تبليغاتX
تجربه ی تفکر
پرسیدن، پارسایی اندیشیدن است. (مارتین هَیدگر)

هياهوي بسيار بر سر «همه چيز»

(نقد فیلم «جدایی نادر از سیمین»)

زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نيست

در حق ما هرچه گويد جاي هيچ اكراه نيست

تقديم به سيد شهيدان اهل قلم

بسم الله الرحمن الرحيم. و اما بعد. «بهرام بيضايي زماني گفت و درست گفت: «ما اينجا يك روشنفكري خيلي شوخي و يك ضد روشنفكري خيلي جدي داريم كه حالا هر دو مدعي شناخت فرهنگ شرق و غرب هر دو اند ولي در تحليل نهايي، هر دو با معيارهاي غربي به فراورده‌هاي خود نگاه مي كنند.»[1] گمان نمي‌كنم كه در وجود جريان ضد روشنفكري كسي ترديدي داشته باشد اما شايد هنوز برخي باشند از روشنفكران كه ندانند روشنفكري ما تا چه اندازه شوخي است و شايد همين شوخي بودن روشنفكري ما سبب جدي شدن اين ضد روشنفكري بوده باشد. به هر حال امروز با زوال و ضعف هرگونه «حجیت» (authority) در عرصه‌هاي فرهنگي و فكري جامعۀ ما ظاهراً راه براي عرضۀ هر چيزي باز شده‌است. اين وفور، بي گمان سودمند است اما اگر به سيل تبديل شود خودش را نيز باقي نمي‌گذارد. پيمودن راه طولاني تفكر فلسفي جز با صبر و حوصله و يادگيري پيوسته و درست ياد گرفتن ممكن نيست. بازي كردن با الفاظ يا عاريه كردن آنها، برچسب زدن، فاضل‌نمايي، همه‌چيز داني سرانجام به سخره‌گري مي‌انجامد نه تفكر.»[2]

تعقيب نفي و اثباتهايي كه پيرامون فيلم «به‌شدت ايراني» و نه چندان سينمايي «جدايي نادر از سيمين» ساختۀ فيلمنامه‌نويس و داستان‌پرداز محترم آقاي اصغر فرهادي – كه توفيقش در فزون باد – شكل گرفته اند به صورت اسف‌باري به اين نتيجه منتج مي‌شود كه عرصۀ نقد و تحليلهاي سينمايي ما به‌شدت «ايدئولوژي‌زده» و از اين رو فاقد «فكر و ذكر» است. بنده سناً جوانتر از آن ام كه مقالات آن جان اهورايي سيدمرتضي آويني – رضوان الله تعالي عليه – را در فضاي چاپ شدنشان خوانده باشم و حتي از خواندن اغلب آنها چند سالي نيز بر من گذشته‌است اما آنچه به‌وضوح در ذهن بنده رسوب كرده‌است مخالفت آن جان اهورايي با «نقد مضوني» فيلمهاست (كه ضمن در نظر داشتن مجلات روشنفكري، بيشتر روي سخنش با به‌اصطلاح «خوديها» بود) كه با تنها مراجعه به يك اثر از ايشان يعني آينۀ جادو ج3 (از طريق رجوع به بخش «تعابير و اصطلاحات») بدان پي مي‌توان برد (به‌ويژه در بحثهايي كه حول دو فيلم «عروس» آقاي بهروز افخمي و «نرگس» خانم رخشان بني‌اعتماد درگرفته بود). به نظر بنده اگر از علت قريب اين مخالفت يعني اهميت في‌نفسۀ بحث از تكنيك در سينما و فايدۀ مشخصي كه اين كار به سينماي ما مي‌رساند و اصولاً مقوّم چيزي به اسم سينماست كه بگذريم علت بعيد و پوشيدۀ اين امر تهيدستي اغلب منتقدان ما از ابزار فهم اوليۀ اثر هنري (كه در صورت اندكي عميقتر و يا باواسطه‌تر شدن آن اثر، اين تهيدستي نيز شدت بيشتري مي‌گيرد) و نداشتن سامانۀ تأويل است كه از مقوّمات آن، آشنايي دروني (و نه زباني) با ملل و نحل فكري و به‌ويژه حكمت ذاتي دين مبين اسلام است. به تعبيري ساده‌تر نقد مضموني بايد بر اساس آشنايي كافي با نحله‌هاي فكري و سنت تفكر صورت بگيرد كه كمياب است.

داستان نفي و اثباتهاي شكل گرفته پيرامون فيلم «جدايي نادر از سيمين» بسيار خواندني است. عده‌اي از روشنفكران و رسانه‌هاي روشنفكري (البته بر اساس افادات مرحوم استاد فرديد تعبير درستتر «منفورالفكر» است) عمدتاً در فضاي بسيار مضحك تقابل با سلسه‌كليپهاي بعضاً نكته‌دار «اخراجيهاي 3»! از يك سو با تصور غلط مبتني بر شريعتزدگي محضِ خودي بودن و همقبيلگي با سازندۀ فيلمِ «به‌شدت ايراني» «جدايي نادر از سيمين»، دست به تبليغ و بزرگنمايي اين فيلم زدند و با اين كار بر آتش خصومتِ باز مبتني بر شريعتزدگي و ظاهربيني محض «اين طرفيها» دميدن گرفتند و از سوي ديگر با گرا دادن به عقبۀ سياسي دخيل در برخي جشنواره‌هاي خارجي و از جمله اسكار در فضاي به‌شدت سياستزدۀ حاكم بر روابط مغربيان با ايران سرافراز باعث شدند كه در نهايت شگفتي و «نغز بازي روزگار» (إنّ الدهر هو الله؟) اين فيلم به‌شدت ايراني و به‌شدت ضدآمريكايي اسكار را فتح كند! اين مدعاي خلاف‌آمد عادت با تحليل فيلم – گر خدا خواهد و توفيق دهد دست – به اثبات مي‌رسد.

جدایی نادر از سیمین برنده جایزه اسکار

خلاصۀ فيلم: زني به علت اينكه شوهرش حاضر نيست طبق قرار قبلي با او به خارج از كشور مهاجرت كند تقاضاي طلاق داده‌است و مي‌خواهد دخترشان را نيز با خود ببرد. به علت ترك خانۀ زن، شوهر مجبور مي‌شود براي پدرش پرستار بگيرد. پرستار اما باردار است و همين باعث مي‌شود در پرستاري كوتاهي كند. شوهر روزي زودتر به خانه مي‌آيد و مي‌بيند پدرش با حال نزع از تخت افتاده در حاليكه دستش به آن بسته شده‌است. عصباني مي‌شود و پس از آمدن پرستار با او كه در ماندن سماجت مي‌كند درگير مي‌شود. بعداً معلوم مي‌شود جنين زن سقط شده‌است. ادامۀ فيلم كشمكش ميان اين موضوع است كه آيا شوهر از بارداري پرستار باخبر بوده يا نه و اين با طرح مسألۀ اهميت صداقت پيگيري مي‌شود اما موضوع اين فيلم صداقت و اهميت آن نيست چنانكه اثر دروغ را نيز قصد بررسي ندارد و اصولاً اين فيلم يك فيلم اخلاقي نيست بلكه فيلمي سياسي است.

به نظر بنده مفتاح فهم فيلم در تحليل درست صحنۀ نخست يعني دادگاه است. در پيشگاه قاضي، زن در پاسخ به علت اصرارش بر جلاي وطن مي‌گويد: «من ترجيح ميدم بچه‌م تو اين شرايط بزرگ نشه». آنها كه فيلم را از منظر نادرست و با پيشفرض نگريسته اند بر اين جمله تأكيد كرده اند تا ضد ايراني بودن فيلم را ثابت كنند. مي‌گويند منظور از «اين شرايط»، وضع منحط اخلاقي و تربيتي جامعۀ ايراني است كه مجال راستگويي را از انسان مي‌گيرد.  

پس بهتر است در آغاز بپردازم به مسألۀ دروغ. اگر در دروغهاي گفته شده در اين فيلم به دقت نظر كنيم هيچ برجستگي خاصي در آنها مشاهده نمي‌توانيم كرد. كسي «تحت فشار» و «در لحظه» براي خلاصي از آن فشار دروغي مي‌گويد اما در اين فيلم كسي «بنا» را بر دروغگويي نگذاشته‌است و حتي در لحظات خطير كه از پيش حاوي خوداگاهي اند دروغي گفته نمي‌شود. زن از شوهرش مي‌پرسد:

- مي‌گفت زديش تو.

مرد در حالتي تدافعي به دروغ مي‌افتد:

- من زدمش؟! مزخرف ميگه

اما پس از اينكه به او خبر مي‌رسد زن بر اثر مشكل جسماني كه احتمالاً از درگيري با او عارض شده در بيمارستان بستري است در موقعيتي خطير اما با حضور خوداگاهي اعتراف مي‌كند:

- من فقط هولش دادم از خونه بره بيرون

در موقعيتي ديگر (كه البته لزوماً دروغگويي محسوب نمي‌شود) مرد شاكي است كه آثار كبودي و كوفتگي و عواض جسماني پدرش ناشي از كوتاهي پرستار است اما اين را نيز با اينكه مي‌توانست دستاويزي خوب در مقابله به مثل با پرستار در طرح شكايتش باشد پي نمي‌گيرد و با ذكر اين نكته كه «مطمئن نيستم» از آن صرف نظر مي‌كند.

در جايي ديگر وقتي بازپرس مي‌خواست به قصد پي بردن به آگاهي پيشيني مرد از بارداري پرستار از دختر بپرسد آيا او به پدر گفته پرستار شمارۀ دكتر زنان را از معلم سرخانه گرفته، پدر با اينكه فرصت داشت، نه به دختر گفت چه بگويد و نه حتي گفت چه سؤالي قرار است از او پرسيده شود (دختر اما مسلط دروغ مي‌گويد و بعد هم در خود گريه مي‌كند. اين دروغ را شايد بتوان ناشي از اعتماد دختر به «عدالت نهايي» پدر دانست كه اين عدالت و عدالت‌خواهي در صحنه‌هاي مختلف و به‌خصوص با اعتراف صادقانه‌اش براي دخترش در مورد اطلاعش از بارداري پرستار («من مي‌دونستم، مامانت راست مي‌گفت») و آنجا كه از دخترش مي‌خواهد بقيۀ پول بنزين را بگيرد و آنجا كه در مورد معادل پارسي گارانتي، ضمانت را چون عربي است ولو اينكه بر زبان معلم و در كتاب درسي آمده باشد نمي‌پذيرد و به دخترش مي‌گويد «چيزي كه غلط ئه غلط ئه هركي مي‌خواد بگه هرجا هم نوشته باشن» و تو نبايد ولو اينكه منافعت به خطر بيفتد زير بار آن بروي به اثبات رسيده‌است).

پرستار نيز هيچ مقاومتي در اعتراف و تصديق رها كردن پدر مرد و بستنش به تخت نمي‌كند با اينكه او را در موقعيت بسيار خطير و متزلزلي قرار مي‌دهد.

معلم سرخانه نيز با اينكه ابتدا در مورد اطلاع يا عدم اطلاع مرد از بارداري پرستار دروغ مي‌گويد سپس با حضور نزد قاضي دروغش را پس مي‌گيرد.

حتي به‌ظاهر بزرگترين دروغ اين فيلم كه همان اظهار بي‌اطلاعي شوهر از بارداري پرستار است نيز در تحليلي نهايي دروغ نيست زيرا مرد آن را سپري موقتي براي كسب فرصت احتمالي در تحقيق حقيقت قرار داده‌است چنانكه در صحنه‌اي مهم مي‌گويد: «من تا به خودم ثابت نشه مقصر ام زير بار نمي‌رم» و عملاً هم نشان مي‌دهد كه به اين مدعا پايبند است و در نهايت، اين راهبرد موفق هم از آب در مي‌آيد و او اولاً نزد وجدانش و سپس براي ما تبرئه مي‌شود.

اما تنها دروغي كه در اين فيلم اثري جانكاه و مضر باقي مي‌گذارد همان قول دروغ عهدشكنانه‌‌اي است كه زن به پرستار مي‌گويد مبني بر اينكه وجه‌المصالحه را به شوهر پرستار نخواهند داد كه با شكستن قولش بحران بزرگي را ايجاد مي كند (گرچه آن هم از سر استيصال بود). جالب است كه در صحنه‌اي، پرستار پيش زن اعتراف مي‌كند كه سقط جنينش بر اثر برخورد با خودرو بوده‌است و نه هل دادن شوهر زن و از زن تعهد مي‌گيرد كه اين را با اقدام به پرداخت وجه‌المصالحه (چون او حاضر نيست ديگر دروغ بگويد) بر ملا نكند و مي‌گويد اگر چنين چيزي بر ملا شود چون تمام اميدهاي شوهر براي گرفتن پول و سروسامان دادن به وضعيت آشفتۀ زندگانيش بر باد مي‌رود: «شوهرم خودش رو مي‌كشه» كه اين جمله در زيرنويس انگليسي فيلم به صورت معكوس و مبتني بر همان پيشفرضي كه اين نوشته قصد رد آن را دارد ترجمه شده:my husband will kill me. اما زن اين عهد را (باز تكرار مي‌كنم بيشتر بر اثر استيصال اما به هر حال منفعت‌طلبانه و به نيت سروسامان دادن به اوضاع خانوادگيش) مي‌شكند و اوضاع بسيار آشفته‌اي را بر آنها حاكم مي‌سازد چنانكه پرستار با وضعي بسيار پريشان مي‌گويد: «من الان چطوري تو اين خونه زندگي كنم؟! چرا با زندگي من اينطوري كرديد؟!»

گفته شد كه مفتاح فهم فيلم در تحليل درست صحنۀ نخست يعني دادگاه و پرسش از حقيقت «شرايطي» است كه  زن ترجيح مي‌دهد فرزندش در آن نباشد. آنها كه فيلم را از منظر نادرست و با پيشفرض نگريسته اند بر اين موضوع تأكيد كرده اند تا ضد ايراني بودن فيلم را ثابت كنند. مي‌گويند منظور از «اين شرايط»، وضع منحط اخلاقي و تربيتي جامعۀ ايراني است كه مجال راستگويي را از انسان مي‌گيرد. به اين ادعا رسيدگي شد اما در خود فيلم و در جايي ديگر، به‌صراحت؛ دو شخصيت اصلي، اين اجمال ابتدايي را با تفصيلي بيشتر به بحث گذاشته اند كه بدان بي‌توجهي شده‌است:

«زن- باشه ترمه رو بده من ببرم...

شوهر- خجالت بكش. تو، تو اين شرايط، اومدي منو بذاري تو فشار.

زن- من نگران بچه‌م ام.

شوهر- بچه‌ت مي‌خواد همينجا زندگي كنه و بايد همينجا هم ياد بگيره.

زن- چي رو ياد بگيره؟  لج و لجبازي و دعوا رو؟!

شوهر- نه! ياد بگيره مثل تو ترسو بار نياد، [تا] فردا هركي دو تا داد كشيد سرش جا بزنه. اين هم [اشاره به شوهر پرستار] فهميده بياد پيش كي داد و هوار كنه وگرنه چرا نمياد منو تهديد كنه؟![...] مي‌دوني مشكلت چيه؟ هر موقع هر مشكلي پيدا كردي تو زندگيت، به جاي اينكه وايسي مشكلت رو حل كني يا فرار كردي ازش يا دستات رو بردي بالا تسليم شدي. ببين! تو يك كلمه واسه من بگو واسه چي مي‌خواي از اين مملكت بري، ها؟ مي ترسي وايستي.»

اين صحنه و ظرافتهاي ديگري در اين فيلم و به‌ويژه شخصيت‌پردازي، به‌خوبي نشان دهندۀ اين موضوع است كه آن «شرايط» كه در ابتدا از آن سخن گفته شده‌است نه وضع اخلاقي و تربيتي بلكه وضع ايران از نظر تعاملات جهاني و موقعيتي است كه در آن گرگان و ماران و گرازان و تبهكاران و گردنه‌گيران بين‌الملل با تكرار مداوم تهديد به حملۀ نظامي، در حالي كه فشار ناشي از تحريمهاي اقتصادي را نيز به نهايت رسانده اند، قصد دارند مردمان اين خطۀ سرفراز و غيور را از پيگيري مطالبات برحقشان منصرف سازند و اين تنها پايگاه آزادگي و آزادگان را نيز متصرف شوند و بيوبارند.

در حقيقت چنانكه در جاي‌جاي فيلم نيز باظرافت بر آن تأكيد مي‌شود «شرايط» خاص حاكم بر ايران عزيز، «موقعيت مطالبۀ حق در برابر قدرتهاي خونخوار» است كه آن را در موقعيت خوف و خطر قرار دا‌ده‌است (گرچه اين خوف و خطر متوجه دلهاي نامطمئن و بي‌ايمان است زيرا چنانكه قائد و رائد فرزانه‌مان، حكيمانه بر اين بخش از سوره‌اي كه نام آن نيز «فتح» است (آيات 22 و 23) انگشت نهادند كه: «و اگر حق‌پوشان با شما به جنگ برمي‌خاستند واپس مي‌گريختند و از پي آن يار و ياوري نمي‌يافتند [اين همان] سنت خداوند است كه پيشتر هم بر همان سپري شده‌است و هرگز سنت خداوند را دگرگون نخواهي يافت» (با تشکر از روزنامۀ خراسان) عاقبت، با همۀ خطرهاي موجود، اين ماييم كه پيروز و سرفراز ايم. صدق الله العلي العظيم)

درواقع با نگاهي به شخصيت‌پردازي دو عنصر اصلي فيلم يعني زن و شوهر كه تقابل اصلي بين آنهاست اين موضوع روشنتر مي‌شود (اين شخصيت‌شناسي را از نوشته‌اي با نام «اركستراسيون شخصيت» كه نام نويسنده‌اش قيد نشده بود الهام گرفتم). مرد با ظاهري كاملاً ايراني با ريش كه گاهي حتي ابايي ندارد پيراهنش روي شلوارش بيفتد يك فرد اصولگرا مي‌نمايد كه هيچگاه از حق و حقش كوتاه نمي‌آيد (اينجاست كه جملۀ همسرش معني مي‌يابد: «يه بار نگفت نكن، نرو، انگار نه انگار من باهاش 14 سال زندگي كردم») اما زن با ظاهري غربي (موي روشن و حجاب ناكامل و معلم زبان انگليسي بودن) كه گاهي سيگار هم مي‌كشد (درست پيش از همان صحنۀ رمزگشاي «اين شرايط») بسيار منفعل مي‌نمايد كه نمود بارزش را در دو موقعيتي كه در اولي كارگران براي بردن پيانو از او پول بيشتري مطالبه كردند و نيز مستأصل شدن در برابر فشارهاي شوهر پرستار مي‌بينيم. در حقيقت رفتار ضد خانوادۀ همين زن است كه علت اصلي كل ماجراي اين فيلم و درگيريها و گرفتاريهاي آن است چنانكه دخترش در دو جا، در مقام سرزنشش، به او مي‌گويد: «تو اگه ول نكرده بودي بري بابا الان تو زندان نبود» «كي خونه زندگيش رو ول كرد رفت؟».[3]

مطلب را ختم مي‌كنم به قطعه شعري از شاعر قبيله‌مان جناب علي معلم دامغاني كه زبان گوياي اين قبيلۀ شريف است:

آفتاب رادي و آزرم و رزم و روشنايي

مردي و هنجار يعني مردمان آريايي

مرد مرداويج مردايين به مردستان

و ديگر زن و ديگر زن

مردم آزادۀ ايران‌زمين از آرش و گردافريد و آريوبرزن

پارسا و پارسي مفهوم و مصداق اند

مثل سرو و سرفرازي جفت ني، طاق اند

جاودان مشهور آفاق اند

(شرحه‌شرحه‌ست صدا در باد، [مجموعه ترانه]؛ انتشارات سوره‌مهر (وابسته به حوزۀ هنری)؛ 1389، ص79)

آري در اين روزگار وانفسا «زنان» را در سر سوداي گردن‌فرازي در برابر «مردان» افتاده‌است و بايد گفت «برحذر باش كه سر مي‌شكند ديوارش».

