|
|
|
|
|
مختصر تغییراتی در نوشته ی زیر به عمل آمده است. 30 خرداد ماه 1386 نوشته ی زیر بخشی کوچک از یکی از نوشته های من است که برای چاپ در نشریه تهیه شده بود. حال چه سرگذشتی داشته باشد خدا بهتر می داند. گزارشی از کتاب در جست و جوی امر قدسی (گفت و گوی رامین جهانبگلو با سید حسین نصر) ترجمه ی سیدمصطفی شهرآیینی نشر نی، 1385 کتاب در جست و جوی امر قدسی از کتابهای مفیدی است که به شرح احوال و افکار یکی از روشنفکران بنام ما دکتر سید حسین نصر از زبان خودش (ضمن گفت و گو با پسرخاله اش رامین جهانبگلو) اختصاص یافته است. دکتر نصر متولد سال 1312 در تهران است. او در خانواده ای سرشناس و درگیر سیاست زاده شد. نیای مادریش شهید شیخ فضل الله نوری بود و پسر عموی مادریش نورالدین کیانوری رئیس حزب توده ی ایران. پدرش سید ولی الله نصر از پزشکان معروف و نزدیکان دربار رضای قلدر و از دوستان فروغی خائن (که به گفته ی خود دکتر سید حسین نصر «مثل عمو»یش بود) به شمار می رفت. سید ضیاء طباطبایی و محتشم السلطنه ی اسفندیاری – که به ریاست مجلس وقت هم رسیده بود - نیز از خویشان و دوستان خانوادگیشان محسوب می شدند. افزون بر اینها خود دکتر نصر نیز می گوید: «به گمانم هفتاد در صد نخست وزیران از جمله منصور الملک و وزیران کابینه های مختلف از دوستان نزدیک پدرم بودند [...]» (صص 21 و 22) در خارج از ایران نیز اشخاص بانفوذی از آشنایان خانوادگی آنان به شمار می آمدند «سفیر ایران در عراق، آقای رئیس نیز از بستگان ما بود [...] یکی از خاله های مادرم همسر آقای صدر از مقامات برجستهء عراق – نایب السلطنه و رئیس سنای این کشور – بود.» (ص 45) «سفیر ما در قاهره آقای جم بود که سابقهء نخست وزیری را هم داشت. او از دوستان نزدیک پدرم بود و کسی بود که (فراموش کردم بگویم) ما همواره او را در تهران می دیدیم. او پدر ژنرال جم – همان ژنرال جم سرشناس دورهء محمد رضا شاه – بود.» (ص47) دکتر نصر در دوازده سالگی (1324) برای تحصیل به آمریکا می رود و پس از اخذ مدارک کارشناسی طبیعت شناسی و کارشناسی ارشد زمین شناسی و ژئوفیزیک (1335) و درست پس از اخذ مدرک دکتری فلسفه ی علم (1337) با رساله ای تحت عنوان «مدخلی به نظریات کیهان شناختی در اسلام» (ص 74) به ایران باز می گردد و نزد استادان بزرگی چون سید عبدالحسین رفیعی قزوینی، مرحوم طباطبایی، استاد مهدی الهی قمشه ای، استاد جواد مصلح، استاد سیدمحمد کاظم عصار به تحکیم مبادی مطالعاتش در زمینه ی فلسفه های رایج در تمدن اسلامی مبادرت می ورزد. او از سال 1347 تا 1351 به معاونت و ریاست دانشکده ی ادبیات دانشگاه تهران می رسد و از سال 1351 تا سال 1353به ریاست دانشگاهی که نام فعلی آن دانشگاه صنعتی شهید شریف است منصوب می شود و از اقدامات مهم او در آنجا وارد کردن درسهایی در علوم انسانی و به راه انداختن بحثهای مقارن میان علوم تجربی و علوم انسانی است. دکتر نصر در سال 1353 «انجمن شاهنشاهی فلسفه» (نام فعلی پژوهشگاه حکمت و فلسفه) را بنیاد می گذارد که از مراکز مهم پژوهش در فلسفه ها و عرفان رایج در تمدن اسلامی و انتشار کتابهای مهمی در این زمینه است. او در سال 1356 ریاست دفتر زن حاکم طاغوتی وقت را پذیرفت و بیشتر به همین سبب، چند ماه پیش از پیروزی انقلاب اسلامی به خارج از کشور نقل مکان کرد و تا کنون در چند مرکز علمی و بیشتر از همه در دانشگاه جُرج واشنتگتُن آمریکا مشغول به تحقیق و تدریس است. این مختصر بسیار اندک که از سوانح احوال دکتر سید حسن نصر گفته آمد خود به خوبی از یک سو نشان از اهمیت دکتر نصر در ساختار دانشگاهی و پژوهشی مباحث فلسفی و فلسفه های رایج در میان تمدن اسلامی دارد و از دیگر سو زمینه را برای نقد شخص او از منظر سیاست فراهم می آورد اما بی شک و از موضع اسلامی و اصالت برائت از این منظر کناره می توانستیم گرفت اگر استمرار آن موضع را در اندیشه ی دکتر نصر تشخیص می توانستیم نداد. کتاب در جست و جوی امر قدسی شش بخش دارد بدین قرار: «بخش اول. از تهران تا بوستون»؛ «بخش دوم. بازگشت به ایران»؛ «بخش سوم. ایرانی بودن چیست؟»