|
|
|
|
|
موسیقی و جایگاه آن در حکمت اُنسی / استاد علی بیانی فکرت و حکمت در طریقت دکتر رضا داوری اردکانی و حکیم سید عباس معارف(ره) / دکتر محمد جواد صافیان شعر معارف در نسبت با شعر حکمی معاصر / استاد علی معلّم دامغانی وجود در نظام حکمی معارف / دکتر اکبر جباری طرح علم الاسماء تاریخی در حکمت انسی / دکتر محمد رجبی نسبت عرفان و سیاست از منظر استاد معارف / دکتر علی اصغر مصلح این بزرگداشت به همت سایت فردید.آی-آر و با همکاری بنیاد حکمی-فلسفی دکتر فردید؛ بسیج دانشجویی دانشکده ادبیات و علوم انسانی و انجمن اسلامی دانشجویان مستقل دانشگاه تهران برگزار خواهد شد. زمان: یکشنبه 15 دی ماه، ساعت 14 - 17 مکان: تالار فردوسی - دانشکده ادبیات - دانشگاه تهران گفتنی است که این بزرگداشت با حضور اساتید ذیل همراه خواهد بود:
در ضمن خبر مربوط به بزرگداشت منعکس شده در سایت تابناک مبنی بر حضور آقایان سید محمد خاتمی و میر حسین موسوی صحیح نمی باشد. ان شا الله که غرض سیاسی در این تبلیغ وجود نداشته است. با این حال از سایت تابناک به جهت انعکاس خبر برگزاری بزرگداشت کمال تشکر را داریم.
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 14 دی1387ساعت 19:16 توسط محمد نورالهی
|
|
||
|
|
|
|
|
بازگذاری یک نوشته ی قدیمی برای عدم قطع ارتباط به همراه چند شعر از مردی که وصفش را اکنون ناتوانم: مرحوم استاد سید عباس معارف به نام و خداوند پریروز و پس فردای تاریخ خدای گلها و پرندگان
خوشا پرندگان
امشب از شبهایی است که باز مرا به حال خوش آگاهی از خویش برد در هوای شعری از منوچهر آتشی، مرحوم منوچهر آتشی. دفتر آهنگ دیگر را دست گرفته بودم تا شعر «اسب سفید وحشی» را بازبخوانم و رایانویسی کنم برای وب لاگم و در خلال آن بازخوانی و پیش از آن، شعرهای دیگر را هم نگاهی انداختم و برخی را دوباره خواندم. این حس از آنِ این هواست: «انسان و جاده ها». من همیشه پرندگان را دوست می داشته ام؛ قمریکان را، گنجشگکان را، کبوتران را، و حتا کلاغها را که چشمهاشان عجیب برق می زند و گرچه سیاه اند و در بی اعتمادی به آدمیان، دست کمی از خود آدمیان ندارند ولی چشمهاشان عجیب برق می زند. من همیشه به پرندگان رشک می برده ام گرچه نه چندان بر زبان آورده باشم. پرندگان که تاب سرما و بیابان را ندارند و همیشه می خواهند در کنار گلها و در اردیبهشت باشند. در آبها تن بشویند و در شاخه ها بیاسایند. سر در دنبال هم گذارند و ... . پرندگان را به سبب کوچشان حسرت می برده ام. کوچشان به بالشان است که هرگاه بخواهند می گشایند و می روند و می روند و می روند تا بدانجا که دیگر نخواهند رفت و می رسند به وطن که دلشان خوش است و خوش دل اند در آنجا، در وطن. وطنشان اینجا یا آنجا نیست هم آنجاست و هم اینجا و دلتنگی ندارند از دوری از آن. وطنشان را به بالی که دارند می یابند و هر سال و هر ساله، وطنشان را می یابند و هر سال و هر ساله. خوشا پرندگان که تاب سرما و بیابان را ندارند و همیشه می خواهند در کنار گلها و در اردیبهشت باشند. خوشا پرندگان. 4/9/1384 ساعت 11:49 دقیقه ی شب 1 مست جنون آمدم بر در شیر خدا داغ ملامت به دست، خار ندامت به پا گرچه که زنجیر خویش تازه گسستم، سحر شکر که دل گم نکرد شارع میخانه را همتی ای اشک و خون!غسل دهیدم که پای ور نه نیارم نهاد در حرم کبریا گرچه نکردم نماز، حجت شرعی مراست غرقه ی خون آمدم تا نجف و کربلا فاتح بدر و حنین، آن که ز خون حسین کرد به میعاد شوق دین براهیم ادا کوثر عشق است و باز خیل ملک منتظر تا که ز روی کرم بانگ زنی الصلاء رتبت پیغمبری در خور شأن تو بود گر نبدی از ازل، ختم رسل مصطفی سینه ی خونین ز جور، لوح ظلام ست و بس اهل دو گیتی رضا، حکم کند مرتضی (ص 313)