 پس از قرار گرفتن این نوشته در وبلاگم دیدم که در آوینی-فیلم دو نقد خوب از این فیلم شده است:

http://avinyfilm.ir/main/index.php?Page=definition&UID=380486

http://avinyfilm.ir/main/index.php?Page=definition&UID=364376#


[1] . دربارۀ مسافران (گفتگو با بيضايي)، زاون قوكاسيان، انتشارت روشنگران، 1371، ص162

[2] . «مرده‌شناسي انديشه‌هاي مرده (دربارۀ هستي‌شناسي / عرفان و رندي [و] حافظ [نقد كتابي از آن لايعلم داريوش آشوي]»، محمدسعيد حنايي كاشاني، نشر دانش، سال 18، ش2، تابستان 1380

[3] . به نظر بنده دست كم به دو فيلم ديگر نيز چنين ظلمي شده‌است و با ناديده گرفتن غرض اصلي كارگردان مؤلف خوشفكر آن، فيلم را از حيز انتفاع ساقط كردند يكي فيلمي ديگر از همين فيلمساز يعني فيلم «دايره زنگي» كه در آن به موضوع شبكه‌هاي ماهواره‌اي و رسانه‌هاي غربي و اغراض پشت پردۀ آنها كه از آن با الهام از عنوان فيلم تعبير به «سيابازي» مي‌توان كرد و كلاهبردار و تبهكار بودن آنها (كه در نماد زني كه نقشش را به زيبايي باران كوثري ايفا مي‌كند تجلي‌اي ديگر يافته بود) و در نهايت اشراف اطلاعاتي سربازان گمنام امام زمان(عج) بر آنها (كه در صحنۀ آخر فيلم و با نماد اشراف دوربينهاي نيروي انتظامي بر آن زن فراري نشان داده شده بود) پرداخته شده و دوديگر فيلم استادانۀ فيلمساز فحل، جناب مسعود كيميايي يعني «محاكمه در خيابان» است كه به نحوي هنرمندانه و بينظير، ضرورت معاد و رستاخيز را مطرح ساخته بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 فروردین1391ساعت 17:46  به دست محمد نورالهی  | 



 
  دومين بیانیه مجمع مطالبه مردمی مشهد مقدس درخصوص انتخابات نهمين دوره مجلس شوراي اسلامي، شیوه شناسایی نامزدها و معرفی نامزدهاي اصلح
بسم الله الرحمن الرحیم
«تلك الدار الآخره، نجعلها للذين لايريدون علوّاً في الارض و لا فساداً، و العاقبه للمتقين»: خانه آخرت را براي كساني قرار داده ايم كه نه در زمين برتري جويي مي‌كنند و نه فسادي دنبال مي‌كنند. و عاقبت از آنِ پرهيزگاران است. (قرآن كريم، قصص، 83)
سعی کنید مثل مرحوم مدرس را انتخاب کنید. (امام خميني، صحیفه نور، ج ۱۸، ص ۱۹۸)
اگر چنان‌چه نامزدها به مراكز ثروت و قدرت متصل شوند، كار خراب مي‌شود. (مقام معظم رهبري، 19 دي 1390)

"مباني انتخاب"
مجمع مطالبه مردمی مشهد مقدس، در انتخابات نهمين دوره مجلس شورای اسلامی نیز همچون ادوار گذشته با رویکرد اصلاح فرهنگ انتخاباتي و ترويج فضاي «انتخاب آگاهانه، مردمي و انقلابي» با تكيه به مباني ديني وارد عرصه شد. مجمع مطالبه که رسالت اصلی خود را تبدیل آرمان های انقلاب به مطالبه افکار عمومی می داند، معتقد بوده و هست كه هر انتخابات، فرصتی ناب برای رشد جامعه بوسیله مطرح کردن ارزشهای اجتماعی اسلام، آرمان های انقلاب، و نیازهای حقیقی مردم در فضای زنده انتخاباتی است. از همین رو مجمع مطالبه مردمی با موضعی نقادانه نسبت به التهابات سیاسی و لیستی و با دغدغه‌ی «نقد فضای سیاست‌زده موجود»، «رجوع به کارشناسان دلسوز و دین‌دار»، «ترویج شایسته‌گرایی و رأي به اصلح»، و «آگاهی‌بخشی نسبت به نیازها و موقعیت حقیقی کشور» پا به عرصه این انتخابات گذاشت.
بر همین اساس، مجمع مطالبه مدت‌ها پیش از آغاز انتخابات، به بررسی و نقد وضعیت موجود و تبیین وضعیت مطلوب انتخاباتی پرداخت که اولین نتیجه‌ی آن، تدوین منشور «انتخاب آگاهانه» به مثابه نگرش ها وسياست هاي اين مجموعه براي ورود به عرصه انتخابات بود؛ منشوري كه هرچند در فضاي سياست زده، ليست زده و تهران زده امروز رسانه ها و جريان هاي سياسي ديده نشد اما با استقبال فعالان مردمي در مشهد و حتي برخي ديگر از شهرهاي كوچك و بزرگ در سراسر كشور مواجه شد. در فصل دهمين و آخرين فصل همين منشور، درباره روش رجوع به نامزدهاي انتخاباتي و ارزيابي و معرفي آنان، تاكيد شده بود كه:
- مجمع به دنبال رصد و کشف چهره‌های توانمند و متعهد و معرفی آنان به فضای سیاسی بوده و نه فقط گزینش از میان کسانی که از غربال نامرئی فضای آفت‌زده سیاسی گذشته‌اند و نامشان مطرح است.
- مجمع معتقد است اگر شایستگان و چهره‌های توانمند، حضور به موقع نیابند و تشخیص تکلیف شرعی خود را موکول به روزهای نزدیک به انتخابات کنند، و گروه‌های مردمی نیز وظیفه‌ی خود مبنی بر دعوت و معرفی چهره‌های اصلح را در زمان مناسب انجام ندهند افراد ناشایسته و فرومایه زمینه‌های حضور و مقبوليت خود را فراهم كرده و فضای خواص و عوام جامعه را با حضور زودهنگام خود گردآلود مي‌كنند.
- ارائه‌ی لیست انتخاباتی، «هدف» مجمع نیست؛ بلکه مجمع این کار را یک کار فرعی در کنار وظیفه اصلی خود که همان ترویج نگاه صحيح به انتخابات است می‌داند.
- یقیناً هیچ کس بی نیاز از مشورت گیری نیست، اما مشورت باید برای «تشخیص مصادیق بر اساس معیارهای آگاهانه» باشد و نه رفع تکلیف، بدون توجه به این که چه کسی و با چه معیارهایی طرف مشورت قرار گرفته است. از همین روست که مجمع مطالبه مردمي نيز به هیچ وجه حاضر نیست فهرست خود را بدون اتکا به دلایل و معیارهای شفاف ارائه کند.
- مجمع، معرفی شایستگان با روش های شایسته را، مساوی ترویج اصل شایستگی و شایسته سالاری دانسته و معتقد است اكتفا به خوب ها به جای انتخاب خوب‌ترین‌ها (همان اصل غلط "صالح مقبول به جای اصلح نامقبول") تفريط و طرد «بهترین های موجود» به خاطر نقاط ضعفشان، افراط به حساب مي آيد. بايد با جستجو ميان گزينه هاي موجود، بهترين هاي موجود را بدون هيچ ملاحظه اي شناسايي و انتخاب كرد.
- ارائه هر فهرستی، باید مستند به صلاحیت های افراد بوده و در اولویت‌بندی افراد هم صداقت و دقت لازم به عمل آید.
- مجمع معتقد است هیچ کاندیدای اصلحی معصوم از خطا و گناه نیست و باید هر فرد انتخاب شده، مستمراً تحت نظارت و مطالبه عمومی قرار گیرد. بنابراین مشی مجمع دربرابر کاندیداهای مورد قبول خود نیز مشی منتقدانه و نظارتی بوده و خواهد بود.

"اقدامات مجمع مطالبه"
پس از تدوین نگرش‌ها و سیاست‌های انتخاباتی مجمع مطالبه مردمی، این مجموعه فعالیت‌های خود را در چند بعد آغاز کرد:
الف) انتشار محصولات فرهنگی پیرامون انتخابات (جزوه انتخاب آگاهانه، نشريه انتخاباتي مطالبه، تراكت خاطرات نمايندگان الگو و رهنمودهاي رهبر انقلاب و...)
ب) انتشار بیانیه‌ اول در خصوص آسیب‌شناسی فضای موجود سياسي، معيارهاي اصلح، و دعوت از 24 چهره مستقل و کاردان و متعهد برای حضور در عرصه کاندیداتوری.
ج) برگزاری سلسله جلسات «انتخابات آگاهانه» در مسجد صنعتگران (سخنراني وحيد جليلي درباره فرصت انتخابات و جمهوريت اسلامي، سخنراني حجت‌الاسلام نظافت درباره اصلح از منظر منابع ديني، سخنراني حاج سعيد قاسمي درباره انتخابات در پازل بيداري اسلامي)
د) برگزاري نشست‌هايي با علما و اساتيد حوزه و دانشگاه مشهد درخصوص مباني انتخاب آگاهانه (ديدار با آيت‌الله علم‌الهدي امام جمعه محترم مشهد، استاد حاج حيدر رحيم‌پور ازغدي، حجت‌الاسلام مرويان حسيني، حجت‌الاسلام دكتر مهدوي‌مهر، دكتر هادي وكيلي).
هـ) و نهايتاً نشست با نامزدهای احتمالی در ايام نزديك به انتخابات. در اين نشست‌ها چهره‌های متعددی که ابتدائاً در فضاي سياسي مشهد ناشناخته بودند نيز دعوت شده و بر اساس معیارهای مورد نظر امام و رهبری در تعیین اصلح، مورد بررسی قرار گرفتند. طبیعتاً این بررسی در مورد تمامي کاندیداها انجام نشد، بلکه به ميزان وسع و توان مجمع و پس از فراخوان مجمع از خواص مرتبط و نيز عموم مردم مشهد براي معرفي نامزدهاي شايسته، صورت گرفت. در این بررسی‌ها، به جای ملاک‌های رایج همچون عناوین پرطمطراق، تأییدشدن از سوی جناح‌ها، مقبوليت اوليه، ادعاهای گزاف و... ملاک اساسي، توجه نظري و عملي به معیارها و احتراز از خط قرمزهای حساسی بود که بر اساس مباني ديني و رهنمودهاي رهبر انقلاب تعيين شده بود. همچنين مجمع مطالبه به ادعاهاي مطرح شده در جلسات اكتفا نكرده و توان خود براي تحقيق دقيق تر از سابقه و عملكرد حقيقي نامزدها و بررسي صحت و سقم اتهاماتي كه عليه افراد مزبور، شايع بوده را نيز به كار گرفت.
ذکر این نکته لازم است که متأسفانه بسیاری از کسانی که در شأن نمایندگی مردم مشهد و كلات و در تراز حضور در مجلس شوراي اسلامي هستند در مرحله ثبت‌نام وارد نشدند. ما ضمن گلايه از شايستگاني كه فضاي سياسي را به فرومايگان واگذار كرده و انتخاب را براي نيروهاي انقلابي و دغدغه مند سخت كرده اند، يكي از بزرگترين مقصرها و عوامل این حضور کمرنگ را فضای آلوده به سیاست‌زدگی و سهم‌خواهي در ليست ها می دانیم که فرصت ظهور و معرفی اصلح ها را از فضای سياسي سلب کرده است.

"فهرست پيشنهادي مجمع مطالبه"
پيش از ذكر اسامي افراد پيشنهادي، مجدداً تاكيد مي شود در بررسي نامزدها صرفاً معيارهاي ذيل دخالت داشته و نامبردگان در مقايسه با ساير كانديداها، مجموعاً از جهات ذيل برجستگي داشته اند:
- سلامت نفس، شجاعت، استقلال راي و زيركي لازم براي دوري از باندهاي قدرت و ثروت
- داشتن برنامه و نگاه تخصصي لازم براي بهره گيري از متخصصان مستقل و دلسوز انقلاب
- سابقه مبارزه و ايثارگري در انقلاب اسلامي، دوران دفاع مقدس و موضعگيري عليه فتنه قبل از عاشوراي 88
- كلان نگري، فهم جايگاه ملي مجلس و فهم شرايط عمومي كشور
- ساده زيستي، مردمگرايي، روحيه پاسخگو و تبليغات دور از اسراف
- فهم مباني انقلاب اسلامي، درك و پيگيري مطالبات رهبري و دشمن ستيزي
- داشتن سوابق مثبت در راستاي خدمت به انقلاب و مستضعفين در مسئوليت ها و موقعيت هاي قبلي
نهایتاً مجمع مطالبه مردمی مشهد مقدس، ضمن تاکید بر ضرورت راه‌یابی اصلح (و نه صالح‌ها و اصلح‌نماها) به مجلس شورای اسلامی، افراد ذيل را -با توجه به جمع بندي نقاط قوت و ضعف ايشان- به عنوان کاندیداهای قابل معرفی به عموم مردم آگاه مشهد و كلات، به ترتيب اولويت در سه رده معرفی می‌نماید:
الف) مجمع مطالبه مردمي، «حجت‌الاسلام دکتر محمدحسين حسين‌زاده بحرینی» (دكتراي اقتصاد ايران و عضو هيئت علمي دانشكده اقتصاد دانشگاه فردوسي مشهد) را کاندیدای حائز حد نصاب‌های لازم برای ورود به مجلس و در تراز جايگاه حساس نمايندگي، دانسته و از وي «حمایت» می‌كند. سابقه علمي و پژوهشي قوي، داشتن برنامه هاي اقتصادي متناسب با شرايط عيني كشور، سلامت نفس و صداقت تام، تبليغات شخصي سالم و محتواگرا، از برجستگي هاي ويژه ايشان علاوه بر عموم نكات فوق الذكر است.
ب) مجمع مطالبه مردمي، افراد زیر را به سبب صلاحیت قابل توجه، در مقایسه با سایر کاندیداهای مطرح، شایسته ورود به عرصه نمايندگي مردم دانسته و در اولويت بعد معرفي مي نمايد:

1- «دکتر غلامحسين صاحبی» (با نقاط قوت ويژه اي همچون توجه خاص به اقشار محروم، حركت اجتماعي و سياسي مستقل، سلامت سياسي و ...).

2- «حاج خليل موحدي» (با نقاط قوت ويژه اي همچون درك جامع مطالبات انقلاب و رهبري، شكل دهي به حركت اجتماعي و سياسي مستقل، سلامت سياسي و ...).

ج) در رتبه بعد، مجمع مطالبه با مقايسه ساير كانديداهاي بررسي شده، افراد ذيل را پيشنهاد مي كند:
1- «مهندس سيدهاشم بني هاشمي» (داراي سابقه مديريت هاي كلان و نمايندگي در مجلس)
2- «حجت الاسلام نصرالله پژمانفر» (داراي سابقه قوي تشکیلاتی در مبارزات انقلابی)
3- «دكتر اميرحسين قاضي زاده» (داراي سابقه فعالانه نمايندگي)
مجمع مطالبه مردمي مشهد مقدس ضمن دعوت از عموم مردم با هر راي و سليقه اي، به حضور حداكثري و دشمن شكن در انتخابات دوازدهم اسفند، بار دیگر تاکید می‌نماید که به فرموده رهبر معظم انقلاب مردم بايد با شناخت و حجت شرعي به كانديداها راي داده و در صورتي كه خود شناخت مستقيم از كانديداها ندارند، از افراد «متدين و بصير» (و نه هر جماعت سياسي گرفتار ملاحظات و منافعي) مشورت بگيرند. ما تمامی گروه‌ها و خواص جامعه را نيز دعوت مي كنيم به جای حمایت صِرف از خود و دیگران، به تبیین معیارهای خود پرداخته و حمایت‌های خود را مستند به دلایل شرعی و بصیرت انقلابی نمایند. همچنین مجمع مطالبه که اصالتاً به دنبال تصحیح فرهنگ سیاسی موجود است، از همین لحظه خود را موظف به نقد فضای موجود انتخابات، نقد و رصد مجلس نهم و نظارت مستمر مردمی بر نمایندگان منتخب مشهد در مجلس نهم می‌داند. آن چه مجمع مطالبه مردمي به آن دل بسته، تنها آرمان‌های انقلاب اسلامي است كه تحقق آن ها جز با هدايت ولايت فقيه و حضور آگاهانه و مؤثر مردم ميسر نخواهد شد. بر اين اساس، اين مجموعه با هیچ گروه سياسي و با هيچ نامزد و نماینده‌ای عقد اخوت نبسته و نمي بندد.
و العاقبه للمتقین
مجمع مطالبه مردمی مشهد مقدس
7 اسفند 1390





مطالب مرتبط:

- تاکیدات رهبری درباره لزوم دوری نامزدها از کانون های قدرت و ثروت
http://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=18496

- منشور انتخاب آگاهانه (مبانی و معیارهای عمل در عرصه انتخابات و تحليل كامل از صف بندي هاي سياسي اخير، در ده فصل)
http://motalebe.ir/index.php?action=show_article&article_id=130

- بیانیه اول مجمع مطالبه درباره انتخابات مجلس نهم
http://motalebe.ir/index.php?action=show_news&news_id=6439

- جدولي براي مقايسه و سنجش نامزدها
http://www.motalebe.ir/index.php?action=show_news&news_id=6486

 
   
+ نوشته شده در  دوشنبه 8 اسفند1390ساعت 21:0  به دست محمد نورالهی  | 

نجاه و پنجمین شماره مجله راه ویژه مجلس و انتخابات منتشر شد.

در این شماره بیش از چهل مقاله، گفت و گو، یادداشت، گزارش و... در زمینه مجلس شورای اسلامی منتشر شده تا معیارهای انتخاب اشخاص برای ورود به این نهاد قانونی شفاف تر شود.



سردبیر نشریه در بعد التحریر نوشته است:

چقدر میدانیم از عرض و طول ساختمانی که ارتفاعش را به اهرام فراعنه شبیه خواسته اند؟

مجلس چندتا در دارد و چند تا دررو؟

راجع به مجلس مگر حرف کم است؟ یا آگاهی زیاد است؟

این تاریکخانه را چه کسی روشن خواهد کرد؟ که بدانیم آخر بادبزن است یا تخت خواب یا ستون یا...

فیل مجلس را چه کسی خواهد دید؟

این ویژه نامه را فانوسی بگیرید به سمت آن فیل!

گفت و گو با یک خبرنگار پارلمانی با تیتر «پارلمان توریست ها»

اشاره دارد به پشت پرده های ناشنیده ای از مجلس و سلوک نمایندگان با دستگاههای دولتی و نیز رسانه ای

«قوانین رضاخانی»: به بعضی خلاء های عجیب و غریب در قانون گذاری ها می پردازد و مصادیق متعددی از کم کاری ها و غفلت های قوه مقننه را تذکر می دهد.

«جمهوریت دینی و فرصت انتخابات» مطلبی است از وحید جلیلی سردبیر نشریه پیرامون دلایل و پیامدهایبی اعتنایی به « جمهوریت » نظام در بحث های نظری راجع به حکومت دینی.

«غفلت وکلا از قوه قضا» به اختیارات مجلس در زمینه نظارت و هدایت قوه قضائیه می پردازد.

«گند زدایی از نمکستان» فراز و فرودهای ماجرای نظارت مجلس بر عملکرد نمایندگان را بررسی می کند.


«بت عیار» مجموعه سخنرانی های انتخاباتی دکتر سوارالدین آستان پناه است که در نه دوره مجلس شورای اسلامی نامزد بوده و به همراه کاریکاتورهایی از مازیار بیژنی در بخش طنز این شماره منتشر شده است.

«فال ماهانه» ویژه نامزدهای انتخابات هم بخش دیگری از صفحات طنز این شماره را به خود اختصاص داده است.

گفت و گو هایی با سید عباس نبوی، بیژن نوباوه، عباس سلیمی نمین، و دکتر حسن سبحانی، مطالب دیگری است که در آنها کارنامه و باید ونبایدهای مجلس شورای اسلامی در ادوار مختلف مورد بررسی قرار گرفته است.

«آدم انتخاب کنید» تیتر صفحات ویژه مربوط به خاطرات و کارنامه‎ی شهید سید حسن مدرس در مجلس شورای ملی است.

معرفی شهید محمد کلاته ای نماینده دوره اول مجلس شورای اسلامی که « کارگر کوره » بوده است نیز در این شماره به چشم می‌خورد.

متن کامل سخنرانی آیت الله خامنه ای نماینده مردم تهران در دوره اول مجلس در جلسه ی بررسی کفایت سیاسی بنی صدر نیز در این شماره منتشر شده است.

«تب » لیغات نیز پرونده ای پیرامون نوع شعارها و تبلیغات انتخابات در ادوار گذشته ی مجلس است.
معرفی اعضای هیئت رئیسه ی مجلس در سی و دو سال گذشته

ونیز عناوین مهمترین طرح ها ولوایح بررسی شده در هشت دوره مجلس شورای اسلامی از دیگر مطالب ویژه نامه ی مجله ی راه است.

ابراهیم فیاض، محمد کاظم کاظمی، امید مهدی نژاد، علی محمد مودب، علی نادری، سید احسان خاندوزی و رضا زاده محمدی از دیگر افرادی هستند که مطالب‎شان در این شماره منتشر شده است.