؛ «بخش چهارم. اسلام و دنیای مدرن»؛ «بخش پنجم. هنر و معنویت»؛ «بخش ششم. اسرار ملکوت»؛ که دو بخش نخست بیشتر به شرح زندگانی و بخشهای بعدی به شرح افکار و آراء دکتر نصر اختصاص یافته است. اما در این فرصت مجال آن نیست که به گزارش مفصل تمام این بخشها بپردازم به خصوص دو بخش نخست که اهمیت کمتری هم دارند بنا بر این، گزینشی وار، در باره ی برخی موضوعات طرح شده در این کتاب اشاراتی خواهم کرد. این گزینش و پرداخت البته از موضعی است خاص که برخاسته از منظر من است و بنا بر این می تواند بود که کسانی دیگر بر نکاتی دیگر و از مواضعی دیگر انگشت بگذارند.[1] این نوشته دو بخش عمده دارد؛ بخش نقد و بخش نقل. بخش نقد خود دو قسمت دارد؛ نقد معنی و نقد صورت. اما از آنجا که مقصود اصلی معرفی بوده است پس لاجرم بخش نقل قسمت بیشتری به خویش اختصاص می دهد. اما البته این دو، گاه به مرزهای هم نیز دست درازی می توانند کرد و از این نیز چاره نیست. [...] نکاتی کوتاه در مورد ترجمه: 1- «حکایات الهی خاص و عام» (ص 135) عنوان درست «حکمت الهی عام و خاص» است. 2- «هرچند در این کشور [آمریکا .ن] نسبت به اروپا (غیر از انگلیس) که در دبیرستان های دولتی و در ورزشگاه ها – در فرانسه و آلمان – تا اندازه ای فلسفه درس می دهند، دانش آموزان چندان فلسفه نمی خوانند.» (ص 150) ورزشگاه را مترجم به اشتباه در ترجمه ی Gymnasium به کار برده است که به معنی دبیرستان است. شاید مترجم به علت نزدیکی آن با گومناستیک یعنی ورزش اشتباه کرده باشد. اما آیا نباید از خود می پرسید مگر در "ورزشگاه" هم فلسفه درس می دهند؟! 3- «او [ماسینیون. ن] در پایان کلاس، کتاب کهنه ای را از جیب بیرون آورد و در حالی که آن را به کربن می داد، گفت: «این گمشدهء توست.» این کتاب، چاپ سنگی بود از حکمة الاشراق سهروردی؛» (ص153) بعید می دانم کتابی با چاپ قدیمی به حجم حکمة الاشراق در جیب جا شود! 4- «امکان چهارم طریق اویسی است که عبارت از امکان برخورداری از هدایت مستقیم حضرت خضر است؛ پیامبری که در قرآن اسمش آمده و نیز بعضی او را با الیاس یکی دانسته اند.» (ص 156) در قرآن کریم اسم حضرت خضر نیامده است. 5- «من تا آن اندازه آلمانی آموختم که بتوانم کمدی الهی را بخوانم، البته کافی نبود، زیرا کمدی الهی اثر بسیار وزینی است.» (ص 234) این از بدیهیات است که کمدی الهی به ایتالیایی است. نمی دانم ایراد از کجا وارد متن شده است. 6- «روان شناسی دکارت تقریباً یکسره تکرار همان روان شناسی توماس [آکوئینی .ن] است [...]» (ص 262) روانشناسی غلط است باید علم النفس باشد. 7- «چنان که می دانید فرانز فون بادر، فیلسوف سدهء نوزدهم آلمان ردیّه ای بر دکارت نوشته و اظهار داشت که دکار باید می گفت: "می اندیشم پس خدا هست."» (ص 262) فرانتس فُن بادر گفته است: «اندیشیده می شوم پس هستم» یا «پس می اندیشم و هستم» (ر.ک. معرفت و معنویت، دکتر سید حسین نصر، ترجمه ی انشاء الله رحمتی، دفتر پژوهش و نشر سهروردی، 1381، ص 138). 