2 گرچه جامم شب و روز از همه سرشارتر است ای رقیب! این دل مست از همه هشیارتر است گرچه خون می خوری از خلق چو صهبا، هشدار! رند عاشق، گه غیرت ز تو خونخوارتر است بس دلیر ام به ره عشق نگارا! هرچند - دلم از نرگس بیمار تو بیمارتر است مه و مهرت نربودند دلم ای گردون! حبذا طره ی دلبر ز تو طرارتر است محفل آرا مشو ای شعله به میخانه ی ما آه ِ این زمره ی مست از تو شرربارتر است در عجب مانده ام از طبع خلایق در دهر با همه خشک وشی زاهد غدار، تر است ترک افسون پری گیر معارف! زنهار سحر، تنها اثر این داشت که مکارتر است (ص 166)
3 رزم با شوکت زر شیوه ی عیاران است با ستم هر که بود خصم ز ما یاران است زاهد دهر که با درس و دعا گنج اندوخت جای شبهت نبود هیچ، ز طراران است بیگمان گشته ز خون دل رندان سیراب گر که در دشت گل و لاله به کهساران است بوی سیل آید از این وادی دهشت هیهات منعم از فرط طرب در هوس باران است متصل ده قدحم هستی رندان مستی است ترک مستی نکند دل که ز هشیاران است با ستم دشمن ام اما چه کنم دیده ی دوست - دوست می دارم و دانم ز ستمکاران است زین سواران نرسد کس به معارف در دشت باره اش نیست ولیکن ز سبکباران است (ص 181)
4 می بدین میکده از بزم الست آمده است قدح از باغ جنان دست به دست آمده است حذر ای توبه ی نوشین که ز نو شاهد صبح از فلق جام به کف دارد و مست آمده است کفنش غرقه ی خون کن که می آلود رود هر که از بزم ازل باده پرست آمده است بیگمان می گسلد سلسله ی جور که دوش آن که پیمان محبت نگسست آمده است عید ماه رجب است آنچه به خم مانده بیار کز پس پرده دگر هر چه که هست آمده است بر رخ من چون نگشایند ملایک در خلد آن که دل در خم گیسوی تو بست آمده است خرمن عمر معارف! شب گیتی افروخت کاندر این کشت هر آن برق که جست آمده است (ص 189)
5 گرچه می گویند گـُردی دیگر اندر گـَرد نیست کی بگردد گیتی ار عیّار گیتی گرد نیست اهل کام و ناز را با مستی و رندی چه کار نیست زین میخانه عیّاری که غم پرورد نیست گل گریبان می درد، بلبل گلو، دیوانه بند غیر رندان بلاکش کس حریف درد نیست کی شود سرد آهنی کز خشم رندی ذوب کرد سرب کین دیدی که در طوفان بهمن سرد نیست لاله ی دل گرچه خون شد در خزان هجر دوست شکر ایزد کاین گلستان در خزان هم زرد نیست حارصان کنز در این شهر بسیار اند لیک شب-نوردان را معارف بیمی از شبگرد نیست (ص 211)
6 به همت تکروی از کوچه ی زنجیر می خیزد به عزمی کز قفس شیر از میان شمشیر می خیزد چه دارد فتنه در سر باز طرح انداز این صورت که بوی شبنم خون از گل تصویر می خیزد عبث عزم اقامت کرده، خوش- نقشان نمی دانند چه حکمتها ز حکم بازی تقدیر می خیزد به دوشین باز هم چشمم ز ره خوابی پریشان دید زبان تیغ فردا از پی تغییر می خیزد به جبر تربیت بزم جهان جای تکبر نیست جوان آید به محمل از تواضع پیر می خیزد حرا گویی ز اشک شوق بعثت نور باران است که باز امشب ز هر سنگ حرم تکبیر می خیزد دبیر دیگری زد با خط قدرت رقم تقدیر به جز ادبار کی از کوشش تدبیر می خیزد معارف! خامه ی نقاش طرح دیگری دارد به جا می خیزد ار تیغ شرر کان دیر می خیزد (ص 248)
7 اهل جاه و زر که تاراج فقیران می کنند تیغ را از بهر قتل خویش عریان می کنند خوش کن ای نیل جنون طغیان که اندر مصر جاه مشتها پیچند باز از کبر طغیان می کنند شرم کن ای دیده از دل، آبیار نخل عدل تا که خون باقی ست کی از چشم گریان می کنند؟ این ز غفلت در مسیر سیل خرمن کردگان ز اشک و آه خلق آخر باد و باران می کنند دور جور آخر شود، ساقی بده ساغر که باز پیر و عیاران به خون خویش پیمان می کنند نقد ما جان است و هرگز همبهای بوسه نیست شاهدان شهر ما الحق که احسان می کنند ترک سامان کن دلا کآوارگان شوق را در قلندر خانه ی افلاک مهمان می کنند چون دل عاشق معارف عرش می لرزد به خود درد دل هر گه که با هم پتک و سندان می کنند (ص 274)
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 5 دی1387ساعت 20:37 توسط محمد نورالهی
|
|
||