برای اطلاع از نحوه توزیع مجله راه در مشهد به این لینک مراجعه فرمایید:

مراکز فروش مجله راه در مشهد


یا با شماره تلفن 7285205 تماس بگیرید

+ نوشته شده در  شنبه 6 اسفند1390ساعت 10:4  به دست محمد نورالهی  | 

رابطه ولایت فقیه و «جمهوریت» اسلامی دوطرفه است

اکنون دیگر زمان تأکید بر "جمهوریت" نظام است

(http://motalebe.ir/)

اولین جلسه از سلسله جلسات مجمع مطالبه مردمی مشهد مقدس در ارتباط با انتخابات نهمین دوره مجلس شورای اسلامی با سخنرانی وحید جلیلی با موضوع "فرصت انتخابات و بازخوانی «جمهوریت» اسلامی" صبح جمعه 18 آذرماه در مسجد صنعتگران برگزار شد.
درابتدای این جلسه از مانیفست انتخاباتی مجمع مطالبه مردمی مشهد با عنوان «انتخاب آگاهانه» که حاوی نگرش ها و سیاست های این تشکل درخصوص انتخابات نهمین مجلس شورای اسلامی است رونمایی شد. دبیر مجمع مطالبه دررابطه با این جزوه و برنامه های آتی مجمع مطالبه گفت: هدف از انتشار این مانیفست، آگاه سازی عمومی جهت تحقق بخشیدن به آرمان‌های انقلاب اسلامی و رهنمودهای مقام معظم رهبری و نیز احیای نقش مردم انقلابی، مستقل از جناح‌ها و تبانی‌های سیاسی در عرصه انتخابات است. وی با اشاره به این که این مانیفست در ده فصل بوده و به تدریج بر اساس آخرين فرمایشات مقام معظم رهبری و تحولات کشور تکمیل خواهد یافت تا مبنای سایر حرکت‌های مجمع مطالبه مردمی مشهد مقدس باشد، از برگزاری نشست های عمومی با موضوعات مرتبط با انتخابات، ارائه جزوات و تولیدات فرهنگی، دعوت از علما و نخبگان برای فرهنگسازی در عرصه ی انتخابات به عنوان برنامه های مطالبه در چندماه باقیمانده تا انتخابات نام برد و گفت: برنامه های آتی از طریق پایگاه اطلاع رسانی مطالبه اعلام خواهد شد.
در ادامه این مراسم، وحید جلیلی سخنرانی خود را با موضوع "جمهوریت" اسلامی و فرصت انتخابات آغاز کرد و به تبیین فرصت های ساز و کار جمهوریت نظام در انتخابات مجلس آتی و آسیب شناسی نگاه تهدیدمحور به انتخابات پرداخت.
اهم سخنان این فعال فرهنگی که به زودی متن کامل آن منتشر خواهدشد به شرح ذیل است:
ما نیروهای حزب اللهی خودمان را در مواجهه با مرگ، از ترس وادار به خودکشی می کنیم. در این سی و چند سال همیشه به سازو کار جمهوریت نظام گردن گذاشتیم ولی در عمل هیچ استفاده ای از مبانی جمهوریت نکردیم. وقتی هم که مردم به ما رای دادند بازهم نتوانستیم از آن استفاده کنیم. در حالی که وقتی دوم خردادی ها 20 میلیون رای آوردند در حال اثبات ولایت فقیه بودیم و وقتی که 24 میلیون رای آوردیم باز هم درحال اثبات ولایت فقیه بودیم. در عوض ما تهدیدهای احتمالی موجود در سازوکارهای نظام را بزرگ کرده ایم. علت این مسئله هم کم¬کاری ما در تبیین «جمهوریت» اسلامی است.
دلیل دیگر هم گرفتار شدن ما در دام جنگ روانی غربزده هاست. وقتی که به تاریخ 100 سال اخیر نگاه می کنید ملاحظه می کنید که این جریان های ضداسلام بودند که همیشه و همیشه در اقلیت مطلق بودند. اما جریانی که پیشینه اقلیت مطلق دارد امروز داعیه دار اکثریت مطلق شده است. این درحالی است که جریان های غربزده هیچ وقت نتوانستند اکثریت باشند، از مشروطه بگیرید تا به امروز. از گذشته تا به امروز، ساز و کارهای جمهوریت در تضاد با منافع غربی ها بوده و هر وقت کمی آزادی به وجود آمده است، بعد از آن شاهد کودتا به دست غربگراها بوده ایم. اوایل انقلاب هم جریاناتی که خیلی ها تصور می کردند نفوذ بسیاری دارند، در انتخابات رای نیاوردند. به عنوان مثال مجاهدین (منافقین) با وجود برخورداری از نفوذ رسانه¬ای وسیع، در انتخابات تهران موفق نشدند. پس با نگاه بلندمدت، سازکارهای جمهوریت مطلوب غربی ها نخواهدبود.
چرا امام (ره) در مقابل ساختارهای متفاوتی که پیشنهاد شد، الگوی جمهوری اسلامی را در قانون اساسی پذیرفت؟ چرا چنین نظامی را تثبیت کرد؟ بعضی اعتقادشان بر این است که امام مجبور به پذیرش جمهوریت شد. اما وقتی که به بیانات امام مراجعه می کنیم، تاکید ایشان را بر این ساز و کار می بینیم. اگر از لحاظ تاریخی در طول 100 یا 150 سال گذشته بررسی کنیم، می بینیم که در تحولات سیاسی اجتماعی کشورهای همسایه، انقلاب های دینی زیادی مبتنی بر رهبری دینی به پیروزی رسیده است. در مصر جمال عبدالناصر را داریم. ناصر علمدار مبارزه با اسرائیل می شود. اما بعد از آن سادات به حکومت می رسد. با اسرائیل صلح می کند و صد و هشتاد درجه برعکس می شود. در خود مشروطه ایران رهبران دینی به صحنه می آیند اما در کمتر از 15 سال دیکتاتوری حاکم می شود. امام با آن نگاه تاریخی ای که داشت به این نتیجه رسیده بود که از بین نرفتن انقلاب، لازمه اش ارتباط تنگاتنگ مردم و رهبری است.
خیلی از نیروهای حزب اللهی فکر می کنند رابطه ولایت فقیه و جمهوریت یک طرفه است. درصورتی که این رابطه دوطرفه است و ولایت فقیه تثبیتش را مدیون جمهوریت نظام است. جمهوریت در رویکرد حکیمانه امام به تثبیت ولایت فقیه در جامعه انجامید. یکی از مزایای ساختار جمهوریتی این است که امکان جبران اشتباهات را فراهم می کند. در واقع جمهوریت عرصه تغییر است و هر رائی که در جمهوریت داده می شود دو رای محسوب می شود. یکی رای به سوابق نظام و دیگری رای به تغییر متغیرهاست. این ساختار اگر درست پاسداری شود پیوست هر رای، رای به قانون اساسی است. در انتخابات نباید ثوابت از بین برود. این جریان، باید یک جریان دائمی باشد. شما شاهد بودید که بنی صدر 11 میلیون رای داشت. همان ساز و کار مردمی یک سال و نیم بعد برعلیه او فعال می شود. ما این تجربیات را از سرگذراندیم، مجلس ششم، دولت دوم خرداد و … را هم دیدیم. اگر در بلند مدت ساز و کارهای جمهوریت را در نظر داشته باشید به نفع شماست.
متاسفانه ماها که خود را حزب اللهی می دانیم، گاهی اعتماد و خوش بینی ای که در امام و رهبری نسبت به مردم موج می-زند را نداریم. هر وقت در سخنانشان نگاه کنید خوش بینی عمیقی نسبت به مردم وجود دارد. سوءظن ما فضا را برای جریانات سیاسی کار و باندباز فراهم می کند که با یک نگاه تهدیدمحور به انتخابات و جمهوریت نظام، ماهی خود را صید می-کنند.
این درست نیست که جمهوریت را تضعیف کنیم و فقط ولایت فقیه را تثبیت کنیم، باید این دو توامان باشد. ولایت فقیه چیست؟ فقیه چه کسی است و چگونه در راس جامعه قرار می گیرد؟ نظام ولایت فقیه یعنی نظام «ولایت اصلح». در جایگاه ولایت فقیه کسی باید قرار بگیرد که اولی به بقیه است. کسی باید در راس باشد که صلاحیت های حقیقی و نه اعتباری داشته باشد. شرایط برای رهبری مشخص است. یک عده کارشناس باید دقت کنند تا او را بیابند نه اینکه او را نصب کنند و او را در آن جایگاه حقوقی قرار دهند. ساز و کارهای جمهوریتی باید به این اصل وفادار باشند. نمی شود گفت که راس آن بر این اساس انتخاب شود ولی بقیه جاها براساس مصلحتهای غیرحقیقی باشد. این موجب دوگانگی در نظام می شود. بعد شما می بینید که یک عده تحت عنوان پیروان ولایت علم بر میدارند و هرکس که مخالفشان باشد، ضدولایت فقیه می شود. فقیه کسی است که بر اساس اولویت شناخته می شود و خودش هم سعی میکند که همان اولویتها را لحاظ کند. اگر میخواهیم کار ولائی انجام دهیم باید سعی کنیم که انتخابات به این سمت برود که انتخابها براساس اولویتها و مصلحتهای حقیقی باشد. همان ساز و کار وهمان مبانی در فضای جمهوریت نظام باید پیاده شود. در مقابل، نگاه تهدید محور به انتخابات و جمهوریت نظام به ضد خودش و به یک جریان برانداز تبدیل میشود. عده ای علی رغم اصلح نبودن با این رویکرد تهدیدمحور می گویند: «ملت به ما رای دهید که براندازها رای نیاورند». در حالی که مصلحت مردم در صلاحیتهای واقعی است. کسی که اصلح نباشد و در جایگاهی قرار بگیرد صالح هم نیست.
معنای دیگر ولایت به معنای دوستی است که به معنی ارتباط بین آحاد مختلف و افراد جامعه است. وقتی که وارد ساز و کار جمهوریتی می شوید می توانید اینگونه نگاه کنید، من در این انتخابات شرکت می کنم، شاید فرد مورد نظر من انتخاب نشود ولی من به رای دیگران احترام می گذارم. من اجازه انتخاب به بقیه هم می دهم. هرکس وارد انتخابات می شود باید با یک خوش بینی وارد انتخابات شود. اگر این خوش بینی وجود داشته باشد، انتخابات عرصه احترام مردم به هم می شود. در واقع ولایت فقیه مفهومی عام است که ذیل آن مجموعه ای از روابط برادرانه شکل می گیرد و صرفا یک مفهوم خشک مکانیکی نیست.
در ورود به ساز و کارهای جمهوریت نظام بسته به اینکه با چه رویکردی وارد شوید می توانید آن را به نفع فرصت ها مصادره کنید. اما اگر شش ماه قبل از انتخابات با نگاه تهدیدمحور به انتخابات ورود شود، منجر به پیامدهای بیمارگونه می شود، رقابتها و تهمتها به وجود می آید و نهایتا انتخابات عرصه ای برای ترورهای شخصیتی می شود. با نگاه تهدیدمحور و بدبینی به مردم، جریانات فرعونی سیاسی در بازی های سیاسی شان، اقشار مختلف را از هم منفصل می کنند و زمینه برای به وجود آمدن چهره های حزب اللهی از بین می رود. جامعه را از خدمات افراد شایسته محروم می کنند که نمونه های آن را در مشهد خودمان هم داریم.
باید دید افرادی که در لیستها عنوان می شوند چه نسبتی با ولایت فقیه دارند. گاه می بینید که دورترین نگاه ها به ولایت فقیه، پرمدعاترین افراد در زمینه ولایت پذیری هستند. تنها راه حل برای برون رفت از مشکلات، خوش بینی نسبت به جمهوریت نظام است. فرآیند جمهوریت در نظام منجر به رشد آحاد جامعه می شود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 دی1390ساعت 13:30  به دست محمد نورالهی  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

به نام خداوند پریروز و پسفردای تاریخ

لو [...] ما اخذ الله علی العلماء أن لایُقَارّوا علی کِظةِ ظالم و لا سَغَبِ مظلوم لَاَلقیتُ حبلَها علی غاربِها و لیسقتُ آخرها بکأس اوّلها (نهج البلاغۀ حیدر کرار، امیرالمؤمنین علی، خطبۀ سوم): اگر یزدان بر [دوش] دانایان نگذاشته بود که نه بر شکمبارگی ستمکار و نه بر گرسنگی‌کشیدن ستم‌دیده آرام یابند ریسمان [حاکمیت] را بر دوشش می‌افکندم و پایانش را به جام آغازش می‌نوشاندم.[1]

مختصری در حسب حال مرحوم استاد سید عباس معارف[2]

ز رهروان دگر یک – دو گام پیشتر ام

که کاروان اسیران درد را خبر ام (دیوان معارف، ص 360)

مرحوم استاد سیدعباس معارف – رحمة الله علیه – از شاگردان محقق مرحوم استاد سید احمد فردید – غفر الله له – و از نوابغ روزگار ما در سحرگاه 27 فروردین ماه سال 1333 در تهران دیده به جهان گشود. پدر وی مرحوم سیدحسنعلی معارف از اخلاف عالم جلیل‌القدر سیدمحمد یمنی از دانشمندان قرن یازدهم هجری بود که به ایران مهاجرت کرده و در نواحی شمال کشور سکنی گزیده بود و ایشان خود چه‌زیبا در بیتی بدین تبار دوگانه اشاره کرده‌است:

ترک ِ تازی نسب ام؛ از تو نترسم ای چرخ

ترکتازی چه کنی؟! نی تتری نی تازی (دیوان، ص 466) 

از زبان دوست سالیان نوجوانی و جوانی و هم‌مشق شعر ایشان، شاعر قبیلۀ ما جناب علی معلم دامغانی بشنویم: «آقاي معارف اصالتاً آذربايجاني بود و چنانكه نامش شهادت مي‎دهد از نوادگان رئيس معارف تبريز و آذربايجان و مادرش از سادات علوي طباطبايي و از خويشاوندان نزديك و دخترعمو‎هاي آيت‎الله بروجردي بود.» (معارفِ معلم، گفتگوی سيدابراهيم هاشم‌زاده با جناب معلم، مجلۀ پنجره، ش 55، 23 امرداد 1389) مرحوم معارف در سال 1344 به همراه مادرشان که مسؤولیت ادارۀ بخشی از بیمارستان «شیر و خورشید» سمنان را به عهده گرفته بود راهی سمنان شد و در همان شهر توسط پدر به محضر مرحوم آیت‌الله لنکرانی راه یافت و به تحصیل ادبیات عرب اشتغال ورزید. در سن 13 سالگی زمانی که به زبان عربی مسلط شده بود همراه پدر نزد علامه حائری سمنانی (مصنف حکمت بوعلی سینا) رفت تا منطق و فلسفه بیاموزد. او موفق شد در زمانی كمتر از دوسال شفای ابن سینا را نزد علامه فراگیرد. جناب معلم، به عنوان شاهدی عینی، از دوران درس‌آموزی نوجوانی مرحوم معارف چنین یاد می‌کند: «ايشان همه‌روز صبح قبل از اينكه به دبيرستان بيايد بر سر درس حضرت آيت‎الله ملاصالح مازندراني مي‎رفت كه آخرين شارح حكمت مشاء در ايران بود [...] بعد از ظهر هم كه دبيرستان تعطيل مي‎شد، ايشان دو كلاس ديگر مي‎رفت؛ اول خدمت آيت‎الله لنكراني كه ساكن سمنان بود و نزد او عربي مي‎آموخت. وقتي هم كه كلاس عربي تمام مي‎شد تارش را برمي‎داشت و خدمت آقاي ناظميان مي‎رفت كه از چشم نابينا بود، ولي استاد متبحري در نوازندگي تار به حساب مي‌آمد. به‎جز اينها من و او در دبيرستان چند معلم برجسته داشتيم كه يكي از آنها آقاي سيدمحمود محمدي، كسي بود كه بر من و او حق فراوان و بسيار روشني در ادبيات، خصوصاً شعر دارد.» (همان)

سیدعباس معارف در سال 1349 همراه خانواده به زنجان نقل مكان كرد و نزد آیت‌الله عالمی به تتلمذ فقه و اصول پرداخت. در سن 18 سالگی برای تحصیل در رشتۀ حقوق سیاسی در دانشگاه تهران، زنجان را ترک کرد. در طول این ایام یک دوره اصول فقه را نزد آیت‌الله کوه‌کمره‌ای گذراند.

به موازات تحصیل در رشتۀ حقوق سیاسی، در درسهای فیزیک و موسیقی دانشگاه نیز حاضر شد. مقام مرحوم استاد معارف در موسیقی، مقامی است که در مجالی فراخ باید بدان پرداخت. استادی و دستی تمام داشتن ایشان در مبانی و مبادی نظری موسیقی مقامی و دستگاهی با نظری کوتاه در اصل شرح کتاب بسیار مهم الادوار صفی‌الدین ارموی به روشنی معلوم می‌آید و تتبع درازدامن ایشان در منابع آن نوع موسیقی نیز در مقدمۀ تاریخ‌نگارانۀ ایشان به‌وضوح پیدا و هویدا می‌گردد. لیکن ایشان را در نوازندگی نیز مقام استادی مسلم بود و بسیاری از بنامان اين عرصه، ایشان را محل مشورت و استفاضه قرار می‌دادند چنانکه سیدحسام‌الدین سراج و جناب علی بیانی و استاد سرور احمدی. در دوتارنوازی ایشان مبدع «پنجۀ شکسته» بود که با نظر به صعوبت بلکه محالی پذیرش هر نوع بدعت و ابداع بی‌پایه (بلکه پایگاه‌دار) که ازبرای اهالی موسیقی مقامی، به‌خصوص، اثبات شده‌است با حسن قبول تلقی‌شدن آن، خود حکایت از مقام ایشان در میان اهل هنر دارد (ر.ک. پیشگفتار ویراستار کتاب شرح ادوار و نیز روزنامۀ همشهری، 13 دی 1382 گزارش مراسم بزرگداشت مرحوم معارف). ایشان در طبیعت‌شناسی بنیادین چنان پیش رفت که به کار تألیف رساله‌ای مستقل و ابداعی در این موضوع پرداخت (منابع این مدعا اکنون در دسترس این بنده نیست لیکن در برنامه‌ای تلویزیونی که به مناسبت درگذشت ایشان از شبکۀ چهارم سیمای جمهوری اسلامی ایران پخش شد اهل فن بدین مهم اذعان نموده‌اند).

اما ورود مرحوم معارف به دانشگاه با واقعه‌ای بس مهم در زندگانیش مقارن بود که همواره از آن با عنوان گشتی در آراء خود یاد می‌کرد و آن را موهبت معنوی زندگی خود می‌دانست. این واقعه آشنایی با حکیم و متفکر معاصر مرحوم استاد سیداحمد فردید بود که در سلوک نظریش بسیار مؤثر افتاد چنانکه در عمده‌آثار قلمی ایشان با تعابیری بس والا از آن استاد یگانه یاد شده‌است که از آن قبیل اند: «استاد بزرگ حکمت مشرق سیداحمد فردید» (نگاهی دوباره به مبادی حکمت انسی، ص 87 که اصولاً به قصد تقریر اصول و مبادی فکر و تفکر مرحوم استاد فردید تألیف شده‌است) «حکیم بزرگ انسی معاصر استاد سیداحمد فردید» (همان، ص 92) «متفکر بزرگ شرق استاد سیداحمد فردید» (همان، ص 417) ایشان از جملۀ آثارشان در دیوان اشعارشان نیز اشارات روشنگری به مرحوم فردید نموده‌است که از آن زمره است:

به هر دوری به گردش ساغر راز

گهی در قونیه، گاهی به شیراز

کنون در ری نهان میخانه‌ای هست

که چون عنقا از آن افسانه‌ای هست

ز لطف حق در این میخانه پیری ست 

– سرم بادش فدا – در بیشه شیری ست

[...]

به دستی تیغ و دستی ساغر می

به مستی راز می‌گفتی پیاپی

که دور آخر است و دور خون است

رها کن عقل، هنگام جنون است

حدیث غم به پیر جام خوانیم

مگر از فرّ او فرجام دانیم

مبارک‌وقت، آن پیر جوان‌بخت

به خود لرزند از او خودکامگان سخت

چو محو آن رسول امجد آمد

ز لوح غیب نامش «احمد» آمد

ز اجلال خداوندی چو فرّ دید

بر او کنیت مقرر گشت «فردید» (دیوان، صص 41 و 42)

(در سواد ابتدایی این نوشته در این مقام آمده بود که «ناگفته نماند که مصرع "به دستی تیغ و دستی ساغر می" می‌تواند اشاره به دو وجه سلبی و ایجابی فکر و تفکر مرحوم استاد داشته باشد که یکی از منابع اولی، اندیشه‌های مارتین هیدگر بوده‌است.» اما اکنون به تقریبی قریب به یقین بر این بنده معلوم شده‌است که این مصرع خالی از معنایی ظاهری نیز نیست. فکر و حتی تفکر مرحوم استاد فردید بی‌شک و بالیقین خالی از عناصر انقلابی نمی‌بوده‌است.)

همچنین در ابیات پایانی غزلی به مطلع:

ای حسن رخت مشعله افروز سحرها

از شوق تو در خرمن افلاک شررها

آمده‌است:

می در قدح امروز همه باد ز پیرم

دارد بسی این باده‌ی گلرنگ هنرها

آن پیر بلاجو که معارف شب طوفان

سرمست به گرداب زد و برد گهرها

سرحلقه‌ی رندان جهان، احمد فردید

پیک فلق و قافله سالار سحرها (دیوان، ص 152)

مرحوم استاد معارف در کنار سلوک نظری از سلوک عملی و نظر و عمل انقلابی نیز غافل نبود. این شیوۀ تفکر در اقدامات وی در دفاع از محرومان و ستمدیدگان مؤثر بود چنان که آقای امیرحسین ترکش‌دوز نویسندۀ مقالات انتقادی و یکی از آشنایان ایشان چنین آورده‌است: «معارف كه از دوران دبيرستان ريشه‌هاي خوداگاهي سياسي با جهت‌گيري ضد رژيم شاهنشاهي، در جانش زبانه زده بود و حتي دعوت عناصري از اعضاي "انجمن حجتيه" را به جهت عدم جهت‌گيري انجمن عليه ريشه‌ي مفاسد، يعني رژيم پهلوي نپذيرفته بود، با ورود به دانشكدۀ حقوق و علوم سياسي از چهره‌هاي محوري حركت اسلامي دانشجويان در اين دانشكده گرديد كه منجر به بازداشتهاي كوتاه‌مدت وي در اين سالها از سوي ساواك شد.» (پایگاه اینترنتی احیاء، مقالۀ «رادیکالیسم اسلامی و راهی که معارف گشود») آقای جلال رفیع از چهره‌های برجستۀ فرهنگی و سیاسی ِ به‌خصوص آغاز انقلاب اسلامی ما (سردبیر کیهان در سال 1358) هم در میان کسانی که «به طرق مختلف هستۀ مبارزاتی و حرکت سیاسی دانشگاه را یاری می‌کردند و با آنها فعالیتهای مشترک» داشته‌است از مرحوم معارف نیز نام می‌برد (نگاه کنید به: از دانشگاه تهران تا شکنجه‌گاه ساواک، گفتگو با جلال رفیع، نشر موزه‌ی عبرت ایران، شهریور 1382، ص 63)[3]

«ظاهراً [مرحوم] معارف از همان ابتدا تعلق خاطري به تصوف داشت و از اين رو در ايام جواني از مريدان يكي از فرق صوفيه گرديد. گرچه بعدها خود دربارۀ اين فرق، ضمن تأكيد بر بي‌آزاري و سلامت بسياري از ايشان، [سخنی] بدين مضمون مي‌گفت كه: "شيربچگاني را مي‌مانند كه به شير نرفته‌اند!".» (رادیکالیسم اسلامی و راهی که معارف گشود) اینچنین به نظر می‌رسد که برخی تعابیر دور از راستی که به تعدادی بس معدود (شاید در حد یک مورد!) در دیوان اشعار مرحوم استاد معارف وارد شده باشد نیز حاصل همین نزدیکی موقفی و موقتی به حلقه‌های صوفیه که احوال و اقوالشان کذاییشان بر اهل نظر پوشیده نیست بوده‌است نظیر این بیت بی نظیر!:

به بزم وصل راهی نیست شمع محفل‌آرا را

به آداب شریعتها چه حاجت رند ملحق را (دیوان، ص 137)

که از سروده‌شدن آن به سبک هندی نیز تعلق آن به دوران جوانی و گامهای آغازین ایشان در طرق تفکر دریافته می‌تواند شد چنانکه اشعار متعلق به دوران پختگی فکر و تفکر ایشان کاملاً به سبک عراقی سروده شده‌اند (و این نکته‌ای است که این بنده در مقاله‌ای که به عنوان درآمدی به دیوان ایشان در دست نوشتن دارد اندکی بدان پرداخته‌است).