8- ص 288 «یکی از بزرگترین فیلسوفان دین آلمانی – رُدُلف اُتو کتاب معروفی دارد به نام مفهوم امر قدسی [...]» در پانوشت عنوان کتاب آمده است: Die Heilige. در ادامه آمده است: «بسیار جالب است که در اسلام، یکی از اسماء الهی القدوس است که معادل Die Heilige است.» در این دو مورد درست Das Heilige است. 9- «قرآن می فرماید: "مع العسر یسراً"» (ص 318) جمله غلط است از نظر نحو عربی باید «انّ» به حتم در ابتدای آن بیاید. 10- «دیوید میکلانژ» (ص 334 پایین) به جای داوود میکلانژ یا میکل آنژ 11- «در حدیثی زیبا از پیامبر می خوانیم: "الله جمیل و یجب الجمال"» (ص 344) درست «یحب» است. 12- «این کتاب [هنر اسلامی و معنویت] را در ایران کسی به فارسی برگرداند که او را نمی شناختم اما گویا از چهره های سرشناس ایران پس از انقلاب بود که به قرار معلوم بر اثر رفتن روی مین کشته شد. او باید آدم بسیار برجسته ای در فهم هنر سنتی بوده باشد.» [پانوشت: «منظور دکتر نصر شهید سید مرتضی آوینی است. – م.ف.»] (ص 369) این کتاب با عنوان «هنر و معنویت اسلامی» (پشت جلد هنر اسلامی و معنویت: Islamic art and spirituality) ترجمه ی رحیم قاسمیان 1375 در مؤسسه ی انتشارات سوره وابسته به حوزه ی هنری سازمان تبلیغات اسلامی منتشر شده است. 13- «در آن زمان [یعنی در زمان یهودیت اولیه .ن] هیچ فرقی میان احکام الهی و قوانین دنیوی مقامات سیاسی یا آنچه در عهد عتیق با نام قوانین سزار آمده است، در کار نبود. این مسیح بود که می گفت "آنچه از آن خداست به خدا واگذارید و آنچه از آن سزار است به سزار".» (ص 432) به جای عهد عتیق باید عهد جدید باشد. این کتاب نمایه ندارد که از ضعفهای مهم صوری آن به شمار می رود. [1] - دو نکته ی رسم خطی؛ نخست رسم خط نقل قولها برابر اصل است و دوم این که عباراتی که از خود کتاب برگفته شده اند میان گیومه قرار گرفته اند اما اگر در خود کتاب هم علامت گیومه وجود داشته باشد در صورت طولانی بودن داخل "" قرار گرفته اند. دیگر این که به علت آن که در متن دوقلابهای زیادی به کار رفته بودند من در آخر عبارتی که خود در میان دوقلاب به متن افزوده ام یک «.ن» گذاشته ام ([... .ن]) تا دوقلابهای من از دوقلابهای متن مجزا شوند. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 6:1 توسط محمد نورالهی
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام خداوند پریروز و پسفردای تاریخ؟ من بسیار غمگین ام. سهم من از این زندگانی چیست؟ من در کجای عالم ایستاده ام؟ من کیستم و چه می توانستم بود؟ چه دلخوشی ای می توانم داشت؟ چرا هیچ دلخوشی ای ندارم؟ چرا هیچ همراهی ندارم؟ من بسیار غمگین ام. کاش می توانستم در موسیقی زندگانی کنم. من سخت شیفته و بسیار تحت تأثیر موسیقی ام (اکنون دارم موسیقی تایتانیک را می شنوم). من بسیار غمگین ام. Life it seems, will fade awayDrifting further everydayGetting lost within myselfNothing matters no one elseI have lost the will to liveSimply nothing more to giveThere is nothing more for meNeed the end to set me freeThings not what they used to beMissing one inside of meDeathly loss this can't be realCan't stand this pain i feelEmptiness is filling meTo the point of agonyGrowing darkness taking dawnI was me, but now he's goneNo one but me can save myself, but it's too lateNow I can't think, think why I should even tryYesterday seems as though it never existedDeath greets me warm, now I will just say goodbye
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 8 خرداد1386ساعت 6:48 توسط محمد نورالهی
|
|
||