متذکرانه / معنوی / انضمامی / پدیدارشناسانه» است که عبارت باشد از موضوعیت نفسانی (سوبژکتیویته). مارتین هیدگر در رساله ی «مابعدالطبیعه چیست؟» (که در ضمن نطق آغاز به کار او در دانشگاه فریبورگ در سال 1929 نیز بوده است) بر آن است تا «مابعدالطبیعه» را به میدان پرسش بیاورد. او با تحلیلی پدیدارشناسانه از پرسش از «نیست / نا-هست» که «یک» پرسش مابعدالطبیعی است قدم در راه تحقیق در «ماهیت و کلیت» مابعدالطبیعه می گذارد که در رساله ای دیگر، «بازگشت به سرزمین / بنیاد مابعدالطبیعه» (1949) که به کتاب به عنوان درآمد پیوست شده است، از آن به «چیرگی» (تحت الفظی گویا «از فراز پیچ و خمها گذشتن») بر مابعدالطبیعه تعبیر کرده است. تلاش هیدگر در این رساله گشودن راهی است برای دست یافتن یا بهتر گفته شود نزدیک شدن به تفکر «نه – دیگر – مابعدالطبیعی». این کتاب پسگفتار یا ذیلی هم دارد (نوشته ی سال 1943) که بیشتر به طرح بدفهمیهای پیرامون رساله ی «مابعدالطبیعه چیست؟» و رفع اتهام از آن می پردازد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 فروردین1386ساعت 22:37  توسط محمد نورالهی  | 

تکمله:

چند لحظه ی پیش فیلم Blood Diamond را دیدم. به جز پایانش که کمی ساده دلانه و البته غمآور بود بقیه ی فیلم شاهکار بود. و لعنة الله علی القوم الظالمین. مشخصات:

director: Edward Zwick (cast: DiCaprio + Djimon Hounsou + Jennifer Connelly)

تذکر:

نوشته ی زیر از نوشته های بالنسبه قدیمی من است که گاه و بیگاه در آن تغییراتی داده ام اما اساس آن تغییری نکرده است.

به نام خداوند جان و خرد

پیشدرآمد:

بنده از خواننداگان همیشگی مجله ی مغتنم و انقلابی «سوره» (به سردبیری جناب آقای وحید جلیلی – حفظه الله تعالی) ام. یکی از بخشهای همیشگی این مجله نقد و بررسی فیلمهای سینمایی داخلی و خارجی است. اما متأسفانه ی بنده تا کنون نقد قابل تأملی در این مجله نخوانده ام و نسبت به اظهار نظرهای چاپ شده در این مجله در حوزه ی تحلیل فیلم انتقادهای زیادی دارم.

از جمله ی یکی از این انتقادات که صورت مکتوب یافته است و به ضمیمه ی نکاتی دیگر برای خود مجله نیز فرستاده شده است نوشته ی زیر است.  بخش دوم این نامه در شماره ی 27 مجله (بخش پژواک) به چاپ رسیده است.

درآمد:

فیلمها و فیلمسازانی که کمابیش توجه مرا به خود جلب کرده اند و بدم نمی آید در باره ی آنها بنویسم:

Ghost Dog (Jim Jarmusch)

Leon Professional (Luc Besson)

Fight Club (David Fincher)

Gangs of New York (Martin Scorsese)

The departed (Martin Scorsese)

خیلی دور، خیلی نزدیک (رضا میر کریمی)

اشک سرما (؟)

نفس عمیق (؟)

ماتریکس 1 و 3 (برادران واچفسکی)

برخی فیلمهای آقای حاتمی کیا (آژانس شیشه ای، روبان قرمز، ارتفاع پست، موج مرده، خاکستر سبز، به نام پدر)

برخی (اغلب) فیلمهای آقای استنلی کوبریک (پرتقال کوکی، چگونه آموختم نگران نباشم و به بمب اتم عشق بورزم، درخشش، غلاف تمام فلزی، اُدیسه ی فضایی 2001، هوش مصنوعی (؟)) (با چشمان کاملاً بسته را هنوز ندیده ام)

برخی فیلمهای لوک بسون (ژان دارک (ژان ِ آرکی)، لئون، عنصر پنجم)

برخی فیلمهای آقای جیم جارموش

برخی فیلمهای آقای دیوید فینچر (فارنهایت 451 (؟)، باشگاه مشت زنی، هفت)

برخی فیلمهای [مرحوم] آقای رسول ملاقلی پور (سفر به چزابه، کمکم کن، هیوا، نسل سوخته، قارچ سمی)

ارباب حلقه ها (درستتر: سرور حلقه ها) (پیتر جکسون)

برخی فیلمهای مرحوم چارلی چاپلین

گلادیاتور (ریدلی اسکات)

دیوانه از قفس پرید (آقای احمد معتمدی)

یک تکه نان (آقای کمال تبریزی گرامی)

اغلب فیلمهای آقای بهمن فرمان آرا (خانه ای روی آب، بوی کافور عطر یاس، یک بوس کوچولو)

پری (آقای داریوش مهرجویی)

Stephen Chow (“Kung Fu hustle” and etc)

 

تذکر: فهرست بالا شامل فیلمهایی که من آنها را کمابیش دوست دارم نمی شود.