استاد سیدعباس معارف پس از پیروزی انقلاب اسلامی با انقلابیان مسلمان همراه بود و در دانشگاه ملی سابق و شهید بهشتی فعلی[4] مجالس درسی را برای دانشجویان انقلابی به طور آزاد ترتیب داد. در ضمن در میان «جزواتی» که در «واحد مطالعات و تحقیقات فرهنگی و تاریخی» واقع در «مرکز فرهنگی علامه طباطبایی» («باشگاه معلمان تهران» سابق) به عنوان منابع درسی مورد استفاده بود جزوه‌ای در مبحث «امور عامه» نیز از مرحوم معارف موجود بوده‌است (ر.ک. بخش ضمیمۀ کتاب انقلاب اسلامی و وضع کنونی عالم، اثر استاد دکتر رضا داوری اردکانی، از انتشارات مرکز فرهنگی علامه طباطبایی، 1361، ص 274). مرحوم استاد معارف مدتی کمتر از یک سال را نیز در شورای سردبیری روزنامه‌ی کیهان گذراند (به نقل از از دانشگاه تهران تا شکنجه گاه ساواک، صص 165 و 166). همچنین همکاری وی در تدوین قانون اساسی جمهوری اسلامی برای او فرصتی مناسب پدید آورد تا تفکر حکمی و عدالت‌محور خود را به طور عینی و عملی در تدوین قوانین اقتصادی جمهوری اسلامی تعین بخشد. از این رو به تدوین قانون کار (که پس از کش و قوسهای فراوان سرانجام در سال 1368 و با دخالت مجمع تشخیص مصلحت نظام تصویب شد) می‌پردازد که طبق نظر برخی، یکی از درخشان‌ترین لوایح اقتصادی و حقوقی در طول تاریخ ایران و از افتخارات نظام مقدس جمهوری اسلامی به شمار می‌رود.[5] جناب معلم از فعالیتهای سیاسی مرحوم معارف پس از انقلاب چنین یاد کرده اند: «تا اين بيماري [«قند و قلب»] پيش نيامده بود كه تقريباً زمان رياست‎جمهوري آقاي رجايي بود، آقاي معارف تقريباً مشاور فرهنگي و سياسي ايشان بود و با هم بسيار نزديك بودند و ارادتي هم في‎مابين ايشان وجود داشت. هرچند مي‎شود گفت به‎لحاظ طبقۀ اجتماعي با هم متفاوت بودند، اما آقاي معارف از جهت خوي و خصلت به آقاي رجايي خيلي نزديك بود؛ به صورتي كه بعد از او با كس ديگري نه توانست كار كند و نه خواست كه كار كند.» (همان پنجره، ش55)

بیماری ناگهانی او در سال 1359 از میزان فعالیتهای سیاسی و اجتماعی ظاهری وی کاست. گرچه پس از بهبود نسبی دیگر بار فعالیتهای خویش را از سر گرفت اما در سال 1361 به بیماری نارسایی قلبی مبتلا گشت که موجب خانه نشینی وی شد. ابتلائات جسمانی او به همین موارد محدود نشد و عارضۀ بیماری دیابت که آخرالامر موجب قطع انگشت یک پای وی گشت و نارسایی عروق و نارسایی سیستم اعصاب محیطی نیز بر جسم رنجورش مستولی شد. این در حالی بود که ایشان در مسابقات وزنه‌برداری دانشگاه تهران نایل به رتبت نخست شده بود و همین امر باعث آمد که علت هجمۀ بیماریها بدیشان در هاله‌ای از ابهام باقی بماند.

مرحوم استاد سیدعباس معارف از این زمان به بعد تا پایان عمر پر برکتش در اکثر اوقات مجبور به خانه‌نشینی گشت اما این امر به معنی بریدن و انعزال از مسایل انقلاب اسلامی ما و مهمات کشور نبود بلکه در تمام این ایام، منزل وی محفل و مأمنی برای دوستداران حکمت و هنر و مسایل مبتلابه انقلاب اسلامی ما و حتی برخی کارگزاران جمهوری اسلامی گردید. دوستان و شاگردان ایشان از تهران و شهرستانها به منزل درویشانه‌اش می‌آمدند و او با کرامتی که از اجداد بزرگوارش به ارث برده بود با روی گشاده آنان را می‌پذیرفت و به مسایل علمی و اجتماعی و حتی شخصی آنان رسیدگی می‌کرد.

سرانجام خداوند به این شهادت طولانی خاتمه داد، استاد فرهیختۀ بزرگوار سیدعباس معارف – رضوان الله تعالی علیه – در سحرگاه طولانی‌ترین شب سال، شب یلدای سال 1381 با تنی رنجور اما روحی بزرگوار چشم از جهان فانی فرو بست و دیدار به جمال و رحمت خاصۀ حضرت حق گشود.[6]

ناگفته نماند که مرحوم معارف با زبانهای ترکی و عربی و آلمانی و تا حدی انگلیسی به شهادت آثارشان آشنایی کامل یا نسبی‌ای داشتند. جناب معلم در این خصوص آورده اند: «آقاي معارف در حقيقت زماني كه با مرحوم فرديد آشنا شد، يك شيفتگي نسبي در ابتدا به ايشان پيدا كرد كه اندك‌اندك بالا گرفت و از آن سو هم در واقع يك محبت خاصي نسبت به ايشان از ناحيۀ آقاي فرديد به‎وجود آمد. اين علاقه آن‎قدر قوت گرفت كه اين آدم نابغه را واداشت در اسرع وقت زبان آلماني را ياد بگيرد، ضمن اين كه علاوه بر زبان آلماني تا آن زمان بر زبان عربي مسلط بود و زبان انگليسي را هم مي‎توانست به‎كار بگيرد و به اندازۀ استفاده از ريشه‎شناسي كلمه و اتيمولوژي به زبانهاي پهلوي و عبري، اگر مسلط هم نبود، آشنايي داشت.» (همان پنجره، ش55)

متأسفانه مرحوم معارف تازه دست به قلم برده بودند که به تعبیر جناب معلم مرگشان جلو افتاد و زود از میان ما رفتند و چه زیبا و شگفت و حکمی خود به این مطلب اشاره نموده‌اند:

بار گرانی به بزم دهر معارف

زود برد شنبم از ریاض گرانی (دیوان، ص 471)

بد نیست در همینجا برای نشان داد پایه و مایۀ شاعری مرحوم استاد معارف اشاره‌ای به ایجاز شگفت همین بیت ساده در بیان مطالب حکمی بشود. در بدو امر به نظر می‌رسد که بیت تنها اشاره به و شاید بتوان گفت حاوی پیشگویی مرگ زودهنگام شاعر است اما این تنها در بدو امر است. اگر بخواهم به تفصیل وارد معانی «دهر» در منظومۀ فکری-حکمی ایشان بشوم سخن به درازا می‌کشد لیکن اجمالاً می‌توانم گفت که دهر اشاره دارد به دو عهد «دیروز» و «امروز» بر طبق اصطلاحات خاص فکر حکمی تاریخ‌شناسی مرحوم استاد فردید. «دهر» دوران حاکمیت کفر خفی یا شرک و کفر جلی یعنی سیطرۀ انانیت بسیط و مرکب و غربزدگی به معنی حکمی آن است. شاعر، «معارف» را که می‌تواند بود سه معنی داشته باشد نخست جمع معرفت، دوم اسم خاص شاعر، سوم صورت مثالی اهل فضل و هنر و حکمت «بار گران دهر» می‌داند. بیان دشمنی دهر و فلک و چرخ با اهل فضل و هنر امری نیست که چندانی به شاهد مثال محتاج باشد و در تاریخ ادب ما بیان آن سابقه داشته‌است اما همچنانکه گفته شد «دهر» در منظومۀ فکری استاد معارف دارای بار معنایی خاصی نیز است. کلید فهم شعر اما در مصرع دوم است. شاعر گفته‌است «شبنم» گرانی را زود از سر ریاض می‌برد. شبنم مظهر لطافت و پاکی است این چه عصر و زمانی است که این مظهر پاکی و لطافت نیز بار گران محسوب می‌شود؟ خوب است به، به‌خصوص تاریخ اسلام نگاهی بیندازیم. مگر حضرت امیرالمؤمنین(ع)، جز عدالت چه گرانی‌ای داشت که چنان کردند که می‌دانید. خود حضرت رسول(ص) نیز و آن ذوات نوری دیگر هر کدام به ترتیب بار گران زمان خود محسوب شدند تا می‌رسیم به زمانه‌ی خودمان. شاعر می‌گوید «زود برد شبنم از «ریاض» گرانی». «ریاض» را همه جمع روضه و به معنی باغها می گیرند. آیا شاعر هم تنها به این نظر داشته‌است؟ ریاض کلمه‌ای نیست که به‌ویژه در غزل خوب بنشیند و جاگیر شود. شاعر اما نشان داده‌است که با زبان آنقدر همراهی دارد که در بیان مطلب در نماند. لیک ریاض چیز دیگری را نیز به ذهن متبادر می‌کند: پایتخت کشور عربستان. عربستان اکنون نماد اسلام آمریکایی محض است. دیگر وارد شرح و بسط این جملۀ اخیر نمی‌شوم که اظهر من الشمس است. اما چرا از ریاض و نه از خود آمریکا؟ تاریخ پس از تلاشی امت واحده اصولاً به دو دستۀ مستکبران و مستضعفان تقسیم شده‌است. مستکبران اما در تمامی ادوار، قدرت خود را نه از پایگاه خود بلکه از مستضعان استکبارزده است که می‌گیرند. توضیح اینکه مرحوم معارف در کتاب مبانی اقتصاد سیاسی و حقوقی در اسلام (صص 56 و 57) از سه دسته مستضعف نام می‌برند؛ نخست مستضعفان استکبارزده، دوم مستضعفان ناخوداگاه و سوم مستضعفان خوداگاه. از تحلیل تاریخ چنین برمی‌آید که عمده‌اشکال مستضعفان خوداگاه برای از بین بردن دور استضعاف و استکبار و به خوداگاهی رساندن دیگر مستضعفان، نه مستکبران بلکه پیروان کور و نیز استکبارزدۀ آنان است که گرچه خود به مرتبۀ استکبار تام نرسیده اند اما در آرزوی استکبار به سر می‌برند. آنچه هیتلر و نرون و چنگیز و بوش و اوباما را به مقام والای سروری! رسانده‌است نه کوشش شبانه‌روزی خود آنان! بلکه وجود مستضعفان استکبارزده است.

در خصوص شاعری و تحقیقات ادبی استاد معارف، جناب معلم که از نوجوانی با مرحوم معارف مشق شعر می‌کردند و خود در بیتی زیبا بدان اشاره کرده‌اند:

از معارف طرز نو دارد معلم این غزل

حصۀ تقلید ما از شهسواران می‌رسد (رجعت سرخ ستاره)[7]

چنین گفته‌اند: «او [...] كوشش كرد كلماتي را با استفاده از ريشه‎شناسي و بردن به ريشه‎‎هاي باستاني وارد شعر كند و مثنویهايي سرود و شعر‎هايي كه از پايه‌ی شعر او كاست. يعني او به‎عنوان شايد يكي از چهره‎‎هاي برتر شعر مي‎توانست حضور داشته باشد. الان هم غزلهايي كه يادگار دوران جواني اوست، كاملاً نشان مي‎دهد كه چه پايۀ بلندي داشت، ولي بعد‎ها اين نوع وسوسه‎‎ها يك مقداري كار او را متكلفانه كرد و اين تكلف هم با عالم شعر نسبت درستي نداشت. [...] او اولين كسي بود كه ديوان بيدل را هنگامي كه ما در دانشكده درس مي‎خوانديم (در دورۀ اول) از كتابخانۀ مركزي دانشگاه وام گرفت و مدتها من و او با هم اين ديوان را مي‎خوانديم و از آن‎وقت تا 20 سال بعد از آن هم كسي بيدل را نمي‎شناخت. استادان دانشگاه كه به چشم انكار به سبك هندي و حتي صائب نگاه مي‎كردند تا چه برسد به بيدل. آنها نسبت به اين موضوع دريافتي نداشتند. معارف شخصيتي بود كه شيفتۀ ادبيات سبك هندي بود.» (همان پنجره، ش55)[8]. ختم کنم.

کتب و رسالات و جزوات آن بزرگ:

الف) کتب:

1) نگاهی دوباره به مبادی حکمت انسی، نشر رایزن، 1380. این کتاب قرار بود با دو مجلد دیگر در موضوعات «امور عامه» (ر.ک. همان، ص 263) و «حکمت تاریخ» (ر.ک. همان، ص 393) مجموعه‌ای سه‌مجلدی را تشکیل دهد که گویا آن دو مجلد دیگر با کمال تأسف نوشته نشده‌است.

2) دیوان معارف (شامل: مثنوی[ها]، غزلیات، قصیده و رباعیات)، به اهتمام ف. معارف [خواهر محترم آن مرحوم]، تهران، 1382. مع‌الاسف در این چاپ اغلاط مطبعی بسیاری وارد شده‌است و از همین روی نقل آنها در این نوشته همراه با ویرایش بوده‌است.

3) مبانی اقتصاد سیاسی و حقوقی در اسلام، ناشر: ف. معارف، 1383. در صص 203 و 253 از این کتاب به نوشتن نسخۀ عربی این اثر که مفصلتر از نسخۀ پارسی آن است اشاره شده‌است. امید که این کار نیز هر چه زودتر به طبع برسد. نیز از ظواهر این کتاب بر می‌آید که تدوین نهایی آن از خود مرحوم معارف نیست و بیشتر حاصل مرتب ساختن یادداشتهای ایشان است.

4) شرح ادوار صفی الدین ارموی (با مقدمه‌ای در تاریخ موسیقی ایران)، با ویرایش و حواشی سیدعبدالرضا موسوی، انتشارات سوره‌مهر، 1383

5) گرداوری، طبقه‌بندی و تفسیر و تحلیل مآخذ اسلامی در باب جوهر فرد، تجدد امثال و کیهان‌شناسی، نشر معاونت پژوهشی کتابخانۀ ملی. این اثر در سال 1371 به سرانجام رسیده‌است. (به نقل از پایگاه اینترنتی http://database.irandoc.ac.ir). بنده اين كتاب را نديده‌ام.

ب) رسالات و جزوات (تا جایی که بنده یافته‌ام):

1- آثار مترتب بر عمومی‌شدن مالکیت اراضی مفتوح [مفتوحةالعنوة] (مجلۀ بیان، ش13، سال 1370) 2

- زمین و احکام آن (اراضی انفال) (همان، ش 15، دی 1370)

3- ویژگی موسیقی اسلامی ایران، فصلنامۀ هنر، ش 28. 4

- مقام پراکسیس [کار] در حکمت انسی، سالنامۀ موقف، ش اول، شهریور ماه 1382. شاید عنوان گویاتر این مقاله می‌توانست «تحقیق در حقیقت کار و عقود بر اساس حکمت انسی» باشد.

5- طرحی در حوزه‌های عملی كارآفرینی و توسعه، پایگاه اینترنتی «فرهنگ و توسعه» به نشانی: www.farhangetowsee.com/02/eco/02eco02.htm. روایتی از این مقاله در پایان کتاب مبانی اقتصاد سیاسی و حقوقی در اسلام تحت عنوان «طرح بسیج کار و اندیشه جهت نیل به اقتصاد غیر متکی بر نفت» نیز به چاپ رسیده بود. در پانوشت کتاب آمده‌است: «این طرح در اوایل سال 1376 مقارن با شروع ریاست جمهوری آقای سیدمحمد خاتمی به هیأت دولت ارائه گردید.»

در روزنامۀ همشهری، ویژه‌نامۀ نوروز 1382 آورده شده‌است که از مرحوم استاد معارف مقالاتی با نام مستعار «ع. آذری» منتشر شده‌است (نویسندۀ همشهری مشخص نیست). در یادداشتی که در مجلۀ «چشم انداز ایران»، به مناسبت وفات مرحوم معارف چاپ شده به اطلاع رسانیده شده‌است که از ایشان با این نام مستعار تنها سه گفتگو منتشر شده‌است:

6- فروپاشی شوری: پایان مدرنیته، بحران پست‌مدرن، ش 8، اردیبهشت و خرداد 1380. این گفتگو خوشبختانه بالنسبه مفصل است.

7- آمریکا و انگلیس در سودای سلطه بر هارتلند، ش 13، فروردین و اردیبهشت 1381.

8- بحران آرژانتين؛ توسعۀ وابسته، ش 16، مهر و آبان 1381. این گفتگو را می‌توانید همچنین در http://www.meisami.com/@oldsite/ch16/59-64.htm بخوانید.

9- از مرحوم معارف گویا رساله‌ای در مورد ذره–موج بنیادین (ماترژن) منتشر شده‌است که بنده آن را ندیده‌ام. در ضمن طبق جستجوی مختصر بنده، کلمه‌ی مارتژن بیشتر در حوزۀ علوم زیستی اطلاق می‌شود.

10- نیز احتمال می‌رود مقالۀ «بررسی اجمالی مبانی نظری خصوصی‌سازی» چاپ شده در مجلۀ بیان، ش 14، آذر 1370 نیز نوشتۀ مرحوم استاد معارف باشد.

همچنین مرحوم استاد معارف دست در کار تدوین حواشی و یادداشتهای اتیمولوژیک مرحوم استاد فردید نیز داشتند که این کار ناتمام مانده‌است (بنده بخشهایی از آن کار ناتمام را دیده‌ام).

یک منبع‌شناسی کوتاه:

از مقالات مندرج در ویژه‌نامۀ مجلۀ پنجره (ش 55) که بگذریم (به خصوص گفتگوهای جناب معلم و آقای رجبی و آقای دکتر جعفر ناصری) در http://www.iran-newspaper.com/1381/811010/html/view.htm# (انس با جهان پر رمز و راز سکوت) و در http://www.ehyaa.net/yaddasht10.htm (رادیکالیسم اسلامی و راهی که معارف گشود) مقاله‌هایی خواندنی در خصوص ایشان به چاپ رسیده‌است. مقالۀ دوم البته از لحاظ موضع‌گیری در قبال مرحوم فردید محل بحثها می‌تواند بود. نیز در http://hamshahri.org/hamnews/1384/841001/Irshahr/khabar.htm یادداشتهای مفیدی در بارۀ ایشان چاپ شده‌است (به‌خصوص یادداشت آقای میرشکاک). مقالۀ «"سایه" و هم "سایه"» نوشته‌ی آقای فرید رائد، چاپ شده در کتاب ماه ادبیات و فلسفه، بهمن 1381 هم در شناخت خلقیات مرحوم معارف مفید می‌تواند بود.

و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته

محمد نورالهی (وبلاگ تجربۀ تفکر)

با تشکر از برادر بزرگوار جناب حسین محمدی که اولاً داعی بنده به نوشتن این مطلب بودند و ثانیاً با تذکر برخی نکات سودمند به تکمیل این یادداشت یاری رساندند. برخی بخشهای این نوشته پیشتر در برخی پایگاههای اینترنتی بدون ذکر منبع نقل شده‌است.

[1] - این عبارات شگفت از حضرت حیدر کرار را در سرمقاله‌ای از سرور بزرگوار برادر وحید جلیلی دیده‌ام (سوره، ش 30 که ماجراهایی دارد ر.ک. وبلاگ این بنده  به نشانی: http://denkenserfahrung.blogfa.com  اسفند ماه 1385)

[2] - شاکلۀ کلی این زندگانی‌نامه بر پایۀ بخش «شرح احوال» دیوان شعر مرحوم استاد معارف نهاده شده‌است لیکن این بنده نیز با بضاعت مزجات خود منابع دیگری را برای تکمیل بدان افزوده‌ام و در برخی عبارات نیز دستی برده‌ام که گرچه رسم است این گونه دخل و تصرفات را با دوقلاب و نشانه‌های دیگر مشخص سازند لیکن این بنده جسارت کرده‌است و چنین نکرده‌است. اما خوشبختانه دیوان مرحوم استاد چاپ شده‌است و علاقه‌مندان به آگاهی از میزان دخل و تصرفات عدوانی و ناعدوانی! بنده می‌توانند بدان مراجعه نمایند. در ضمن این «شرح احوال» به نحو شگفتی با «مطلبی» که «یکی از دوستان استاد معارف» «در مراسم شب هفت استاد زنده یاد» «در رثای وی قرائت کرد» و «متن کامل آن» در روزنامه‌ی همشهری 10 بهمن ماه 1381 (صفحه‌ی اندیشه به تدوین آقای علیرضا توکلی) به چاپ رسیده‌است قرابت دارد. می‌تواند بود که نویسندۀ این هر دو یکی باشد.

[3] - از برادرم آقای عابس قدسی سپاسگزار ام و مدیون ایشان که اجازه دادند بنده از کتابی که برای فروش گذاشته بودند یادداشت بردارم. نیز ایشان بنده را به عکسی که از مرحوم معارف، در دوران پهلوانیهایشان، به ضمیمۀ کتاب آمده‌است راهنمایی کردند. از ایشان سپاسگزار ام.

[4] - در متن آمده بود «دانشگاه تهران» که بر اساس اطلاعات مندرج در مقالۀ آقای ترکش‌دوز اصلاح شد.

[5] . البته برخی از مواضعی خاص به انتقاد از این قانون پرداخته‌اند برای نمونه بنگرید به روزنامۀ شرق، ش 463، 11 اردیبهشت 1384، ویژه‌نامۀ روز کارگر، مقالۀ «اسطورۀ معارف (بازخوانى علل رسوخ انديشۀ چپ در قانون كار ايران)»

[6] - تعبیر «شهادت طولانی» نظر به فکر و عمل انقلابی و مصائب جسمانی مرحوم استاد معارف و همچنین شوق ایشان به شهادت، صرف تعبیری ادبی و به دور از حقیقتی نیست. این موضوع در اشعار انقلابی ایشان نیز بازتاب یافته‌است:

عذر تقصیر از نرفتن به جبهه‌های جنگ حق و باطل:

ز خوف نیست، که بیمار ام؛ ار ز نو طوفان -

وزید و زورق من رهسپار دریا نیست (دیوان، ص 210)

نمونه‌های دیگر:

می‌تپد هر رگم از ذوق شهادت یا رب!

بخت خوش می‌بردم بر سر آن کوی مگر؟ (همان، ص 313)

می‌جهد عرق شهادت، دل هلال عید دید

صرعیان شوق را عیدی بسامان باد باز (همان، ص 318)

آب و آتش جمع باید در وضوی عشق، کاش -

آبی از شمشیر با سرب مذابی داشتم (همان، ص 354)

نمک‌شناس شهادت نیم به خون سوگند

اگر به تیغ، تبسم نمی‌کند زخمم (همان، ص 372)

دگر ناز این‌قدر در کارم ای تیغ شهادت! چیست؟

که فریاد شهادت می‌زند زخم نیاز من (همان، ص 419)

در دیوان اشعار ایشان غزلهای متعددی با مضمون کاملاً انقلابی به چشم می‌خورد که در نوع خود (با تتبعی که کرده‌ام) بی‌نظیر است (حتی در قیاس با کسانی چون فرخی یزدی و ابوالقاسم لاهوتی). ایشان همچنین مثنوی «مهد جنون» را در تهییج جوانان انقلابی به حضور در جبهه‌های جنگ حق و باطل سروده‌اند.

[7] . در دیوان مرحوم معارف نیز اشاره‌هایی به جناب معلم هست که از آن جمله است: طرز معلم است معارف طریق ما از مکتب معلم کامل گذشته‌ایم (دیوان، ص 381)

[8] . گرچه جسارت است اما باید گفت شاید جناب معلم در اظهار نظر منقول، به اشعاری نظر داشته‌اند که در دیوان نیامده‌است زیرا آنچه از دیوان مشهود است دو دسته شعر است: اشعاری به سبک هندی که به وضوح مربوط به دوران جوانی و پیش از تکوین فکر و تفکر خاص ایشان (چه در خصوص مسائل عدالت‌طلبانه و انقلابی اجتماعی و چه مسائل حکمی) است و دودیگر اشعاری به سبک عراقی که در آنها تأثیر حافظ بسیار واضح و برجسته است و از همین عراقی‌بودن این اشعار، ضدیت آنها با تکلف استنباط شدنی است. از مرحوم معارف چند مثنوی نیز باقی مانده که دوتای آنها برجستگی خاصی دارند که یکی به شرح تأویلی و باطنی قیام سربداران اختصاص دارد (که با تأسف تمام ناتمام مانده‌است) و دیگری به طرح نظریۀ حکمی قرآنی ادوار تاریخ مرحوم استاد فردید با بیان خاص مرحوم معارف که در این دو نیز از آن دست مسائل خاص که جناب معلم اشاره کرده‌اند کمتر دیده می‌شود. باز هم می‌گویم که می‌تواند بود جناب معلم نظر به اشعاری داشته باشند که در این چاپ از دیوان نیامده‌است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آذر1390ساعت 19:16  به دست محمد نورالهی  | 

1024x768

بسم الله الرحمن الرحیم

به نام خداوند پریروز و پسفردای تاریخ

 

دو شعر مغفول در موضوع بیداری اسلامی

به مناسبت چاپ کتاب آیات بیداری

 

تقدیم به پاره‌های تن امت اسلامی، مجاهدان مصر و لیبی و تونس

 

اتل متل، کوتوله‌ها جون کندن و قد کشیدن

دوگوله رو تکون دادن نقشه‌های بد کشیدن

کوتوله‌ها لات شدن و کله‌کدوها نوچه‌شون

تا گل رو ریشه کن کنن با این تکون با اون تکون

مترسکای بی‌نمک اومدن طنّازی کنن

با استخون بچه‌ها الک-دولک بازی کنن

یه‌قل-دوقل، هزار تا قل توله‌های کوتوله‌ها

میان به خونه‌های ما سواغاتیشون گلوله‌ها

کوتوله‌ها فسقلی ئن، کله کدوها زور دارن

کوتوله‌های جورواجور رو پشت فیلا سوار ئن

فیلایی که نف میخورن از چاها با خرطوماشون

این فیلا رو میچرونن پلیسا با باطوماشون

با این تکون با اون تکون از خواب خوش بیدار میشیم

توله‌ها رو خاک میکنیم، پشت فیلا سوار میشیم

کوتوله‌ها دارن میان تا که حریف ما باشن

آی جماعت یه «یا علی!» لوطیای محل پاشن

کوتوله‌ها دارن میان از آسمون گرمب گرمب

بادکنکا میترکن دونه به دونه، گمب و گمب

(شعر بسیار بسیار زیبا و بلیغ جناب علی محمد مؤدب، در کتاب دروغهایِ...، نشر علم، 1387.

کوتوله‌ها = غربیها که زمانی برده‌های ما بودند

فیلها = حاکمان بی‌وجود عرب. بقیه قس علی هذاین)

 

 

تقدیم به پاره‌های تن امت اسلامی، مردم مظلوم بحرین و یمن

بریده‌ای ازمثنوی بلند «شب پا»

سرودۀ سال 1371

از شاعر قبیلۀ ما جناب علی معلم دامغانی

در شعر زیر «اسب» استعاره از اسلام بنیادگرای فحل محمدی – که درود و سلام دادار بزرگوار بر او و خاندان پاکش باد – است.

در این شعر شاعر قبیلۀ ما متعرض معامله‌ای شده‌است که «منورالفکران» بی‌فکر کشورهای حوزۀ تمدنی اسلام به خط-دهی و راهنمایی گمراهگر کوتوله‌های غربی برای از بین بردن شوکت دولت اسلامی با اسلام ناب محمدی(ص) کرده‌اند و آن را به روزی که شاهدش بودیم انداختند.

...

كوره‌راه پدرم تا خود قائم(عج) مي‌رفت‌

شايد ايمان پدر بود كه دائم مي‌رفت‌

با وي از عربدۀ باد نمي‌ترسيدم‌

كه نه از زيد و نه از زاد نمي‌ترسيدم‌

خارها همره او سوسن و سنبل بودند

اسبهاي پدرم كرۀ دلدل[1] بودند

دشنه‌...، در حضرت او دشنه‌گري كسبم بود

دشنه‌اي داشت پدر، تشنه‌تر از اسبم بود

دشنه‌اي داشت دو-دم‌، يكسره همراهش بود

ذوالفقار پدرم دشنۀ كوتاهش بود

سالها پيش بدان سني و صوفي مي‌كشت‌

كربلا بود زمين‌، شامي و كوفي مي‌كشت‌

آن دو-دم را دم مرگش به دوتاري دادم‌

صبح فردا زره‌اش را به ازاري[2] دادم‌

اسبش اما نريان بود، به توسن[3] مي‌زد

جانب سنبله مي‌ديد، به سوسن مي‌زد[4]

زمره گفتند خصي[5] نيست‌، به رازش بستم[6]

نريان اسب پدر بود، به گازش بستم[7]

رام شد رام‌...، ولي اسب حرون‌تر خوشتر

حيف شد، راحله[8] بي‌صبر و سكون‌تر خوشتر

حيف شد، ملعبه شد، رخش‌، شموسي[9] بگذاشت‌

رام طفلان گذر ماند، عبوسي بگذاشت‌

ماديانهاي عروس اند، دلم مي‌گيرد

جوجه‌مرغان خروس اند، دلم مي‌گيرد

مي‌دمد ماه‌، دوتارم كو؟ دلتنگ ام باز

جوش طفلان حرون است به ره‌، لنگ ام باز

كارها رفت ز ميراث پدر، مرد اين است‌

اسب‌، اين اسب خصي ماند به من‌، درد اين است‌

جگرم داغ ملامت نيست‌، كسبم دشنه ست‌

باز بي‌نفت است فانوسم‌، اسبم تشنه ست‌

اسب من باش[10] كه طفلان سرا مي‌خندند،

مي‌گشايند تو را، باز تو را مي‌بندند

محو سور اند و سرور اند به بازي طفلان‌

قبض و بسطي سره دارند مجازي طفلان‌

سگ ده را يله كردند، به كُشتي‌شان بين‌

قصد ايل و گله كردند، به پشتي‌شان بين‌

اسب من‌! چشمه عزيزي ست كه پس مي‌گيرم‌

چاره‌گر دشنۀ تيزي ست كه پس مي‌گيرم‌

دختر اند اين يلگان‌، ايل پسر هم دارد

ايلخي[11] چون برسد، كرّۀ نر هم دارد

زخم ما ياوگيان[12] را به ادب خواهد كوفت‌

آنكه شب‌پاست‌، دهل را به غضب خواهد كوفت


[1] . دلدل: اسب معروف حضرت امیر (ع)

[2] [شلوار]

[3] . توسن: اسب سرکش.

[4] [یعنی کارهایش پیش‌بینی‌شدنی نبود.]

[5] . خصی: اخته [«و سرکشی و دندان‌گرفتن به تربیت زایل شود؛ چارۀ آن کندن دندان و خصی کردن است» مضمار دانش (فرس‌نامه)، نظام‌الدین احمد گیلانی، تصحیح نادر احمدی، نشر مرکز نشر دانشگاهی، 1375، ص 47)]

[6] [یعنی پنهانی او را بستم]

[7] [گاز: قیچی، نوعی ابزار که با آن حیوانات مورد نظر را اخته می‌کرده‌اند.]

[8] . راحله: مرکب.

[9] . شموسی: چموشی.

[10] [گویا به معنی بمان، بایست، ایستادگی کن، استقامت ورز. اسب در اینجا همان اسلام ناب محمدی است (ص)]

[11] . ایلخی: خیل، رمۀ اسب.

[12] [یاوه: بی‌سرپرست، رها، بی‌چوپان]

بیانات رهبر و قائو و رائد فرزانه مان فقیه متفکر مجاهد امام خامنه ای در اجلاس بین‌المللی بيدارى اسلامى‌

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 8 مهر1390ساعت 16:23  به دست محمد نورالهی  | 

توجه: با تذکر برادر دگراندیشم آقای سیدمحمدی کیی از اشتباهات متن زیر تصحیح شد. با سپاس

به نام خداوند پریروز و پسفردای تاریخ

سخن گفتن این بندۀ کمترین در مقولات دینی با بضاعت مزجات علمی و عمل باژگونه‌ای که جز به شقاوتم نمی‌افزاید خود مصداق اتم آن مصدوقه‌ای است که {و لایزید الظالمین الا خَسارا} (اسراء 82) این است که سخن را کوتاه می‌کنم و گرچه اندکی دیرتر از موعد تقویمی، به مناسبت میلاد آن یگانۀ دهر، منجی موعود قطعاتی را برگرفته از همان ناحیۀ مقدسه و چیزهایی از آن دست که در محدودۀ گلیم این کوتاه آستین یافت می‌توانست شد تقدیم ساحت شما گرامیان می‌دارم:

 

بسم الله الرحمن الرحیم

لا لِامرِهِ تَعقِِلون و لا مِن اولیائه تَقبَلون حکمةٌ بالغةٌ فما تُغنِی النُّذُرُ عن قومٍ لا یؤمنون؛ السلام علینا و علی عباد الله الصالحین [ترجمه با اندکی تأویل: نه در خصوص این امر که حکمتی است رسا در قرآن فروفرستاده‌اش می‌اندیشید و نه چیزی از یارانش می‌پذیرید اینک که چنین است این امر نیازی را از گروهی که باور نمی‌دارند براورده نتواند کرد. درود بر ما و بر بندگان راستکار خداوند]. هرگاه خواستید توجه کنید به‌وسیلۀ ما به‌سوی خداوند – تبارک و تعالی – و به‌سوی ما پس بگویید چنانکه خدای تعالی فرموده:

سلام علی آل یس [صافات، 130]. السلام علیک یا داعی الله و ربّانی آیاته. السلام علیک یا باب الله و دَیّان دینه. السلام علیک یا خلیفة الله و ناصر حقه. السلام علیک یا حجة الله و دلیل ارادته. السلام علیک یا تالی کتاب الله و تَرجُمانه. السلام علیک فی آناء لیلک و اطراف نهارک.

السلام علیک یا بقیة الله فی ارضه. السلام علیک یا میثاق الله الذی اخَذَه و وَکّدَه. السلام علیک یا وعد الله الذی ضَمِنَه. السلام علیک ایها العَلَم المنصوب و العِلم المصبوب و الغوث و الرحمة الواسعة، وَعداً غیر مکذوب.» الخ (در کتاب شریف احتجاج شیخ طبرسیره آمده‌است که عبارات منقوله الی آخره که در کتب شریفۀ ادعیۀ مبارکه و من جملتها مفاتیح الجنان وارد شده‌است «کتباً» از ناحیۀ مقدسه یعنی بیت مقدس حضرت حجت القائم المهدیعج به محمد حمیری ارسال شده‌است. متن برگرفته از پایگاه اینترنتی http://www.rasekhoon.net در عین حال اینجا را نیز ببینید: http://mahdilove12.persianblog.ir/post/137)

چند سطری از شعر زیر اولین و شاید آخرین ابیاتی است که می‌توانم به خودم منسوب کنم. ماجرای شاعری! بنده هم داستانی دارد. بنده روزی تصادفی در اتوبوس با برادرزنم جناب آقای احمد نظری‌زاده (http://zhovan.blogfa.com/) که قاری برجستۀ قرآن کریم اند برخورد کردم؛ ایشان بدون اینکه از من سابقۀ خلاقیت ادبی سراغ داشته باشند گفتند شعری سروده ام که سیاه شده‌است تو ادامه‌اش بده و سپیدش کن! من هم شعر را از ایشان گرفتم و نتجیه شد آنچه در زیر می‌خوانید. کمابیش مشخص است که کدام بخشها از من است و کدامیک از ایشان:

 

سایه‌ها را کسی نمی‌بیند

همچنان است دید تاریکی

هر نفس در قفس به زنجیر است

اینچنین است رسم نزدیکی

 

هر که از خویشتن نشد فارغ

خواست تا دست دیگری گیرد!

هر که با مردمان نشد همگن

رفت چون رهنما عنان گیرد!

 

هر کجا هر زمان کسی آمد

کو خودش را ز خویش خویش رهاند

از خداوندکان این دنیا

بود بیزار و با خدای بماند،

 

خواست تا خلق را به جوش آرد

تا خدا، خویش را کند تحسین

خواست تا از ملک شویم افزون

جملگیمان برد به خلد برین،

 

و بگوید جواب آن کس را

که همی طعنه می‌زند بر این:

جانشینی که در خورم باشد

من بخواهم نهاد روی زمین،

 

سنگها پشت سنگ افتادند،

پیش پایش و نیز خار مغیل

لیک اما به زیر هر سنگی

چشمه‌ای هست کو ببسته دخیل

 

نذر کرده‌ست گر کسی آید

کو همان است آن که می‌باید

باز گردد به راه افتد و بعد

پشت سر خرّمی است می‌آید

 

ام غولان اگرچه دیو بزاد

لیک جانا چنانکه دارم یاد

بنده اند آن که را که در دستش

خاتم بندگی خدا بنشاند.

 

آدمی تاکنون به بند زمان

بسته بوده‌ست زیر یوغ فلک

تا که روزی دوباره بر سر عهد،

باز گردد؛ رها شود از شک

 

گر پریروز از پری خوش بود

ور که دیروز دیو–روز دمید

گر که امروز روز ما- منی است

ور که فردا نشان «فرد آ» دید

 

هان که ره رو به سوی پسفرداست

کوچمان تا بدان جایگه باز است

این بگفت اوستاد ما فردید

دور را رجعتی به آغاز است[1]

 

 

[روایتی دیگر از بند بالا:

هان که ره رو به سوی پسفرداست

کان سرآنجام کوچ ما باشد

اوستاد بزرگ ما فردید

اینچنین گفت تا کجا باشد

...]

 

میثاق/مهر/مسیحا/مهدی

«میثاق» پیمان است اما برخی بر آن اند که این واژۀ قرآنی (فی‌المثل آل‌عمران، 81) از همان ریشۀ هندواروپایی است که «مهر» پارسی دری و mithraی اوستایی (اوستانامه، 632) و *misaی پارسی باستان (کتیبه‌های هخامنشی، صص 45، 74، 168. کنت، انگلیسی، ص203، قابل مقایسه با hamisiya نادوست، پیمان‌شکن، شورشی، همان، 213 و شروو، 162؛ این خصوصیت پارسی باستان را با تعادل maśya/marǝta: انسان: لفظاً میرا و aśa/arata/art: راستی در اوستایی بسنجید. این قاعده را می‌توان بین زبان پارسی باستان و اوستایی و حتی زبانهای دیگر هندواروپایی نیز پی گرفت) و mioro نیز miiroی مندرج بر سکه‌های پادشاهی کوشانی (شمال هند، ر. ک. مهرشناسی، «جایگاه کیهانی میترا در سکه‌های کوشانهای بزرگ») از آن آمده‌است (منبع را به یاد ندارم اما این قول را خود شاعر قبیلۀ ما نیز بر زبان آورده‌است: «شما در اسلام با کلمۀ میثاق رویارویید و در میترائیسم با میثره» موسیقی حماسی ایران، به کوشش محمدرضا درویشی، ویرایش محمد افتخاری، اول 1383، سوره‌مهر، ص 59). اما بر سر ریشه‌شناسی خود میثره اندک تشتتی دیده می‌شود؛ در واژه‌نامۀ هندواروپایی، ص1187 میثره را ذیل مادۀ mei-4 (بستن) و به معنی «دوست» و «پیمان» آورده اند اما به mei-1 نیز ارجاع داده اند که به معنی تقویت کردن، نیرو بخشیدن است و ریشۀ این واژگان است: سنسکریت: minti: می‌بندد، بنا می‌کند، miti: درست کردن، بنیادگذاشتن، mtar-: برپادارنده، مؤسس؛ پارسی: میخ؛ لاتینی: moenia: دیوارهای تدافعی، moiros: دیوار؛ و باز سنسکریت thi (پراکریت: dhi): ستون، تیرک پایه که در همانجا احتمال همریشگیشان با bǝrǝzi-mita: «بلندساخته»ی اوستایی (مهریشت، بند 28: آن که ستونهای خانه‌های بلند[ساخته] را نگاهداری کند و تیرکهای آنها را استوار دارد. جلیل دوستخواه، آریابوم) نیز داده شده‌است (بسنجید با بارتلمه، س1165)

اما اگر از چند مقالۀ کوتاه و بلند مندرج در مهرشناسی بگذریم مفصلترین و به نظر می‌رسد علمی‌ترین مقالۀ ریشه‌شناختی به پارسی در مورد میثره مقالۀ «مسألۀ اصلی مطالعات میترای هندواروپایی» نوشتۀ هانس پیتر اشمیت است. اجمالاً می‌توان گفت میثره در گاثه‌ها (46: 5) به معنی لفظی «پیمان از سر اختیار و دلخواهانه» (در برابر عمل کردن به صرافت طبع یا به حکم‌روایی تقدیر) آمده‌است (میثره‌ها در برابر urvâtay که وازه‌ای تا حدی مبهم است، بارتلمه (س1543) آن را Geluebde: «سوگند، عهد» ترجمه کرده‌است که ناقص به نظر می‌رسد. با «روان» همریشه است؟ با «حکم عربی» مطرح ذیل «عرب» بسنجید. آن معانی استنباط خود من است. نیز بنگرید به اشمیت، 431 و ترجمۀ پورداود و اوستانامه، ص 672. برای دیدن هشت ترجمۀ همزمان بنگرید به گاتهای زرتشت (متن تطبیقی بر اساس هشت ترجمۀ فارسی، پورداود، شوشتری، جعفری، آذرگشسب، شهزادی، دوستخواه، وحیدی، رضی)؛ به کوشش فرانک دوانلو، انتشارات نوید شیراز، 1387)

تفسیر و تحلیل یشت بلند دهم (مهر یشت) از حوصلۀ این حاشیه بیرون است اما اجمالاً این فقرات نقل می‌شود:

1. «اَهوره‌مزدا به سپیتمان‌زرتشت گفت: ای سپیتمان! بدان هنگام که من مهر فراخ‌چراگاهvouru-gaoyaoitay  را هستی بخشیدم، او را در شایستگی ستایش و برازندگی نیایش، برابر با خود که اهوره‌مزدایم بیافریدم.» (دوستخواه، همان)

2. «مبادا که پیمان بشکنی: نه آنجا که به پرسندگی نزد پیرو دروغ می‌شوی و نه آنجا که به پرسندگی نزد نیک‌سیرت پیرو راستی hvâdaênât aśaonat می‌شوی؛ چه، با هر دو درست است؛ خواه پیمان با پیرو دروغ، خواه با پیرو راستی» (گزارش من از ترجمه‌های دیگر)

7. «مهر فراخ‌چراگاه را می‌ستاییم؛ آن هماره راستگویندۀ «آتش‌زبان خوش‌جدل»: vyāxana را، آن هزار گوش خوش‌ساخت را، آن ده هزار چشم بالابلند را، آن گشاده‌وجدان زوراور را، آن هماره‌بیدار بی‌خواب را» (این ترجمۀ ریشه‌شناسانۀ خلاف آمد عادت از من است. تعبیر vyāxana که لعتنامه ها فصیح و گشاده‌زبان ترجمه کرده اند از vyāxa به معنی انجمن و محفل گرفته شده‌است که واژه‌نامۀ هندواروپایی، صص 1806-1808 آن را با vaēg و vaējǝ- (جدال، زد و خورد، تلاقی، برخورد) که خود همریشه با واژگان آلمانی Wechseln: بده-بستان و Woche: لفظاً دوره، مجازاً هفته، است همریشه دانسته‌است که در این صورت می‌توان آن را «خوش‌برخورد» یا «خوش‌جدل» ترجمه کرد. از این ماده در ریشه‌شناسی فعلهای پهلوی ذیل wēxtan2: بیختن، پاشیدن، تاب دادن، قرعه زدن بحث شده‌است.])