بسم الله الرحمن الرحیم

به نام خداوند پریروز و پس فردای تاریخ


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 فروردین1386ساعت 12:31  توسط محمد نورالهی  | 

ویرایش جدیدتر 9/1/1386

 

ویرایش جدید

بسم الله الرحمن الرحیم

به نام خداوند پریروز و پسفردای تاریخ

متن زیر سرمقاله ی شماره ی 30 مجله ی شریف «سوره» نوشته ی جناب آقای برادر وحید جلیلی – حفظه الله تعالی لنا - بود که آقای بنیانیان مدیر حوزه ی هنری سازمان تبلیغات اسلامی آن را لابد به علت برخورد با شؤونات اسلامی! حذف فرمودند و برادر جلیلی هم به جای نوشته ی خودشان که لابد! شایسته ی حذف بوده است گزیده هایی از سخنرانی های امام خامنه ای - حفظه الله تعالی – را در مورد نفی تجمل گرایی مسؤولان پیشنهاد دادند.

از جمله ی آنچه در این متن جلب توجه مرا کرد سبک بسیار بسیار نزدیک آن به سبک سرمقاله نویسی سید شهیدان اهل قلم، مرحوم سید مرتضی آوینی – قدس سرّه الشریف – بود (این سبک به سبک برخی مقالات مارتین هیدگر که پدیدارشناسانه است نزدیک است. ویژگی بارز این طرز تفکر بازگشتن مدام به موضوع اصلی پس از طرح وجهی از وجوه آن و در افتادن است به دورهایی پدیدارشناسانه – زندآگاهانه. البته این مقاله اجمال دارد.)

رسم خط کمابیش همانند اصل است جز در مورد یاء بدل از کسره ی اضافه که من آن را به متن افزودم. پانوشتها هم از من است. دوقلابها نیز هم.

درود بر سید شهیدان اهل قلم، درود بر جناب برادر جلیلی و درود بر تمامی مستضعفان خودآگاه تاریخ که چراغ تفکر آماده گرانه را برای ظهور موعود امم و امت واحده ی پایان تاریخ روشن نگاه می دارند.

 

انقلاب فرهنگی منهای فرهنگ انقلابی!

تأملی در تـنگه ی اُحُد مدیریت فرهنگی جمهوری اسلامی[1]

 

از كمترین چیزهایی كه در مورد فرهنگ انقلاب اسلامی می توان ادعا كرد این است كه یك "فرهنگ انقلابی" است.

شاخص های فرهنگ انقلابی چیست؟ و مدیریت بخش­های مختلف فرهنگی كشور چقدر تجلیگاه این شاخص­ها هستند؟ و اگر نیستند، چرا و چگونه مدیریت فرهنگ انقلاب را به دست گرفته اند؟

 



[1] - کاربرد «اُحد» در این عنوان مرا به یاد بیتی از جناب معلم شاعر ایل ما انداخت:

من ندانم که بُود خواجه مسلمان یا نیست

در اُحد هر که ز احمد نبود سفیانی ست


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 18 اسفند1385ساعت 1:47  توسط محمد نورالهی  | 

_______

 

بسم الله الرحمن الرحیم

به نام خداوند پریروز و پسفردای تاریخ

باسم رب الشهداء و الصدیقین

 

با سلام به روان عزت مند تمام شهدای اسلام بالاخص شهدای هشت سال دفاع مقدس – جنگ تحمیلی

و درود به روان متبرک حضرت سید مرتضی آوینی

 

سه شنبه 15 اسفند ماه در جلسه ی سخنرانی جناب آقای حسن عباسی در دانشکده علوم تربیتی و روانشناسی دانشگاه فردوسی مهشد شنیدم که مجله ی سوره، چشم و چراغ ما در میان مجلات انقلابی، دیگر چاپ نمی شود.

امروز از طریق وبلاگ رفیق گرامیم آقای علیرضا مازاریان – زیّد الله توفیقاته – از کم و کیف قضیه بیشتر آگاه شدم. این هم نشانی وبلاگی در این زمینه:

http://sureh.blogfa.com/

نیز اینجا:

http://www.soureh.mihanblog.com/

نیز اینجا:

http://www.psoureh.blogfa.com/

 

 

بسیار بسیار بسیار باعث تأسف است که چنین امری رخ داده. اکنون خسته تر از آن ام که بتوانم حق مطلب را ادا کنم. بنده به آقای جلیلی و آقای آشتیانی و آقای مؤدب و آقای مهدی نژاد و نیز آقای سعیدی و تمام گردانندگان و نویسندگان آن جبهه ی فرهنگی ارادت داشتم و دارم و زندگانی آنان را (که عقیده و جهاد) است ... چه بگویم زبانم الکن است.

متأسف ام. متأسف ام.

وای به حال آقای بنیانیان اگر این خطای خود را جبران نکند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 اسفند1385ساعت 2:16  توسط محمد نورالهی  | 

به نام خدا

این یک امتحان است.

Image hosting by TinyPic

 

Image hosting by TinyPic

با تشکر از رفیق گرامی آقای مازاریان:

http://rendane.blogfa.com

به کمک:

 http://www.tinypic.com/

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 آذر1385ساعت 2:57  توسط محمد نورالهی  |