24 و غیره: «[آن مهر] ده‌هزار دیده‌بان زوراور از همه چیز آگاه نافریفتنی»

84-86. «در هر جا که درویشی راست‌کیش، از آنچه از آن اوست بی‌بهره مانده باشد، همانا دستان را برآورده‌ به یاریش همی‌خواند. * [...] همچنین گاوی که به تاراج برده باشند، به امید بازگشت به گلۀ خویش، همانا دستان را برآورده‌ او را به یاری همی‌خواند: کی دلیر ما، مهر فراخ‌چراگاه، از پی ما بتازد و گلۀ گاوان را رهایی بخشد؟ او ما را – که به خانمان دروغین رانده شده‌ایم – دیگر باره به راه راستی بازگرداند.» (دوستخواه، همان، با ویرایشی جزئی. آنچه «خواندن» ترجمه شده‌است از ریشۀ zbâ/zav (اوستانامه، 687) است که مرحوم استاد فردید آن را با «سبح» در عربی همریشه می‌گرفتند. در واژه‌نامۀ هندواروپایی، صص731 و 732 آن را ریشۀ God داده اند. نیز نک. دخیل در قرآن)

116 و 117: «[پایگاه] مهر/پیمان میان دو همسر بیست، میان دو همکار سی، میان دو خویشاوند چهل، میان دو همسایه پنجاه، میان دو موبد شصت، میان دو شاگرد و آموزگار هفتاد، میان داماد و خسور هشتاد، میان دو برادر نود، * میان پدر [و مادر] با پسر صد، میان [مردم] دو کشور هزار و میان آنان که سیرت مزداپرستانه دارند، ده هزار است.» (دوستخواه، با ویرایش)

124 و 125: «بازوان به نگاهبانی گشوده، آن مهر فراخ‌چراگاه از garô-nmânâی درخشان روان شود. آن که گردانندۀ گردونه‌ای śa است سراسر زیبا و برازنده و زرین و آراسته به گونه‌گون زیورها.* این گردونه را چهار تازندۀ مینوی سپید درخشان جاودانه – که خوراکشان از آبشخور مینوی است – می‌کشند. سُمهای پیشین آنان از زر و سُمهای پسین آنان از سیم پوشیده است و همه را لگام و مال‌بند و یوغی پیوسته به چنگکی شکافدار و خوش‌ساخت از فلزی گرانبها به یکدیگر بسته است تا در کنار هم بایستند.» (دکتر محمد مقدم «گر»: ریشۀ گرامی (اوستانامه،557، ش3) را با جلّ و تجلیل در عربی همریشه می‌گرفت: گرزمان: خان‌ومان جلیل= عرش برین)

142: «آن ایزد سترگ نیک‌کنش که بامدادان – همان دم که تن خویش را همچون ماه به درخشش درآورد– نمودهای گوناگون آفرینش سپند مینو را پدیدار می‌کند.» (دوستخواه، با همسنجی با پورداود) همان: «او که با دریافتی فراگیر، زورآورانه، آفرینش منش مقدس را فرامی‌دهد؛ او که ایزدی دلسوز و مهتر است، او که به گاه فروزانش تن خویش، خویش‌رخشا/ خور-فروغ hvarexśaêtahe [هورخش: خور-شئته، خورشید] است چون ماه.» (ترجمۀ من با توجه به متن اوستایی از ترجمۀ انگلیسی موجود در avesta.org. این را من درستتر می‌دانم)

یک حاشیه: دکتر مقدم واژۀ «مسیح» (واژه‌نامۀ عبری، 301) را صورت دیگری از همین میثره انگاشته است که مطلب در خور تأملی است (نک. جستاری دربارۀ مهر و ناهید، ص66). آنچنانکه آمد در پارسی باستان میثره به صورت «میسه» تلفظ می‌شده و بالقوه این امکان هست که یهودیان که سخت تحت تأثیر و شیفتۀ پارسیان هخامنشی بودند این واژه را چون بسیاری دیگر (نک. پارسی در سامی) از آنها گرفته باشند و سپس از طریق ریشه‌شناسی عامیانه آن را به مسح مرتبت کرده باشند (دربارۀ روغن مقدس و مسح نک. سفر خروج 30: 22-33) در تورات تا جایی که بنده جسته ام موارد معدودی لفظ «مسیح» آمده‌است (ر.ک. ویکیپدیای عربی و انگلیسی، مدخل مسیح و نجات‌بخشی در ادیان، محمدتقی راشد محصل، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، دوم، 1381، ص 115 و 138 و تحقیقی در دین یهود، جلال‌الدین آشتیانی، نشر نگارش، چهارم، 1386، صص 376-380) برای نمونه مزمور 18: 51: «ماجدیل یشوعوت مالکو و عشِه خِصِد لیمشیخو لداود و لزارعو عاد-عولام»: که رهایی بزرگی به پادشاهش [داده] و مهربانی‌ای به مسیحش به داوود و به ذریه‌اش تا به ابد عطا نموده‌است. اما در یک فقرۀ مهم، کورش هخامنشی نیز «مسیح» خوانده شده‌است: «آمر یهواه لیمشیخو لکورِش»: خداوند به مسیحش، به کورُش گفت ... (اشعیاء، 45: 1) اما همو در اظهار نظری حاشیه‌ای لفظ «مهدی» را نیز که یکی از القاب مهم حضرت ابن‌الحسن العسکری(عج) است با «میسه» (از طریق یکی از لهجه‌ها و صورتهای نزدیک به سنسکریت) مرتبط دانسته‌است (همان، پانوشت ص 67. مرحوم علی شریعتی این قول را به دارمستتر نسبت داده‌است ر. ک. حسین، وارث آدم، انتشارات قلم، هفدهم، 1389، ص 272. این قول به مرحوم فردید نیز با قید «شاید» نسبت داده شده‌است؛ مفردات فردیدی، ص421) و عجیب این است که اگر جزئیات مدخل واژه‌نامۀ هندواروپایی و مفاد «مهریشت» را باهم، با نظری دقیق در نظر آوریم ممکن است به نزدیکیهای لفظی و معنوی بسیاری میان القاب آن حضرت(عج) و مندرجات این دو منبع برسیم چنانکه این شباهتها در این القاب دیده می‌شود:

«قائم» (دیرک، ستون)،

«منصور» (بهراموند، بسنجید ارتباط میترا را با بهرام در مهریشت، 70-72)،

«ابوصالح» (صلح=اعتدال، بسنجید با mirû=صلح در زبانهای اسلاوی، مطرح در مقالۀ «میترا ایزدی هندواروپایی» در مهرشناسی، ص383 و 384)،

«منجی»،

«موعود» (=پیمان‌شده)،

«الذی یملأ الارض عدلاً»،

«منتقم» (در همان، پانوشت ص 384 maênay اوستایی= سزا دادن، به کیفر رساندن، بارتلمه، 1107، گاثه‌ها: 31: 15 و 44: 19 با میترا مرتبط دانسته شده‌است)

و حتی «مُنتَظَر» که قابل مقایسه است با مصدر maêt: ماندن، باقی ماندن، به سر بردن، چشم به راه بودن (اوستانامه؛ 623، بارتلمه، 1105) که maêthana: میهن، اقامتگاه (همانها، نیز واژه‌نامۀ هندواروپایی، 1189 و بالاخص ریشه‌شناسی فعلهای پهلوی، 245 و 246 ذیل مهمان) از آن گرفته شده که در معنی باز سنجیدنی است با لقب قرآنی خاص «بقیة الله» (هود 86) که از القاب زنداگاهانۀ آن حضرت است. و خزائن العلم کلها عند الله.

شاعر قبیلۀ ما در ترانه‌ای به مضمون مهریشت اشاره کرده اند:

ارابۀ خورشید را ای مهر تزئین کن / اسبان سرخ مرتع هورخش را زین کن (چرا سرخ؟)

تمهید صدها نیزه، صدها تیغ و زوبین کن / طاق بلند آسمان را آذرآذین کن (شرحه‌شرحه ست صدا در باد، ص 50)

منابع:

*) فارسی باستان (دستور زبان، متون، واژه نامه)؛ رولاند. ج. کنت؛ ترجمه و تحقیق سعید عریان؛ پژوهشگاه فرهنگ و علوم اسلامی حوزۀ هنری؛ 1379. (با مراجعۀ گاه و بیگاه به متن انگلیسی؛ انتشارات طهوری؛ پنجم؛ 1385) (رمز: کنت)

*) کتیبه‌های هخامنشی؛ پی‌یر لوکوک؛ ترجمۀ نازیلا خلخالی؛ نشر و پژوهش فرزان‌روز؛ دوم؛ 1386 (رمز: کتیبه‌های هخامنشی)

*) واژه‌های ایرانی در نوشته‌های باستانی (عبری – آرامی – کلدانی)؛ شهرام هدایت؛ انتشارات دانشگاه تهران؛ دوم؛ 1377. (رمز: ایرانی در سامی)

*) فرهنگ عبری – فارسی؛ گرداوردۀ سلیمان حییم؛ 1344 (رمز: واژه‌نامۀ عبری)

*) واژه‌های دخیل در قرآن مجید؛ آرتور جفری؛ ترجمۀ فریدون بدره‌ای؛ انتشارات توس؛ دوم؛ 1386 (متن انگلیسی این اثر نیز که در پایگاه archive.org در دسترس است در مواردی دیده شده‌است) (رمز: دخیل در قرآن)

*) فرهنگ موضوعی قرآن مجید؛ تدوین: کامران فانی؛ بهاءالدین خرمشاهی؛ انتشارت ناهید؛ چهارم؛ 1380.

*) رهیافتی به گاهان زرتشت و متنهای نواوستایی (متن دین دبیره و آوانوشت لاتین؛ همراه با یادداشتها و روشنگریها و واژه‌نامه)؛ هانس رایشلت؛ گزارش: جلیل دوستخواه؛ ققنوس؛ چاپ دوم؛ 1386. (رمز: اوستانامه) در پایگاه اینترنتی آریابوم به نشانی: www.aariaboom.com ترجمۀ دوستخواه از اوستا و منابع بسیار مفید دیگر در دسترس است که البته به ویرایش نیاز دارد (رمز: آریابوم)

*) دیدارفرهی و فتوحات آخرالزمان؛ سیداحمد فردید؛ به کوشش محمد مددپور؛ مؤسسۀ فرهنگی پژوهشی چاپ و نشر نظر؛ اول؛ 1381

*) آرا و عقاید سیداحمد فردید (مفردات فردیدی)؛ سیدموسی دیباج؛ نشر علم؛ 1386

*) شرحه‌شرحه ست صدا در باد [مجموعه ترانه]؛ علی معلم دامغانی؛ انتشارات سوره‌مهر (وابسته به حوزۀ هنری)؛ 1389

*) راهنمای ریشۀ فعلهای ایرانی (در زبان اوستا و فارسی باستان و فارسی کنونی [و عربی]) محمد مقدم؛ (با پیوستی از فعلهای فارسی؛ گرداوردۀ محمدبشیر حسین)؛ مؤسسۀ مطبوعاتی علمی؛ 1342. (رمز: فعلهای ایرانی) 

*) جستاری دربارۀ مهر و ناهید؛ محمد مقدم؛ انتشارت هیرمند؛ سوم؛ 1388 (رمز: دربارۀ مهر و ناهید).

*) مجموعۀ اوستا: گاثاها (سرودهای زرتشت)؛ ترجمۀ ابراهیم پورداود؛ دنیای کتاب؛ 1386 (رمز: گاثه‌ها)

*) بررسی ریشه‌شناختی فعلهای زبان پهلوی (فارسی میانۀ زردشتی)؛ یدالله منصوری؛ ویراستار علمی دکتر چنگیز مولایی؛ فرهنگستان زبان و ادب فارسی؛ 1384 (رمز: ریشه‌شناسی فعلهای پهلوی)

: شروو (*An Introduction to Old Persian, Prods Oktor Skjærvø, 2002, in PDF format

: بارتلمه (*Altiranisches Woerterbuch, Christian Bartholomae (1904), digitalized in archive.org

که گاه این منبع را با لغتنامه‌های اوستایی مندرج در http://www.utexas.edu/cola/centers/lrc/eieol/aveol-MG.html (کارJonathan Slocum) و http://www.avesta.org/avesta.html و منابع دیگر نیز سنجیده ام.

: واژه‌نامۀ هندواروپایی (* J. Pokorny's Indogermanisches Etymologisches Woerterbuch, scanned and recognized by George Starostin (Moscow), who has also added the meanings. The database was further refurnished and corrected by A. Lubotsky.

(این روایت بالنسبه به متن اصلی آلمانی پکرنی گرچه اضافاتی دارد به خصوص با عنوان نوستراتیک اما در مجموع ظرایف و دقایق زیادی را نیز از دست داده‌است. متأسفانه من نتوانستم از متن اصلی بهره ببرم زیرا حجم پوشه‌اش که در پایگاه archive.org در دسترس است بسیار زیاد است)



[1] . اگر بخواهیم آنچه را مقتضی این بخش از این شعر است به اجمال و اختصار هرچه تمامتر بگوییم با ابتنای بر مبانی قرآنی می‌توانیم گفت در قرآن کریم در چند محل ذکری اجمالی از «امت واحدۀ آغاز تاریخ» به میان آمده‌است و نیز از دورۀ «اختلاف پس از تلاشی آن» (بقره، 213 و یونس، 19) و سپس (و اینجا با استفاده از مجموعۀ احادیث و اقوال حضرت رسول و عترت طاهرش) از اختصام مقدماتی و ارتفاع اختصام و میراث‌بری مستضعفان و امام‌شدن نوعی آنان بر کرۀ ارض (قصص، 5، احادیث مربوط به آخرالزمان و ظهور حضرت قائم آل محمد (عج)) و از حاکمیت دین حق بر کلیۀ ملل و نحل سخن رفته‌است (توبه، 33). همچنین در قرآن کریم و مجموعۀ احادیث از دورۀ شرک (اساطیر الاولین) و کفر خفی (در مقابل جلی) نیز سخن به میان آمده‌است و همین ادوار است که مرحوم استاد فردید پس از دادن نظمی خاص، از آنها با الفاظ رمزی پریروز و دیروز و امروز و فردا و پسفردا گزارش می‌کردند (روز و دور ششم، قیامت کبرا می‌تواند بود).

بدین ترتیب دورۀ پریروز مطابق است با عهد امت واحده (فراپیشامدرن)، دورۀ دیروز مطابق است با عصر ظهور اساطیر و شرک (یعنی کفر خفی یا پیشامدرن)، دورۀ امروز مطابق است با شرک مضاعف یا کفر جلی که بدان دوران فلسفه و مابعدالطبیعه و یونانزدگی نیز می‌توان گفت و دورۀ فردا که مطابق است با اختصام علنی تمام نیروهای طاغوتی با تمام قدرتهای الهی چه در عرصۀ عمل و چه در عرصۀ علم (پسامدرن رو به فرامدرن) و سرانجام دورۀ پسفردا که مطابق است با تشکیل حکومت عدل الهی و تحقق امت واحدۀ پایان تاریخ. (نیز بنگرید به نگاهی دوباره به مبادی حکمت انسی، سیدعباس معارف، رایزن، 1380)

+ نوشته شده در  شنبه 1 مرداد1390ساعت 20:41  به دست محمد نورالهی  | 

دقایقی پیش دیدم که در پایگاه اینترنتی "تریبون مستضعفین"

مطلبی همسو به یادداشتهای من نوشته شده است با تحلیلی جالب توجه:

http://www.teribon.ir/archives/39319/comment-page-1#comment-4354

بسم الله الرحمن الرحیم

به نام خداوند پریروز و پسفردای تاریخ

اصلاحیه، استدراک:

كار صعب است در اين راه‌، بگويم يا نه‌؟

توأمان اند مه و ماه‌، بگويم يا نه‌؟

تا نگوييد كه بي‌رسم‌، برون از حد گفت‌

فتنۀ كفر و نفاق اند عرب‌، احمد گفت‌[1]

اين دكان يله بي‌سود، گهي بي‌ضر بود

كاش گوسالۀ اين نفس‌پرستان زر بود

تا مذكّر به جهان است و مؤنث برجاست‌

هُبَل شهوت اين قوم مخنّث[2] برجاست‌

كامشان نيست اگر ننگي اگر نامي هست‌[3]

دين و دنيا بفروشند اگر كامي هست‌

اي شما خفته به اميد، عرب صوفي نيست[4]

اهل اين باديه شامي ست اگر كوفي نيست‌

***

دختر اند اين يلگان‌، ايل پسر هم دارد

ايلخي[5] چون برسد، كرّۀ نر هم دارد

زخم ما ياوگيان[6] را به ادب خواهد كوفت‌

آنكه شب‌پاست‌، دهل را به غضب خواهد كوفت‌

در نسخۀ قبلی این یادداشت بی این که به منابع اصلی دسترس داشته باشم چیزی نوشتم. حال نیز با تمام مشغله و گرفتاری‌ای که دارم مجبور شدم تا آن را تکمیل کنم.

پیشتر گفته شد که گروهی در اخوان‌المسلمین در موضع‌گیری‌ای عجیب نسبت به تحلیل و شاید بتوان گفت حتی تمنای زعیم عالی‌قدر ما، متفکر قرآنی و فقیه جهادگر، امام خامنه‌ای – دامت افاضاته – در اقدامی باز تکرار می‌کنم «عجیب» (به این عجیب بودن در پایان بازمی‌گردم) در حالی که منتسب به گروهی است که حتی در اسم آنها هم «اسلام» وجود دارد وصف «اسلامی» را بر جنبش عمومی خلق مصر برنتافتند. از بگومگو در مورد اصل ادعا می‌گذرم و تنها اصل آن مطلب را با ترجمه می‌آورم (این ترجمه کامل و وفادارانه است تا جایی که سوادم اجازه می‌داده جز در املای یک نام شوم):

Ikhwanweb: Egypt’s Revolution Is a People’s Revolution with No Islamic Agenda

پایگاه اینترنتی Ikhwanweb.com: انقلاب مصر انقلابی است مردمی بدون هیچ دستور جلسه‌ای اسلامی.

Ikhwanweb, the Muslim Brotherhood’s official English website editor in chief Khaled Hamza  has stated that the current uprising in Egypt is a revolution of the Egyptian people and is by no means linked to any Islamic tendencies, despite allegations nor can it be described as Islamic.

سردبیر پایگاه اینترنتی انگلیسی‌زبان اخوان‌المسلمین، خالد حمزه بیان داشته‌است که شورش جاری در مصر انقلاب مردم مصر است و به هیچ وجه پیوندی با تمایلات اسلامی ندارد و علی رغم ادعاهایی که شده‌است نمی‌تواند به وصف اسلامی موصوف گردد.

Hamza stressed that the revolution is peaceful and calls solely for reform and a democratic civil state initiated by the youth through the social networking service Facebook and is far removed from any Islamist groups.

حمزه تأکید کرد این انقلاب صلح‌آمیز است و تنها در پی اصلاح است و تازه دارد دولت مدنی مردم سالارانه را به دست جوانان و از طریق خدمت‌رسانی شبکۀ اجتماعی فیس بوک به صحنه می‌آورد و به دور از هرگونه گروه اسلامگرایی طی طریق می‌کند.

He criticized allegations and reiterations by some countries that the uprising was Islamic and denounced claims by the Iranian Supreme Leader Mr. Khamenai that the protests are a sign of an Islamic Awakening inspired by the 1979 Islamic Revolution in Iran.

او از این که چند کشور مدعی اند و مکرر می‌گویند که این شورش اسلامی است انتقاد کرد و بر مدعیات رهبر کبیر ایران آقای خامنه‌ای مبنی بر این که این اعتراضات نشانه ای از آن بیداری اسلامی است که از انقلاب اسلامی سال 1357 ایران الهام گرفته‌است خط بطلان کشید.

Hamza maintained that the Egyptian protests are not an 'Islamic' uprising, but a mass protest against an unjust, autocratic regime which includes Egyptians from all walks of life and all religions and sects.

حمزه در ادامه گفت که اعتراضات مصر شورشی «اسلامی» نیست بلکه اعتراض توده بر ضد یک بی عدالتی یعنی نظامی تک‌سالار است که شامل همه‌گونه مسالک زندگانی و تمام مذاهب و فرق می‌شود.

In a related note the elected President of the National Council of Resistance in Iran Maryam Rajavi denounced attempts by Khamenai to attribute Egypt’s uprising to Iran, describing it as a desperate attempt to advocate support of fundamentalism and terrorism, describing them as the worst enemy of Islam and Muslims adding, “The day will come when they will be forced to let go of the name of Islam”.

در اظهار نظری مرتبط، رئیس جمهور منتخب شورای ملی مقاومت در ایران، مربم رچوی تلاشهای خامنه‌ای در جهت انتساب شورش مصر به ایران را ضمن توصیف آن به تلاشی مأیوسانه برای حمایت طرفدارانه از بنیادگرایی و ترور که آنها را بدترین دشمنان اسلام و مسلمین خواند معیوب دانست. «روزی خواهد آمد که آنان مجبور شوند دست از نام اسلام بردارند.»

عجیب بودن این موضعگیری نه تنها از محتوای آن بلکه از تکمیل آن با سخن پیشوای یک گروه تروریستی جهانی که از طرفی خون بسیاری از همزبانان ایرانی و از طرف دیگر غیر همزبانان کرد عراقی را بر گردن دارد و دشمنان حقیقی بشریت و مدعیان دروغین «حقوق بشر» با آنها رفتاری «کج دار و مریز»! در پیش گرفته اند نیز ناشی می‌شود.

انسان در می‌ماند که این فرد از گروه اخوان‌المسلمین چه سر و سرّی با این گروه تروریستی دارد که در تأیید یا ادامه یا تکمیل سخنان خود، هرزه‌دراییهای او را نیز می‌آورد! (صعب روزی، بوالعحب کاری، پریشان عالمی!) و باز همسخنی آن سبزیجات هرزه با مدعیات این دو گروه نیز جالب اندر جالب است!

اما در عین حال گروهی دیگر منسوب به اخوان‌المسلمین نیز با لحنی مؤدبانه و گاه همدلانه در این خصوص سخن گفته اند. ناگته نماند که اینها همه تحلیل است. اینکه مردم مصر با چه گرایشی دست به شورش زده اند در آینده بهتر و بیشتر روشن خواهد شد إن شاء الله:

با قدرداني از بيانات ولي امر مسلمين اعلام شد
اخوان المسلمين : آرزوي ما تشكيل حكومتي مانند ايران است

كمال الهلباوي با اشاره به سخنان رهبر معظم انقلاب درباره مصر، تاكيد كرد كه من از امام خامنه اي و تمام كساني كه از انقلاب مصر حمايت مي كنند متشكرم.
عضو ارشد جماعت اخوان المسلمين در گفت وگو با شبكه تلويزيوني فارسي بي بي سي با اشاره به مذاكرات گروه هاي معارض از جمله اخوان المسلمين با عمر سليمان گفت: من اسم اين را مذاكره نمي گذارم. اين نوعي از گفت وگو است و تا زماني كه مبارك از قدرت كنار نرفته باشد به نتيجه اي مثبتي نخواهد رسيد خواسته مردم مسلمان از جمله اخوان المسلمين اين است كه مبارك از قدرت كنار برود. مشكل فقط قانون اساسي نيست بلكه قبل از اينكه حزب ما نتيجه را بپذيرد مشكلات زيادي وجود دارد كه بايد حل شود.
وي در ادامه در پاسخ به اين سؤال كه آيا مي شود اسم اين اتفاقي كه در مصر افتاده انقلاب اسلامي گذاشت؟ گفت: اين يك انقلاب اسلامي نيست چون اخوان المسلمين رهبري اين تظاهرات را به عهده ندارد و شعار اين انقلاب، اسلامي نيست بعد از خروج حسني مبارك انتخاباتي برگزار خواهد شد كه نتيجه آن يك مجلس دموكراتيك و يا شورا خواهد بود.
وي افزود: در آن زمان مردم تصميم خواهند گرفت كه حكومت آينده چه باشد مردم قوانين اسلامي يا هر قانون ديگري كه بخواهند انتخاب مي كنند.
عضو ارشد جماعت اخوان المسلمين در پاسخ به اين سؤال كه بعضي كشورهاي غربي و همين طور اسرائيل خيلي از به قدرت رسيدن اخوان المسلمين در مصر نگران هستند فكر مي كنيد چرا اينطور است؟ گفت: اين رواج اسلام هراسي است كه ريشه اش در درك نادرست غرب از اسلام است.
وي درباره سخنان رهبر انقلاب درباره مصر هم گفت: من از امام خامنه اي و تمام كساني كه از انقلاب مصر حمايت مي كنند متشكرم اما شرايط مصر با ايران كاملا فرق مي كند در مصر احزاب زيادي فعاليت مي كنند احزابي مانند اسلامگراها، ملي گراها و چپ گراها، بنابراين قانون اساسي بايد تغيير كند مردم بايد نماينده مجلس را خودشان انتخاب كنند و بعد از رفتن مبارك بايد انتخاباتي سالم برگزار شود و مردم نوع حكومت آينده را خودشان انتخاب خواهند كرد.
اگر آنان دولت اسلامي بخواهند كه اميدوارم اينطور شود خب اين خواسته ملت است اگر نوع ديگري از دولت را انتخاب كنند نمي توانند اسلام را به زور به آنان تحميل كرد، اراده مردم نوع حكومت آينده مصر را تعيين مي كند.
الهلباوي در پاسخ به اين سؤال مجري بي بي سي فارسي كه وزير خارجه مصر سخنان رهبر ايران را رد كرده بود گفت: اول از همه وزير خارجه مصر بايد از وزارت كنار برود، دوم اينكه او از روابط مسلمانان با هم شناخت درستي ندارد و در حرف هايش بايد از حمايت رهبر انقلاب ايران از انقلاب مصر قدرداني كند با تاسف بايد بگويم وزير خارجه مصر با حملات غرب عليه ايران همراه شده كه اين قابل قبول نيست.
وي در پاسخ به سؤال ديگر مجري درباره حوادث بعد از انتخابات ايران نيز گفت: من هم اميدوار بودم دولت خوبي مثل دولت ايران و رئيس جمهور خوب شجاعي مانند آقاي احمدي نژاد داشتم. احمدي نژاد عقيده اش را بيان مي كند به درست يا غلط بودن آن كاري ندارم اگر كشورهايي مانند آمريكا و بريتانيا حق پيشرفت دارند چرا نبايد كشوري مانند ايران حق پيشرفت داشته باشد كشورهايي مانند چين و هند از فناوري هسته اي برخوردارند چرا كشورهاي مسلمان چنين حقي نداشته باشند.
سايت بي بي سي فارسي به همراه شبكه يورونيوز عصر جمعه گذشته تلاش كردند با خبرسازي از توان رهبران اخوان المسلمين مصر، ماهيت اسلامي اين نهضت را مخدوش كنند.

(روزنامۀ کیهان، 19 بهمن 1389: http://www.kayhannews.ir/891119/2.htm )

اعربت جماعة الاخوان المسلمين في مصر عن شكرها وتقديرها لقائد الثورة الاسلامية آية الله السيد علي خامنئي لدعمه ثورة الشعب المصري ضد نظام الرئيس حسني مبارك.

وخلال لقاء تلفزيوني مباشر مع شبكة "بي بي سي" باللغة الفارسية، اشاد القيادي في جماعة الاخوان كمال الهلباوي بخطاب قائد الثورة الاسلامية في صلاة الجمعة الماضية بالعاصمة طهران، وأعرب عن امله في ان يتمكن الشعب المصري في المستقبل من العيش في ظل حكومة صادقة ومخلصة كالحكومة الاسلامية في ايران وان يحكمه رئيس شجاع ومخلص كالرئيس الايراني الدكتور محمود احمدي نجاد.

وحول وصف قائد الثورة الاسلامية لثورة الشعبين المصري والتونسي بانهما تمثلان تبلور شرق اسلامي جديد في المنطقة، اكد الهلباوي ان قيام حكومة اسلامية في مصر مطلب جماهيري تتطلع له جميع قطاعات الشعب المصري.

وسعت "بي بي سي" الى استدراج الهلباوي ليهاجم ايران من خلال سؤاله عن تصريحات وزير الخارجية المصري احمد ابو الغيط الاخيرة التي هاجم فيها ايران، حيث اكد الهلباوي: "على ابو الغيط ان يستقيل اولا من منصبه قبل اطلاق مثل هذه التصريحات لان الشعب المصري يرفضه ويرفض من عينه".

وتابع: "وثانيا ان ابو الغيط لا يفهم جيدا معنى العلاقات بين المسلمين والدول الاسلامية والا كان اولى به ان يتقدم بالشكر لقائد الثورة الاسلامية ومسؤولي الجمهورية الاسلامية لدعمهم ثورة الشعب المصري ونضاله لنيل حريته واستقلاله".

واعرب الهلباوي عن اسفه لوقوف ابو الغيط الى جانب الدول الغربية في مهاجمة ايران مؤكدا رفضه لهذا الامر بصورة مطلقة.

ودافع الهلباوي عن حق ايران في الاستفادة من التقنية النووية للاغراض السلمية التي كفلتها لها القوانين الدولية ومقررات الوكالة الدولية للطاقة الذرية.

وفي جانب آخر من حديثه دعا الهلباوي الى تعديل الدستور في مصر بالشكل الذي يسمح لجميع ابناء الشعب بانتخاب ممثليهم في البرلمان بصورة حرة ونزيهة، ويمكنهم من اختيار شكل الحكم الذي يرغبون فيه.

وكانت تصريحات آية الله السيد علي خامنئي في خطبة صلاة الجمعة بطهران بمناسبة ذكرى انتصار الثورة الاسلامية الايرانية عن ثورتي تونس ومصر لها انعكاسات واسعة النطاق في وسائل الإعلام الدولية والإقليمية.

ورحب كثير من الناس في العالم العربي والاسلامي خاصة الشارع المصري بتصريحات آية الله خامنئي حيث قام كثير من مستخدمي الإنترنت والمدونين المصريين بنشر النص والملفات الصوتية والفيديوية (المسموعة والمرئية) والترجمة الانجليزية لخطاب القائد خامنئي على الشبكة العنكبوتية .

(http://alalam.ir/node/318593)


[1] . [اشاره است به توبه: 97: «اعراب در حقیقت‌پوشی و دورویی سخت‌تر اند و در ناشناسابودن مرزهای آنچه خداوند بر فرستاده‌اش فرود آورده‌است برکشیده‌تر [یا شایسته‌تر] و خداست که دانای حکیم است.» البته اعراب در این آیه بادیه‌نشین معنی می‌دهد (ر.ک. «عرب») اما در این بیت اطلاق عام یافته‌است بر حاکمان عرب سرزمینهای تمدن اسلامی که اگر همدست کافران صهیونیست و مستکبر نباشند نسبت به آنها بی‌اعتناییِ بدتر از همدستی می‌کنند.]

[2] . [نه مرد و نه زن]

[3] . [یعنی اگر اکنون به ناموس و ننگ و نام و عرض و آبرو توجهی نشان می‌دهند، سود و خواسته‌ای در نکردن آن نمی‌یابند وگرنه این گونه مسائل برایشان اهمیت فی‌نفسه ندارد.]

[4] . صوفی: در اینجا به معنی عارف است [خطابش به گرفتاران برخی کشورهای عربی و وابستگان بدانها فی‌المثل فلسطینیان و اینک مسلمانان بوسنی و هرزگوین است که به پندار آن سابقۀ قبلی از اعراب در مجاهدتهایشان با تجلیات نفس امارۀ جمعی یعنی ایادی کفر و طاغوت و نفس امارۀ فردی هنوز چشم امید به این حاکمان عرب دارند. می‌گوید آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت و قس علی هذا.]

[5] . ایلخی: خیل، رمۀ اسب.

[6] [یاوه: بی‌سرپرست، رها، بی‌چوپان]


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 18 بهمن1389ساعت 0:37  به دست محمد نورالهی  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

امروز زعیم و رائد قبیلۀ ما فقیه عزیز و متفکر گرامی جناب امام سیدعلی خامنه ای - حفظه الله تعالی - خطبه های نماز جمعه را ایراد کردند. نظر به اهمیت این خطبه ها آنها را در این وبلاگ هم می گذارم.

 

خطبه‌های نماز جمعه تهران + ترجمه خطبه عربی

سالروز شهادت حضرت علی بن موسی‌الرضا علیه‌السلام
30 صفر 1432


خطبه‌ى اول‌
بسم‌اللَّه‌الرّحمن‌الرّحيم‌
الحمد للَّه ربّ العالمين نحمده و نستعينه و نستغفره و نتوكّل عليه و نصلّى و نسلّم على حبيبه و نجيبه و خيرته فى خلقه حافظ سرّه و مبلّغ رسالاته‌ بشير رحمته و نذير نقمته سيّدنا و نبيّنا ابى‌القاسم المصطفى محمّد و على اله الأطيبين الأطهرين المنتجبين الهداة المهديّين المعصومين المكرّمين‌ سيّما بقيّةاللَّه فى الأرضين‌. و نصلّى و نسلّم على ائمّة المسلمين و حماة المستضعفين و هداة المؤمنين‌.
اوصيكم عباد اللَّه بتقوى اللَّه‌.
ادامه را در http://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=10955 بخوانید.
 
بسم الله الرحمن الرحیم
السلام على أبناء ‌الأمة الإسلامیة في كل مكان. على ساحة العالم الإسلامي الیوم إرهاصات حادثة عظیمة مصیریة كبرى، حادثة تستطیع أن تغیّر معادلات الاستكبار في هذه المنطقة لصالح الإسلام و لصالح الشعوب، حادثة تستطیع أن تعید العزة و الكرامة للشعوب العربیة و الإسلامیة، و تنفض عن وجهها غبار عشرات السنین مما جناه الغرب و أمریكا بحق هذه الشعوب العریقة الأصیلة من ظلم و استهانة و إذلال. إن هذه الحادثة الإعجازیة بدأت على ید الشعب التونسي و بلغت ذروتها بسواعد الشعب المصري الرشید العظیم. لقد انحبست الأنفاس في صدور العالم الغربي و العالم الإسلامي - و لكل واحد أسبابه - و هم یترقبون ما سیحدث في مصر الكبرى، مصر نوابغ القرن الأخیر، مصر محمد عبده و السید جمال، مصر سعد زغلول و أحمد شوقي، مصر عبد الناصر و الشیخ حسن البنا، مصر عام 1967 و 1973 ، یترقبون مدى ارتفاع رایة همّة المصریین. فلو أن هذه الرایة انتكست - لا سمح الله - فسیعقب ذلك عصر حالك الظلام، و إن رفرفت على القمم فإنها ستطاول عنان السماء.
 
 
+ نوشته شده در  جمعه 15 بهمن1389ساعت 21:41  به دست محمد نورالهی  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

به نام خداوند پریروز و پس فردای تاریخ

مقاله‌ای از آلبر کامو

در معرفی کوتاهی از شاعر قبیلۀ ما

جناب علی معلم دامغانی

(این متن را چند سال پیش تهیه کرده‌ام و اکنون با تغییراتی در رسم خط دوباره پیش می نهمش. آن را اگر اکنون تدوین می‌کردم شاید چیزی دیگر و شاید اندکی بهتر از آن درمی‌آمد)

درآمد:

متنی که در پی می‌آید نوشتۀ یکی از بنامترین نویسندگان غرب است «آلبر کامو» نویسنده‌ای که مهمترین موضوع نوشته‌هایش «انسان» و «عوالم انسانی» است. اما قصد من در این یاداشت کوتاه ابتدایی، معرفی آلبر کامو نیست (برای شناخت او می‌توانید مقدمۀ استاد رضا داوری اردکانی بر کتاب مختصر و مفید «چند نامه به دوست آلمانی» نوشتۀ خود کامو را بخوانید). موضوع نوشتۀ کامو در اینجا معرفی کوتاه رنه امیل شارRené Emile Char (متولد سال 1907 در جزیره‌ای روی رود سُرگ و مرده به سال 1988، او در جنگ جهانگیر دوم، رهبر یک گروه مقاومت بود) شاعر بزرگ فرانسوی، از دوستان نزدیک مارتین هیدگر، متفکر بزرگ و أثرگذار آلمانی است اما همچنان که قصد من از این نوشتۀ کوتاه ابتدایی یا درآمد، معرفی کامو نیست، معرفی شار هم نیست بلکه معرفی جناب علی معلم دامغانی است یا به تعبیری درستتر «شاعر قبیلۀ ما جناب علی معلم دامغانی شاعر». تعجب نکنید. من همان ابتدا که این نوشته را از کامو خواندم گفتم اگر بخواهیم در نوشته‌ای کوتاه، از شعر و کار شعری جناب معلم سخن بگوییم، دور نیست که چنین متنی از آب در آید و بلکه باید متنی چنین باشد. عجیب است آری! نوشته‌ای دربارۀ شاعری فرانسوی به نحو شگفتی، همداستان است با سخن گفتن از شاعری پارسی و می‌توانم گفت حتی در تک‌تک جزئیات، به تقریب در تک‌تک جزئیات، تک‌تک جزئیات. آری اینچنین است.

من به جای آن که در پاورقی با دادن توضیحاتی و آوردن چند بیت سعی در اثبات ادعایم بکنم چند تصنیف را از جناب معلم به عنوان نمونه می‌آورم چرا که دو حالت بیشتر وجود ندارد؛ یا خوانندۀ نوشتۀ زیر، اشعار جناب معلم را پیشتر خوانده‌است که باز دو حالت پیش تواند آمد یا او پس از دقت نظر با ادعای من موافق است، یا ادعای مرا نمی‌پذیرد اما چون من اولاً معتقد ام که در مقام سنجش، دادن اندیشه و نظری به کسی، بسیار با این که خود آن کس به اندیشه یا نظری برسد توفیر دارد پس نیازی به آوردن توضیحات نمی‌بینم و فقط می‌توانم مخالفان را به وارد شدن به گفتگو در بارۀ ادعای خودم دعوت کنم تا شاید از خلال آن گفتگو به نتیجه‌ای بتوانیم رسید. اما حالت دوم از تقسیم‌بندی نخست اصلاً وارد بحث و نظر علمی و بقاعده نمی‌تواند شد تا ازبرای او توضیح‌آوری کنم.

اما در اینجا برای خالی نبودن عریضه! به چند نکته در جهت مقایسۀ شاعر معرفی شده در این نوشته و جناب معلم  شاعر توجه می‌دهم:

1- من رنه شار [علی معلم دامغانی] را بزرگترین شاعر زندۀ ما و «خشم و راز» [رجعت سرخ ستاره] را شگفت‌آورترین اثری می‌دانم که شعر فرانسه [پارسی] پس از  اشراقها [از رمبو] [شاید دفترهای نیما یوشیج] و الکلها [از آپولی نر] [شاید چند دفتر از مرحوم فروغ فرخزاد یا سپهری و یا شاملو] به ما ارمغان داده‌است.

2- در واقع نیز تازگی شار [جناب معلم] حیرت‌آور است. درست است که شار [جناب معلم] تا مدتی سوررئالیست [پیرو سبک هندی] بوده، اما بیشتر گرفته‌است تا داده باشد [اما بیشتر شعر گفتن را به آن سبک تمرین شاعری خود می‌دانسته تا خود آن]، تا آن زمان که دریافت که اگر تنها راه برود گامهایش استوارتر خواهد بود. 

3- اما اگر مایۀ الهام این شعرها این قدر کهن نبود من تازگی آن را به این اندازه ستایش نمی کردم. شار [جناب معلم] خود را به حق، وارث خوش‌بینی تراژیک یونان پیش از سقراط [سپیده‌اندیشی اسطوره‌های کهن هندوآریانی و حکمت (نه البته فلسفه) شگفت اسلامی – پارسی] می‌داند.

4- این شعر تازه و کهن، ظرافت را با سادگی توأم کرده‌است. این شعر، روز و شب را با هم می‌آورد. در زادگاه پر نور شار [جناب معلم یعنی دامغان]، همه می‌دانند که خورشید گاهی تیره است[1]: در ساعت دو بعد از ظهر، باد سیاهی روستای لبریز از گرما را می‌پوشاند.

5- در شعر غریب و دقیقی که شار [جناب معلم] به ما عرضه می‌کند، شب ما خود به درخشش درمی‌آید و ما از نو راه رفتن می‌آموزیم. این شاعر همۀ زمانها درست برای زمان ما سخن می‌گوید. [تأکید از من است]

6- شعر شار [جناب معلم] درست در آذرخش خانه دارد و این تنها به معنای مجازی نیست. انسان و هنرمندی که همپای هم راه می‌روند، دیروز در مبارزه با توتالیتاریسم هیتلری [طاغوت پهلوی] آبدیده [درست «آبداده» است] شده‌اند و امروز در زدودن نقاب از چهرۀ صورتهای مخالف نیست‌انگاری که دست به دست هم داده‌اند و جهان ما را از هم می‌درند.

7- حالا در می‌یبایم که چرا این شاعر شورشیها [انقلابی‌ها]، باکی ندارد که شاعر عشق باشد. به عکس، ریشه‌های ترد و تازۀ شعر او در عشق است.[...] به همین دلیل است که شار [جناب معلم]، که چون ما درگیر تیره‌ترین دوران تاریخ [آخرالزمان] است، باکی از این ندارد که پایبند و ستایشگر زیبایی باشد که تاریخ، خود ما را اینچنین تشنۀ آن کرده‌است.

8- در گرماگرم پیکار، شاعری را در کنار خود می‌بینیم که جرأت می‌کند و فریاد برمی آورد: «در تاریکیهای ما یک جا برای زیبایی نیست. همه جا برای زیبای است.[2]»

 

[در حاشیه گفتنی است که از میان تمام شاعران انقلاب ما تنها دو کس (اگر آقای احمد عزیزی را به عللی کنار بگذاریم) شعر عاشقانه سروده‌اند یکی جناب معلم و دیگری آقای یوسفعلی میرشکاک – حفظهما الله.]

 

9- از این زمان است که در مقابله با نیست انگاری زمانش و در برابر همۀ صورتهای نفی، هر شعر شار [جناب معلم]، نشانه‌ای است که او بر سر راه امید نشانده‌است.

10- [شاید] بی آن که خواسته باشد و تنها برای آن که چیزی را که از زمان خودش به او رسیده رد نکرده‌است، شار [جناب معلم] بیش از آن  انجام می‌دهد که تنها آنچه را که هستیم بیان کند: او شاعر آیندۀ نزدیک ما نیز هست. هرچند تنهاست، گرد خود آدم جمع می‌کند و با ستایشی که او برمی‌انگیزد آن گرمای بزرگ برادری در می‌آمیزد که بهترین ثمرش را انسان مدیون آن است. مطمئن باشیم به آثاری از این گونه است که می‌توانیم از این پس رجوع کنیم آنگاه که پناه و روشن‌بینی می‌جوییم. اینها پیک‌های حقیقت اند، آن حقیقت گمشده که از این پس هر روزی که می‌آید ما را به آن نزدیکتر می‌گرداند، هر چند دیر زمانی چیزی از آن نمی‌توانستیم بگوییم جز این که وطن ما بود و بدون آن رنج تبعید می‌کشیدیم. اما سر آخر واژه‌ها شکل می‌گیرند، روز می‌آغازد، وطن روزی به نام خود دست خواهد یافت. شاعری امروزی به گونه‌ای والا این را اعلام می‌کند و برای آن که زمان فعلی را توجیه کند به ما یادآوری می‌کند که از هم اکنون چیست، یعنی:

« زمین و صدای نجوا، در میان ستاره‌های غریبه»

***

قصه این ئه توی مشرق ساده س ستاره‌بینی

ما مسافر کویر ایم کی می‌آد ستاره چینی

 

یه وقتایی ستاره‌ها از راز آسمون می‌گن

تو جاده‌های زندگی راه رو بهت نشون می‌دن

 

چند ترانه یا تصنیف از شاعر قبیلۀ ما جناب محمد علی معلم دامغانی – حفظه الله .

توضیح: برخی از این تصنیفها از iransong.com گرفته شده‌است:

ترانۀ مجموعۀ تلوزیونی خانه به دوش .

 آهنگساز و خواننده: مجید اخشابی، رمضان 1383

.

خرمن نَکِشتِه‌هامون چشمه نگو، آتش فشون ئه

بشماریم نداشته‌هامون هزار هزار تا کهکشون ئه
آرزو دریای شور ئه، دریای شور زندون ماه ئه

ماهیا تشنه‌ترین ئن روی لباشون آه ئه و آه ئه
بخت ماهیا سیاه ئه
سکۀ نقره و طلا، بند دل شاه و گدا گزند غیب ئه

بخشش و مهر و وفا، لطف و صفا سمند غیب ئه
نازنین! سمندرو زین کن مردای مردرو گزین کن

نازنین! شادی عشقرو  نذر دلهای حزین کن
سجدۀ خاکی کمند آسمون ئه

برای ترک زمین یه جور کمین کن

عاشقی، ستارۀ هزارتون ئه

کی می‌گه دوری و دوستی چاره‌تون ئه؟
زخمی تیغ و ترنج ئه حسن یوسف

شاهدم پیراهنای پاره‌تون ئه
آهنه اون که دلش سرد و سیاه ئه

آینۀ روی دلش مات یه آه ئه
هممون رو از گُل و خار آفریدن

ماها عاشق ایم فرشته بی گناه ئه

نازنین! سمندرو زین کن مردای مردرو گزین کن

نازنین! شادی عشقرو  نذر دلهای حزین کن
سجدۀ خاکی کمند آسمون ئه

برای ترک زمین یه جور کمین کن


گل قالی، گل شالی، گل گندم، گل گندم

پس می‌آرن واسه یک تشنه هزار دریا رو مردم

 

ترانۀ گمشده – آهنگساز: مجید اخشابی

برای مجموعۀ تلوزیونی گمگشته رمضان 1380

 

اون كه مي‌آد - اگه بگم-  يك گل سرخ بهار مي‌شی

يه قطره خون رو آينه، يه چشمه انتظار مي‌شي

يه قطره خون رو آينه است يه چشم سرخ انتظار

يه روز دوباره سبز مي شه وقتي كه برگرده بهار
هر كي با آينه روبه‌روس رو هست و نیست پل می‌زنه

يه چشم سرخ آتشين توي چشاش زل مي‌زنه
مي‌گن فرشته روزه‌شرو با گريه افطار مي‌كنه

فرشته مي‌دونه كه نور، ظلمترو بيدار مي‌كنه
برق يه تيغ، اشک دریغ، رعد صداي مرتضا:

«رَستم از اين بند و بلا»!، علي رضا شد به قضا
آي غنچه‌هاي گل سرخ! از نسیم وزون بگین

بوي خدا تو كوچه‌هاست سحر شده، اذون بگين
ما گم شديم بايد بياد اوني كه چشم ما مي‌شه

نماز حاجت بخونين حاجتتون روا مي‌شه

(شرحه‌شرحه‌ست صدا در باد، ص 45)

ترانۀ سیب گلاب

آهنگساز: مجیداخشابی در نوار گمگشته

کی می‌گه بین دو تا نی، یکیشون شکر نداره
نه عزیزم! برا بابا دختر و پسر نداره
دخترا سیب گلاب ئن، مثل برف ئن، مثل آب ئن
برف جاده گِل و خاک ئه، آب چشمه اما پاک ئه
دخترا شاخه نبات ئن، چشمۀ آب حیات ئن
اجر حافظ - که می‌گن شمس حق ئه - شاخه نبات ئه
چشمۀ آب حیات تو کوچه نیست، تو ظلمات ئه
ظلمات طرح یه پرده ست مثل پرچین، مثل نرده ست
آب که بی پرده می‌شه، دریای شور ئه
آب روشن توی چشمه ست، توی یک تنگ بلور ئه

*
یه روزی یکی می‌آد که مرکبش اسب سپید ئه
رو لباش سرخی شرم ئه، تو چشاش برق امید ئه
زین اسبش نقره کوب ئه، چکمه‌هاش رنگ غروب ئه
ساده و سبک عنون ئه، سرگرون ئه، عاشق دختر شاه پریون ئه
عاشق دختر شاه پریون که توی سیب ئه
مثل دریا بی قرار ئه، مثل صحرا بی نصیب ئه
جماعت یه دل دارم، قصر طلا خونۀ شهرش
صد تا باغ توی ده مهر و وفا، نیمۀ مهرش
جماعت یه سیب می خوام، جهیزیه‌ش زلف کمندش
مکنتش دامن پاکش، ثروتش بخت بلندش
سیب گندیده نمی‌خوام، ده نمی‌خوام، صد نمی‌خوام
جماعت یک دونه می‌خوام، اما سیب بد نمی‌خوام

(شرحه‌شرحه‌ست صدا در باد، ص134)

 

ترانۀ قحطی نور

خواننده نیما مسیحا

 

قحطی نور ئه، قحطی خورشید و ماه ئه

روزا شب، شبا سیاه ئه

دنیامون افسون دیوای شوم ئه

دیو نمی‌دونه که خوب و بد کدوم ئه

نه نمی‌دونه که خوب و بد کدوم ئه

شب دنياس، شب شبهاس، شب ديو ئه

رخش و رستم توى چاهن، روى ايوون نعش ‏گيوه

آی قلندرای عالم! پر ققنوسرو بیارین

توتياى چشم كاووسرو ‏بيارين
ما كه نوشدارو نخواستيم از شماها

شب ئه ‏فانوسرو بيارين

*

پسر شیر خدا! آی پسر شیر خدا!

یه مُهر ئه، رو اون مهر  یه اسم ئه

تا اونو از دیو نگیری حتا ذوالفقار طلسم ئه

پسر شیر خدا! پیش خدا نذر و نیاز کن

ما نمازمون نماز بی وضویه تو نماز کن

شبا تیر ئه، دیوا چیر ئه

نذار آسمون تو رو از ما بگیره ...

 

تذکر ابتدایی:

متن زیر از دو منبع انتخاب شده است؛ نخست کتاب «خاکستر ناتمام» (گزیدۀ شعرها)، رنه شار، [ترجمه و تحقیق] حسین معصومی همدانی، هرمس 1381.

و دیگر نسخۀ اینترنتی (پی.دی.اف.) «کرکره‌های کشیدۀ چاک چاک»، رنه شار، با مقدمۀ آلبر کامو، ترجمۀ فیروز ناجی، ترجمۀ مقدمۀ آلبر کامو بر ترجمۀ آلمانی شعرهای رنه شار به سال 1959 از متن آلمانی از شیدا شمس. (احتمالاً از پایگاه «دوات» آقای رضا قاسمی گرفته‌ام. چند جای دیگر هم دیده‌ام)

دو نکته دربارۀ این منابع و متن زیر گفتنی می‌ماند؛ یکی این که گزیدۀ آقای ناجی از اشعار شار از گزیدۀ آقای معصومی خواندنی‌تر می‌نماید و دیگر این که ترجمۀ آقای معصومی از متن کامو بالنسبه به متن خانم شمس بهتر و درستتر به نظر می‌رسد و از همین رو پایه قرار گرفت ولی برای مزید فایده برخی اختلافات دو متن در پاورقی هم آورده شد.

 

در ستایش شار[3]

نوشتۀ آلبر کامو

دربارۀ شاعری چون رنه شار حق مطلب را نمی‌توان در چند صفحه ادا کرد. اما دست کم می‌توان جای او را تعیین کرد. برخی از آثار شایستۀ آن اند که انسان به هر بهانه، سپاس خود را از بابت دینی که به آنها دارد حتی به صراحت[4] بیان کند. خوشحال ام که این چاپ آلمانی اشعار محبوب من[5]، فرصتی فراهم آورده‌است تا بگویم که من رنه شار را بزرگترین شاعر زندۀ ما و «خشم و راز» را شگفت‌آورترین اثری می‌دانم که شعر فرانسه پس از اشراقها[6] و الکلها[7] به ما ارمغان داده‌است.

در واقع نیز تازگی شار حیرت‌آور است. درست است که شار تا مدتی سوررئالیست بوده، اما بیشتر گرفته‌است تا داده باشد، تا آن زمان که دریافت که اگر تنها راه برود گامهایش استوارتر خواهد بود. از زمان انتشار «تنها می‌مانند[8]» معلوم شده‌است که به هر حال یک مشت شعر کافی است تا نسیمی آزاد و دست نخورده بر شعر ما بوزد. بعد از این همه سال که شاعران ما، که در ابتدا جز به ساختن «بازیچه‌های توخالی» مشغول نبودند، [و تنها] این در و آن در می‌زدند؛ ناگهان شعر [بدل به] آتشی شفابخش[9] شد. شعر شار شعله‌ور بود مثل این آتشهای بزرگ علف که در سرزمین شاعر، باد را معطر می‌کنند و خاک را کود می‌دهند. سرانجام نَفَسِمان تازه شد. راز طبیعی، آبهای جاری[10]، نوری که به یکباره به اطاقی می‌تافت که تاکنون شاعران در آن مجذوب سایه‌ها و پژواکها بودند – این را می‌توان انقلابی در شعر نام داد.

اما اگر مایۀ الهام این شعرها این قدر کهن نبود من تازگی آن را به این اندازه ستایش نمی‌کردم. شار خود را به حق، وارث خوش‌بینی تراژیک یونان پیش از سقراط می‌داند. از امپدوکلس تا نیچه، رازی از قله‌ای به قلۀ دیگر انتقال یافته‌است و شار پس از یک کسوف طولانی، ادامۀ این سنت دشوار و دیریاب است[11]. آتش اتنا[12] زیر خاکستر برخی از عبارتهای موجز و تحمل‌ناپذیر او پنهان است[13] و باد شاهانۀ سیلز ماریا[14] شعرهای او را آبیاری می‌کند و آن را از طنین آبهای سرد و غرّان می‌آکند. آنچه شار آن را «خرد با چشمان پر از اشک» می‌نامد، در این شعرها درست در کنار مصیبتهای ما از نو زندگی می‌گیرد[15].

این شعر تازه و کهن، ظرافت را با سادگی توأم کرده‌است. این شعر، روز و شب را با هم می‌آورد. در زادگاه پر نور شار، همه می‌دانند که خورشید گاهی تیره است[16]: در ساعت دو بعد از ظهر، باد[17] سیاهی روستای لبریز از گرما را می‌پوشاند. به همین قیاس هر جا که شعر شار مبهم به نظر بیاید، سببش تراکم خشمناک[18] تصاویر است؛ سببش انبوه شدن نور است که آن را از این شفافیت انتزاعی‌ای که ما غالباً بدین علت خواهانش هستیم که او از ما چیزی نمی‌خواهد[19] دور می‌کند. در عین حال همچنان که در جلگه‌هایی که نور خورشید بر آن تافته باشد می‌بینیم، این نقطۀ سیاه، گرداگرد خود هاله‌های نورانی وسیعی پدید می‌آورد که چهره‌ها در آن برهنه می‌شوند. مثلاً در مرکز «شعر از هم پاشیده[20]» کانون اسرارآمیزی[21] هست که بر گرد آن تصاویری پر حرارت، مثل تندآب، می‌چرخند.

و به همین دلیل است که این شعرها ما را چنین سیراب می‌کنند. در تیرگی‌ای که ما در آن پیش می‌رویم، نور گرد و ثابت آسمانهای شعر والری[22] به هیچ کارمان نمی‌آید. حسرت‌انگیز است اما دستگیر نیست. به عکس در شعر غریب و دقیقی که شار به ما عرضه می‌کند، شب ما خود به درخشش درمی‌آید و ما از نو راه رفتن می‌آموزیم. این شاعر همۀ زمانها درست برای زمان ما سخن می‌گوید. او در قلب آشوب است و شوربختی و تجدید حیات ما را با عبارتهای موجز بیان می‌کند: «اگر ما در آذرخشی خانه داریم، همان جا دل جاودانگی است.»

شعر شار درست در آذرخش خانه دارد و این تنها به معنای مجازی نیست. انسان و هنرمندی که همپای هم راه می‌روند، دیروز در مبارزه با توتالیتاریسم هیتلری آبدیده شده‌اند و امروز در زدودن نقاب از چهرۀ صورتهای مخالف نیست‌انگاری که دست به دست هم داده‌اند و جهان ما را از هم می‌درند[23]. در این پیکار مشترک، شار، قربانی شدن[24] را پذیرفته‌است و نه لذت بردن را: «مرد جهش بودن، نه مرد سور که دنبالۀ آن است.» او که شاعر طغیان و آزادی است هرگز نه مزاح‌گویی را پذیرفته‌است و نه، به گفتۀ خودش، طغیان را با مزاح خلط کرده‌است. هر چه بگوییم کم گفته‌ایم و رفتار همۀ مردم هر روز این نکته را تأیید می‌کند که دو نوع طغیان داریم؛ یکی این که همیشه پرده‌ای است برای پوشاندن میل به بندگی و دیگری که با چنگ و دندان در پی نظامی آزاد است که، به گفتۀ شکوهمند شار، نان را شفا ببخشد. شار خوب می‌داند که شفا دادن نان به این معنی است که آن را بر فراز همۀ اعتقادات جا بدهیم و طعم دوستانه‌اش را به آن باز گردانیم. همین است که این طغیانگر، از سرنوشت بسیاری از شورشیان خوب که سرانجام همدست پلیس می‌شوند در امان مانده‌است. او همیشه برضد کسانی که ایشان را تیزکنندگان تیغۀ گیوتین می‌نامد به پا خاسته‌است. او نان زندان را نمی‌خواهد و در نظر او نان، سرانجام در دهان ولگردان طعم بهتری دارد تا در دهان بازجوها.[25]

حالا درمی‌یابیم که چرا این شاعر شورشیها، باکی ندارد که شاعر عشق باشد. به عکس، ریشه‌های ترد و تازۀ شعر او در عشق است. عبارت موجز و غرورآمیز «شعر از هم پاشیده» وجهی از اخلاق و هنر او را به تمامی بیان می‌کند: «جز برای دوست داشتن سر خم مکن». مراد واقعی او همین سر خم کردن است و عشقی که در همۀ آثار او جریان دارد و بسیار هم مردانه است لحنی مهربانانه دارد.

به همین دلیل است که شار، که چون ما درگیر تیره‌ترین دوران تاریخ است، باکی از این ندارد که پایبند و ستایشگر زیبایی‌ای باشد که تاریخ، خود ما را اینچنین تشنۀ آن کرده‌است. زیبایی چیزی است که از «ورقپاره‌های هیپنوز[26]» ستایش‌انگیز او بیرون می‌زند. این ورقپاره‌ها مثل سلاح یاغیان سوزان اند، سرخ اند، آب تعمیدی غریب، از ایشان می‌چکد و تاجی از شعله بر سر دارند. ما در این شعرها، زیبایی را به آن صورت که هست باز می‌شناسیم: نه الهۀ بیجان آکادمیها، بلکه دوست و معشوق و همراه هر روزۀ ما. در گرماگرم پیکار، شاعری را در کنار خود می‌بینیم که جرأت می‌کند و فریاد برمی‌آورد: «در تاریکیهای ما یک جا برای زیبایی نیست. همه جا برای زیبایی است.[27]» از این زمان است که در مقابله با نیست‌انگاری زمانش و در برابر همۀ صورتهای نفی، هر شعر شار، نشانه‌ای است که او بر سر راه امید نشانده‌است.[28]

امروز از یک شاعر جز این چه باید خواست؟ میان دژهای ویران شده‌مان، به یمن هنری نهانی و بلند نظر پایدار اند: زن، صلح و آزادیهای دشوار و دور از آن که ما را از نبرد واگردانند به ما می‌آموزند این غناهای باز یافته، یگانه غناهایی است که نبرد را توجیه می‌کند. بی آن که خواسته باشد و تنها برای آن که چیزی را که از زمان خودش به او رسیده رد نکرده‌است، شار بیش از آن  انجام می‌دهد که تنها آنچه را که هستیم بیان کند: او شاعر آیندۀ نزدیک ما نیز هست. هرچند تنهاست، گرد خود آدم جمع می‌کند و با ستایشی که او برمی‌انگیزد آن گرمای بزرگ برادری در می‌آمیزد که بهترین ثمرش را انسان مدیون آن است. مطمئن باشیم به آثاری از این گونه است که می‌توانیم از این پس رجوع کنیم آنگاه که پناه و روشن‌بینی می‌جوییم. اینها پیکهای حقیقت اند، آن حقیقت گمشده که از این پس هر روزی که می‌آید ما را به آن نزدیکتر می‌گرداند، هر چند دیر زمانی چیزی از آن نمی توانستیم بگوییم جز این که وطن ما بود و بدون آن رنج تبعید می‌کشیدیم. اما سر آخر واژه‌ها شکل می‌گیرند، روز می‌آغازد، وطن روزی به نام خود دست خواهد یافت. شاعری امروزی به گونه‌ای والا این را اعلام می‌کند و برای آن که زمان فعلی را توجیه کند به ما یادآوری می‌کند که از هم اکنون چیست، یعنی:

«زمین و صدای نجوا، در میان ستاره‌های غریبه»



[1]  - خانم شمس: آنجا که شار زاده شده‌است چنان که معروف است در هنر عظیم، خورشید گاهی تاریک می‌نماید. [شاید این یک مثل باشد بدین معنی که در هنر بزرگ و اثر هنرمندان باریک‌اندیش که عادتهای معمول را معمولاً می‌زدارد (درست نوشته ام) گاهی حتی نور خورشید هم تاریک می‌نماید و یا برای روشن کردن زوایای تاریک هنر آنها کفایت نمی کند.]

[2]  - خانم شمس: در تاریکی هامان جایی برای زیبایی نیست. هر چه جاست خود برای زیبایی است. [شعر 19 از دفتر اول، ص 6 . من شخصاً این ترجمه را بر خلاف بقیۀ متن می‌پسندم. ترجمۀ داخل متن خانم شمس عین ترجمۀ آقای فیروز ناجی یا خود، همان است.]

[3]  - مقدمه ای است که آلبر کامو بر ترجمۀ آلمانی مجموعه ای از شعرهای رنه شار نوشته است. [...]

[4]  - ترجمۀ خانم شیدا شمس: حتا تا جایی که نمی‌شود وارد ظرایف شد.

[5]  - خانم شمس: اشعار او

[6]  - Illuminations – مجموعه شعر معروفی است از آرتور رمبو.

[7]  - Alcools – مجموعه شعر معروفی از گیوم آپولی‌نر.

[8]  - Seuls demeurent – نخستین مجموعه شعری است که شار پس از جنگ دوم [جهانگیر] در 1945 منتشر کرد و بخش اول از مجموعۀ «خشم و راز» است.

[9]  - خانم شمس: آتش سوزی سالمی

[10]  - خانم شمس: زنده

[11]  -  خانم شمس: که سنت دشوار و پراکندۀ آن را شار از پس تاریکی‌ای طولانی، باز فراچنگ می‌آورد.

[12]  - Etna – آتشفشانی است در جزیرۀ سیسیل. گفته اند که امپدوکلس خود را در دهانۀ این آتشفشان انداخت و کشت.

[13]  - خانم شمس: آتش اتنا زیر پاری از تاشک‌های اثبات ناپذیر او هنوز زنده‌است. [تاشک‌ها یعنی چه؟]

[14]  - Sils Maria – جایی است در سویس که نیچه از 1881 تا 1888 در آن به سر می‌برد. در این جمله تلمیحی هست به شعری از شار که در این مجموعه ترجمه نشده :«... و باد نیم شبی آن را ... بهتر از دست ناتوان آدمیان آبیاری می‌کند.»

[15]  - خانم شمس:  در بلندای فروریختگیهای ما پدید می‌آید.

[16]  - خانم شمس: آنجا که شار زاده شده‌است چنان که معروف است در هنر عظیم، خورشید گاهی تاریک می‌نماید.[شاید این یک مثل باشد بدین معنی که در هنر بزرگ و اثر هنرمندان باریک اندیش که عادتهای معمول را معمولاً می‌زدارد (درست نوشته ام) گاهی حتی نور خورشید هم تاریک می‌نماید و یا برای روشن کردن زوایای تاریک هنر آنها کفایت نمی کند.]

[17]  - خانم شمس: بخار

[18]  - خانم شمس: وسواسی . [«وسواسی» درک‌پذیرتر می‌نماید.]

[19]  - [«چیزی» را می‌توان تلاش و مطالعه و همراهی در فهم معنا دانست. به تعبیر بیدل دهلوی:

معنی بلند من فهم تند می‌خواهد

درک شعرم آسان نیست کوهم و کتل دارم .]

[20]  -  Poème pulvérisé – سومین مجموعۀ شعری است که شار پس از جنگ منتشر شرد. بخش سوم است از «خشم و راز»

[21]  - خانم شمس: نقطۀ انفجاری [...] رازآمیز

[22]  - Paul Valéry – شاعر فرانسوی (1871- 1946) . ویژگی شعر او دقت هندسی، ثبات و سکون مجسمه‌وار، پرهیز از احساس و روی آرودن به تعقل است.

[23]  - [این عبارت شاید به اندکی توضیح نیاز داشته باشد. منظور کامو از «صورتهای مخالف نیست‌انگاری که دست به دست هم داده اند و جهان ما را از هم می‌درند» آن دولتهایی می‌تواند بود که ظاهراً با صورتهای فاش و بی پردۀ نیست‌انگاری یعنی فاشیستها و نازیستها و الان می‌توان گفت کمونیستها و القاعده و آنارشیستها و تروریستها مبارزه می‌کنند در حالی که خود بزرگترین نماد نیست‌انگاری به شمار می‌روند. مثل بارز این گونه دولتها هم اکنون امریکای جهانخوار است که هر از گاهی علم نجات جهان را بر دوش می‌گیرد؛ زمانی با آلمان نازی، زمانی با کمونیستها در ویتنام، زمانی دیگر با صدام و ملا محمدعمر و بن‌لادن ولی همیشه در کنار این ظواهر ادعایی، بزرگترین جنایتها را در حق انسانها کرده و به انجام رسانده‌است.حکومت فرانسه هم در زمان کامو از زمرۀ همین صورتهای مخالف نیست‌انگاری ولی مروج و کنندۀ آن به شمار می‌رفت با جنایتهایش در الجزیره و دیگر کشورها. اکنون هم وضع بهتر از قبل نیست.]

[24]  - خانم شمس : فداکاری

[25]  - [من چندان معنای این گفتۀ کامو را که «شار خوب می‌داند که شفا دادن نان به این معنی است که آن را بر فراز همۀ اعتقادات جا بدهیم» درک نمی‌کنم. تصور من این است که «جا دادن نان (:شکم، بدن، نفس) بر فراز همۀ اعتقادات» شعار اصلی تمام جانیان و دزدان و خیانتکاران و از جمله یهودا و چنگیز و هیتلر و امریکا! بوده‌است. این جمله واقعاً عجیب است.] 

[26]  - خانم شمس: برگهای خابخدا

[27]  - خانم شمس: در تاریکی‌هامان جایی برای زیبایی نیست. هر چه جاست خود برای زیبایی است. [شعر 19 از دفتر اول، ص 6 .من شخصاً این ترجمه را بر خلاف بقیۀ متن می‌پسندم. ترجمۀ داخل متن خانم شمس عین ترجمۀ آقای فیروز ناجی یا خود، همان است.]

[28]  - [ترجمۀ آقای معصومی همدانی همین جا پایان می‌گیرد و از این جمله به بعد از متن خانم شمس نقل می‌شود.]

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 بهمن1389ساعت 3:37  به دست محمد نورالهی  |